درود دوستای گلم 
بفرمایید قسمت بعدی
اونقدر خسته امه که حوصله ی حرف زدن ندارم
فقط یه چیزی بچه ها این قسمت و چند قسمت
آینده رو خیلی با دقت و موشکافانه بخونید 
من واسه پیچوندن این داستان و معما دار کردنش
بعدم حل کردن معماهاش خیلی وقت گذاشتم .
 پس با دقت خونده بشه
دیگه اینکه  این قسمت رازهای مهمی از داستان
فاش میشه . 
بفرمایید ادامه 

میران رو محکم تو آغوش نگه داشته بود و اون فقط جیغ میکشید و زجه میزد . حق داشت شنیدن خبر فوت پدر و بردارش اونم هردو باهم واقعا سخت بود خصوصا برای میران که  احساسات لطیفی داشت . با توجه به وضعیتش خوب نبود اینطوری زجه بزنه و گریه کنه هر کاری میکرد نمیتونست اونو آروم کنه یه دفعه میران سرفه ای کرد و باریکه ای خون بالا آورد هیون جونگ با وحشت بیرون دوید تا دکتر رو صدا کنه میران همچنان اشک میرخت و کیو سعی داشت آرومش کنه دکتر که بالای سرش رسید به سرعت آرام بخشی بهش تزریق کرد و بدن بی جون میران بین دستای کیوجونگ شل شدن . کیو آروم اونو روی تختش خوابوند و با دستمال تمیزی گوشه ی لبش رو پاک کرد و ماسک اکسیژن رو روی صورتش گذاشت . دکتر با تاسف سری تکون داد

_: ریه های ایشون هنوز نمیتونن به درستی کار کنن باید سعی کنیم ایشون رو کنترل کنیم وگرنه اتفاقات بدی میافته

بعد از زدن این حرف بیرون رفت . کیو آروم موهای میران رو نوازش کرد هیون جونگ هم بالای تختش ساکت دست به سینه ایستاده بود . هنوز خبر مرگ جونگمین رو هضم نکرده بودن که فاجعه ی دیگه ای رخداد. نزدیک گرگ و میش بود که تلفن هیون جونگ به صدا در اومد شخص ناشناس پشت خط بعد از دادن یه آدرس تلفن رو قطع کرد هیون جونگ با تجهیزات و افرادش به اون محل رفتن که یه انبار متروک بود در اونجا با جنازه ی سوزانده شده ی پارک که نیمی از اون رو سگ ها خورده بودن رو به رو شد صحنه ای که هیچ کس انتظارش رو نداشت درست کمی اونطرفت تر روی یه صندلی فلزی زنگ خورده دوربین فیلم برداری قرار داشت که از تک تک صحنه های مرگ پارک فیلم گرفته بود و چراغ قرمز چشمک زن گوشه ی دوربین نشون میداد هنوز هم داره این کارو میکنه . هیون با ناراحتی به افرادش دستور داد جنازه رو به سرد خونه ی باند منتقل کنن خودش هم دوربین رو برداشت به دست افرادشون داد تا برسیش کنن . حالا بعد از گذشت چند ساعت هیچ چیز دستگیرشون نشده بود اون افراد خیلی تمیز کارشون رو انجام داده و هیچ ردی از خودشون باقی نذاشته بودن .

کیو جونگ همونطور که میران رو نوازش میکرد گفت : حالا باید چیکار کنیم هیون جونگ . اگه خبر مرگ پارک و تنها پسرش پخش بشه هرچی لاشخوره از زمین و آسمون هوار میشه رو سرمون .

هیون ساکت بود بعد از چند دقیقه نفسش رو بیرون داد و از اتاق بیرون رفت . کیوجونگ مسیر رفتن اون رو تماشا میکرد وقتی هیون از اتاق خارج شد آروم ساعت شکسته ی جونگ مین رو از جیبش بیرون آورد و بغضی  که تمام شب نگهش داشته بود شکست . نمیخواست باور کنه که چنین اتفاقی افتاده .

....................

هیون جونگ به اتاقش رفت و خودشو در اونجا حبس کرد یه شیشه وی . سکی قوی برداشت و سر کشید به عکس سه نفری که با جونگمین و کیوجونگ گرفته بود نگاهی انداخت و آروم زمزمه کرد

_: چطور تونستی اینطوری بری  ؟؟ مثل همیشه خودخواه و سرکش بودی . کی ازت خواست محموله رو نجات بدی ؟؟

صدایی که از بغض میلرزید رو بلند کرد : بگو کی ازت خواست عوضی ؟؟ مگه اون محموله ی آشغال چقدر ارزش داشت که به خاطرش اینطوری جون خودت رو به خطر انداختی ؟؟ یاااا پارک جونگمین دارم با تو حرف میزنم چرا ساکتی ؟؟  الان چه حسی داری فکر میکنی یه قهرمانی ؟؟ از وقتی وارد این باند لعنتی شدم به خاطر تو به خاطر توی احمق نتونستم کاری که به خاطرش به اینجا اومدم رو انجام بدم . چون تو داداشمی . تو داداش منی چطور تونستی بدون من بری ؟؟

هق هق آرومی سر داد قاب عکس رو برداشت و کنار میز سر خورد قطره ی اشک آروم شیشه ی قاب عکس رو تر کردن : قول میدم . قول میدم تک تکشون رو مثل سگ بکشم داداشی . کاری میکنم روحت آروم بگیره جوری میکشمشون که مثل سگ بهم التماس کنن.

در حین گفتن این کلمات دندوناشو از حرص و عصبانیت روی هم میفشرد . هرچند هیچوقت این رو به روی خودش نمیاورد اما جونگمین و کیوجونگ براش از هر کسی عزیزتر بودن اونا رو مثل خانواده ی نداشته اش دوست داشت و حاضر بود واسشون هر کاری بکنه حالا یه نفر به خودش اجازه داده بود یکی از بهترین هاش رو ازش بگیره . کسی که باید توان سختی در برابر انتقامی که هیون جونگ براش مصمم بود میداد

...................

ریان خودش رو توی تختش جمع کرده بود و آروم آروم اشک میریخت . صورتش رو توی پیراهن مردانه ای که توی دستش مچاله شده بود پنهان کرد و هق هق ها و نفس های گرمش رو مهمون اون لباس کرد . عطرش رو نفس کشید قلبش داشت تیکه پاره میشد اون بر اثر یه اشتباه عزیزی که ازش تنفر داشت رو از دست داده بود . حالا فقط میتونست پیراهنش رو بغل کنه و عطر تنش که روی اون جا مونده بود  نفس بکشه .عطری که فقط مخصوص یه نفر بود . پارک جونگمین 

.....................

از اتاق نارا بیرون اومد از صبح چند دفعه بهش سر زده بود اما اون هنوز بهوش نیومده بود دلیلش رو از دکتر پرسید و اون گفت فقط به خاطر اثر دارو ها و خستگیه که از قبل تو تنش مونده . هنوز از در فاصله نگرفته بود که هیون جونگ رو دید . به دیوار تکه زده بود و به نظر منتظر میرسید . با دیدن کیو جونگ تکه اشو از دیوار گرفت و به اون نگاه کرد چشمای سرخش کیو جونگ رو متعجب کرد آروم سرشو پایین انداخت دلش نمیخواست هیون رو با اون حال منقلب ببینه حالی که خودش هم تجربه اش رو داشت بینشون سکوت بود سکوتی از جنس کوله بار غم که روی دوش هردو سنگینی میکرد . دو مرد شکسته که یک داغ مشترک داشتن . هیون به نرمی از کنارش گذشت و گفت

_: دنبالم بیا کیوجونگ باهات حرف دارم

بدون اینکه چیزی بگه دنبال هیون راه افتاد . هردو به اتاق پارک رفتن همه میدونستن که هیون عملا دست راست پارک به حساب میاد و در زمان نبود اون و جونگمین ، هیون بود که مسئولیت کار ها رو به عهده میگرفت . کیوجونگ با خودش فکر کرد حتما هیون یه فکر چاره ای داره که به اینجا اومدن حدسی که چند دقیقه بعد درست از آب در اومد وقتی هیون جونگ گفت که میخواد مسئولیت باند رو به عهده بگیره اما چیزی که بعدش گفت کاملا کیو جونگ رو شوکه کرد

_: من میدونم که تو یه نفوذی هستی کیو جونگ .

چشمهاشو به هیون دوخت یه لحظه نفسش بند اومد سعی کرد به خودش مسلط باشه . خواست به روی خودش نیاره

_: چی میگی هیون جونگ ؟؟ حالت خوبه ؟؟ منظورت چیه ؟؟

هیون خونسرد روی میز کار پارک نشست و با وسایلش ور رفت

_: انکار نکن کیوجونگ . هم من هم جونگمین اینو میدونستیم . اینو درست سه سال قبل فهمیدیم زمانی که جونگمین مثلا میخواست واسه تولدت سوپرازیت کنه . اونروز تلفنت زنگ خورد. منو و جونگمین با یه کیک تولد درست پشت در اتاقت بودیم ، وقتی شخص پشت خط رو سروان صدا زدی و اونقدر باهاش رسمی صحبت کردی کم مونده بود هردومون قالب تهی کنیم بعدش  تو خیلی یدفعه ای و با نگرانی از عمارت بیرون رفتی حتی متوجه ی منو و جونگمین که هنوز اونجا ایستاده بودیم نشدی . ما تصمیم گرفتیم دنبالت بیایم تا بفهیم جریان از چه قراره . تو با اون سروان توی یه پارک قرار داشتی درست کنار وسایل بازی منو جونگمین خیلی با احتیاط بهتون نزدیک شدیم . سروان اصرار داشت عملیات انجام بده تو اصرار داشتی وقت بیشتری بهت بده جمله ی اون روزت هنوز تو ی ذهنمه " سروان هیون و جونگمین مثل برادرای من میمونن " اون مرد اونقدر از این حرف عصبانی شد که محکم زد تو گوشت و گفت " خفه شو کیو جونگ مراقب باش روی چه کسانی اسم بردار میذاری . یادت نره هدفت واسه وارد شدن به اون باند چی بوده " این رو گفت و تو رو تنها گذاشت . بی هدف راه افتادی جونگمین هم دنبالت راه افتاد اصرار داشت تنهات نذاریم . بالاخره به عمارت برگشتی جونگمین انگار که نه انگار چند ساعت قبل چی دیده ، واست یه تولد درست و حسابی گرفت یادته یکی از دامن کوتاه های میران رو کش رفته بود تا با اون واست برقصه ؟؟ وقتی میران فهمید حسابی عصبانی شد اما با دیدن جونگمین تو اون وضع همه چی یادش رفت برای هممون تعجب برانگیز بود هیچوقت هیچکدوممون جونگمین رو اونطوری ندیده بودیم . به خوبی میتونستم در اون لحظه عمق عذاب وجدان رو تو چشمهات ببینم . شب عملیات جونگمین ترتیبی داده بود تا همه امون فرار کنیم بدون اینکه چیزی بهت بگه  اما یدفعه تو لحظه ی آخر ورق برگشت هممون عازم بودیم که پارک بیرون اومد و گفت مکان لو رفته  گفت تو این رو فهمیدی . در اون لحظه هیچ کس توجه نکرد که چطوری . همه فقط به این فکر میکردن که تو قبلا یه افسر پلیس بودی که خودش از کارش استعفا داده حتما فهمیدن چنین چیزی واست خیلی آسون بوده . همه به این موضوع بی توجه بودن الا منو جونگمین . پارک هم که حسابی بهت اعتماد داشت . به قول جونگمین تو با اون کارت ثابت کردی که ما خیلی واست ارزش داریم . جونگمین با اینکه میدونست دیر یا زود  پلیس بازهم  عملیات رو انجام میده به روی خودش نیاورد و مثل قبل باهات رفتار کرد کاری که منم انجام دادم چون فکر میکردم یه پیوند قوی بین ما سه نفر به  وجود اومده . پیوندی که یه رشته اش رو ازمون دزدیدن

کیوجونگ سرش رو پایین انداخت چیزی نداشت که بگه حالا به خوبی درک میکرد منظور جونگمین از اینکه روز آخر بهش گفته بود" کیو جونگ من خیلی چیزای دیگه هم میدونم " چیه . باز هم هیون بود که سکوت رو شکست

_: من نمیدونم هدفت واقعا چیه کیوجونگ . الان زمان مناسبیه که بخواید عملیات انجام بدین و اینجا رو نابود کنید اما میخوام ازت خواهش کنم صبر کنی و فعلا چیزی نگی . من اینجا یه کار نیمه تموم دارم . منم مثل خودت واسه یه هدف خاص به این باند اومدم  اما حالا شده دوتا اول به خاطر داداشم  که از بچگی ازم دور مونده و خانواده ام که توسط پارک و دستیاراش کشته شدن . هدف دوم انتقام خون جونگمینه که حالا واسم اولویت پیدا کرده .

 کیو جونگ در سکوت با نگاهی مبهم و کنجکاو نگاش میکرد هیون روشو از اون گرفت و سرشو پایین انداخت

_: اونطوری نگام نکن جونگمین یه دین خیلی بزرگ به گردن من داره . من یکی از بهترین هاشو ازش گرفتم وقتی فهمیدم چه غلتی کردم واسه جبران خیلی دیر شده بود سعی کردم جای خالی اون شخص رو براش پر کنم اما موفق نشدم هر کس تو دل آدم ها جایگاه خودشو داره هیچ کس نمیتونه جای خالی کسی رو پر کنه . حالا  بگو بهم کمک میکنی یانه ؟؟

کیوجونگ به سمتش رفت و دستشو روی شونه ی اون گذاشت اگه بحث انتقام جونگمین بود هیچ اشکالی نداشت اما انگار هیون جونگ یه اسراری داشت که اونا رو از همه مخفی کرده بود

_ : کمکت میکنم هم به خاطر جونگمین هم به خاطر داداشت . اما باید همه چیز رو واسم خیلی دقیق تعریف کنی . در ضمن تو از کجا میدونی که داداشت هنوز زنده اس ؟؟

هیون سرشو بلند کرد کیوجونگ درست میگفت اگه ازش کمک میخواست نباید چیزی رو ازش مخفی میکرد

_ : یه شخصی به اسم آقای گو بهم کمک کرد . قبلا تو دارو دسته ی پارک بوده .

کیو چشماشو ریز کرد : اون چرا باید بهت کمک کنه در عوض چی ازت خواسته ؟؟

_: تا حالا که چیزی نخواسته به جز جزئیات چندتا عملیات

_: گفتی جزئیات ؟؟ ببینم راجع به دیشب هم چیزی بهش گفته بودی

هیون نگاهش رو روی کیوجونگ زوم کرد : نه نگفتم . فکر نکنم کار اون بوده باشه اونقدر تجهیزات و دم و دستگاه نداره .

برای لحظه ای سکوت برقرار شد تا اینکه هیون پرسید : راستی کیو جونگ رابطه ی تو با نارا چیه ؟؟ خیلی وقته که متوجه رفتار صمیمتون با هم هستم . اولش فکر کردم مثل خودت پلیسه و داره واسم نقش بازی میکنه که هیچی بلد نیست اما بعد فهمیدم واقعا چیزی نمیدونه

کیو بازدمشو بیرون فوت کرد : اون خواهر هدفی که واسه خاطرش به این باند اومدم . خیلی سعی کردم نارا رو از اینجا دور کنم اما نشد . نارا خواهر بهترین دوستمه سروان هئو یونگ سنگه .  میشناسیش ؟؟

_: همونی که چندسال پیش همه چیز رو به گردن گرفت و به زندان رفت ؟؟

کیو آروم سری تکون داد : خیلی سعی کردیم از زیر اعدام بیرون بکشیمش واسه همین به حبس ابد محکوم شد . به اینجا اومدم که هم برای آزاد کردنش مدرک جمع کنم همین این باند لعنتی رو بفرستم به درک . اما همینطور که میبینی مثل خر تو گل گیر کردم . نمیدونم چرا یونگ سنگ اونقدر بهم اعتماد نداشت که نارا رو دست من بسپاره .آقای گو برای من یه شخص مجهول الهویه اس حتی یک بار هم صورتش رو ندیدم و چیز زیادی ازش نمیدونم . در هر صورت اونم یکی از مهره های این بازیه نباید زیاد بهش اعتماد کرد

_: ولی شاید اون بتونه بهمون کمک کنه

_: نه هیون جونگ فعلا اعتماد کرد به هرکس غیر از خودمون دوتا کار درستی نیست . باید اول تکلیف اتفاقایی که افتاده رو مشخص کنیم.

هیون سری تکون داد و موافقتش رو اعلام کرد به نظر میرسید کیو جونگ با اینکه کمتر از 30 سال سن داره  پلیس ماهر و با تجربه ای باشه . براش مهم نبود آخر این بازی به کجا ختم میشه اگه تهش به زندان میرفت هم مهم نبود . تنها چیزی که در اون لحظه فکرش رو مشغول نگه داشته بود انتقام مرگ جونگمین و پیدا کردن برادرش بود .

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

 

وارد اتاق که شد کلاهش رو برداشتش . نگاهی به اون که تازه رسیده بود انداخت و ازش خواست بشینه

_: کسی که متوجهت نشد

سری تکون داد : نه نگران نباش

شخصی که پشت میز نشسته بود کمی واسش نوشیدنی ریخت و به دستش داد : اوضاع خیلی در هم بر هم شده . نمیدونم کی پارک رو کشته اما حس میکنم یه نفر از نقشه ی ما بو برده . با استفاده از ما خودش رو پشت پرده پنهان کرد و پارک رو کشت . الان همه فکر میکنن اون شغال پیر رو ما کشتیم .

_ : منم هیچ چیز خاصی دستگیرم نشد . انگار هیون جونگ و کیوجونگ هم حالشون بدتر از اونیه که بخوان فعلا کاری انجام بدن . بهم گفتن هیون جونگ از صبح خودش رو تو اتاقش حبس کرده کیوجونگ هم مدام در حال رفت  و آمد بین اتاق اون دختره دست راست هیون و میران بوده . میگن بعد از شنیدن خبر جونگمین و پارک چند بار دچار شک شدید شده طوری که خون بالا آورده

با حرص غرید : به جهنم

بعد سرشو با نارحتی پایین انداخت . خوب میدونست اون از چی ناراحته  بی مقدمه بلند شد و سمت در رفت

_: دنبالم بیا باید یه چیزی نشونت بدم.

........................

آروم وارد کوچه ی بمب بستی شد و رو به روی دیوار ماشین رو نگه داشت بعد یه ریموت بالا آورد و دکمه اش رو فشرد دیوار کنار رفت و اون ماشین رو به سمت داخل هدایت کرد به نظر میرسید اون یه در شبیه سازی شده با قابلیت های بالا باشه . وقتی ماشین رو پارک کرد هردو پیدا شدن یکی به دنبال دیگری راه افتاد بعد از طی کردن یه راهرو تقریبا طولانی به یه اتاق رسیدن مرد پشت پنجره ی شیشه ای ایستاد و خونسرد به تماشای اون منظره پرداخت . شخص دیگه نگاهشو به مسیر نگاه اون داد و متوجه شد داره به بیماری نگاه میکنه که تمام صورتش باند پیچی شده و به وسیله ی کلی دم و دستگاه نفس میکشه . نگاه مبهمی به اون انداخت و لب هاشو به حرکت در آورد

_: این کیه ؟؟

_: خودت چی فکر میکنی ؟؟

کمی دقیق تر شد یه دفعه بهت زده سمت اون برگشت : این ... این ... جونگمینه ؟؟؟

آروم سرشو تکون داد : آره ولی تقریبا چیزی ازش باقی نمونده . وضعیت ثابتی نداره . شاید بمیره شاید هم زنده بمونه هنوز هیچ چیز مشخص نیست .

 

بهله

دقت کردین دارم یواش یواش راز داستان ها

 رو فاش میکنم اما در عین حال میچونمشون  

اونایی که نصفه ول کردن ضرر کردن شک نکنید

فاکتور از قلم ابتدایی بنده موضوع داستان رو بسی

زیااااااااااااااااد میدوستم 

اون دخملای بدی که میخونید نظر نمیذارید

ایشالا بایستون طلاقتون بده 

امیدوارم لذت برده باشید




طبقه بندی: Death Clock، 

تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 09:11 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه