سلام خوشگلا
بفرمایید ادامه
پوستر خوشمل از ترانه ی عزیزم 


چند ماهی گذشته بود و همه چی به خوبی پیش میرفت . تو کارم موفق بودم و دیوید حسابی ازم راضی و ممنون بود . به لطف مادام اگمونت کل خیابون های مهم شهر رو گشته بودیم و توی زبان فرانسه پیشرفت چشم گیری داشتیم . جونگمین  هم توی این چندماه خیلی پیشرفت کرده بود . به طوری که میتونست حداقل واسه یکساعت اون عصای کذایی رو کنار بذاره و با پاهای خودش راه بره . اون روز قرار بود دکتر  معاینه اش کنه تا ببینه وضعیت سلامتش چطوره .  بهم زنگ زد و گفت دیگه لازم نیست مین واسه درمان بره پیشش چون حس میکنه کاملا خوب شده . فقط باید یه چکاب کامل انجام بده .  چیزی به جونگمین نگفتم میخواستم سوپرایز بشه به دکتر هم گفتم که چیزی بهش نمیگم  تا خودش موقع اومدن به اونجا بفهمه . چند وقتی بود به مدت چند ساعت توی شرکت مشغول  میشدم  دیوید یه دفتر کار در اختیارم گذاشته بود به یه نفر هم سپرده بود توی کارها کمکم کنه . زندگی خیلی خوب پیش میرفت من و جونگمین دیگه با هم دعوا نمیکردیم نمیگم صمیمی شده بودیم اما دیگه سردی روزهای قبل بینمون نبود . امید داشتم این دیوار نازک بینمون هم کم کم از بین میره و ما میشیم همون دوستای خوب قدیمی . به دفتر دیوید رفتم و ازش مرخصی ساعتی گرفتم میخواستم وقتی جونگمین به خاطر شنیدن سلامتیش خوشحال میشه اونجا باشم و ببینمش .

تصمیم داشتم بعد از دیدن اون صحنه یه جشن درست و حسابی واسه شب با جونگمین و دیوید راه بندازم. داخل مرکز کار درمانی شدم با لبخند به منشی اون قسمت سلام کردم . نیشش تا بنا گوش باز شد . از کجا معلوم اگه  اینطوری ادامه پیدا میکرد هم من هم مین جفتمون میتونستیم با یه  دختر خوب فرانسوی قرار بذاریم . رفتم پشت در اتاق ایستادم از پنجره ی کوچکش به داخل ذل زدم معلوم بود مین تازه رسیده داشت با دکتر حرف میزد . کم کم چهره اش خندون شد یه جور خاصی با خوشحالی و هیجان قفسه ی سینه اش بالا و پایین میرفت و ذوق میکرد که منم نا خود آگاه مثل خودش ذوق زده شدم . تو همین فاز ها بودم که یکی پایین لباسمو کشید . برگشتم با رز مواجه شدم.

_: به چی میخندی اوپا ؟؟

جلوش زانو زدم دستمو گذاشتم رو دوتا بازوش : اوپا جونگمینت حالا دیگه کاملا خوب شده میتونه راه بره و همه کاراشو خودش انجام بده

سرشو انداخت پایین. ماتم برد آروم گفتم : خوش حال نشدی ؟؟!!

دستامو از دور بازوش پس زد : یعنی دیگه نمیاد اینجا ؟؟

_: نه دیگه اون کاملا خوب شده . این خبر خوبیه مگه نه ؟؟!!

آروم گفت : نه

بعدش ول کرد رفت . نمیدونستم باید چیکار کنم . صداش زدم نایستاد . همون موقع جونگمین اومد بیرون . با دیدنم تعجب کرد

_: تو اینجا چیکار میکنی ؟؟!!

نمیدونستم جواب جونگمینو بدم یا برم دنبال رز . در آخر تصمیم گرفتم اول برم پیش رز نفهمیدم چی شده که یهو اینقدر چهره اش در هم رفت . راه افتادم سمت خروجی مین هم با فاصله ازم اومد . در اون مدت فهمیده بودیم رز خواهر دکتر سالسه . وقتی دیدمش که داشت از مرکز کاردرمانی خارج میشد . سرش پایین بود . دویدم سمتش بازم صداش کردم .  با اینکه میشنید جواب نمیداد توی پیاده رو ،  رو به روی مرکز کاردرمانی بازوشو گرفتم تا اومدم  باهاش حرف بزنم  دیدم یه دوچرخه سوار که سرعتش بالا بود داره  بهمون نزدیک میشه  رز رو هل دادم کنار اما انگار هدف دوچرخه سوار از اول من بودم چون با وجود اینکه خودمو کشوندم کنار اون تو لحظه ی آخر فرمون از دستش در رفت هم خودش خورد زمین هم من به طرز فاجعه باری محکم خوردم کنار جدول و صدای خورد شدن کتفم تو گوشم پیچید .

جونگمین با نگرانی بی سابقه ای اومد سمتم  کمکم کرد بلند شم : هیون جونگ خوبی ؟؟

دست گذاشت رو کتفم دادم رفت هوا . دوچرخه سوار ناشی دوچرخه اشو برداشت پا گذاشت به فرار . رز داشت گریه میکرد . جونگمین واسه یه تاکسی دست بلند کرد

_: باید بریم بیمارستان . شاید شکسته باشه .

تاکسی ایستاد خیلی درد داشتم کتفم میسوخت . جونگمین کمک کرد من سوار بشم خودش قبل از سوار شدن از رز خواست بره داخل . اونم با گریه دوید داخل . لعنت بهش  آخه چه وقت اتفاق بود الان . اونقدر کتفم درد میکرد که  کاملا رز رو فراموش کردم . با  مین به نزدیک ترین بیمارستان رفتیم ازم عکس رادیولوژی گرفتن . دکتر گفت  کتفم فقط  ترک خورده . خداروشکر نشکسته بود . بهم مسکن زدن . باید صبر میکردم  کتفمو گچ بگیرن . گوشی مین زنگ خورد دکتر سالس بود . حتما رز بهش گفته بود چی شده . آدرس بیمارستان رو گرفت با اینکه جونگمین خواست نیان دکتر گفت رز دلش آروم نمیگیره همش داره گریه میکنه میخواد بیارتش تا با چشمای خودش ببینه و مطمئن بشه که حالم خوبه . کمتر از ده دقیقه بعد دکتر سالس و رز به بیمارستان اومدن رز هنوزم داشت گریه میکرد بلند شدم نشستم تو تخت لبخند زدم

_: هی خانم کوچولو گریه نکن . من حالم خوبه .

با گریه اومد سمتم دستای کوچیکش رو  دور کمرم حلقه کرد : اوپا معذرت میخوام

_: تقصیر تو نبود که دوچرخه سواره چشماش مشکل داشت

_: باید به حرفت گوش میداد من شنیدم که صدام زدی اما از عمد نایستادم خیلی ناراحت و عصبانی بودم

موهای لخت و کرم رنگش رو نوازش کردم : چرا ناراحت بودی ؟؟

سرشو پایین انداخت با صدای آرومی گفت : آخه اگه تو و اوپا جونگمین برید من تنهایی چیکار کنم ؟؟

رز  وقتی 6 ساله بوده پدرش اونا رو ترک میکنه و مادرش دست به خودکشی میزنه . اون ، دکتر ویلیام سالس و خواهر بزرگتر از خودش سارا  تنها زندگی میکردن حالا رز 9 سال داشت . دکتر مجبور بود واسه کارش به مرکز کاردرمانی بره خواهرش هم دانشگاه میرفت . رز باید تو خونه تنها میموند .  اونا واسش پرستار گرفته بودن اما از اونجایی که رز به هیچ عنوان با هیچ پرستاری کنار نمیومد دکتر سالس به ناچار اون رو با خودش به مرکز کاردرمانی میاورد البته فقط روز هایی که خواهرش دانشگاه داشت و نمیتونست از رز مراقبت کنه . تو این مدت رز خیلی به من ، و بیشتر از من به جونگمین وابسته شده بود . حتی چون مدرسه اش نزدیک مرکز کاردرمانی بود اخیرا بیشتر جونگمین میرفت دنبالش و اونو با خودش به مرکز کاردرمانی میبرد .

مونده بودم چه جوابی بدم که مین اونو از من جدا کرد و تو بغلش گرفت : کی گفته تنهایی ؟؟ من قول میدم همیشه بهت سر بزنم . اصلا خودم مثل همیشه میام مدرسه دنبالت خوبه ؟؟

چهره اش خندون شد : اوپا راست میگی ؟؟

_: بله که راست میگم

دستاشو محکم دور گرد مین حلقه کرد : عاشقتم اوپا

هممون زدیم زیر خنده . بعد از اینکه کتفمو گچ گرفتن . پیشنهاد دادم  ویلیام و رز به خونمون بیاد تا واسه خوب شدن جونگمین جشن بگیریم با اصرار رز ویلیام قبول کرد . از قبل تدارک دیده بودم به دیوید هم زنگ زدم که بیاد . همه با ماشین ویلیام رفتیم خونه دیوید زودتر رسیده بود نگاهش که به من افتادم با تعجب چشماشو گرد کرد نیشخند بزرگی تحویلش دادم  همونطور که تعارف میکردم بریم داخل ماجرا رو واسش تعریف کردم . یه کیک کوچیک خریده بودم از مین خواستم بیارتش با هم کیک و قهوه خوردیم شب خیلی خوبی بود کلی خندیدیم . قرار شد از این به بعد با اجازه ی ویلیام بعضی وقت ها مین بره دنبال رز و اونو با خودش بیاره خونه ی ما  . موقع خداحافظی رز با لبخند شیطونی به سمتم اومد محکم بغلم کرد . آروم در گوشم گفت

_: اوپا حالا حسابی میتونی تلافی کنی .

منظورشو نفهمیدم ازش جدا شدم با یه قیافه ی علامت سوال نگاش کرد . ریز خندید دوید دست ویلیام رو گرفت . یکم فکر کردم تا دوزاریم افتاد منظورش چی بودم . قبل از اینکه سوار ماشین بشه برگشت سمتم نگاه خبیثی به مین انداختم انگشت شصتمو به سمت رز بالا گرفتم اونم متقابلا همون کارو کرد و بعد از بای بای کردن واسم سوار ماشین شدن و رفتن .

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

دیوید سر خود واسم یه هفته مرخصی رد کرد . هر چقدر بهش گفتم حالم خوبه میتونم بیام سر کار گوش نکرد . مجبور بودم یه هفته تو خونه بمونم واقعا حوصله ام سر میرفت جونگمین هم که دیگه مرکز کاردرمانی نمیرفت حالش کاملا خوب شده بود فقط یه ذره شَل میزد که دکتر بهش گفته بود اونم به مرور زمان درست میشه . سر جام دراز کشیده بودم دست سالمم زیر سرم بود . جونگمین در زد و با یه سینی اومد داخل

_: واست صبحونه آوردم

تعجب کردم . بلند شدم تو جام نشستم . سینی رو گذاشت جلوم : دستت خوبه ؟؟ درد که نداری ؟؟

قیافه اش خیلی بامزه بود اومدم بزنم زیر خنده اما خودمو کنترل کردم  قیافه امو بردم تو هم : یه کم درد داره

_: میخوای بهت مسکن بدم ؟؟

_: نه نیازی نیست . میتونم تحملش کنم

دستمو بردم سمت سینی و کشیدمش جلو . خب بلد بودم با دست چپم چاپ استیک ها رو بگیرم  اما از عمد جوری رفتار کردم که انگار نمیتونم اونا رو توی دستم جا بدم تصمیم گرفته بود از همین لحظه پیشنهاد خبیثانه ی رز رو در نظر بگیرم و تا میتونم تلافی کنم . جونگمین کمی لباشو روی هم فشرد و گزید . نگاهش روی دستام ثابت بود .

_: میخوای کمکت کنم هیون جونگ ؟؟

_: نه خودم میتونم بخورم

از عمدا چاپ استیک ها رو بین انگشتام لغزوندم که بیافتن . جونگمین با اخم اونا رو بلند کرد یه تیکه غذا برداشت سمت دهنم آورد رومو ازش برگردوندم

_: گفتم که خودم میتونم بخورم .

_: یاااا چرا لجبازی میکنی ؟؟!!

_: لجبازی نمیکنم دوست ندارم تو غذا دهنم کنی . اصلا گرسنه نیستم

اخم هاشو تو هم کشید : یعنی چی که گرسنه نیستم ؟؟!!

_: برو بیرون

_: اول غذاتو بخور بعد من میرم بیرون

_: گفتم گرسنه ام نی ...

نذاشت جمله ام رو کامل کنم غذا رو چپوند تو دهنم . دیگه چیزی نگفتم یه قیافه ی حرصی به خودم گرفتم انگار که  از دستش حسابی عصبانیم  اما در واقع تو دلم همش داشتم نیشخند میزدم . یه لحظه فکر کردم من خیلی بازیگر ماهریم که اینطوری میتونم خنده امو کنترل کنم . باید بیشتر از اینا اذیتش میکردم اما دلم نیومد . باید میفهمید من اون موقع که اینجوری شورش رو میزدم و اون لجبازی میکرد چه حسی داشتم . هر چند قصد نداشتم زیادی اذیت و آزار بهش برسون، مثل خودش اما یکم تلافی به جایی بر نمیخورد  

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

دستمو گذاشته بودم زیر چونه ام به پرونده های مسخره و آبکی زیر دستم نگاه میکردم . به نظرم  پرونده های سئول خیلی کنجکاو برانگیز تر و هیجانی تر بودن . آهی کشیدم یکی رو بی حوصله برداشتم باز کردم . مشغول مطالعه اش شدم . حس کردم شخصی کنارم نشست سربلند کردم با تعجب بهش خیره شدم .

_: جناب مو اتفاقی افتاده ؟؟

مو گیونگ لی ارشد کل محقق های اداره به حساب میومد با اینکه باز نشسته شده بود ولی هنوز هم توی اداره کار میکرد . همسرش چند سال پیش فوت کرده بود دخترش هم توی آمریکا درس میخوندم . شاید اگه منم شرایط اونو داشتم به هیچ عنوان توی خونه بند نمیشدم . دفترچه ی کوچک و قهوه ای رنگی روی میز انداخت . با دیدن دفترچه شوکه شدم سریع برش داشتم تو بغلم پنهانش کردم . با لکنت گفتم

_: چیزه . این ... این ... شما که نخوندینش ؟؟

با آرامش عجیب و صورت بی حالتش سوالمو با سوال جواب داد : به خاطر اطلاعات تو این دفترچه منتقلت کردن اینجا ؟؟

سرمو انداختم پایین لبمو گزیدم. ادامه داد  : عجب دختری هستی . میدونی ممکنه  بود بلایی بدتر از اینا به سرت بیاد ؟؟ با این وجود هنوزم داری اطلاعات جمع آوری میکنی . بهتره تمومش کنی

همونطور که سرم پایین بودم جواب دادم : میدونم . اما مگه ما پلیس نشدیم که عدالت برقرار بشه ؟؟ هدف شما از پلیس شدن چی بوده جناب مو ؟؟ فقط دستگیری قاچاق چی های خیاونی ؟؟ فساد از نظر شما فقط برای قشر عادی جامعه مفهوم میشه  ؟؟

بلند شد ایستاد بازدمشو با صدا بیرون داد : مراقب دفترچه ات باش . هر جایی نندازش

بعدش ول کرد  رفت . منتظر بودم کلی سرم غر غر کنه یا بازخواستم کنه اما هیچی نگفت . رفتارش عجیب بود . دستمو گذاشتم رو قلبم خدا روشکر کردم که دفترچه رو یه آدم عوضی گیر نیاورده باید بیشتر از اینا مراقب میبودم . واقعا احمق بودم که نفهمیدم افتاده . ته دلم اطمینان داشتم افسر مو چیزی به کسی نمیگه .

از اومدنم به این اداره چند وقتی گذشته بود با این وجود من هنوز داشتم  به طور مخفیانه روی پرونده ی پارک جونگمین تحقیق میکردم . قصد نداشتم تا رسیدن به یه مدرک درست و حسابی از اون پرونده دست بکشم . شاید اگه به خاطرش به این اداره منتقل نشده بودم بیخیال میشدم اما جریان انتقالم به اینجا باعث میشد بخوام از کارشون سر در بیارم .

 

 




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : شنبه 15 آبان 1395 | 10:15 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه