سلام دوستای عزیز . اسکارلت گل مدتیه حالش بده امشب داستان خاطرات تاریک رو من میذارم براتون . 

چند روز گذشته بود . هیون جونگ هنوز یه مقدار درد داشت اونروز قرار بود واسه چکاپ بریم دکتر تا اوضاعش بررسی بشه چون خودم همچین دردی رو تحمل کرده بودم و میدونستم چه کوفتیه دلم میخواست اون هر چه زودتر حالش خوب شه . شرایط سختی داشت و من به خوبی درکش میکردم . پشت در اتاق ایستادم در دم
_:هیون بیداری ؟؟
جوابی نداد.  رفتم داخل انگار داشت خواب هفت پادشاه میدید . ده بار صداش زدم یه تکون کوچیک هم نخورد . خواستم بزنم تو دستش که دردش بگیره اما دلم نمیومد . فکری به سرم زد رفتم تو آشپزخونه یه قابلمه استیل برداشتم با یه ملاقه از همون برگشتم تو اتاق دقیقا کنار گوشش اشیا تو دستم و نگه داشتم
_:هیون جونگ مطمئنی که نمیخوای بیدار شی ؟؟
باز هم جوابی نداد . خنده ی کوتاهی کردم و یا آخرین توانم کوبیدم به قابلمه !! عین گربه ای که روش آب میریزن پرید هوا . چون نتونست تعادشو حفظ کنه از تخت افتاد پایین و صدای دادش بلند شد . ترسیدم قابله و ملاقه از دستم افتاد داشت ناله میکرد . آب دهنم قورت دادم کنارش نشستم
_: هیون خوبی ؟؟ چیزیت شد ؟؟
برگشت با اخم بهم نگاه کرد : مرتیکه ی دیوث مگه مرض داری ؟؟ نمیتونستی درست صدام کنی ؟؟
با قیافه ی حق به جانب دست به سینه شدم : کلی صدات کردم ولی بیدار نشدی .
اخمش غلیظ تر شد : این راه درستش بود ؟؟ آخ دستم !!
واقعا نگرانش شدم آخه خیلی بد خورد زمین آروم گفتم : خیلی درد میکنه . من واقعا نمیدونستم اینجوری میشه معذرت میخوام .
پوفی کشیدم . خواست بلند شه زیر بغلش رو گرفتم تا کمکش کنم در همین حین گفت
_: حالا که دیگه شده کاریش نمیشه کرد
سعی کردم سریع این بحث رو برگردونم : باید بریم دکتر. بیا کمکت کنم لباستو عوض کنی
_: نیازی نیست . خودم عوض میکنم .
میدونستم داره لجبازی میکنه با این حساب کاری که خواسته بود رو انجام دادم . رفتم بیرون منتظرش شدم . به نیم ساعت لفتش داد تا اینکه بالاخره حاضر شد اومد بیرون . رفتیم بیرون خونه یه تاکسی گرفتیم به سمت بیمارستان . هیچ کدوم گواهینامه نداشتیم پس حالا حالا ها ماشینی هم در کار نبود . هیون چکاپ شد . به محض دیدن دستش دکتر فهمید ضرب دیده آخه روی کتفش به اندازه یه کف دست قرمز شده بود . خودمو لعنت کردم به خاطر اون شوخی مسخره ای که انجام دادم اصلا فکر نمیکردم تا این حد عواقبش بد باشه . از هیون شرمم میشد . آروم عذرخواهی کردم . نمیدونم با اون صدایی که از ته چاه میومد فهمید یا نه . وقی بیرون اومدیم سرم پایین بود آروم دنبالش میرفتم هنوز پکر بود به خاطر بلایی که صبح سرش آوردم ممکن بود اون ترک روی کتفش بدتر بشه و بیشتر شکاف بخوره . تو همین فکرا بودم که هیون با لبخند برگشت سمتم :
_: بریم یکم بگردیم . چند روزه همش تو خونه ام حوصله ام سر رفته .
آروم گفتم : نه نمیشه . هوا سرده دستت باید گرم بمونه
قیافه اش آویزون شد . بهش نگاه کردم مثل گربه ی شرک شده بود . خنده ام گرفت
_: هیون جونگ شبیه پسر بچه های لوس شدی
_: خنده رو تموم کن پارک جونگمین . ببینم تو دلت واسه رز تنگ نشده ؟؟ از روزی که بهش قول دادیم یه بارم نرفتی دیدنش
راست میگفت . من قول داده بودم تند تند به دیدن رز برم اما به کل فراموشم شده بود . نگاهی به ساعتم انداختم یک ساعت دیگه رز تعطیل میشد میتونستم برم مدرسه دنبالش . بالاخره رضایت دادم که با هم بریم مدرسه دنبال رز وقتی رسیدیم هنوز خیلی مونده بود . پیشنهاد دادم بریم کافی شاپ اون سمت خیابون و منتظر بمونیم . رز تعطیل شد به دکتر سالس زنگ زدم گفتم لازم نیست بره دنبال رز چون میخوام با خودم ببرمش خونه . آخر هفته بود ازش اجازه گرفتم رز تعطیلات آخر هفته اش رو با ما بگذرونه . مخالفتی نکرد از این بابت خوشحال شدم .
ما کنار پنجره کافی شاپ نشسته بودیم و چند وقته دیگه کریسمس بود توی اون هوای سرد یه چیز داغ و تماش جنب و جوش مردم خیلی کیف میداد . لبخند رو لبم جا خوش کرده بود هیون اما بی صدا با لیوان روی میز بازی میکرد
_: چیزی شده هیون جونگ ؟ تو خودتی ؟؟
انگار که رشته ی افکارش پاره رو پاره کرده باشم سر بلند کرد : چی ؟؟
_: گفتم خوبی ؟؟ خیلی تو خودتی !!
لبخند بی جونی زد : نه چیزی نیست . سکوت اینجا آدم رو به فکر وامیداره .
دسته ی فنجون رو گرفتم توی نلبکی چرخوندمش : یه چند وقت دیگه میخوام یه موضوعی رو باعات در میون بذارم
_: چی هست ؟؟
_: میخوام کار کنم .
ابروهاش با تعجب بالا رفت : منظورت چیه ؟ تو .. تو ..
به من و من افتادم میدونستم واسه چی داره تردید میکنه میترسید بهم بگه تو که حرفه ی خاصی نداری من ناراحت بشم لبخندی زدم قبل از اینکه بهش اجازه ی بیشتر حرف زدن بدم گفتم :
_: اوهوم من . مگه چیه ؟؟!! راستش من چند روزه با مادام اگمونت حرف زدم و اون چند تا کتاب بهم داد که قواعد کره به طور کامل داخلش شرح داده شده بود . تو گفتی من قبلا مهندس برق بودم پس حتما آدم باهوشی بودم خوندن چند تا کتاب نباید برام مشکل باشه . میخوام به عنوان مترجم کارم و شروع کنم حتی مادام بهم گفتم میتونم کلاس خصوصی زبان کره ای یا حتی فرانسوی بذارم فقط یکم باید مطالعه و همت داشته باشم .
آرنجش رو روی میز گذاشت و جلو اومد : ببین جونگمین من فکر نمیکنم ما نبازی داشته باشیم هر دومون بخوایم کار کنیم . همین که من کار میکنم کافیه .
_: درسته ولی من میخوام دستم تو جیب خودم باشه .
نمیدونم چرا عصبی شده بود با حرص چشماشو رو هم گذاشت : تو فکر میکنی من بعدا به خاطر این کار منت سرت میذارم ؟؟ واسه همین میخوای خودت کار کنی ؟؟
با خونسردی چهره ام سعی کردم اونو هم به آرامش دعوت کنم : نه اصلا اینطور نیست . اما فکرشو بکن  من تمام مدت توی خونه تنها هستم و تو میری شرکت با آدما حرف میزنی باهاشون ارتباط برقرار میکنی . اما من چی ؟؟ از اون موقع تا حالا به خاطر وضعیتم مراقبم بودی و ازت خیلی خیلی ممنونم اما فکر نمیکنی که دیگه وقتشه منم از یه جایی شروع کنم ؟؟ واقعا حس بدی که تمام روز توی خونه بمونم .
سرشو انداخت پایین رفت تو فکر . جو معذب کننده بود . هیون خیلی هوامو داشت بیش از اونچه که باید نمیدونم چرا اینقدر براش مهم بودم من هیچی از گذشته و هیون جونگ به خاطر نداشتم توی این چند مدت فقط سعی کردم عادت کنم که هیون مثل برادر و بهترین دوستم میمونه هر چند هنوز کاملا باهاش کنار نیومده بودم اما در کل حق رو به خودم میدادم نمیشد که من بشینم تو خونه اون کار کنه دربیاره بده من استفاده کنم . خیلی خجالت آور بود من با اون قد و هیکل از هیون بخوام بهم پول بده . هر چند میدونستم منتی سرم نیست اما دوست نداشتم هیون برام این کارو بکنه . میخواستم روی پای خودم بایستم .
جو خوبی بینمون حاکم نبود . هیون به طرز عجیبی ساکت به تقطه ای از میز خیره نگاه میکرد . شونه هاش افتاده بودن و کاملا وارفتگی و از حالت بدنش رو نشون میدادن . منم سر جام ول میخوردم . نمیدونستم چی بگم . یهو از پنجره چشمم به بیرون افتاد . دیدم مدرسه تعطیل شده . بالاخره یه راهی برای فرار از اون جو پیدا کردم . بلند شدم و با خنده مسخره ای گفتم
_: اوه تعطیل شدن .
خودم قبل از هیون از کافه بیرون زدم منتظر شدم تا رز بیاد . از دور دیدمش در حالی که کیف کوچیک و صورتش رنگش روی دوشش بود با سری پایین بی حال و لغزنده راه میرفت . دست به سینه منتظر شدم تا بهم برسه اما حتی سر بلند نکرد ببینه کی جلوش ایستاده . منو دور زد رفت با دهن باز برگشتم سمتش و قبل از اینکه بیشتر ازم دور بشه گفتم
_: پرنسس میشه افتخار بدین همراهیتون کنم ؟
یه لحظه سر جاش خشکش زد با شک برگشت پشت سرش رو نگاه کرد . لبخندی به روش زدم . یدفعه مثل بمب منفجر شد جیغ کشید "اوپا" اول با حالت درجا پاهاشو چند بار کوبید رو زمین و یهو دوید سمتم نشستم دستامو باز کردم بغلم کرد . منم محکم بغلش کردم
_: اوپا دلم واست تنگ شده بود
چونه اش رو آروم گفتم تکون دادم : منم همینطور خانم خوشگل
با دیدن هیون از بغل من بیرون کشید دوید سمت اون . هیونم مثل من زانو زد بغلش کرد : اوپا دستت بهتره ؟؟
_: اوهوم حالا که تو رو دیدم بهتر شدم
رفتم نزدیکشون رز وسطمون ایستاد با یه دستش دست هیونو گرفت با اون یکی دست منو . وقتی بهش گفتم قرار آخر هفته رو با من بگذرونه خیلی خوشحال شد کلی شیطونی کرد . دو تا پاشو بالا میگرفت با دست ما تاب میخورد . وقتی رسیدیم خونه هیون به اتاق رفت گفت که میخواد یکم استراحت کنه . رز همراه من اومد تو اتاقم ازش خواستم روشو بگیره تا لباسمو عوض کنم .
_: اوپا چیزی شده ؟؟ چرا اوپا هیون جونگ یه جوریه ؟؟
حتی رزم متوجه شده بود . آخه من که حرف بدی نزدم چرا هیون یدفعه اینطوری شد ؟؟!! صبح که خوب خوشحال شده بود حتی وقتی بهش پیشنهاد دادم بریم بگردیم هم خوشحال بود ولی از وقتی نشستیم تو کافه به طرز تعجب آوری عجیب و پکر شد . در کمدمو بستم نفسمو دادم بیرون
_: چیزی نیست عزیزم فقط یکم خسته اس
 لباسمو تنم کردم برگشتم سمت رز ابروهام از تعجب بالا رفت یکی از لباس های منو پوشیده بود به تنش زار میزد خوب که دقت کردم دیدم یه شلوارک هم پوشیده زیرش کشش رو محکم گرفته بود تو دستش
_: رز اینا رو از کجا آوردی ؟؟!!
نیشخندی زد : از تو کشوی کمدت برداشتم .
_: هی مگه من نگفتم برنگرد تا لباسمو عوض کنم ؟؟!!
لباشو جمع کرد با لحن بامزه و لوسی گفت : اوپا من دستمو مثل دیوار گرفته بودم جلوی صورتم که تو رو نبینم .
در لحظه چشماش رنگ شیطنت گرفت : ولی تو خیلی سک.شی هستی نتونستم نگاه نکنم .
بلند خندید و از اتاق دوید بیرون . مرده بودم از خنده . با خودم گفتم ببین یه دختره ریزه میزه که یک سوم منم سن نداره چجوری حرف میزنه . بلاگرفته ی آتیش پاره .
...
رفتم اتاقم روی تخت نشستم دستامو تکیه گاه زانوم کردم جلوی روم توی هم قفلشون کردم . انگار خاطرات تاریک زندگی قرار نبود هیچ وقت از بین برن . به نقطه ای خیره شدم خاطرات توی ذهنم تصور بستن
اونروز رو به خوبی به یاد داشتم مثل امروز جونگمین اومد توی اتاقم داشتم از تب میسخوتم هر چقدر سعی کرد بیدارم کنه نشد . وقتی نفس های بیش از حد سنگین و خس خس گلوم رو شنید دست گذاشت رو پیشونیم و فهمید که حالم اصلا خوب نیست . خوب یادمه که چقدر وحشت کرده بود منو بلند کرد با خودش برد دکتر . به تجویز پزشک دو تا آمپول زدم یه سرم تقویتی یک ساعت اونجا معطل شدیم اما وقتی اومدم بیرون حس بهتری داشتم . دیگه اون حالت سرگیجه و تهوع از بین رفته بود اونروز هم به جونگمین
پیشنهاد دادم یکم قدم بزنیم اما قبول نکرد و در آخر با اصرار من به یه کافی شاپ رفتیم . کلی هم با هم حرف زدیم و خندیدیم تا اینکه تلفنم زنگ خورد . صدای شخص پشت گوشی هنوز توی گوشم میپیچه
_: هیون جونگ دیگه وقتشه از زندگی جونگمین بکشی بیرون . اون رفتنیه .
بغضمو قورت دادم چقدر ساده همه چیز تکرار شده بود . اگر موقع وارد شدن به زندگی جونگمین نقشه ی اون آدما رو فهمیده بودم هیچوقت خودمو اسیر دستای قدرت نمیکردم . اما افسوس که یکی از همون دست ها پدرم بود که منو به وارد این بازی ناعادلانه کرد . در تمام مدت کنار جونگمین بودن لذت بخش بود بدون اینه بدونم واسطه ام فقط برای راه یافتن به خونه نخست وزیر اما بعد از اینکه فهمیدم هم چیزی تغییر نکرد . بلکه باعث شد بیشتر از قبل باهاشون همکاری کنم البته اونا همه چیز رو به من نمیگفتن . از کی اینقدر تغییر خودمو مدیون جونگمین کردم ؟؟ چطور تونستم با بهترین دوست زندگیم بازی کنم ؟؟ آیا من واقعا آدم پستی بودم ؟؟ بارها از خدا میخواستم که مین هیچ وقت حافظه اشو به دست نیاره خیلی بهش فکر کرده بودم اگر به دست میاورد هم نمیتونستم تو روش وایسم و همه چیز رو واسش تعریف کنم . این محال بود !! کاش هیچوقت وارد زندگیش نشده بودم . میدونستم جونگمین دیر یا زود پیشنهاد میشده خودش واسه خودش کار کنه اما من اینو نمیخواستم . در اصل میخواستم با کار کردن و برطرف کردن نیازهای جونگمین تا آخرین لحظه ای که مرگ بهم اجازه بده ، مقداری از عذاب درونیم رو کم کنم .
_: اوپا چرا تو تاریکی نشستی ؟؟
با شنیدن صدای رز رشته افکارم پاره شد . حتی متوجه نشدم وارد اتاق شده خیلی غرق فکر بودم میدونستم رز دختر بی ادبی نیست حتما قبل از ورودش در زده اما وقتی دیده جواب ندادم درو باز کرده تا ببینه شاید خواب باشم . لبخند سرد و کوتاهی زدم
:_ چیزی نیست عزیزم
:_ اوپا اومدم دنبالت بریم با هم کیک درست کنیم . منو اوپا جونگمین میخوایم کیک درست کنیم تو هم باید بیای .
از روی تخت بلند شدم : باشه تو برو من لباسمو عوض کنم میام .
رز رفت بیرون و منم رفتم سمت کمد لباس هام . با خودم گفتم الان وقت حسرت خوردن برای اتفاقات گذشته نیست فقط سعی کن جبرانشون کنی کیم هیون جونگ !!



طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : شنبه 22 آبان 1395 | 05:39 ب.ظ | نویسنده : Taraneh*타 라 네 | نظرات

هدایت به بالای صفحه