سلام بچه ها . خب ورود گودزیلای داستان رو تبریک میگم . بفرمایید ادامه

 

با شنیدن اسم مین آ چشماش تا آخرین حد گشاد شدن . هول کرده بود ! اون تعریفی که مین آ رو تو ذهنش به وجود آورده بود یه هیولای دو شاخ بود که از دهانش آتیش بیرون میزد و سعی میکرد بقیه رو بخوره !! نه یه دختر خوشگل با قد بلند و اندام عالی !! با عجله برگشت و سریع در رو باز کرد و خودش رو داخل رختکن انداخت و گفت : یانگ مین آ اینجااااست !!!

با شنیدن این حرف چشمای همه گرد شد و همه به یوجین خیره شدن ! سونگ جو که از بقیه بیشتر ترسیده بود جیغی کشید و خودش رو پشت بقیه قایم کرد !!

بقیه هم اونقدر هول کرده بودن که از ترس نمیتونستن کاری کنن ! حتی سرمربی اشون هم از در دیگه رفته بود و الان نمیتونستن جلوی مین آ کاری کنن !

همون موقع دختری وارد رختکن شد و با لبخند گفت : سلام به همگی . امیدوارم همه اتون منو شناخته باشین ! یانگ مین آ هستم .

لی هون اولین نفری بود که به حرف اومد و گفت : م..م..مین آ شی ! س...سلام !

همون موقع جسیکا وارد رختکن شد . با دیدن مین آ لبخندی زد : اونی مین آ !

مین آ با دیدن جسیکا لبخندی زد و با خوشحالی گفت : جسیکا !

جسیکا با ذوق به سمتش رفت و در آغوشش گرفت .

پسرا نفس راحتی کشیدن . حالا که جسیکا اینجا بود مین آ نمیتونست خیلی اذیتشون کنه . در اون لحظه جسیکا مثل یه فرشته نجات بود !!

جسیکا که رو به بچه ها بود چشمکی زد و لبخونی کرد : نگران نباشین !!

اولین نفر شین وو بود که واکنش نشون داد . رو سینه اش با دستاش یه قلب درست کرد و لبخونی کرد : عاشقتم نونا !!

جسیکا فقط به این واکنش شین وو ریز و بی صدا خندید .

مین آ جسیکا رو از خودش جدا کرد و با لبخند گفت : خیلی خوشحالم که دوباره دیدمت اونی جسیکا .

صورتش رو به سمت پسرا برگردوند که با این کارش همه خشکشون زد و نفساشون رو حبس کردن ! مین آ با همون لبخند گفت : فعلا وقت زیادی دارم تا بیشتر با پسرا آشنا شم .

دوباره به جسیکا نگاه کرد و گفت : فعلا بیا بریم بیرون .

وقتی بیرون رفتن پسرا همزمان نفساشون رو آزاد کردن ! یوجین با دیدن این صحنه سریع زد زیر خنده . هیونگ با تعجب گفت : یااا چرا میخندی ؟! اون وحشتناک بود !

یوجین با لبخند گفت : هیچ وقت نمیتونستم تصور کنم که اون خانم خوشگل همون یانگ مین آی وحشتناک باشه .

شین وو خندید : بهت حق میدم . مین آ واقعا عوض شده . قبلا اینقدر خوشگل نبود اما همینقدر وحشتناک بود !

یونگ سنگ گفت : آره . به زودی میفهمی چقدر وحشتناکه .

هیون لبخند مهربونی زد و اومد کنار یوجین و دستش رو انداخت دور شونه اش : البته فکر نکنم برای جین یوجین نقشه ای داشته باشه . اون که اصلا اذیتش نکرده !

یوجین که انگار خبر خوبی بهش داده بودن با خوشحالی گفت : واقعا ؟ اینطوره ؟!

هیون رفت کنارش ایستاد و دستش رو انداخت دور گردنش و با لحن آرامش بخشی گفت : البته . مطمئن باش اگرم بخواد اذیتت کنه من نمیذارم !

یوجین لبخند تشکرآمیزی زد : ممنون هیونگ .

...

بعد از اینکه آب خورد  به اتاق خودش و لی هون و هیون جونگ برگشت تا یکم استراحت کنه . بازی آخر خیلی خسته ش کرده بود . رو تختش دراز کشید و چشماش رو بست و سعی کرد بخوابه . همون موقع در اتاق باز شد و هیونگ جون و جونگمین به شدت به داخل اتاق پرت شدن ! جونگمین از پشت یقه ی هیونگ رو گرفت و با خنده بطری آّب سرد رو گرفت طرف یقه اش و کجش کرد و اون رو کاملا خالی اش کرد !

هیونگ که از سردی آب وحشت کرده بود خودش رو به هر طرف تکون میداد تا از دست جونگمین فرار کنه .. یهو جونگمین یقه اش رو ول کرد و اون به شدت به سمت تخت یوجین پرت شد و محکم افتاد روش !!

با پرت شدن هیونگ به روش سریع چشماش رو باز کرد و با بهت به هیونگ که روش افتاده بود نگاه کرد و چند بار پشت سر هم پلک زد !!

هیونگ جون با چشمای گرد شده به یوجین نگاه میکرد !! قلبش تند تند میزد و نمیتونست نفس بکشه ! حتی نمیتونست تکون بخوره !! تا به حال از این فاصله یوجین رو نگاه نکرده بود !! چرا با اینکه یوجین مرد بود با دیدنش قلبش اینقدر تند تند میزد ؟؟!!

هنوز تو شوک این فاصله اش با یوجین بود که یهو یه نفر اون رو محکم بلندش کرد . جونگمین بود که یقه اش رو گرفته بود و سریع اون رو کنار کشید . جونگمین با اخم گفت : یاا چرا همونطور مونده بودی ؟ چیکار میکنی ؟ یوجین اینقدر راحته که مثل تخت روش دراز میکشی ؟ بلند شو !

هیونگ نگاه اخمو و لجوجشو به جونگمین داد و فقط بهش خیره موند . جونگمین با تعجب گفت : چیه ؟ چرا اینطوری نگام میکنی ؟

هیونگ یهو دست مشت شده اش رو بالا آورد و اون رو محکم به شکم جونگمین زد که با این کارش جونگمین خم شد و شکمش رو گرفت و شروع کرد به ناله کردن !!

هیونگ پوزخندی زد : اینم به خاطر آب یخ .

جونگمین با عصبانیت گفت : زنده ات نمیذارم !

هیونگ هم زبونشو درآورد و سریع به سمت در دوید . جونگمین هم افتاد دنبالش . یوجین سریع نشست رو تخت و نفس عمیقی کشید .

همون موقع هیون جونگ از حمام اتاق بیرون اومد و با تعجب گفت : صدای جیغ و داد میومد . چیزی شده ؟

یوجین نگاهش رو به هیون داد که یه حوله تمام قد پوشیده بود . نفسی از سر راحتی کشید . باز هیون شعورش از بقیه بیشتر بود وگرنه حالا از خجالت آب میشد !

لبخندی زد : مثل همیشه جونگمین هیونگ و هیونگ جون بودن .

هیون هم لبخندی زد و جلوی آینه رفت و مشغول خشک کردن موهاش شد . بعد از چند لحظه گفت : راستی .. دیشب که با هیونگ جون بیرون رفته بودین بیرون چیزی شده بود ؟ خیلی به هم ریخته به نظر میومد .

یوجین دراز کشید و گفت : هیونگ یه سوال داشتم .. کیوجونگ هیونگ و هیونگ جون با هم برادرن ؟

هیون با تعجب برگشت و گفت : تو از کجا میدونی ؟

یوجین به زمین نگاه کرد و گفت : خب راستش .. دیشب یکی به هیونگ جون زنگ زد و موقع تماس این رو ازش شنیدم . بعد از اونم کلی گریه کرد .

هیون جونگ حوله و سشوار رو جلوی آینه گذاشت و اومد و کنار یوجین نشست .. دستاش رو تو هم قلاب کرد و گفت : میدونی .. هیونگ و کیوجونگ با هم برادرن و هر د عاشق فوتبال اما برادر بودنشون حتی از چشم مردم هم مخفیه . این هیونگ جونه که نمیخواد برادر بودنشون فاش بشه .

وقتی هیونگ جون یه پسر نوجوون عاشق فوتبال بود و کیوجونگ 19 ساله .. پدرشون کیوجونگ رو مجبور کرد که به شرکتشون بره تا بتونه در آینده از عهده اون شغل بربیاد . اون زمان مادر اون دو به بیماری سرطان مبتلا بود . روزی که تو خونه اشون هیچ کس جز مادرش نبود حالش بد شد . حتی هیونگ جون هم نبود . یکی از خدمتکارها وقتی به خونه رفت  و متوجه حال مادرشون شد به هیونگ خبر داد . چون اون تنها کسی بود که واقعا نگران حال مادرشون بود . هیونگ به پدرش التماس کرد که کاری بکنه اما اون زمان پدرشون با رؤسای چند تا شرکت بین المللی جسله داشت و به هیونگ جون محل نذاشت . هیونگ به خدمتکار سپرد که به آمبولانس زنگ بزنه . مادر هیونگ به بیمارستان برده شد اما به خاطر وخامت حالش از دنیا رفت . اون زمان کیوجونگ هم در دسترس نبود . وقتی هیونگ جون بهش خبر داد که مادرشون از دنیا رفته کیوجونگ متاثر شد اما هیونگ همه اینها رو نقش بازی کردن میدونست . در نظرش پدرش و کیوجونگ قاتلای مادرش بودن و گفت که هرگز اونها رو نمیبخشه . گفتش از گناه کیوجونگ به شرطی میگذره که با اون به فوتبال مشغول بشه و هر دو به صورت حرفه ای فوتبال رو دنبال کنن . کیوجونگ هم که برای فرار از مسئولیتهاش بهونه خوبی پیدا کرده بود این رو به پدرشون گفت و از اون به بعد هر دو مستقل زندگی کردن اما حتی هنوز هم روابط این دو به روال عادی اش برنگشته .

یوجین که از این ماجرا ناراحت شده بود گفت : خب چرا مادرشون تو بیمارستان نگه داری نمیشد ؟ اون موقع شاید این اتفاق نمی افتاد !

هیون دستش رو بالا آورد و موهای یوجین رو به هم ریخت : خب چون زنعمو خودش میخواست تو خونه خودش باشه . میگفت اینطوری راحت تر بود .

یوجین با بهت گفت : زنعمو ؟!

هیون سرش رو به علامت مثبت تکون داد : اوهوم . تعجب کردی ؟

یوجین لپاش رو باد کرد و گفت : خب .. آره . من از هیچ کدومتون نشنیده بودم !

هیون لبخندی زد : نپرسیدی که بهت بگیم !

یوجین با اخم بامزه ای گفت : هیونگ !

هیون جونگ که محو صورت یوجین شده بود گفت : جین یوجین .. من .. میخوام بهت یه چیزی بگم !

یوجین با تعجب گفت : چی ؟

_ خب .. من .. میخوام ازت تشکر کنم . تو بازی آخر خیلی خوب بازی کردی .

یوجین با خجالت سرش رو پایین انداخت و گفت : راستش میخوام جوری باشم که بهم افتخار کنید و باعث سرافکندگی اتون نشم .

هیون بلند شد و گفت : این حرف رو نزن . از وقتی اومدی به تیم ، تیممون انگار جون تازه ای گرفت . راستی .. میای بریم بیرون ؟ یکم بچرخیم دوتایی .

یوجین با لبخند بلند شد و گفت : بریم .

...

بعد از آماده شدنش هر دو از اتاق خارج شدن و به سمت آسانسور حرکت کردن . به نزدیکی آخرین اتاق که رسیدن یهو سونگ جو ، یونگ جون و یونگ سنگ از اتاق بیرون اومدن و با دیدنشون ایستادن . یونگ جون با تعجب گفت : جایی میرین هیونگ ؟

هیون جونگ دستش رو انداخت دور شونه یوجین و گفت : میریم یه دوری بزنیم . چطور؟ 

سونگ جو که متعجب تر از یونگ جون شده بود گفت : دور ؟ یادتون رفته ؟ قرار بود بریم استخر !

یوجین با چشمای گرد شده گفت : چی ؟!

یونگ سنگ : با هیون جونگ قرار بود چهارتایی بریم استخر . حالا که تو هم هستی چه بهتر . با هم میریم !

یوجین قدمی به عقب برداشت و گفت : خب .. حالا که فکرشو میکنم میبینم بهتره که من برم یکم استراحت کنم . بازی آخر خیلی خسته ام کرد .

خواست برگرده که سونگ جو بازوشو گرفت و با زورگویی گفت : نه خیر ! همین که گفتم .. با ما میای بریم . قبلا هم از زیرش در رفتی ..

یوجین با تعجب  گفت : هیونگ !!

یونگ جون هم با خنده اومد و کنارش ایستاد و اون یکی دست یوجین رو گرفت و خطاب به سونگ جو گفت : آره پسر . ولش نکن . باید با ما بیاد .

یونگ سنگ هم اومد پشت یوجین و با خنده گفت : منم اینجا مواظبم که فرار نکنه . بریم ؟!

هر سه گفتن : بریم !

یوجین با ترس گفت : نه ! من نمیخوام بیام !

یونگ جون با یه لبخند شیطون گفت : مجبوری !

یوجین سرش رو برگردوند و گفت : هیون جونگ هیونگ ! کمک !

هیون جونگ انگار خشکش زده بود ! با چشمای گرد شده فقط به اونا نگاه میکرد . گوشی اش رو درآورد و سریع یه متنی رو تایپ کرد و به حالت آرشیو گذاشت تا بعدا ازش استفاده کنه و بعد بدون اینکه چیزی به بقیه بگه به دنبال اونها به راه افتاد .

...

کیوجونگ بعد از درآوردن لباس هاش و پوشیدن مایوش در کمدش رو بست . همون موقع یونگ سنگ ، یونگ جون ، هیون ، سونگ جو و یوجین وارد اونجا شدن . وقتی دست و پا زدن یوجین رو دید با تعجب گفت : چیکار میکنید ؟

یوجین نگاه مظلومشو به کیوجونگ دوخت : من نمیخوام شنا کنم اما هیونگ ها میخوان منو به زور ببرن به استخر !

کیوجونگ با تعجب گفت : استخر ؟

وقتی به یوجین دقیق تر نگاه کرد تازه فهمید چقدر ترسیده . نگاه اخموش رو به بقیه دوخت و گفت : خب وقتی نمیخواد بیاد چرا زوری میکنید ؟

سونگ جو سرش رو به طرفین تکون داد : نخیر . زوره . تا حالا یه بارم با ما به استخر نیومده .

کیوجونگ جلوتر رفت و گفت : حتما دلیلی داشته دیگه .

دست یونگ جون و سونگ جو رو از یوجین جدا کرد و گفت : پوست اون به کلر حساسیت داره . حتما باید مریض بشه تا راضی شین ؟

سونگ جو با تعجب به یوجین نگاه کرد : واقعا ؟ ما نمیدونستیم !

یونگ جون هم لبخند کمرنگی زد : آ .. آره ! ما نمیدونستیم . ببخشید یوجین .

یوجین آرام دستاش رو مالید و خوشحال از اینکه کیوجونگ نجاتش داده گفت : عیب نداره .

نگاهش رو به کیوجونگ داد که ازش تشکر کنه اما با دیدنش بدون لباس یه لحظه جا خورد !! آب دهانش رو قورت داد و با صدایی که سعی میکرد نلرزه گفت : م..ممنون هیونگ ... من .. من دیگه میرم .

سریع برگشت و از رختکن خارج شد . قلبش تند تند میزد . تا حالا کیوجونگ رو اونطوری ندیده بود !! دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت : خواهش میکنم یکم آروم تر بزن ! اینطوری سریع لو میرم !

_ جین یوجین ؟

سریع سرش رو بالا آورد و با شوک به شین وو نگاه کرد . شین وو با تعجب گفت : ترسیدی ؟ انگار داشتی به چیزی فکر میکردی ..

یوجین لبخند هول هولکی زد : تو فکر بودم . حضور یهویی ات منو ترسوند . من رفتم .

سریع از کنار شین وو رد شد از اون ساختمون خارج شد .

...




طبقه بندی: Soccer Player، 

تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1395 | 09:08 ق.ظ | نویسنده : Taraneh*타 라 네 | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه