سلام دوستای عزیزم . شرمنده که دیر کردم . نت نداشتم . خب اینم از این قسمت . میگما دقت کنین داستان پیام اخلاقی داره . تو فضای مجازی به کسی اعتماد نکنین یهو دیدین لیدر یه گروه معروف از آب دراومدخب دیگه اذیتتون نمیکنم . بفرمایید ادامه که پوستر مال جسیکا هست ..

" سه ساعت بعد "

سوزی همینطور تو سالن هتل راه میرفت . به فکر فرو رفته بود . نمیدونست چی مانعش میشه که بگه .. نه میتونست به مادرش بگه و نه مادر یونگ جون .. به خود یونگ جون هم که اصلا نمیتونست بگه .. اونها تا الان فقط با هم دخترخاله و پسرخاله بودن و همین سوزی رو برای پیش قدم شدن عصبی میکرد .. اصلا چطوری شده بود که بهش علاقه مند شده بود ؟ خودش هم نمیدونست .. فقط میدونست بهش علاقه داره ..

 نانا که داشت به اتاق مین کی میرفت با تعجب گفت : سوزی شی ؟ چیزی شده ؟ به نظر عصبی میاین .

سوزی با شنیدن صدای نانا رشته افکارش پاره شد . سرش رو بلند کرد و لبخند کمرنگی زد : نه چیزی نیست . حال مین کی شی خوبه ؟

نانا سرش رو به علامت مثبت تکون داد : آره . بهتره . خب من رفتم .

سوزی با تکون دادن سرش از نانا خداحافظی کرد . وقتی نانا رفت رفت تلفن سوزی زنگ خورد . با دیدن اسم رو صفحه که سو یونگ جون بود سریع تلفن رو جواب داد : الو ؟ سلام اوپا ..

_ سوزی شی منم . لی هون .

_ لی هون شی ؟! شمایی ؟ اتفاقی افتاده ؟!

_ خب ما تو استخر بودیم که .. خب ..

_ میدونم رفته بودین استخر .. چیزی شده ؟ یونگ جون طوریش شده ؟ چرا شما زنگ زدین جاش ؟

_ نه . چیز خاصی نشده . فقط ما الان استخر نیستیم . بیمارستانیم .

_ بیمارستاااان ؟؟؟؟!!! چراااا ؟؟؟!!!

_ خب .. چیزه ..

_ لی هون شی حرفتونو بزنین دیگه !

_ خب تو استخر یونگ جون خیلی تو آب سرد بپر بپر کرد به خاطر همین ..

_ با کله رفت تو آب ؟؟!!

_ نه ! فقط آنفولانزا گرفته .. همین !

_ چیییی ؟!؟! چه نوعش ؟ خطرناک که نیست ! الان کجایین ؟؟!! یعنی کدوم بیمارستان ؟

_ آدرس رو براتون ارسال میکنم . راستش خواست شما رو ببینه .. به خاطر همین بهتون زنگ زدم .. خداحافظ .

بدون اینکه مهلت خداحافظی بهش بده سریع قطع کرد . سوزی تلفن رو پایین آورد و همونطور که شوک زده به رو به روش خیره شده بود گفت : من رو ببینه ؟ یعنی ممکنه که بخواد منو از نگرانی در بیاره چون نگرانمه ؟؟!!

بعد از اینکه این حرف رو زد سریع سرش رو به طرفین تکون داد : نه کیم سوزی ! شما همیشه مثل دو تا خواهر و برادر یا فقط در حد دخترخاله  وپسر خاله بودین .. مگه میشه با این رابطه یونگ جون طور دیگه ای بهت نگاه کنه ؟ رابطه اتون از همون اولش همون بود پس چیز دیگه ای به خودت تلقین نکن !

اشکی رو که تو چشماش حلقه زده بود کنار زد . حداقل به عنوان دخترخاله وظیفه اش بود که بره پیش یونگ جون .

...

یونگ جون منتظر به در نگاه میکرد . چرا هنوز سوزی نیومده بود ؟ فکر میکرد وقتی بهش خبر بدن با کله خودشو میرسونه اما هنوز نیومده بود .

در سمت دیگه اش لی هون یه تیکه پرتقال قاچ شده به سمتش گرفت و گفت : یونگ جون آ . بخور .

یونگ جون که همچنان به چشم به در بود گفت : نمیخورم .

لی هون گفت : منتظر سوزی هستی ؟

با شنیدن این حرف سریع سرش رو برگردوند و با اخم غلیظی گفت : هی ! سوزی نه .. سوزی شی ! تو حق نداری صمیمی صداش کنی .

لی هون با خنده پرتقال رو به سمت یونگ جون گرفت : بیا بابا . فهمیدم عاشقشی . دیگه نمیخواد غیرتی بشی .

یونگ جون با چشمای گرد شده گفت : چییی ؟؟!! نه !! منظورت چیه ؟

لی هون با لبخند شیطونی پرتقال رو تو دهن یونگ جون چپوند و گفت : برو خودتو سیاه کن بچه .. منتظرشی .. از مشت محکمت میشه فهمید چقدر استرس داری و وقتی من راحت صداش میکنم سریع جوش میاری .. این یعنی چی ؟

یونگ جون چشماش رو ریز کرد و همونطور که به لی هون خیره مونده بود پرتقال رو جوید و قورت داد و بعد گفت : اگه بخوای یه کلمه به کسی حرف بزنی خودم میکشمت .

لی هون چشمک شیطونی زد : خیالت راحت .. من دهنم قرص قرصه . راستی .. میگما .. خب تو که دوستش داری چرا عین بچه آدم نمیری جلو حرف دلتو بزنی ؟

یونگ جون نگاهش رو به رو به رو داد و به نقطه نامعلومی خیره شد : من و سوزی همیشه مثل دو تا خواهروبرادر با هم رفتار میکردیم . اگر بخوام این کار رو کنم اون مطمئنا شوکه میشه .. من نمیخوام یه ازدواج و یا دوستی بدون عشق داشته باشم . میخوام همونطور که من اونو دوست دارم اونم منو دوست داشته باشه .

لی هون لبخندی زد و دوباره مشغول پوست کندن یه پرتقال شد و در همون حال گفت : خوش به حالتون .. خیلی هاتون عشق رو تجربه کردین و میدونین چقدر خوبه جز من .. هیون جونگ هیونگ و یونگ سنگ هیونگ دوست دختر دارن .. تو عاشق دخترخاله اتی .. حتی ایل هان هم که از من کوچکتره عاشقه ..

یونگ جون با تعجب گفت : ایل هان ؟! واقعا ؟ چرا ما نمیدونیم ؟

لی هون تک خنده آرومی کرد و پرتقال بدون پوست رو به سمت یونگ جون گرفت : اینقدر شبا تو خواب سر و صدا میکنه و نحوه اعتراف تمرین میکنه که راحت فهمیدم .. فقط شین وو که خوابش سنگینه نفهمیده .

یونگ جون هم آروم خندید : نگران نباش . یه روز شیطون میزنه پس کله تو و عاشقم میشی ..

لی هون با لبخند یه پرتقال تو دهن خودش گذاشت و در همون حال یونگ جون گفت : اصلا ندیدی مین آ چقدر خوشگل شده ؟ همونو برات تور میکنم !

با شنیدن این حرف پرتقال پرید تو گلوش و نصفش هم از دهنش بیرون پرید و به شدت شروع کرد به سرفه کردن !!

یونگ جون با خنده جلو رفت و چند ضربه به پشت لی هون زد و گفت : نترس بابا . شوخی کردم . مگه میذارم بخوای با اون غول بی شاخ و دم دوست شی ؟

لی هون که سرفه هاش آروم تر شد یونگ جون رو به عقب داد و گفت : دلداری اتو نمیخوام . میوه رو کوفتم کردی . اصلا همینم مونده برم به اون عجوزه پیشنهاد بدم . دیگه چی ؟

یونگ جون زد زیر خنده . کمی که خنده هاش آروم تر شد لی هون با جدیت پرسید : راستی یونگ جون آ .

یونگ جون با دیدن چهره ی جدی لی هون دیگه نخندید : چیه ؟

_ عشق .. چطوریه ؟

با شنیدن این سوال به فکر فرو رفت .. واقعا از کی از سوزی خوشش اومده بود ؟ هیچ وقت ! از وقتی سوزی رو میشناخت میدونست که سوزی رو دوست داره !

لبخندی زد و به نقطه نامعلومی خیره شد : عشق چیز عجیبیه .. همیشه میبینیش و کنارته اما .. نمیدونی چی میشه که یهو میفهمی وقتی میبینیش قلبت محکم میزنه و دلت میخواد محکم بغلش کنی !! وقتی میبینیش دلت میخواد فقط و فقط کنار تو بخنده .. خنده هاش میشه دنیات و وقتی ناراحت باشه دنیات ابود میشه ! حتی وقتی از دوری اش ناراحت و دلتنگی ، همین دلتنگی هم برات قشنگ به نظر میاد .. وقتی یه زخم کوچیک رو دستش باشه انگار یه شمشیر به بدنت فرو کردن ! عشق هم شیرینه هم گاهی اوقات خیلی تلخ !

لی هون : خیلی دوستش داری ؟

_ گفتم که .. اندازه یه دنیا ..

_ به نظرت وقتی سوزی شی بفهمه چه حالی میشه؟ ناراحت یا خوشحال ؟

یونگ جون سرش رو انداخت پایین : نمیدونم . مطمئنا شوکه میشه .. فعلا بهش نمیگم .. نمیخوام بدونه که قلبم عاشقه . 

لی هون سرش رو ب علامت تفهمیم تکون داد : درکت میکنم .. حتما عشق احساس خیلی قشنگیه ..

یونگ جون خنده ای کرد : درکم میکنی ؟ تو نمیتونی .. فقط وقتی خودت عاشق بشی و نیمه گمشده ات رو پیدا کنی میتونی درکم کنی ..

لی هون گفت : منظورم اینه که میتونم تصور کنم.

 یونگ جون لبخندی زد : گفتم که نمیتونی .. حالا به جای این اراجیف یکم پرتقال بهم بده ..

...

با دیدن ردیف شماره های اتاق ها لبخندی زد . یونگ جون باید تو یکی از این اتاق ها میبود . به سمت در که میرفت به بقیه بچه های تیم در و وری میگفت که چرا پیش یونگ جو نموندن و فقط لی هون رو برای مواظبت ازش اونجا گذاشتن . انگار نه انگار که اونا دوستاشن .. به سمت اتاق میرفت که با شنیدن صدایی متوقف شد .. صدای یونگ جون بود : عشق چیز عجیبیه .. همیشه میبینیش و کنارته اما .. نمیدونی چی میشه که یهو میفهمی وقتی میبینیش قلبت محکم میزنه و دلت میخواد محکم بغلش کنی !! وقتی میبینیش دلت میخواد فقط و فقط کنار تو بخنده .. خنده هاش میشه دنیات و وقتی ناراحت باشه دنیات ابود میشه ! حتی وقتی از دوری اش ناراحت و دلتنگی ، همین دلتنگی هم برات قشنگ به نظر میاد .. وقتی یه زخم کوچیک رو دستش باشه انگار یه شمشیر به بدنت فرو کردن ! عشق هم شیرینه هم گاهی اوقات خیلی تلخ !

چه جالب ! این حرفا دقیقا حال و روز خودش بودن !! چطور یونگ جون اینا رو میدونست ؟ یعنی .. اونم کسی رو دوست داشت ؟ با فکر به این موضوع قلبش شروع کرد به تند زدن ..

سرش رو جلو تر برد تا بهتر صداشون رو بشنوه :

لی هون : خیلی دوستش داری ؟

_ گفتم که .. اندازه یه دنیا ..

با شنیدن این حرف کم کم چشماش پر از قطرات اشک شدن .. بغض سفت و سختی به گلوش چند انداخت ..

_ به نظرت وقتی سوزی شی بفهمه چه حالی میشه؟ ناراحت یا خوشحال ؟

_ نمیدونم . مطمئنا شوکه میشه .. فعلا بهش نمیگم .. نمیخوام بدونه که قلبم عاشقه . 

_ درکت میکنم .. حتما عشق احساس خیلی قشنگیه ..

درکم میکنی ؟ تو نمیتونی .. فقط وقتی خودت عاشق بشی و نیمه گمشده ات رو پیدا کنی میتونی درکم کنی ..

سرش داشت گیج مرفت .. یعنی یونگ جون کسی رو دوست داشت ؟؟!! برگشت و راهی رو که اومده بود با دو طی کرد . نمیخواست یه لحظه هم بیشتر اونجا باشه . سوزی چی کم داشت که یونگ جون قلبش رو ندیده بود ؟ اون هم خوشگل بود هم خوش اندام و هم خوش صدا و مهربون .. چرا یونگ جون به جای اینکه اون رو دوست داشته باشه عاشق کس دیگه ای شده بود ؟ حرفای خودش جوابش رو دادن " کیم سوزی ! شما همیشه مثل دو تا خواهر و برادر یا فقط در حد دخترخاله  وپسر خاله بودین .. مگه میشه با این رابطه یونگ جون طور دیگه ای بهت نگاه کنه ؟ رابطه اتون از همون اولش همون بود پس چیز دیگه ای به خودت تلقین نکن ! حالا که فهمیدی اون کس دیگه ای رو دوست داره .. دست از دوست داشتنش بردار !

دستش رو روی دهانش گذاشت تا صدای هق هقش بلند نشه .. نمیخواست دیگه تو اون محیط بمونه و به سرعت به سمت خروجی بیمارستان رفت .

...

یه هل دیگه به تاب داد و باز هم عقب و جلو رفت .. از وقتی شین وو و تیمش به هتل رفته بودن دیگه برنگشته بودن .. اون اومده بود تا بتونه یه خبر بد براشون درست کنه نه اینکه خوشی اشون رو ببینه ..

یهو صدایی که اومد باعث شد سرش رو بلند و به صاحب صدا نگاه کنه : میخوری رفیق ؟

نگاهش رو از دختر خوشگلی که رو به روش ایستاده بود گرفت و به بطری مشروب داخل دستش داد . معلوم بود که دختر مسته . لبخندی زد و گفت : ممنون . من نمیخوام .

دختر نشست رو تاب کناری و با مستی قهقهه ی بلندی زد : ای بابا .. قیافه ات داد میزنه ناراحتی .. بیا .

هانا لبخندی زد : تو چرا خوردی ؟ بهت نمیاد که خیلی اهل این چیزا باشی .

دختر نگاهش رو به مشروب داد و گفت : اینم چیز خوبیه که دردات وسه یه لحظه یادت بره .. میدونی ؟ پسری که دوستش دارم با تمام وجود عاشق دختر دیگه ایه .. من چیکار میتونم بکنم ؟ بذارم تو دنیای واقعی قلبم اونقدر به هم بپیچه که بمیرم ؟ حداقل با این کوچولو میتونم یه لحظه یادم بره .. که کیم و اینجا کجاست ..

هانا لبخندش محو شد : راستش حالا که تو بهم گفتی چرا اینجایی و اینطوری شدی منم بهت اعتماد میکنم و میگم .. میدونی .. برادر من یه فوتبالیست خیلی خیلی معروف بود . خونواده ما از وقتی بچه بودم فقیر بود و به خاطر همین برادرم میخواست کاری کنه که ما از این وضعیتمون در بیایم . رفت دنبال فوتبال و بعد از کلی تلاش و سختی مشهور شد .. اونقدر به این باشگاه و اون باشگاه رفت که بالاخره یه باشگاه کوچیک قبولش کرد . اونم تمام تلاشش رو برای پیشرفت کرد . مدتها تا صبح نمیخوابید و کم غذا میخورد و پولاش رو پس انداز میکرد . اونقدر تلاش کرد که بالاخره به جایگاهی که حقش بود رسید اما ..

بغض توی گلوش نمیذاشت ادامه بده اما حالا که یکی پیدا شده بود به درددلش گوش بده نمیتونست بذاره این بغض مانعش بشه . ادامه داد : لی جون اوپا بالاخره به یه تیم رده بالا راه پیدا کرد و باهاشون قرار داد بست و خیلی ود تبدیل شد به یه سوپراستار اما تو یه بازی .. اون بازی با یه تیم لعنتی به اسم جنگجوها بود . بازیکنی به اسم کانگ شین وو تو اون بازی به اوپا تنه زد و .. و اوپا پاش پیچ خورد و افتاد زمین .. اون لعنتی با کاری که کرد باعث شد اوپا دیگه نتونه بازی کنه .. دکترها گفتن چون به یه نقطه حساس از پاش ضربه وارد شده دیگه نمیتونه بازی کنه و به خاطر همین .. اون افسرده و خونه نشین شد .. دیگه ستاره نبود . اون شکست .. دیگه نمیتونست با توپ ورزشی رو که عاشقش بود انجام بده .. خانواده امون هم از هم پاشید . انگار نه انگار که لی جون پسر پدرم بود . به خاطر وضعیتش حتی پدرمم گفت که با وضعیتشون نمیتونه هزینه ی زندگی اون رو هم بده . من بردمش به خونه ام و به پدرم گفتم از حرفش پشیمون میشه .. من از اوپا مراقبت میکردم و در فکر این بودم که از اون تیم انتقام بگیرم . اونا زندگی ما رو از بین بردن ! منم که یه عکاسم و تصمیم گرفتم کاری کنم که آبروی اون گروه رو هر طور شده ببرم .. هر طور شده یه عکسی میگیرم که آبروشون رو ببره . منم کاری میکنم که تیمشون از بین بره و دیگه هیچ باشگاهی نخواد باهاشون قرارداد ببنده ..

سرش رو به سمت دختر برگردوند که ازش به خاطر گوش دادن به حرفاش تشکر کنه که دید دختر خوابش برده . بلند شد و اشکاش رو پاک کرد . لبخندی زد و گفت : ممنون که به حرفام گوش دادی . حالا احساس بهتری دارم .

به سمت خروجی پارک رفت تا برگرده پیش نورا .

...

سونگ جو یه بار دیگه ریز خندید و در جواب نوشت : منم خیلی دوست دارم ببینمت . اما چرا هیچ وقت باهام سر قرار نمیای ؟

پیام رو ارسال کرد و منتظر جواب هیون می شد . هر دفعه حوصله اش سر میرفت به اسم سونگ وو مشغول چت کردن با این دختر ساده لوح میشد و هر دفعه کلی به سادگی این دختر میخندید .

چند لحظه بعد که جواب اومد فکر کردن رو گذاشت کنار و مشغول خوندن پیام شد : میدونی ؟ هرچی مرموز تر جذاب تر .. قبول نداری ؟!

...

نورا پیام رو که خوند پوزخندی زد . اون فقط و فقط عاشق سونگ جو بود نه کس دیگه !! قهرمان زندگی اش و عشقش فقط یه نفر بود و میخواست فقط جلوی اون خودش رو نشون بده و خوشگل باشه نه کسی که برای سرگرمی باهاش چت میکرد . همیشه همینطور بود . هر وقت دلش برای عکس سونگ جو هم تنگ میشد ترجیح میداد با یه ناشناس به اسم سونگ وو حرف بزنه و احساس کنه داره با سونگ جو حرف میزنه . حداقل به خاطر قوه تخیلش و شباهت اسمی طرف با عشقش میتونست این رو حس کنه و ذهنش رو منحرف کنه. دیگه لفتش نداد جواب رو نوشت و ارسال کرد .

...

سونگ جو جواب رو که خوند ، نوشت : یه سوال دارم . ما تا الان مثل دو تا دوست عادی بودیم اما الان میخوام یه چیزی بپرسم . تو .. تا حالا عاشق بودی ؟

...

سوال رو که خوند نفسش بند اومد . پس بالاخره یکی هم به قلب اون اهمیت داده بود و داشت ازش میپرسید ! نفس عمیقی کشید و شروع کرد به تایپ کردن : آره . من عاشق بودم و هستم . عاشق و دلتنگ کسی هستم که حتی از دل من خبر نداره . باورت میشه من حتی یه بارم نتونستم باهاش حرف بزنم و فقط با دیدنش عاشقش شدم ؟

جواب رو فرستاد و منتظر جواب سونگ وو شد .

...

سونگ جو که حالا واقعا کنجکاو شده بود نوشت : خب .. حتما یه آیدله .. درسته ؟ آخه معمولا فن های آیدل ها اینطوری ان .

...

نورا نوشت : نمیدونم چی بگم .. هم آیدله و هم نیست.

...

سونگ جو : منظورت چیه ؟

...

نورا : مدتها پیش اون یه آیدل بود اما چون صداش آسیب دید .. دیگه کار نکرد .. یادمه اون زمان اندازه یه سیل گریه کردم .

...

جواب رو که خوند دیگه داشت مشکوک میشد . نوشت : الان چی کاره ست ؟

...

نورا : خب یه سال رو که افسرده بود اما بعدا به پیشنهاد دوستش به فوتبال رو آورد . اوپا من بی نظیره و به هم کاری دست بزنه کاملا موفق میشه . الان هم تو یه تیم لیگ برتر داره فوتبال بازی میکنه ..

...

بعد از خوندن جواب نوشت : اسمش احیانا .. بک سونگ جو نیست ؟؟!!

...

نورا با تعجب نوشت : هی کیم سونگ وو .. تو میشناسیش ؟!! همونه !!

...

با خوندن جواب بلند زد زیر خنده . هنوزم کلی فن داشت که براش میمردن . از الان ندیده از این دختر خوشش اومده بود . خیلی صادق بود . نوشت : البته ! من کاملا میشناسمش !!

...

نورا بهت زده نوشت : چطور ؟ چطور کاملا میشناسیش ؟ نکنه آشناشی ؟! یا شایدم دوست یا فامیل !! اسماتون هم به هم میخوره !!! چطور ؟

خواست دکمه ی اینتر رو بزنه که ناگهان اتاق به تاریکی مطلق فرو رفت !! جیغی کشید و به رفتن ناگهانی برق تا میتونست فحش داد !!

...




طبقه بندی: Soccer Player، 

تاریخ : دوشنبه 1 آذر 1395 | 04:14 ب.ظ | نویسنده : Taraneh*타 라 네 | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه