یک هفته ای از طرف اداره برای انجام یه سری کار باید به سئول میرفتم . کلی بدبختی کشیدم تا این وظیفه رو به من محول کنن . تا حالا تا این اندازه منت هیچ کس رو نکشیده بودم که منت رئیس اون اداره رو کشیدم . بعضی وقتا دفترچه امو محکم پرت میکردم یه گوشه و بهش لعنت میفرستادم  .  میخواستم  بیخیال پارک جونگمین بشم  اما اون حس کنجکاو و فضول درونم این اجازه رو بهم نمیداد حتی 5 دقیقه هم نمیتونستم سر تصمیم بیخیال شدن کشف راز پارک جونگمین بمونم  .

توی این دو روز چیزای جالبی دستگیرم شده بود . چند روز بعد از ناپدید شدن جونگمین دوست جون جونیش هیون جونگ هم ناپدید شده بود و تقریبا هیچکس حتی خانواده اش هم نمیدونستن که اون کجاس . حالا این مسئله رو برام بیشتر پیچیده میکرد . این ماجرا اونقدر گره خورده بود که با پیش رفتن نه تنها از تعداد گره هاش کم نمیشد بلکه بهشون بیشتر از قبل اضافه میشد . وقتم خیلی کم بود باید هم به کارای اداره میرسیدم هم راجع به مسئله ای که حالا واسم شخصی شده بود تحقیق میکردم چون حسی از درون بهم میگفت این وظیفه امه من از اول هم به همین منظور پلیس شدم . تمام روابط کیم هیون جونگ رو بررسی کردم  . متوجه شدم هیون جونگ به شدت آدم خوش مشربیه .  تعداد دوستاش فوق العاده زیاد بودن اما به جز جونگمین با یکی دیگه هم رابطه ی نزدیکی داشت "هئو یونگ سنگ "

باید هر طور شده بود خودمو بهش نزدیک میکرد اما نمیدونستم دقیقا از چه راهی باید این کارو انجام بدم  بیرون محل کارش ایستاده بودم و داشتم به ساختمون نگاه میکردم  هیچ راهی به ذهنم نمیرسید . هئو یونگ سنگ وارث شرکت تجاری پدرش بود  . چطور میتونستم بهش نزدیک بشم اونم درست وقتی که  کیلو مترها باهاش فاصله داشتم دلم میخواست همونجا کف خیابون بشینم گریه کنم . من از اون دسته آدمایی بودم که وقتی مسئله ای ذهنشونو درگیر میکنه تا جوابشو پیدا نکنن خواب و خوراک از زندگیشون میره . نمیدونم کدوم احمقی به من پیشنهاد داد پلیس بشم . تو همین فکرا بودم که دیدم داره با ماشین مشکی رنگ لوکسش از شرکت میاد بیرون . وارد خیابون که شد یه لحظه بدون اینکه به عاقبت کارم فکر کنم دویدم وسط خیابون بعدش  فقط تاریکی مطلق یادمه .

.......................

آروم لای چشمامو از هم باز کردم اولین چیزی که به چشمم خورد سقف سفید بالای سرم بود . اومدم بلند شم ولی انگار چهل تا سیخ داغ کردن تو بدنم آخ بلندی گفتم  و برگشتم سر جام

_: به هوش اومدی ؟؟ صبر کن الان دکتر رو خبر میکنم .

با خود فکر کردم این یونگ سنگ بود که این حرفو بهم زد یا اینکه توهم زدم دارم خواب میبینم ؟؟!! یه کم که تو ذهنم آنالیز کردم یادم اومدم چه بلایی به سر خودم آورد . ساعدمو روی پیشونیم گذاشتم تو دلم گفتم  خاک بر سرت نقشه بهتر از این نبود حالا گیریم که زیرت هم گرفت به هوشم اومدی بعدش چی فوقش پول بیمارستانت و میپردازه  یه دسته گل واست میفرسته  .

با باز شدن در رشته ی افکارم پاره شد . دکتر همراه یونگ سنگ وارد شد و شروع کرد به معاینه کردن من بعدم چیزی تو چارت پایین تخت نوشت و گفت

_: خدا بهت رحم کرد دختر جون اگه ضربه یکم شدید تر بود استخوان هات تماما خورد میشدن  حتی امکان داشت ضربه مغزی بشی

همینطور به دکتر نگاه میکردم حرفی واسه گفتن نداشتم در واقع نمیدونم چرا گیج میزدم حتما از اثر دارو هایی بود که بهم تزریق کرده بودن دکتر ادامه داد

_: کسی هست که بخوای بهش زنگ بزنی بیاد دنبالت . از اونجایی  که گوشی موبایلتون رمز دار بود ما نتونستیم به اعضا خانواده اتون خبر بدیم .

بی حال لب های سنگینم رو به حرکت در آوردم : میشه گوشیمو بدین ؟؟

دکتر به یونگ سنگ که ماتش برده بود نگاهی انداخت سریع خودشو جمع و جور کرد و کوله پشتیمو گرفت سمتم . کوله  رو ازش گرفتم حینی که درشو باز میکردم دکتر گفت

_: بدنت فقط کوفته شد بعد از اینکه سرمت تموم شد میتونی بری . بخیه های سرتو هم هفته ی دیگه میتونی بکشی

دکتر از اتاق رفت بیرون با بهت دستمو بردم سمت سرم تازه فهمید باند پیچی شده لمسش که کردم یه کم درد گرفت چشمامو فشردم رو ی هم

_: اویی  حالا اینو کجای دلم بذارم . چقدر درد میکنه

یونگ سنگ دستمو گرفت کشید پایین : خب بهش دست نزن که دردت  نگیره

با غیظ بهش نگاه کردم : همش تقصیر توئه ؟؟

چشماش چهارتا شد تقریبا داد زد : مــــــــــــــــــــــــــــــــن ؟؟

_: نه پس من

_: تو خودتو انداختی جلوی ماشین من اونوقت مقصر منم

_: چراغ عابر سبز بود

_: چراغ عابر 4 متر اونور تر از اونجایی بود که تو پریدی وسط خیابونی

_: چه فرقی داره حالا هر چی ببین چه به روزم آوردی ؟؟ حالا من تو این شهر غریب با این بدن کوفته چیکار کنم ؟؟

کلمات پشت سر هم بدون فکر کردن کنار هم ردیف میشدن و از دهنم بیرون میومدن . یونگ سنگ تای ابروشو بالا داد

_: تو اهل سئول نیستی ؟؟

_: نخیر من اهل پوسانم .

_: عجیبه تو اصلا لهجه نداری .پس سئول چیکار میکنی ؟؟

_: اومده بودم دنبال کار. بعدشم داشتم میرفتم ایستگاه قطار که برگردم به شهر خودم . حالا هم قطار رفته همین که من دیگه پول برای خرید بلیط ندارم

چهره ی یونگ سنگ متاثر شد خودمم نمیدونم  میخواستم چه غلطی بکنم  هر چرت و پرتی که به ذهنم میرسید سریع پشت سر هم ردیف میکردم و بهش جواب میدادم . یکم من من  کرد

_: خب ... خب اگه به افسر بیمارستان بگی که خودت پریدی جلوی ماشین میذارم امشب تو خونم بمونی

توی دلم داشتن قند و نبات آب میکردن من که از خدام بود ولی برای اینکه لو نره پشت چشمی نازک کردم

_: چرا باید دروغ بگم ؟؟

ولی اونم کم نیاورد دست به سینه رفت سمت در

_: تصمیم با خودته . میتونی بگی چراغ عابر سبز بوده و من بهت زدم که در اون صورت باید تا فردا صبح توی خیابون یخ بزنی . اما میتونی بگی مقصر خودت بودی و بیای خونه ی من یه جای راحت و گرم استراحت کنی فردا صبح هم خودم واست بلیط میخرم . میفرستمت بری شهر خودت . حالا بازم خود دانی

وقتی دیدم مرغ از قفس داره پر میزنه قبل از اینکه در و باز کنه متوقفش کرد : باشه . قبوله . ولی باید قول مردونه بدی .

حالا نوبت اون بود که پشت چشم نازک کنه توی دلم داشتم یه بند دری وری بارش میکردم

_: تو کاری که گفتم و انجام بده مطمئن باش منم به قولم عمل میکنم . در هر صورت آدم در مقابل اعتماد میتونه اعتماد کنه .

اینو گفت و از اتاق زد بیرون باحرص ملحفه رو از روم کنار زدم . داشتم از تخت میومدم پایین که یهو سُرم توی دستم کشیده شد آی بلندی گفتم با فشردن چشمام رو هم دیگه همزمان با دست آزادم دستی که سرم توش بود رو گرفتم . آهی کشیدم برگشتم سر جام حالا دقیقا باید چه غلطی میکردم ؟؟ چطوری اوضاع رو جمع میکردم اونم اوضاعی که شده بود دروغ اندر دروغ!! افسر اومد داخل منم طبق خواسته ی یونگ سنگ  گفتم  خودم مقصرم هر چند واقعا مقصر من بودم . افسر که رفت بیرون چند دقیقه بعد پرستار اومد داخل.  ُسرم رو از دستم کشید از روی تخت بلند شدم کاپشنمو تنم کردم  همون موقع یونگ سنگ وارد اتاق شد . برگشتم سمتش

_: من به قولم عمل کردم

_: خیلی خب بیا بریم منم به قولم عمل میکنم تو میتونی امشب رو خونه ی من بمونی فردا هم میبرمت ایستگاه قطار واست بلیط میگیرم که برگردی به شهرت

لبخندی زدم با ذوق کیفمو برداشتم دنبالش راه افتادم . راه که نه عملا چسبیده بودم به یونگ سنگ چون بدنم خیلی درد میکرد نمیتونستم درست و حسابی راه برم .  وقت زیادی نداشتم هر طور شده بود باید همین امشب کارو یک سره میکردم چطوریش رو خودمم نمیدونم اما امید داشتم حداقل بتونم یه مدرک خوب به دست بیارم . تمام راه کلا با سکوت گذشت . خونه ی یونگ سنگ خیلی شیک و مجلل بود همونطور که خونه  رو رصد میکردم پرسیدم

_: تنها زندگی میکنی ؟؟

_: آره . دنبالم بیا

دنبالش رفتم پشت در یه اتاق ایستاد درو باز کرد

_ : میتونی امشب اینجا بمونی . حوله ی تمیز توی حمام هست اگه دلت خواست میتونی بری حمام دوش بگیری . شام رو هم زنگ میزنم از بیرون بیارن . فعلا تو استراحت کن خودم صدات میزنم .

با گفتن اینا ازم دور شد رفت سمت اتاقی که حدس میزدم مال خودش باشه منم رفتم داخل . کوله امو باز کردم یه مشت خرت و پرت به علاوه دفترچه ای که توش اطلاعات رو مینوشتم همراه با چندتا مداد توش بود خدا رو شکر کردم که مدارک شناساییمو همراهم نیاوردم وگرنه حتما میفهمید که من پلیسم . مطمئن بودم دفترچه رو هیچکس باز نکرده وگرنه یه عکس العمل خاص توی چهره اشون مشخص میشد . دو روز دیگه باید برمیگشتم پوسان .  امشب وقتی یونگ سنگ خوابید کارمو شروع میکنم . هیچ وقت توی همچین موقعیتی قرار نگرفتم من افسر تحقیقاتی بود هیچ وقت اسلحه دست نگرفته بودم یعنی لازم نشده بود ولی انگار لازم بود واسه ی این پرونده چیزای بیشتری یاد بگیرم .

به سقف خیره بودم . در اتاق یونگ سنگ با چنان شدتی باز شد که صداش تا توی اتاق من پیچید بعد هم با صدایی که عصبانیت توش موج میزد فریاد کشید " لعنتی تو الان کجایی " . چشمام گرد شد . بلند شدم بی اختیار ازاتاق  زدم بیرون  . بیرون رفتن من از اتاق همانا بیرون رفتن یونگ سنگ از خونه هم همانا . اصلا نفهمیدم واسه چی اینقدر عصبانی زد بیرون رفتم پشت پنجره ایستادم با صدای جیغ لاستیک ها ماشینش یدفعه از جا کنده شد . لبمو جلو آوردم بین ابرو هام اخم کمرنگی به نشونه ندونستن و کنجکاوی انداختم . یکم که گذشت با خوشحالی دستامو بهم کوبید عجب موقعیتی گیرم اومده بود هنوز دوثانیه از خوشحالیم نگذشته بود با اولین قدمی که سمت اتاق یونگ سنگ برداشتم چشمم به دوربین های مدار بسته ی توی خونه افتاد . چشمامو با حرص روی هم فشردم چشمامو گرد کردم لپمو باد کردم  رسما داشتم میترکیدم اگه راهی داشتم همونجا نخ نخ موهای خودمو میکندم . حالا چطوری باید اینو از کار مینداختم . اعتراف میکنم با اون همه هوش توی حل مسائل پیچیده میونه ی زیاد خوبی با وسایل الکترونیکی نداشتم . شل و ول خودمو انداختم رو مبل کافی بود دست از پا خطا کنم تا اینبار دیگه رسما از کار بیکار بشم .

گرسنه ام بود از صبح که زده بودم بیرون از خونه تا حالا چیزی نخورده بودم رفتم سمت آشپزخونه ی خونش دهنم چسبید کف زمین یه کوله بار ظرف روی سینک بود کلی خرت و پرت و پوست و آشغال هم روی سر کابینت ها . سری به نشوه ی تاسف تکون دادم رفتم سمت یخچالش امیدی نداشتم پر باشه اما برخلاف انتظارم یخچال کاملا پر بود . تصمیم گرفتم یه چیزی واسه خوردن درست کنم . اما قبلش باید آشپزخونه که چه عرض کنم اون آشفته بازار رو جمع و جور میکردم . بعد از جمع کردن آشپزخونه پختن غذا نیم ساعتی طول کشید . ظرف ها رو هم شستم نگاهی به ساعت انداختم  نیمه شب بود . منتظر نشدم یونگ سنگ بیاد غذامو خوردم سهم یونگ رو گذاشتم رو میز رفتم خوابیدم . در حالی که واقعا ذهنم مشغول بود چطوری وارد زندگی این شخص بشم و اون چیزی که میخوامو به دست بیارم

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

طول اتاق رو قدم رو میرفتم . نمیدونست چه خبر مهمیه که این وقت شب ازم خواسته همدیگه رو ببینیم هر چی که بود حس خوبی نسبت بهش نداشتم خواب رو به کل از سرم پرونده بود . تق تق در به صدا در اومد . سریع رفتم پشت میزم نشستم  و خودمو با چندتا کاغذ مشغول کردم که متوجه ی اضطرابم  نشه .

_: بیا تو

شخص پشت در بدون تامل وارد اتاق شد . سر بلند کردم نگاهی بهش انداختم

_: موضوع مهمی  که به خاطرش میخواستی منو ببینی چیه ؟؟

_: پارک جونگمین رو پیدا کردیم . اون زنده اس ؟؟

بی اختیار به ضرب از جام بلند شدم : چی ؟؟؟!!! خب اون الان کجاست ؟؟

_: توی فرانسه .

_: منظورت چیه ؟؟ چطور ممکنه با اون وضعیتی که داشت .

سرشو پایین انداخت برای گفتن حرفش دو دل بود اما در آخر تصمیم گرفت اونو به زبون بیاره

_: هیون جونگ کمکش کرده . اونا الان با هم هستن

با شنیدن اسم هیون جونگ حس کردم خون توی رگ هام منجمد شده . اوراق زیر دستم رو به همراه مشتشم مچاله کردم و با حرص گفتم

_: میدونستم اون احمق بالاخره کار دستمون میده . پسره ی عوضــــــــــــــــــــــــی

همراه با جمله ی آخر وسایل روی میز رو با ضرب دست پایین ریختم .ترسیده بود جرات سوال پرسیدن نداشت بعد از چند دقیقه بالاخره آروم شدم و خودم سر بحث رو باز کردم

_: یکی رو بفرست سراغشون . اون جوجه رو زنده میخوام اما جونگمین رو جنازه .

_: بله قربان

با صدای رسا اینو اعلام کرد و بعد از تعظیمی از اتاق بیرون رفت . به شدت عصبانی بودم حالا به جای خواب این عصبانیت بود که سرم رو به ذوق ذوق انداخته بود .

 


خوشگلای من

پست ها به اندازی دو هفته ارسال به آینده شدن

بیشتر از این میهن بهم اجازه نمیداد ارسال کنم 

قول میدم به محض تموم شدن دو هفته برگردم 

بازم ارسال کنم داستان ها رو 

راستی نازنین عزیزم ممنون که اشتباهمو بهم گفتی

بچه ها اگه یه وقت تو داستان سوتی دیدین بیاید

بگید من درستش کنم به جون خودم این روزا

خیلی شافتک میزنم اصلا حواسم نیست  اگه نظرات 

هم بسته بود بیاید فیکس پست بگید 




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : شنبه 13 آذر 1395 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه