سلام خوشگلا
من اومدم
زیاد حرف نمیزنم بفرمایید ادامه فقط قبلش
اگه غلط املایی داشت معذرت حالم خوب
نیست به زور پای سیستم نشستم
نتونستم از روش بخونم دیگه 
پ . ن : دوسیا من پوستر میخوام واسه این داستان
کسی میتونه بسازه آیا ؟؟؟












عصر اون روز وقتی مادام برای برگذاری کلاس اومد تازه یادم افتاد من جریمه هام رو ننوشتم . از ته دل دعا میکردم چیزی یادش نباشه . هیون جونگ با چند برگه آچار توی دستش با خوشحالی با مادام اگمونت به فرانسه احوال پرسی میکرد لبمو گزیدم آروم لب زدم " تو روحت هیون جونگ " توجه مادام جلب شد

_: چی گفتی جونگمین ؟؟

سرمو بلند کردم به زور لبخندی گوشه ی لبم نشوندم : هیچی

_: به نظر نگران میرسید . چیزی شده ؟؟

با حفظ ظاهر جوابشو داد : نه چیزی نیست . واقعا اینطور به نظر میرسه

شونه ای بالا انداخت : بسیار خب . بریم سر درسمون

سمت تخت وایت برد بزرگی که تهیه کرده و گوشه ی سالن قرار داده بودیم رفت . کیفش رو روی صندلی گذاشت  سر ماژیک رو در آورد قصد کرد شروع کنه اما انگار که چیزی یادش افتاده باشه برگشت سمتمون دستشو دراز کرد

_: راستی جریمه هاتون .

قلبم ریخت . دستامو مشت کردم حالا چی میشد حتما دو برابر جریمه ام میکرد . هیون جلو رفت و برگه های توی دستشو تحویل مادام اگمونت داد با یه حالت فوق العاده پیروزمندانه نگام میکرد با حرص بهش خیره شدم و با چشم و ابرو واسش خط و نشون کشیدم اما اون فقط میخندید اگه مادام اونجا نبود با دیوار یکیش میکردم  مادام روشو سمت من برگردوند

_: جونگمین ؟؟

_: بله

_: تو نمیخوای برگه هاتو بدی ؟؟!!

آب دهنمو قورت دادم و زیر چشمی به هیون بعد به مادام نگاه کردم : من ... من ... چیزه

هیون خندید و دستشو انداخت دورگردنم : مادام اون برگه هایی که بهتون دادم مال جفتمون بود

مادام در حالی که به مین نگاه میکرد ابرویی بالا داد : اوه جدی ؟؟

سرشو انداخت پایین و سر سری نگاهی به برگه ها کرد به شونه هام تکونی دادم دست هیون پایین افتاد زیر لب گفتم

_: یخ کنی بامزه

رفتم جلوی تخته نشستم هیون همچنان داشت ریز ریز میخندید و من همچنان داشتم از این حرکتش حرص میخوردم اما از طرفی هم خوشحال بودم که  جور منو کشیده

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

کل فیلم های دوربین های مدار بسته نزدیک بیمارستان رو چک کردم اما چیزی دستگیرم نشد . نمیدونم اون لعنتی ها جونگمین رو چطوری از بیمارستان خارج کرده بودن که کسی چیزی نفهمیده بود حتی تو دوربین ها هم چیزی مشخص نبود . رفتم بیمارستان سراغ ملاقاتی هایی که  برای دیدن پارک جونگمین مجاز بودن . غیر از مشاور مخصوص پدرش که در هر موقعی به جز ناپدید شدنش کنارش بوده چند باری وکیل خانوادگیشون آقای کیم یونگ جه و پسرش کیم هیون جونگ کسی به ملاقاتش نرفته بود . تصمیم گرفتم برم سراغ مشاور شخصی پدرش اون حتما از یه چیزایی خبر داشت شاید میتونست بهم کمک کنه .  غیر از اون به شدت بهش مشکوک بودم چرا فقط موقع ناپدید شدن جونگمین بالای سرش نبوده ؟؟

ماشین رو گوشه ای پارک کردم و پیاده شدم . ویلای بزرگ نخست وزیر پارک حالا تا موقع پیدا شدن تنها باز مانده اش پارک جونگمین در اختیار کامل مشاورش بود . جلوی در بزرگ ویلا ایستادم بر عکس توقع ام هیچ نگهبانی بیرون خونه نایستاده بود . زنگ آیفون رو فشردم  . همینکه آیفون رو جواب دادن کارت شناسایی شغلم رو نشون دادم و خواستم در و باز کنن . وارد خونه شدم . حیاط بزرگی داشت شاید ده دقیقه ای راه رفتم تا به ویلا رسیدم . شخصی با کت و شلوار مشکی جلوی در ایستاده بود تعظیمی کردم

_: سلام یون یورائه هستم افسر پلیس از بخش تحقیقات

لبخندی زد : خوش اومدین . بفرمایید داخل

مرد عجیبی بود  سمت راست صورتش از شقیقه به پایین جای سوختگی مشخصی داشت نا محسوس نگاش کردم . با هم وارد سالن اصلی خونه شدیم ازم خواست بشینم خودش هم رو به روم نشست

_: چطور میتونم کمکتون کنم خانم یون

کمی سر جام جا به جا شدم : خب راستش چندتا سوال ازتون داشتم اگه جواب بدین ممنون میشم

_: اگه بتونم کمکتون کنم چرا که نه

بی معطلی رفتم سر اصل مطلب : اون زمان که پارک جونگمین از بیمارستان گم شدن شما کجا بودین ؟؟

شاید کمی از حرف یدفعه ای جا خورد: خب ...  برگشته بودم خونه تا یه سری برگه ی مهم رو برای جلوگیری از خطر احتمالی خیانت افراد سود جو به دست رئیس جمهور برسونم .

_: قبل از اون به چیزی مشکوک نشده بودین ؟؟

_: خیر همه چی عادی بود .

_: شما کیم هیون جونگ رو میشناسید ؟؟!!  ایشون بیشتر از پدرشون برای ملاقات پارک جونگمین به بیمارستان رفتن

_: خب طبیعیه . هیون جونگ شی دوست خیلی صمیمی جونگ مین هستن از زمان دبیرستان

_: از ایشون خبر دارید ؟؟

_: خیر

مدتی گذشت خیلی کوتاه و سر بسته جواب میداد هر چقدر سعی میکردم نمیتونستم از زیر زبونش حرف بکشم بعد از حدود یک ساعت و نیم عذاب آور بالاخره خدافظی کردم اما فهمیدم یه خبراییه این مرد به قدری  باهوش بود که از زیر هر سوالی به راحتی در میرفت و بحث رو به بیراهه میکشوند . باید میرفتم سراغ هیون جونگ .  اون دوست صمیمیش بوده از زمان دبیرستان ،  پس زمان زیادی رو با هم میگذروندن شاید جونگمین بینابین حرفاش چیزی به هیون جونگ گفته بود که به درد من میخورد و کلیدی میشد واسه باز کردن اولین در این هزار تو .

.........................

یورائه که از در بیرون رفت با عصبانیت سمت تلفن رفتم و شماره ای رو گرفتم صدای چاپلوس مرد پشت خط اصلا برام اهمیتی نداشت یک راست  با صدایی شبیه به داد گفتم

_: بهت گفته بودم پای اون دختر فضول رو از این ماجرا بکش بیرون  .

به لکنت افتاد : م ... مگه .. چی ش .. شده ؟؟

_: اینجا بود . سعی داشت یه چیزایی بفهمه که اصلا به نفعش نیس

_: ولی من اونو از این کار منع کرده بودم

_: واقعا بی عرضه ای . حتی زیر دستات ازت حساب نمیبرن . من هشدارمو داده بودم اگه اون دوست داره بمیره مهم نیست

تلفن رو کوبیدم سرجاش . تصمیم داشتم  اگه بیشتر از این تو کارم دخالت کرد از شرش خلاص شم .

.................................

صبح روز بعد با احساس خستگی شدیدی از خواب بیدار شدم کل شب رو داشتم  روی پرونده ی پسر نخست وزیر پارک جونگمین کار میکردم . به خاطر زیادی ذل زدن به مانیتور  و خواب ناکافی چشم هاش میسوخت اما چاره ای نبود باید میرفتم سر کارم . خمیازه ای کشیدم و کش و قوشی به بدنم دادم . کشون کشون از تخت پایین اومدم تا حمام رفتم شاید یه دوش درست و حسابی میتونست مقداری از خستگیم رو از تنم خارج کنه . تاثیر چندان زیادی نداشت اما سر حالم کرده بود و دیگه خمیازه نمیکشیدم . به اداره که رفتم حس کردم  یه چیزی غیر عادیه . همه داشتن در گوش هم پچ پچ میکردن اما با دیدنم دست از حرف زدن برمیداشتن اعتنایی نکردم . رفت سر میز خودم . با دیدن سایه ی شخصی که روی میز منعکس شد سرمو بلند کردم

یون جی : رئیس باهات کار داره

انگشت اشاره امو سمت خودم گرفتم : با من ؟؟!!

نمیدونم چرا قیافه ی یون جی تو هم بود با صدای آهسته ای لب زد : بهت هشدار دادم زیادی  خودتو درگیر اون کار نکنی . چرا آخه حرف گوش ندادی یو رائه ؟؟!!

اینو گفت و ول کرد رفت . حرفاش گیجم میکرد منظورش چی بود . ته دلم خالی شد احساس ترس میکردم . سعی کردم به اعصابم مسلط باشم رفتم سمت اتاق رئیس . داشت با کسی تلفنی حرف میزد . در نزدم منتظر شدم چون مکالمه اش برام جالب بود مگه میشه افسر تحقیقات باشی و حس فضولی نداشته باشی اونم با یه مکالمه ی مشکوکانه . صداش رو به خوبی میشنیدم چون  کسی که قبل از من وارد اتاق شده یادش رفته بود  درب رو کامل ببنده .

_: نه نه . نگران نباشید اون همین امروز به پوسان منتقل میشه دیگه نمیتونه تو کارتون دخالت کنه خیالتون راحت در اسرع وقت میفرستمش که بره . بله قربان خدا نگهدار روز خوبی داشته باشید .

با تموم شدن مکالمه اش کمی توی فکر فرو رفتم کی قرار بود منتقل بشه . با همون فکر درگیر تقه ای به در زدم و وارد شدم . احترام نظامی گذاشتم

_: منو خواسته بودین ؟؟

مثل همیشه خشک و خشن جواب داد : وسایلت رو بردار تو امروز به پوسان منتقل میشی

وا رفتم چی داشت میگفتم . اون حالت محکم یکدفعه فرو پاشید : من .. منظورتون چیه ؟؟

_: منظورم واضحه ساعت 4 قطار حرکت میکنه برو خونه هر چی لازم داری بردار وقتی رسیدی اونجا یه نفر میاد راهنماییت میکنه .

با لج بازی و بهت اولیه ای که هنوز از بین نرفته بود روی میزش خم شدم : آخه چرا ؟؟ مگه من چیکار کردم ؟؟

سر بلند کرد مستقیم تو چشمام ذل زد : فضولی . کسی که سرپیچی میکنه جاش تو اداره ی من نیست

یه بهت عظیم دیگه . از کجا فهمیده بود لب زدم : من نمیرم

بی توجه بلند شد و یه لیوان آب واسه خودش ریخت : پس با کارت خدافظی کن . فردا صبح استعفا نامه ات رو یا خودت بنویس یا اینکه من نامه ی اخراجت رو مینویسم .

از شدت ناراحتی دستامو محکم مشت کرده و میفشردم جوری که ناخن های نه چندان بلندم توی گوشت کف دستم فرو میرفت . به زور یه  احترام نظامی درب و داغون گذاشتم و از اون دفتر به اصطلاح عدالت  و مقرارات بیرون اومدم . هنوز نرسیده پاهام شل شدن روی اولین صندلی افتادم . دستی روی شونه ام گذاشته شد مسلما یون جی بود . دلیل نگاه های گاه و بیگاه و پچ پچ های بقیه الان کاملا مفهوم شده بود .

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

به سمت اتاق مین رفتم در زدم وقتی جوابی نداد  آروم لای در و باز کردم سرکی داخل اتاق کشیدم خوابیده بود . امروز وقتی اومد خونه خیلی خسته به نظر میرسید . آروم سمتش رفتم میدونستم خوابش سبکه طوری که نترسه بیدارش کردم . گیج و ویج چشماشو مالید

_: ساعت چنده ؟؟

_: پنج و نیم . بلند شو دست و صورتت رو بشور مادام بهم زنگ زد گفت امروز قرار کلاس درسمون رو بیرون برگذار کنیم . نمیدونم دقیقا منظورش چی بود . ولی انگار قرار بریم  به جاهای دیدنی شهر .

اینو بهش گفتم از اتاقش زدم بیرون رفتم اتاق خودم یه لباس خوب و مرتب تنم کردم . موهامو حالت دادم توی آیینه به خودم چشمک زدم رفتم بیرون توی پذیرایی نشستم چند دقیقه بعد مین هم اومد . هر چند من توی پوشیدن لباس جدیدا وسواس به خرج میدادم اما مین هر چی میپوشید به تنش مینشست . با شنیده شدن صدای زنگ هردومون بلند شدیم . کسی جز مادام نبود . نگاه تحسین برانگیزی بهمون انداخت و با لحن تمجیدی ای که ازش انتظار نمیرفت گفت

_: خوشحالم که در ظاهر دو تا جنتل من همراهیم میکنن

مین نگاه شیطونی بهش کرد : انتظار دیگه ای داشتین ؟؟!!

انگار خودم بیشتر به حرفش دقت کرده بودم چون بلافاصله گفتم : در ظاهر ؟؟ منظورتون چیه ؟؟

لبخندی زد : منظورم اینه که اگه زبان فرانسه رو سلیس بلد بودین خیلی خوب میشد اما الان با رفتن بین مردم شبیه احمق ها هستین . چون احتمالا خیلی چیزا رو متوجه نمیشید

دهنم باز موند : تا حالا کسی بهتون گفته خیلی رک هستین ؟؟

_: اوهوم همه بهم میگن . خب بهتره وقت و تلف نکنیم بیاید بریم .

واقعا بهت زده شدیم با مین نگاهی بهم انداختیم رفتیم طرف ماشین مادام . به محض سوار شدن پرسیدم : خب حالا کجا قرار بریم

_: خرید

تن صدامو بردم بالا : خرریددددد ؟؟!!

با تعجب برگشت سمتم : جایی دیگه ای مد نظرت بود؟؟

_: نه فقط ..

نذاشت حرفمو کامل کنم : ما قرار مکالمات روزمره ی مردم رو یاد بگیریم پس شروع کردن از مکان های عمومی کار عاقلانه ایه به نظرم

آروم گفتم : بله درسته

دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد  . مادام اگمونت ماشین رو توی پارکینگ یه فروشگاه بزرگ پارک کرد و ازش پیاده شدیم . اونجا یه فروشگاه زنجیر ای بود . مادام ازمون خواست تمام مدت فرانسه صحبت کنیم حتی اگه کلمه ای یادمون رفت یا بلد نبودیم هم اهمیت ندیم و به صحبت کردن با زبان فرانسه ادامه بدیم .اول به فروشگاه لباس مجلسی زنانه رفتیم و مادام اونجا یه مقدار خرید کرد اون عضو یه خیره بود که  آخر این هفته قرار بود توی خیره اشون یه جشن بزرگ برگذار بشه . چند دست لباس ساده انتخاب کرد و به اتاق پرو رفت . هر دفعه از من و مین خواست تا نظرمون رو راجع به لباس ها بگیم وقتی آخرین لباس رو پرو کرد و بیرون اومد با مین هر دو با هم گفتیم

_: اون قبلی بهتر بود

برای بار دوم تو اون روز چشم تو چشم شدیم بعد رومونو از هم گرفتیم . بالاخره مادام رضایت داد و همون لباسی که منو مین ازش خوشمون اومده بود رو خرید از مغازه که اومدیم بیرون یکم شجاعت به خرج دادم طرف کافه بار اون سمت فروشگاه رفتم . مین و مادام بدون اینکه چیزی بگن دنبالم اومدن . سه تا لیوان کاپوچینو سفارش دادم  و کارت رو به فروشنده تحویل دادم تا مبلغ رو از حسابم برداشت کنه . مادام کلی تشویقم کرد .

_: آفرین هیون جونگ خیلی عالی بود . خب حالا کجا بریم ؟؟ شما چیزی نیاز ندارین ؟؟

سریع جواب دادم : چرا موبایل

چند وقتی بود میخواستم واسه خودم و مین گوشی همراه بخرم اما  هم دیوید این روز ها سرش شلوغ بود که ازش بخوام همراهیم کنه  هم اینکه تنهایی نمیتونستم انجامش بدم  حالا که مادام همراهمون بود فرصت رو غنیمت شمردم  . رفتیم طبقه ی پنجم که مربوط به وسایل الکترونیکی بود . وارد یه مغازه ی بزرگ شدیم یکم بین مدل ها و گوشی ها گشتیم فروشنده هم یه سری توضیحات راجع بهشون داد که مابینش مجبور شدیم از مادام واسه فهمیدن حرف هاش کمک بگیریم . محو مدل ها و رنگ ها بودم که یکی از اونا توجهمو جلب کرد دستمو بردم سمتش گفتم

_: من اینو میخوام

با تعجب سر بلند کردم به مین خیره شدم چون اونم دقیقا همون جمله رو تکرار کرده بود و دستش رو مدل گوشی ای بود که من انتخاب کرده بودم . مادام خندید

_: چقدر امروز شما دوتا هماهنگ هستین . حتی تیپتون هم یکیه .

هردمون به سرتا پای هم نگاه کردیم راست میگفت  کت چرم و شلوار مشکی لباس و کفش های اسپورت سفید چرا قبل از این بهش توجه نکرده بودم تنها فرقمون این بود که کت مین یقه هفت بود مال من یقه گرد . انگار زندگی با هم  روی سلیقه هامون تاثیر گذاشته بود . مین سکوت موقت بینمون رو شکست

_: من زودتر انتخابش کردم تو یکی دیگه انتخاب کن

_: نخیر من زودتر دیدمش . تو یکی دیگه انتخاب کن

قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت : ولی من  از این خوشم اومده

دست به سینه ایستادم : خب به من چه

مادام بینمون وساطت کرد : هی شما که نمیخوایید سر همچین چیز مسخره ای دعوا کنید ؟؟

رو به فروشنده ادامه داد : آقا لطفا دو تا از همین گوشی رو واسمون بیارید

بله  دقیقا اگه مادام وساطت نمیکرد قصدمون این بود که سر همیچن چیز مسخره ای دعوا کنیم در آخر هم با با کلی کل کل مین رنگ سفید رو انتخاب کرد من رنگ مشکی رو . واسه امروز به نظر مادام کافی بود . شام رو با هم خوردیم و برگشتیم خونه قرار شد از اون روز به بعد کلاسمون رو توی جاهای عمومی و در ارتباط با عموم برگذار کنیم 



خب اینم از راز مین پسر نخست وزیر

نظرتون چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوستای گلم میدونم قول دادم دو قسمت آپ کنم

اما ذخیره های این داستان دارن تموم میشن

ترجیح میدم چنین ریسکی نکنم . امیدوارم درکم کنید 

بووووووووس تا هفته ی آینده 





طبقه بندی: Dark Memorise، 

تاریخ : شنبه 8 آبان 1395 | 09:17 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه