تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Strange Love Part 1
دروووووووووووووووووووووود
 من اومدم با پست تولد مستر لپ
میدونم دیشب قرار بود بذارمش اما نشد
من خیلی هفته ی سختی رو داشتم
امروز تا 11 خواب بودم با اینکه باید
به درس و کلاس هام میرسیدم بیخیال شدم و
راحت خوابیدم  خیلی کیف داد
در هر حال معذرت
تولد لپ قشنگ خوشگلم مبارک
بفرمایید ادامه واسه خوندن داستان 






یک هفته ای میشد مدرسه نیومده بود یونگ سنگ مثل همیشه تا لحظه ی آخر که زنگ کلاس میخورد جلوی در مدرسه منتظرش مونده بود . تلفنش رو جواب نمیداد دیروز هم که رفته بود خونشون کسی در و باز نکرده بود . باز هم مثل  یک هفته ی گذشته نیومد سر کلاس حتی معلم ها هم نتونسته بودن باهاش ارتباط برقرار کنن هیچکدوم از بچه ها هم ازش خبر نداشتن . جاشو با مین سوک که کنار پنجره مینشست عوض کرد تا مشرف به در مدرسه باشه شاید اون اواسط زنگ سر میرسید . وقتی تا آخر زنگ خبری ازش نمیشد مثل همیشه پکر میرفت در خونشون اونجا یه مدت می ایستاد اما بازم هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد مثل اینکه قرار نبود یه معجزه برای دیدنش رخ بده .

روز ها و هفته ها گذشتن یک ماه تمام ازش خبری نشد . رسما زده بود به سرش نه با کسی حرف میزد نه حوصله ی شوخی داشت حتی موقع زنگ تفریح هم میرفت و رو به روی در مرسه می ایستاد . همه بچه ها میدونستن جریان از چه قراره واسه همین کسی به پرو پاش نمی پیچید . توی قلبش خیلی احساس سنگینی میکرد . زنگ آخر خورد حوصله اش نمیشد واسه کلاس های تقویتی که توی مدرسه برای کنکور برگذار میشد بایسته . کیفش رو برداشت انداخت رو کولش همون موقع آلارم اس ام اس گوشیش به صدا در اومد بی حوصله اونو از تو کیفش در آورد و سمت در رفت اما یه دفعه خشکش زد . دیدن اسمش روی صفحه  ی گوشیش بعد از یک ماه کافی بود تا مثل مجسمه یه جا ثابت بمونه . آب دهنشو قورت داد . میترسید پیامش رو باز کنه میترسید بازش کنه و چیز بدی بخونه . دست لرزونش رو روی صفحه حرکت داد پیامش رو باز کرد " سنگی خواهش میکنم زود بیا  پارک محله ای منطقه پیونگ دونگ باید ببینمت زیاد وقت ندارم  " گوشی رو گذاشت تو جیبش دوید بیرون . یه تاکسی گرفت  . آروم و قرار نداشت فکرای مسخره ی زیادی به سرش میزد مثل اینکه" ای کاش قورت تلپورت داشتم " بالاخره رسید . سریع پول تاکسی رو داد پیاده شد موقع رد شدن از خیابون نزدیک بود یه ماشین زیرش بگیره اما توجهی نکرد و به دویدن ادامه داد . مستقیم رفت سمت حوض سنگی وسط پارک همیشه اونجا همدیگه رو میدیدن . دیدش که اونجا ایستاد و داره با استرس اطرافش رو نگاه میکنه . یدفعه چشم تو چشم شدن دویدن سمت هم و محکم همدیگه رو بغل کردن

_: اوپا دلم برات تنگ شده بود

بدن ریزه میزه اش کاملا توی دستای یونگ سنگ جا میگرفت . عطر تنش رو نفس کشید و ازش جدا شد

_: یون هیا تو کجا بودی ؟؟

دستشو گذاشت رو بازو هاش : یونگ سنگ جریانش مفصله راستش ... من نمیدونستم اما پدرم برامون اقامت آمریکا گرفته بود این یک ماه هم من اونجا بودم و خب نمیتونستم از خطم که مال کره اس اونجا استفاده کنم . یونگ سنگا همه چیز خیلی در هم بر هم شده .

اونقدر تعجب کرده بود که دیگه نمیتونست حرف بزنه به زور لب زد : این ... این ... یعنی چی ؟؟

یون هی سرشو پایین انداخت : اوپا میشه منتظرم بمونی؟؟ قول میدم  وقتی به سن قانونی رسیدم برگردم پیشت . الان واقعا نمیتونم بر خلاف میل خانواده ام عمل کنم . خواهش میکنم منتظرم باش قول میدم برگردم پیشت زود زود

یون هی همه ی حرف هاشو با بغض بیان میکرد و همونطور که سرش پایین بود آروم اشک میریخت . یونگ سنگ دستشو گذاشت زیر چونه اش و سرشو بالا آورد

_: من منتظرت میمونم . یادت باشه بهم قول دادی برگردی . وقتی رسیدی اونجا یادت باشه بلافاصله یه خط بخری و شماره اتو واسم بفرستی . دلم واست تنگ میشه یون هیا

گوشی یون هی زنگ خورد پدرش بود اشکاشو پاک کرد و جواب داد باید میرفت . گردنبندی که از آمریکا واسه یونگ سنگ خریده بود دستش داد . یه گردنبند به شکلک نت موسیقی . آرزوی یونگ سنگ  این بود که یه آهنگساز موفق باشه

_: جفتش و واسه خودمم خریدم . اوپا بهم قول بده حسابی درس بخونی و به بهترین دانشگاه موسیقی بری

یونگ سنگ دیگه نمیتونست حرف بزنه . یون هی مدام چونه اش میلرزید آروم روی پنجه ی پا بلند شد و لب های لرزونش رو روی لب های یونگ سنگ گذاشت قطره اشکی از گوشه ی چشمش سر خورد لحظه ی سختی واسه هر دوشون بود

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

5 سال بعد

5 سال گذشت و من و یون هی تنها راه ارتباطیمون شبکه های اجتماعی بود اونروز مثل همیشه . اومدم خونه کیفم و گذاشتم گوشه ی میز . وقتی سر کلاس بودم تو دانشگاه خودمو هم میکشتم یون هی بهم جواب نمیداد خودمو رو شکم پرت کردم رو تخت گوشیمو گرفتم جلوم تایپ کردم

_: سلام

سریع جواب داد : سلام عزیزم خسته نباشی . دانشگاه چطور بود ؟؟

_: خوب خیلی خوب

_: اوه مثل اینکه حسابی پر انرژی هستی

ذوق کردم یه استیکر خوشحال واسش فرستادم : معلومه که هستم به زودی میخوام سوپرایزت کنم

_: منو سوپرایز کنی O_O

_: مگه من الان دارم با کی حرف میزنم ؟؟

_: نه آخه خیلی عجیبه که تو اینو میگی

_: کجاش عجیبه ؟؟

_: بیخیال . برو شام بخور من منتظرت  میمونم تا برگردی .

_: یون هیا بیا با هم شام بخوریم

_: نه یونگ سنگ خواهش میکنم برو شامتو بخور قول میدم منتظرت بمونم . دوست ندارم موقع غذا خوردن حواست به گوشیت باشه که اصلا نفهمی چی داری میخوری

_: خب اینجوری که بدتره  به جاش اونقدر تند تند میخورم  تا زودتر بیام با هم حرف بزنیم بعد معده درد میگیرم -_-

_: یااااا پسره ی سرتق . یون سنگا میشه اذیتم نکنی خواهش میکنم . میدونی چقدر بدم میاد به خاطر من اینطوری بشه

_: خیل خب بابا شوخی کردم منتظرم باش زود برمیگردم

_: باشه عجله نکن زیاد بخور

رفتم آشپزخونه  در یخچال رو باز کردم یک سالی میشد که جدا از مادرم اینا زندگی میکردم اما مادرم هر چند وقت یکبار به خونه ام سر میزد و واسم غذا میذاشت تو یخچال . خونه هامون فقط چندتا کوچه فاصله داشت  . امروز از اون روزای خوبی بود که مامان جونم واسم غذا آورده بود خونه . چون داشتم به عنوان یه آهنگسازی این حرفه رو دنبال میکردم تصمیم گرفته بودم خونه ی جدا بخرم تا زیاد رو اعصاب مامان و بابام نباشم . هر چند اونا خیلی اصرار داشتن من برگردم پیششون اما خودم دلم نمیومد به خاطر من اذیت بشن . شامم رو گذاشتم تو ماکرو گرم شد . سعی کردم با آرامش بخورم اما نمیشد خودمم خنده ام گرفته بود . ظرف ها رو گذاشتم توی سینگ برگشتم گوشیمو گرفتم دستم یکم دیگه با یون هی حرف زدیم بعد ازش خواستم بخوابه . یون هی توی رشته ی پزشکی تحصیل میکرد بعد از رفتن به آمریکا به این رشته علاقه مند شده بود و داشت ادامه تحصیل میداد . واسش خیلی خوشحال بود . اون خیلی سخت تلاش میکرد دوست نداشتم تا دیر وقت باهاش حرف بزنم که بعد چشماش اذیت بشن . صبح وقتی بیدار شدم اولین کاری که کردم این بود که واسش پیام صبح بخیر بفرستم بعد هم رفتم دانشگاه . بعد از اتمام کلاس هام رئیس دانشگاه ازم خواست برم به دفترش امیدوار بودم خبرای خوبی واسم داشته باشه همین که نشستم رفت سر اصل مطلب در کل آدم رکی بود زیاد طفره نمیرفت

_: جناب هئو یونگ سنگ شما برای رفتن به سیمنار به عنوان نماینده ی دانشگاه ما منتخب شدین . لطفا آماده باشید هفته ی دیگه به همراه یه تیم به آمریکا میرید تا به مدت 5 روز توی سمینار شرکت کنید .

بلند شدم تعظیم بلند و بالایی کردم : ممنون آقای سو تمام تلاشمو میکنم

از دانشگاه زدم بیرون سر از پا نمیشناختم خودمو رسوندم خونه مثل همیشه اولین کار بعد از تعویض لباس هام رفتن سمت گوشی و چک کردن پیام هام بود یون هی بهم پیام داده بود که امروز یه مقدار سرش شلوغه 8 به بعد میاد تا با هم حرف بزنیم . پوفی کشیدم گوشی رو بی حوصله انداختم رو میز . یه امروزم که من زود اومده بودم یونهی کار داشت . نشستم پای تلوزیون کانال ها رو زیر و رو کردم روی شبکه ای کی بی اس نگه داشتم مشغول تماشای موزیک بنک شدم ولی عملا چشمم به ساعت بود . بالاخره ساعد 8 شد گوشیمو برداشتم گرفتم دستم به صحفه اش خیره شدم اما دریغ از یه پیام دو ساعت تمام به گوشیم خیره بودم اما حتی یه استیکر هم واسم از طرف یون هی نیومد . براش تایپ کردم

_: امیدوارم حالت خوب باشه  مراقب خودت باش . زیاد به خودت سخت نگیر .

تا 12 منتظر شدم گفتم شاید بیاد ولی نیومد رفتم خوابیدم هر چند درست و حسابی خوابم نمیبرد فک کنم دیگه نزدیکای صبح بود که چشمام بسته شدن . وقتی از خواب بیدار شدم ساعت 10 و نیم رو نشون میداد . از وقت کلاسم گذشته بود پس به خودم زحمت استرس گرفتن ندادم . با آرامش تو جام غلتی زدم یهو یاد گوشیم افتاد بلند شدم برش داشتم 5 تا پیام جدید از یون هی اومده بود بازشون کردم ازم معذرت خواهی کرده بود که دیر جوابمو داده به ساعت ارسال پیام ها نگاه کردم 5 صبح رو نشون میداد .

_: سلام عزیزم اشکال نداره . یون هی تو تا 5 صبح بیمارستان بودی ؟؟!!

انتظار نداشتم جوابمو بده اما سریع آنلاین شد و جواب داد : دیشب اینجا یه صانحه  تصادف اوتوبس پیش اومده بود بیمارستان خیلی شلوغ بود نیرو هم کم داشتیم مجبور شدم بمونم کمکشون کنم با اینکه شیفت نبودم . ببخش سرم اونقدر شلوغ شد که حتی نتونستم گوشیمو از جیبم در بیارم چه برسه به اینکه بهت پیام بدم

_: اشکال نداره عزیزم درک میکنم . اما چرا هنوز بیداری ؟؟ استراحت کن بعدا با هم حرف میزنیم منم امروز دانشگاه نمیرم

_: منظر بودم جواب بدی بعد بخوام .

_: خواب منو ببین . حالا هم اون گوشی رو بذار کنار بگیر بخواب

_: چشمممممممممممممممممم :))

گوشی رو گذاشتم کنار چاره ای نبود باید صبر میکردم از خواب بیدار شه واقعا شغل سختی داشت . از تخت اومدم پایین صبحانه ی مختصری خوردم رفتم سراغ کیبوردم تا روی آهنگ جدیدی که ساخته بودم کار کنم . اونقدر غرق کار شدم که نفهمیدم چقدر زمان گذشته با صدای آلارم پیام به خودم اومدم . هنذفری گذاشته بودم توی گوشم تا حتما حتما اگه یون هی پیام داد و صدای آهنگ در حال ساختم بلند بود متوجه بشم . سریع گوشیمو برداشتم بعد از حال و احوال های همیشگی چیزی که میخواستم رو ازش در خواست کردم

_: یون هیا میشه عکستو واسم بفرستی ؟؟

_: یونگ سنگ خواهش میکنم دوباره شروع نکن ما در مورد اون موضوع با هم حرف زدیم

_: آخه چرا چرا نمیخوای من عکستو ببینم از آخرین باری که عکستو واسم فرستادی  دوسال میگذره

_: نمیشه یونگ سنگ لطفا درک کن

_: نمیشه هم شد دلیل ؟؟ حداقل یه دلیل درست و حسابی بیار که منطقم قبول کنه .

حرفی نزد تایپ کردم : چی شد ؟؟

_: اوپا متاسفم . منو ببخش ولی نمیتونم .

عصبانی شدم : باشه پس منم تا وقتی که عکستو واسم نفرستادی باهات حرف نمیزنم .

گوشیمو خاموش کردم گذاشتم یه گوشی اعصابم بهم میرخت طی این دوسال تا حالا چند بار ازش خواسته بودم عکسشو واسم بفرسته اما اون قبول نمیکرد . چرا اینکارو با من میکرد خواسته زیادی بود دیدن عکسش ؟؟ لپ تاپمو روشن کردم رفتم سراغ عکسای قدیمی آخرین عکسی که واسم فرستاده بود رو نگاه کردم .واقعا نمیدونم چرا خودشو ازم مخفی میکرد .

اون یک هفته واسم به قدر یکسال گذشت  به هیچکدوم از پیام های یون هی جواب نمیدادم هر دفعه به این امید پیام هاشو باز میکردم که واسم یه عکس از خودش فرستاده باشه اما همش حرفای بی سر و ته و بی منطق بودن با اینکه داشتم واسه حرف زدن باهاش بال بال میزدم وقتی میدیدم اینجوری داره سرتق بازی در میاره جوابشو نمیدادم . خواسته ی من چیز محالی نبود که اون نمیتونست انجامش بده . حالا دیگه مطمئن شده بودم یه اتفاقی افتاده واسه همین نمیتونستم ساده از کنارش بگذرم . بهش نگفتم که دارم به آمریکا میرم . اون بهم گفته بود که کجا و تو ی چه بیمارستانی کار میکنه  ما قرار شده بود 8 روز اونجا بمونیم . 5 روز اول فقط توی سیمنار شرکت کردم و تمرکزم رو به کار دادم دلم میخواست وقتی برگشتم شایستگیم و چیزایی که یاد گرفتم رو ثابت کنم . با اون 5 روز دقیقا 11 روزی میشد که جواب یون هی رو نداده بودم . صبح روز شیشم شال و کلاه کردم  از هتل زدم بیرون سه روز آخر رو گذاشته بودن در اختیارمون تا توی آمریکا گشت و گذار کنیم . سوار یه تاکسی شدم و آدرس بیمارستانی که یون هی گفته بود اونجا کار میکنه رو بهش داد .بیمارستان خیلی بزرگی بود .  به محض پیاده شدن سمت پذیرش رفتم و از متصدی پرسیدم

_: ببخشید من میتونم خانم دکتر  پارک یون هی رو ملاقات کنم ؟؟

پرستار لبخندی زد : لطفا چند دقیقه صبر کنیم

یکم با کیبورد کامپیوترش ور رفت بعد گفت : ببخشید شما گفتین پارک یون هی ؟؟

_: بله همینطوره .

_: عجیبه ولی ما همچین کسی رو اینجا نداریم

رسما داشتم شاخ در میاوردم : مگه میشه من مطمئنم که اون اینجا کار میکنه خودش بهم گفته  . لطفا دوباره چک کنید

با خوش رویی گفت : میشه پست اختصاصیشون رو بگید ؟؟

_: بله ایشون دستیار اول جراح قلب هستن

دوباره لیست دکتر هارو چک کرد اینبار هم خبر تازه ای برام نداشت : متاسفم ما همچین دکتری نداریم . شاید بیمارستان رو اشتباه اومدین

حالم دست خودم نبود تشکر ساده ای کردم از بیمارستان زدم بیرون به ذهنم فشار آوردم اما به جز اسم این بیمارستان چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسید . پاهام شل شدن روی یه نیمکت نشستم . چه دلیلی میتونست داشته باشه؟؟ نفرستادن عکساش واسم  نبودنش توی این بیمارستان . یعنی اون تمام مدت بهم دروغ میگفته گوشیمو از جیبم در آوردم دستای لرزونم رو روی کیبورد گوشی فشردم و تنها تونستم یه جمله تایپ کنم

_: من توی آمریکا هستم بیا همدیگه رو ببینیم .

نمیخواستم زود قضاوت کنم اما نمیتونستم جلوی افکار منفی خودم رو هم بگیرم نیم ساعت طول کشید تا جواب داد

_: باشه . تو الان کجا هستی ؟؟!!

آدرس هتل رو بهش دادم ازش خواستم ساعت 6 عصر اونجا باشه .

 


اگه دوست دارین بقیه اشو بخونید

بچه های خوبی باشید و واسه تولد داداشی

کامنت بذارید  

 

 




طبقه بندی: Young Saeng_short story،

تاریخ : شنبه 15 آبان 1395 | 12:46 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه