کنار پنجره ایستاده بودم بیرون رو تماشا میکردم 12 روز دقیقا 12 روز گذشته بود و یونگ سنگ به هیچ کدوم از پیام های من جواب نمیداد . هر چقدر خواهش و التماس کردم هیچی... دریغ از یه شکلک ساده . توی  بیمارستان هم حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم . چند بار سر عمل بدجور خراب کردم طوری که تا مرز اخراج پیش رفتم اگه سابقه ی خوبم نبود قطعا از بیمارستان بیرونم مینداختن و گواهیمو توبیخ میکردن . پزشک تیم خودش 15 روز مرخصی واسم رد کرد همه فهمیده بودن من ماریای سابق نیستم . حالم خوب نبود دلم فقط صحبت های یونگ سنگ رو میخواست  دلم صداشو میخواست حس میکردم زندگی رنگ نداره دیگه شاد نیست چطور باید بهش میگفتم  من اونی که فکر میکنه نیستم . اون اوایل به قصد آماده کردنش یواش یواش میخواستم بهش بگم اما نمیدونم چی شد که یهو اسیرش شدم ... افسون صدای خوشگلش ... حرفای قشنگی که بهم میزد دلم میخواست مال من باشه بارها دعا کردم ای کاش واقعا من جای یون هی بودم اما حیف من یون هی نبودم و یونگ سنگ من رو به عنوان یون هی دوست داشت نه  ماریا . میدونستم یه روزی بالاخره میفمه از همین جاش میترسید همینش واسم شده بود آیینه ی دق که بالاخره هم اتفاق افتاد . نمیدونستم اگه بهش بگم منو قبل میکنه یا نه ... من خیلی آدم طمع کاری بودم هر چقدر بیشتر باهاش حرف میزدم بیشتر حریص میشدم که کنار خودم نگهش دارم .

برگشتم نگاهی توی آیینه به خودم انداختم به حال و وضع ژولیده پولیده ی خودم افسوس خوردم . باید میرفتم حمام اما حسش نبود . داشتم حوله  برمیداشتم که برم سری سری هم که شده یه آبی روی خودم بریزم که صدای آلارم اس ام اس گوشیم بلند شد . حوصله اشو نداشتم جواب ندادم رفتم حمام زیر دوش ایستادم همونطور که از قبل انتظار میرفت حمام کردنم 20 دقیقه هم طول نکشید برگشتم بیرون حوله ی تن پوشم هنوز دورم بود خودمو انداختم رو تخت گوشیمو کشیدم سمت خودم بازش کردم با دیدن اسم یونگ سنگ تنها تونستم ذل بزنم به صحفه . میترسیدم بازش کنم بهم بگه  بیا این رابطه رو تموم کنیم . جرات به خرج دادم اس ام اس رو باز کردم دنیا رو سرم آوار شد ترسم بی مورد نبود . چیز بدتری اتفاق افتاد

" من توی آمریکا هستم بیا همدیگه رو ببینیم "

دیگه وقتش بود . وقتش بود یونگ سنگ ماریا رو با هویت خودش بشناسه . رباط وار جواب رو براش تایپ کردم

"باشه . تو الان کجا هستی ؟؟!! "

واسم آدرس هتلی که اقامت میکرد رو فرستاد . به سقف ذل زدم  قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین چکید من یونگ سنگ عزیزمو  واسه همیشه از دست میدادم . نمیدونم چقدر گذشت که توی اون حالت بودم بلند شدم  اشکامو پاک کردم آبی به دست و صورتم زدم . اگه قرار بود همه چیز رو بفهمه چه بهتر که یون هی رو میدید . گوشیمو برداشتم محل قرار رو به اونجایی که میخواستم تغییر دادم . یکم آرایش کردم کاش حداقل بتونم تصویر خوبی از خودم توی ذهنش به جا بذارم . رفتم بیرون سوار ماشینم شدم به راه افتادم . سر راه گل هم خریدم . رز صورتی . یون هی خیلی دوست داشت

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

به هتل برگشتم توی لابی نشستم فکرم درگیر بود . با آلارم اس ام اس، گوشیمو از جیبم در آوردم امیدوار بودم ایندفعه بهونه ای واسم نداشته باشه . پیامش رو باز کردم یه آدرس توش بود بهم گفت برم اونجا . نگاهی به ساعت انداختم چیزی تا 6 باقی نمونده بود . رفتم بیرون یه تاکسی گرفتم آدرس رو بهش دادم . وقتی رسیدیم اونجا قلبم لرزید واسه چی خواسته بود اینجا منو ببینه. لرز بدجور به تنم رعشه مینداخت . پیاده شدم پول تاکسی رو حساب کردم با هم قدم های ناتوان قدم برداشتم . دیدمش یه خانم نسبتا قد بلند با لباس های مشکی  که کنار یه سنگ قبر ایستاده بود رفتم جلو تر قلبم دیوانه وار به قفسه ی سینه ام کوبیده میشد . برگشت سمتم به چهره ی نا آشناش خیره شدم سرشو پایین انداخت

_: سلام

نمیدونستم چی بگم این که یون هی من نبود بی اختیار لب زدم : یون هی

لبشو گزید قطره های اشک روی صورتش ریختن . برگشت سمت سنگ قبر مسیر باقی مونده رو با یه گام بلند طی کردم با دیدن نوشته ی روی سنگ قبر نفسم قطع شد . چرا ؟؟؟چرا ؟؟ چرا اسم یون هی من اونجا نوشته شده بود ؟؟  ماتم برده بود هیچی نمیتونستم بگم پاهام شل شدن دو زانو روی زمین نشستم به نوشته های روی سنگ قبر خیره بودم تاریخ فوت مال دوسال پیش بود کم کم داشت یه چیزایی دستگیرم میشد اما نمیخواستم قبول کنم . سر بلند کردم رو بهش گفتم

_: این ... اینکه ... یون هی من نیست؟؟  هوم ؟؟ درسته ؟؟

جوابی نداد بلند تر داد زدم :  مگه نمیشنوی چی میگم این یون هی نیست درسته ؟؟ این مسخره بازیا چیه که در میاری ؟؟ تو کی هستی ؟؟ یون هی کجاست ؟؟

با بغض گفت : من .. من ... مت .. متاسفم

با حرص بلند شدم : من تاسفم تو رو نمیخوام بگو یون هی کجاست ؟؟

با بهت بهم نگاه میکرد انگار مونده بود چی بگم ناله ی خفیفی زد : یونگ سنگ دستم ... دستم ... داری اذیتم میکنی

اصلا حواسم نبود دارم عصبانیتم و سر بازو های اون خالی میکنم . هلش دادم عقب : تو کی هستی ؟؟ گفتم یون هی کجاست ؟؟

چونه اش میلرزید با هق هق گفت : اون مرده یونگ سنگ ... مرده ... یون هی سرطان داشت

حس میکردم گوشام کیپ شدن دیگه هیچی نمیشنیدم . دو قدم رفتم عقب دروغ بود میدونستم که داره دروغ میگه این دختره حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه اش بود . هر چقدر سعی کرد متوقفم کنه نایستادم سریع از گورستان زدم بیرون برگشتم هتل . حالم دست خودم نبود میلرزیدم نمیدونم از عصبانیت بود یا ترس از حقیقت  هر چی که بود حالمو بدجور دگرگون میکرد . . یادمه به خاطر اختلاف ساعت با خودم قرص خواب آور آورده بود برای اینکه مجبور نباشم بیدار بمونم بعد سر سمینار چرت بزنم . باید میخوابیدم ...  باید میخوابیدم تا وقتی از خواب بیدار شدم همه چی تغییر کرده باشه آره حتما همین بود من داشتم کابوس میدیدم یون هی دختر شیطونی بود میخواست منو اذیت کنه . اون قطعا  داشت منو اذیت میکرد.

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

یونگ سنگ رفت . میدونستم از دست میدمش حالش خوب نبود . کاش .. کاش الان میتونستم کنارش باشم . کاش حداقل این من بودم که تکه گاه قامت مردونه اش میشدم . کاش الان من کنارش بودم و اون توی بغل من خودشو خالی میکرد . نشستم پای سنگ قبر یون هی تا اونجایی که نفس بهم اجازه میداد گریه کردم دیگه نمیتونستم اون فشار رو تحمل کنم . اونقدر گریه کردم تا اینکه شب دامن سیاهش رو همه جا پهن کرد . بی حال بلند شدم رفتم خونه خودمو انداختم رو تخت چشمامو بستم اما خواب نبرد . تا خود صبح فکر کردم . به اینکه چطوری باید به یونگ سنگ همه چیز رو توضیح بدم . اون حق داشت حقیقت رو بدونه من نمیتونستم ازش پنهان کنم . اونم حالا که دیگه هیچ راهی برای ما وجود نداشت .

بلند شدم آبی به صورت داغون و خسته ام زدم . از خونه زدم بیرون قبل از اینکه من محل قرار رو تغییر بدم یونگ سنگ آدرس هتلی که اونجا اقامت داشت رو واسم اس ام اس کرده بود . رفتم سمت هتل از پذیرش خواستم خبر بدن که میخوام ببینمش . اسمم و به متصدی گفتم یونگ سنگ اسمم و نمیدونست اجازه داد برم اتاقش مسلما اگه میدونست منم اصلا دلش نمیخواست قیافه امو ببینه .

تمام طول راه داشتم از استرس لبمو میخوردم و پوستشو میکندم نمیدونستم واکنشش ممکنه چطور باشه . نفس عمیقی کشیدم در زدم . درو که باز کرد چشمای به خون نشسته اش اولین چیزی بود که توجهمو جلب کرد . در کسری از ثانیه اخماش رفتن تو هم

_: چی میخوای ؟؟

نگاه خیر ه امو ازش گرفت : هیچی . فقط فکر میکنم حق داری حقیقت رو بدونی .

نفس های تند تند و عصبیش رو حس میکردم میدونستم داره به خودش فشار میاره که همونجا سرم داد نزنه یا بلایی سرم نیاره . هیچی نگفت . از چهار چوب در کنار گرفت و رفت داخل.  پشت به من کنار پنجره ایستاد . منم به تبعیت از اون رفتم داخل در و بستم همونجا پشت در ایستادم . معذب بودم یونگ سنگ هیچی نمیگفت . سرمو انداخت پایین که اگه یه وقت برگشت چشم تو چشم نشیم و من راحت بتونم حرفامو بزنم

_: من کیم  ماریا یه دو رگه ی کره ای آمریکایی  3 سال پیش از یکی از دانشگاه های معتبر آمریکا فارق و تحصیل شدم و بلافاصله توی یه بیمارستان مشغول به کار ... بین مریض های بخش سرطانی یه بیمار دختر بود،  یکی که با همه مهربون و خوش برخورد بود اما کم حرف میزد . یه مدت که گذشت فهمیدم کره ایه و واسه درمان به آمریکا اومده . من هیچ وقت کره رو ندیده بودم اما بلد بودم کره ای حرف بزنم باهاش هم صحبت شدم چیزی نگذشت که با هم صمیمی شدیم . یون هی شد یکی از بهترین دوستام و من شدم تنها کسی که اون بیشتر از همه باهاش حرف میزنه . از هر دری باهم حرف میزدی اون از کره برام میگفت . بهترین قسمت ماجرا عشق بین شما دوتا بود . یون هی بهت نگفته بود که سرطان داره میخواست درمان شه و با یه بدن سالم برگرده پیشت . یکسال گذشت اون آخریا خیلی حالش بد شده بود . اکثرا بی حال و خواب بود ازم میخواست من به جاش باهات صحبت کنم تا اینکه بدترین اتفاق دوران کاریم پیش اومد . یون هی دیگه نتونست  شیمی درمانی رو تحمل کنه و ....

به اینجا که رسیدم بغض بهم اجازه نداد پیش تر برم یونگ سنگ برگشته بود نگاه خیره و بهت زده اشو حس میکردم . با چندتا گام بلند فاصله ی بینمون و پر کرد دستشو گذاشت زیر چونه ام مجبورم کرد بهش نگاه کنم

_: داری دروغ میگی مگه نه ؟؟

به چشماش نگاه کردم اشک دیدمو تار میکرد سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم . بدنش شل شد عقب عقب رفت و روی تخت افتاد . با نگرانی رفتم سمتش

_: یو .. یونگ سنگ خوبی ؟؟

جوابی نداد به یه نقطه خیره نگاه میکرد . رفتم سمت یخچال کوچیک توی اتاق یه بطری آب معدنی برداشتم گرفتم سمتش

_: بیا اینو بخور .. لطفا یکم ازش بخور

سرشو آروم آورد بالا بهم نگاه کرد . نگاه غم زده ای که ته دلمو لرزوند : تنهام بذار

چند ثانیه به همون حالت موندیم . اون الان نیاز داشت که تنها باشه . از توی کیفم دفترچه خاطرات یون هی به همراه گردنبند نت موسیقیش رو در آوردم گذاشتم روی عسلی کنار تخت  

_: این دفترچه خاطرات روزانه ی یون هیه . من ... من متاسفم یونگ سنگ ... نمیخواستم تو رو بازی بدم ... امیدوارم منو ببخشی .

اینو گفتم و از در رفتم بیرون . حس میکردم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده اما یه بار سنگین تر روی دلم فرود اومده . قدم های سستم رو به سمت خروجی هدایت کردم توان بیش از حد اونجا موندن رو نداشتم . بارها ازی یون هی عذر خواهی کرده بودم و امیدوار بودم منو ببخشه . میدونستم اینجا دیگه ته خطه

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

بعد از رفتن ماریا دفترچه رو برداشتم شروع کردم به خوندن خط خودش بود این خط یون هی من بود با تک تک شادی های یون هی خندیدم با تک تک زجر هایی که کشیده بود اشک ریختم . یون هی من دوسال پیش برای همیشه از پیشم رفته بود برای همیشه . گردنبند جفتی که داشتیم و توی مشتم فشردم با دست آزادم مال خودم که همیشه تو گردنم بود رو محکم گرفتم . صحفه ی آخر دفترچه یه برگه بود و چندتا عکس از فرشته ی من  برگه رو برداشتم  بازش کردم

" یونگ سنگ

امیدوارم حرفامو تا ته بخونی به این امید که  بتونی منو ببخشی . اون اوایل بعد از فوت یون هی واقعا میخواستم همه چیز رو بهت بگم  تصمیم گرفتم یه مدت باهات حرف بزنم و یواش یواش بهت ماجرا رو بگم اما من داشتم خودمو گول میزدم . ماجرا این بود که من اسیرت شده بود هر چقدر بیشتر باهات حرف میزدم بیشتر دلباخته میشد و بیشتر برای حرف زدن باهات حریص میشدم تا جایی که کاملا خودمو جای یون هی جا زدم دیگه نمیتونستم  تپش های قلبم رو انکار کنم . من عاشق شده بود و هیچ چیز نمیتونست مانع عشقم شه حتی عذاب وجدان .ازت انتظار ندارم حسم رو درک کنی ولی میخوام التماس کنم منو ببخشی من بلد نیستم با کلمات بازی کنم فقط عاجزانه میخوام از ته قلب منو ببخشی .

 کیم ماریا "

برگه رو بستم ازش عصبانی بود نمیتونستم ببخشمش دو سال تمام خودشو جای مقدس ترین فرد زندگیم جا زده بود . تمام این مدت داشتم از یه دختر بازی میخوردم . چطور تونسته بود این کارو باهام بکنه . دل شکسته بودم بیشتر از اونی که بشه تصور کرد قلبم خورد شده بود.

...........................

قبل از رفتن به فرودگاه به گورستان رفتم و با یون هی وداع کردم . این وداع آخر بود دیگه دلم نمیخواست پامو تو این کشور بذارم . توی فرودگاه پرواز نیم ساعت تاخیر داشت . دوباره دفترچه خاطرات یون هی رو در آوردم و مشغول  خوندن شدم . خیلی از ماریا تعریف کرده بود اما من نمیتونستم دلمو با این موضوع صاف کنم . مدتی به فکر فرو رفتم بعد گوشیمو از جیبم در آوردم و با باز کردن صحفه ی پیام ها شروع به نوشتن کردم

" نمیتونم بگم ازت دلخور نیستم یا اینکه بخشیدمت اما به حرمت دوستی که با یون هی داشتی سعی میکنم همه چیز رو فراموش کنم  و ببخشمت اما مسلما این به زمان احتیاج داره . امیدوارم از این به بعد هر دو مون بتونیم یه زندگی تازه رو شروع کنیم  و دیگه به فکر اتفاقای گذشته نباشیم "

دکمه ی سند رو زدم . این تنها کاری بود که میتونستم انجام بدم . خودم حسابی داغون بودم میدونستم ماریا هم دست کمی از من نداره اما نمیخواستم بهم امیدوار باشه . من اون رو به چشم کیم ماریا نمیدیدم  اون در تمام این مدت برای من یون هی خودم بود . خودش خواست نقش یون هی رو بازی کنه  و حالا مسلما من نمیتونستم اونو به عنوان کیم ماریا  توی زندگیم قبول کنم شاید اگه آشنایی مون طور دیگه ای اتفاق افتاده بود فرق داشت . 




طبقه بندی: Young Saeng_short story، 

تاریخ : یکشنبه 23 آبان 1395 | 09:00 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه