تا خود صبح نتونستم بخوابم هر چقدر تو جام ول خوردم نشد که نشد . یونگ سنگ ساعت 2 نیمه شب برگشت . یعنی چه اتفاقی افتاده بود که اینطوری رفت بعد هم این ساعت برگشت خونه ؟؟ ذهنم درگیرش بود اما واسم اهمیت چندانی نداشت . مسئله ی مهم اینجا بود که من نمیتونستم چیزی که میخوام و به دست بیارم . وقتی بی گدار و بدون نقشه ی قبلی به آب بزنی نتیجه همین میشه . آهی کشیدم به نظر میرسید یونگ سنگ بیدار شده این و از سر و صدا هایی که میومد میشد فهمید . بلند شدم آبی به دست و صورتم زدم رفتم بیرون . کنار گاز ایستاده بود به یه نقطه خیره نگاه میکرد . نگاهی به ماهیتابه انداختم داشت پنکیک درست میکرد اونقدر ذهنش مشغول بود که متوجه ی حضورم نشد حتی نفهمید داره پنکیک ها رو میسوزونه آروم رفتم سمتش طوری که نترسه گفتم

_: داری میسوزونیشون .

جا خورد نگاه گیجش رو بین من و ماهیتابه چرخوند وقتی فهمید جریان از چه قرار سریع تابه رو از روی شعله برداشت

_: اوه متاسفم اصلا حواسم نبود

از چهره اش میشد فهمید که چقدر خسته اس انگار اونم تا صبح نتونسته بود بخوابه پرسیدم

_: حالت خوبه ؟؟!!

لبخند بی جونی تحویلم داد و همونطور که پنکیک ها رو توی یه ظرف میریخت گفت

_: آره خوبم . بشین صبحونه بخوریم بعد میرسونمت ایستگاه قطار

اخم هام بی اختیار تو هم رفتن واقعا اعصابم خورد بود که نتونستم یه شب تا صبح کار خودمو بکنم . نشستم پشت میز . یونگ سنگ هم اومد

_: غذای دیشب رو خودت پخته بودی ؟؟

با سوال یدفعه ایش سرمو بالا آوردم : آره

_: خوشمزه بود . از اونجایی که زیاد اشتها نداشتم یه ناخنک کوچولو بهش زدم دیدم خوشمزه اس باقیش رو گذاشتم تو یخچال که  بعدا بخورم .

سری تکون دادم حالم گرفته بود حوصله ی حرف زدن نداشتم : آهان

_: بابت تمییز کردن آشپزخونه هم واقعا ازت ممنونم خودم اصلا وقت نمیکردم انجامش بدم

_: خب چرا خدمتکار نمیگیری

یه تیکه  از پنکیکش رو با چنگال جدا کرد گذاشت دهنش : داشتم . اما خب ... میدونی ترجیحا بعضی وقتا نباید به هرکسی اعتماد کرد

چیزی نگفتم چند ثانیه سکوت بینمون برقرار شد بازم هم این یونگ سنگ بود که سکوت بینمون رو شکست

_: ببینم تو گفتی واسه پیدا کردن کار اومدی سئول ؟؟ تونستی کار پیدا کنی ؟؟

کوتاه جواب دادم : نه

داشتم زیر لب میگفتم  چرا دهنتو نمیبندی مگه نمیبینی حوصله ی حرف زدن ندارم حالا هی سوال پیچم کنم . احمق دیوث

_: میتونی واسه من کار کنی ؟؟

با چشم های گرد شده قدر هلو و قیافه ای پر از علامت سوال و تعجب بهش خیره شدم

_: ب...بله ؟؟ منظورت چیه ؟؟

یونگ سنگ واقعا بهم پیشنهاد کار داده بود یا اینکه من گوشام اشتباه میشنید . خنده ای کرد که چال لپ هاشو به نمایش گذاشت .

_: نمیدونم چرا حس میکنم میتونم به تو اعتماد کنم . در هر صورت من به یه خدمتکار نیاز دارم آدم ها نمیتونن توی بی اعتمادی زندگیشونو سر کنن این  امکان نداره . ببین من صبح ساعت 9 میرم شرکت ساعت 5 عصر برمیگردم . میخوام خونه ام تمیز باشه .نگران حقوق و جای خواب هم نباش . میتونی توی اتاقی که خدمتکار قبلی اونجا میموند بمونی . خب نظرت چیه ؟؟

کاملا هنگ کرده بودم فقط پوکر نگاش میکردم . دهنمو مثل ماهی تکون میدادم اما هیچ صدایی از گلوم خارج نمیشد .حس کردم یه مقدار معذب شد خودشو جمع و جور کرد

_: من اصلا قصد توهین نداشتم . اصلا بیا فراموشش کنیم .

بالاخره به خودم اومدم و بلند داد زدم : نــــــــــــــــــه .

با دادی که من زدم شونه هاش پریدن . گلومو صاف کردم : اهم منظورم اینه که پیشنهادتون رو قبول میکنم . فقط یه مشکلی هست .

_: چه مشکلی ؟؟

_: من باید قبلش برگردم به پوسان تا موضوع رو با خانواده ام درمیون بذارم . متوجه ای که ؟؟

_: باشه مشکلی نیست . من خودم میز صبحونه رو جمع میکنم تو برو وسایلتو جمع کن  که بریم .

لبخندی زدم عین جت از جا پریدم رفتم تو اتاق دستمو گذاشتم رو قلبم خیلی ضایع بازی در آوردم یکی محکم کوبیدم به پیشونیه خودم . این پیشنهاد فوق العاده بود نمیتونستم همینطوری از دستش بدم . یه چیز رو خیلی خوب میدونستم حالا که در ها کم کم داشتن به روم باز میشدن قصد نداشتم عقب بکشم . باید برمیگشتم به پوسان تا همه چیز رو راست و ریس کنم . من شدیدا تمایل داشتم راز پارک جونگمین رو کشف کنم .

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

خمیازه ای بلند و بالا کشیدم و از اتاق خارج شدم درحالی که چشمامو میمالیدم  به سمت آشپزخونه حرکت کردم  یه لحظه با یه صدای گوش نواز چشمای نیمه بازم  رو کاملا باز کردم  خیلی جلوی خودم رو گرفتم که قهقه نزنم . به همون حالت به یوار گوشه ی آشپزخونه تکه زدم مشغول نگاه کردن به یه تیر چراغ برق خوش حال شدم انگاری اون روز از دنده ی راست بلند شده بود .

_: شو می یور آیز اند گیو یو مال مای لاو نا نیگا چوآه آی لاو یو فور اور ( اسنو پرنس خودمون )

جونگمین در حالی که داشت یه آهنگ کره ای رو زیر لب زمزمه میکرد مشغول طی کشیدن آشپزخونه بود . ولی یه لحظه  به خودم اومدم . خشکم زد چرا جونگمین داشت اون آهنگ رو میخوند ؟؟ بی اختیار جلو رفتم ، بازوی جونگمین رو کشیدم بی مقدمه ازش پرسیدم

_: تو ... تو چطور ؟؟ جونگمین این آهنگ رو چطوری بلدی بخونی ؟؟ منظورم ... منظورم اینه که از کجا شنیدیش

جونگمین که از حرکت یدفعه ای من به شدت شوکه شده بود گفت : هیون جونگ حالت خوبه ؟ چرا اینجوری میکنی ؟؟

حالم خوب بود فقط ترسیده بودم ترس از این که جونگمین همه چیز رو به یاد آورده باشه بازوشو فشردم

_: اول من پرسیدم جواب منو بده

جونگمین شوکه بود من اینو خوب حس میکردم اما نمیتونستم جلوی اون حس وحشتناک و بد رو بگیرم .  بالاخره به حرف اومد

_: خب دیشب بعد از اینکه ویلیام اومد دنبال رز بردش خونه و تو گرفتی خوابیدی دیوید زنگ زد از اونجایی که جانب عالی بسیار سبک خواب تشریف دارید گوشی خودشو خفه کرد تو هم جواب ندادی من به جات برداشتم باهاش حرف زدم . بعدم از سر کنجکاوی لیست آهنگ هات رو زیر و رو کردم از این یکی خوشم اومد نمیدونم چرا اینقدر برام آشناست !!

جونگمین لحظه ای به فکر فرو رفت بعد سرشو بلند کرد و با اخمی که ابروشو چین انداخته بود گفت

_: بگذریم . تو چته اول صبحی اینجوری میکنی ؟؟

دستشو ول کردم تا حدودی خیالم راحت شده بود اما اون جمله  آخر یه جورایی حس خوبی بهم منتقل نمیکرد " نمیدونم چرا اینقدر برام آشناس " جوابشو ندادم رفتم پشت میز نشستم ولی جونگمین ول کن نبود

_: هیون جونگ  به طرز خیلی تابلوئی  مشکوک میزنی 

لعنتی به رفتار عجولانه ام فرستادم حالا مگه جونگمین سرتق دست برمیداشت ؟؟ لابد بازم شروع میکرد به گفتن اینکه "هیون جونگ تو خیلی عجیب غریبی و داری یه چیزایی رو از من پنهان میکنی " قیافه ی مظلومی به خودم گرفت تصمیم گرفتم راستشو بگم اما نه با جزئیات

_: خب اون آهنگ مورد علاقه ی دوتامون بود . آهنگی همیشه با هم میخوندیم . یه لحظه فکر کردم قسمتی از حافظه اتو به دست آوردی

دست به سینه ایستاد : واقعا اینطوره ؟؟ چه جالب اتفاقا از دیشب تا حالا دارم به این فکر میکنم که چطوری این آهنگ رو با یکی دوبار گوش دادن به این خوبی حفظ هستم پس بگو دلیلش چی بوده . ولی تو چرا اینقدر وحشت کردی ؟؟

سرمو انداختم پایین که از چشمام  دروغم رو نخونه : وحشت نکردم . بهت زده شدم

دیگه چیزی نگفت و من تونستم یه نفس راحت بکشم میز صبحونه رو از قبل چیده بود خنده ی کوتاهی کردم

_: اوه ببین خانم خونه چه کرده . میز صبحونه مجلل . تمیز کاریه خونه . دیگه چی پارک جونگمین ؟؟

نگاه عصبی بهم انداخت : خفه شو هیون جونگ . دلم به حال اون دست چلاقت میسوزه . وگرنه دمار از روزگارت در میاوردم

یکم کره مالیدم روی نون تست  حرفای مین باعث نمیشد لبخند از روی صورتم محو بشه از حرص خوردنش لذت میبردم . قیافه اش خیلی بامزه میشد . جونگمین تغییر کرده بود فقط در عرض یه هفته 360 درجه تغییر کرده بود . من میتونستم آثار شطتنت های قبلا مین رو ببینم . مین داشت برمیگشت به همون دوران این از نظر من هم خوب بود هم خوب نبود. نمیخواستم . دوست نداشتم مین حافظه اشو به دست بیاره این زندگی با آرامش بهتر از کابوس بعد از به دست آوردن حافظه اش بود . با خودم فکر کردم چقدر خوبه که مین شده همون دونسنگ قبلی کسی که اختلاف سنی کمی باهام داشت اما همیشه رفتارش مثل  یه دونسنگ بود که من می بایست ازش مراقبت میکردم . جونگمین لیوان شیرش رو سر کشید

_: هیون جونگ میخوای بری سر کار ؟؟

اونقدر لحنش دلگیر بود که نا خود آگاه دلم گرفت . میدونستم جونگمین توی خونه تنهاس و بیشتر وقتش رو با کتاب های درسی پر میکنه بیشتر که چه عرض کنم تقریبا تمام وقت پای اون کتاب های مسخره بود چون میخواست رو پای خودش بایسته

_: اوهوم . باید برم سر کار

نچی زیر لب کرد و آرنجشو روی میز گذاشت به سقف خیره شد لبهاشو غنچه کرد . این کارش باز هم منو به خنده مینداخت خاطراتی آروم آروم توی ذهنم شکل گرفتن

فلش بک

جونگمین  خسته و خواب آلود خودشو پرت کرد  رو کناپه و کاملا روم لم داد

_: هیون جونگ میخوای بری سر کار ؟؟

همونطور که بی توجه به مین که داشت تلاش میکرد سرشو تو شکمم فرو کنه روزنامه رو ورق میزدم جوابشو دادم

_: اوهوم باید برم سر کار

نچی زیر لب کرد و کلافه چرخید : نمیشه نری

ابرویی بالا دادم روزنامه رو بستم : پارک جونگمین دلیل این رفتار لوس و دخترونه ات چیه ؟؟ ببینم مگه تو امتحان  نداری آقای مهندس

با اخم از روی پاهام بلند شد و دهن کجی کرد : چرا دارم ... خسته شدم  ... اهه . همش درس ... همش درس ... همش درس...  تو هم که همش کار ... همش کار ... همش کار ... اصلا واسه من وقت نمیذاری

خنده ی بلندی کردم : یا پارک جونگمین نکنه فکر کردی من شوهرتم

خیلی جدی یکی زد پس کله ام : درد بی درمون ... صرفا جهت اطلاعت اگه چندتا دوست باحال داشتم آویزون توی نچسب نمیشدم ولی خب از شانس و اقبال بلند و بالای من تو تنها موجودی هستی که تو فرهنگ لغت بنده به عنوان دوست  ثبت شده

زبونکی براش انداختم : خیلی هم دلت بخواد . خب حالا میگی چیکار کنم

دلخور از جاش بلند شد : هیچی برو گمشو سر کارت نمیخوام ریختت رو ببینم .

خب میشناختمش این یعنی بیا منتمو بکش شاید بهت افتخار دادم  باهات حرف بزنم تحویلت بگیرم . پارک جونگمین همین بود در واقع توی سه کلمه خلاصه میشد . خوش مشرب . لجباز . مغرور . بلند شدم کش و قوسی به کمرم دادم دستامو بالای سرم کشیدم

_: خب حالا چطوری بادیگارد های جناب آلو رو بپیچونیم ؟؟!!

قبل از اینکه دوباره به اتاقی که از خونه ی  کوچیک من تحت تصرف کامل پارک جونگمین  در اومده بود برسه  رو پاشنه چرخید و در حالی که به سمتم می اومد تند تند شروع کرد به حرف زدن

_: خب ببین هیون جونگ اول به صورت خیلی شیک و مجلسی بادیگارد ها رو دو دره میکنیم به این صورت که من از در پارکینگ میرم بیرون متظرت میمونم تو هم از در اصلی میری به بادیگارد ها هم میگی داره بالا درس میخونه مزاحمش نشید بعد تو منو میبری بیلیارد بعدم اجازه میدی با ماشین عزیزت توی خیابون ویراژ بدم بعدم میزنیم به کوه و دشت و دره شبم مثل آدم برمیگردیم خونه میکپیم تا صبح که دوباره بشه درس ... درس ... درس برای تو هم کار ... کار ... کار

_: عمیق بکش

با گنگی نگاه کرد: چی ؟؟

_: نفس عمیق بکش احساس میکنم الان خفه میشی پسره ی وراج .

پایان فلش بک

ناخود آگاه داشتم میخندیدم  جونگمین یهو گفت : دیونه شدی هیون جونگ ؟؟ به چی میخندی ؟؟

سریع خودمو جمع و جور کرد : بیخیال .... جونگمین ؟؟

_: هوم ؟

_: میخوای بیای با هم بریم شرکت ؟؟

چشماش گرد شد با شوق دستشو کوبید به میز : من ؟؟ مطمئنی ؟؟

لبخندی زدم : آره خب با این دستم که نمیتونم چیزی بنویسم بیا اونجا کمکم کن . کتاب هاتم بیار همونجا بخون

با گفتن جمله ی میرم آماده شم مثل جت از رو صندلی کنده شد دوید تو اتاقش . 


این قسمت و دوس زیاااااااااااااااااد

شما رو هم دوس 




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : شنبه 20 آذر 1395 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه