سلام با تاخیر خیلی زیاد.
فقط امیدوارم بتونین درکم کنین از 7 روز هفته 5 روزش رو کلاس دارم هر روز هم امتحان دارم. بابت تاخیرها متاسفم.
از اسکارلت جونم معذرت میخوام که نظم وبلاگ رو حسابی به هم زدم. اسکارلت جونم ازت معذرت میخوام.
این هم پوستر جدید هست که امیدوارم دوسش داشته باشید.
خب دیگه حرف دیگه ای نمیزنم بفرمایین ادامه.
.
.
.
تولد دوباره - قسمت نهم:



.
.
.
هیون جونگ:


.
.
.
چه یون:


.
.
.
یوگون:


.
.
.

...

سونگ هی خیلی ریلکس اومد داخل و در حالی که با لبخند بهم نگاه میکرد رفت روی یکی از کاناپه ها نشست. منم بدون هیچ حرفی داشتم میرفتم طرف آشپرخونه که براش قهوه بریزم ولی سونگ هی بهم گفت:

نیازی به قهوه نیست بیا بشین.

هیون:مطمئنی؟!

سونگ هی:نه پ دروغ میگم!!!

لبخند ریزی زدم و رفتم کنار سونگ هی نشستم و بهش گفتم:

فکر نکنی که دارم باهات سرد رفتار میکنم. فقط الان از اومدن ناگهانیت خیلی متعجب شدم.

سونگ هی:کاری جر این نمیتونستم بکنم. میدونه چقدره که ندیدمت؟ دلم میخواست ببینمت.

هیون:دلت میخواست منو ببینی؟

سونگ هی:آره خیلی دوست داشتم ببینمت.

هیون:خب منم خوشحالم که میبینمت. ببخشید اگه این مدت نتونستم تو کمپانی یا جاهای دیگه ملاقاتت کنم خودت که میدونی سرم خیلی شلوغ بود.

سونگ هی:نیازی به عذرخواهی نیست درکت میکنم ... حالت خوبه؟

هیون:آره خیلی خوبم. تو چطور خوبی؟

سونگ هی:الان که میبینمت خیلی بهترم.

هر چی بیشتر به مکالمه ادامه میدادیم بیشتر از حرفایی که سونگ هی میزد تعجب میکردم ولی تلاش میکردم به روم نیارم. نگاهی به ساعت انداختم دیدم چیزی به ساعت 10 نمونده واسه همین نگاهی به سونگ هی کردم و گفتم:

اوم ... راستش سونگ هی من باید برم سره یه قرار.

سونگ هی:قرار؟

هیون:آره با یکی ساعت 10 قرار دارم.

سونگ هی:ایردی نداره. خیلی از دیدنت خوشحال شدم.

هیون:منم همینطور بازم معذرت میخوام که مجبور شدم به این زودی برم.

سونگ هی:به هیچ عنوان نیازی به عذرخواهی نیست.

سونگ هی از جاش بلند شد منم بلند شدم و باهاش دست دادم داشت میرفت که یه لحظه وایساد و بهم گفت:

ایـ...اینو بدون که ... خب اینو بدون که خیلی ... برام مهمی.

هیچ حرفی نزدم فقط با تعجب بهش نگاه کردم سونگ هی با صدای آرومی ادامه داد:

فقط ... فقط خواستم بدونی.

و بعدش بلافاصله خداحافظی کرد و از خونه رفت بیرون ... نمیخواستم زود راجبش قضاوت کنم ولی میتونستم از حرفاش احساسی فراتر از حسی که دوتا دوست نسبت به هم دارن رو حس کنم. این بار زیاد تعجب نکردم چون یه بار خیلی واضح با گوشای خودم شنیدم که بهم گفت "میتونم چیزی فراتر از یه دوست برات باشم؟" (پ.ن:آخر قسمت پنجم سونگ هی این حرف رو زد.) هر چند بعدش این حرف رو انکار کرد ... ولی در هر صورت امیدوارم هیچ حسی این وسط وجود نداشته باشه...

سونگ هی:

 میخواستم آروم آروم عشقی که داشتم رو بهش نشون بدم. میدونم الان حسی که دارم رو از حرفام فهمیده. امیدوار بودم که بتونه دوستم داشته باشه ... هر چند خودم میدونستم هنوز زوده ... میدونستم شاید هنوز نخواد کسی رو دوست داشته باشه. ولی من فقط میخواستم کنارش باشم و خوشحالش کنم...

...

هیون جونگ:نگاهی به ساعت انداختم. داشت دیرم میشد خیلی سریع حاضر شدم و رفتم پشت رل نشستم و رفتم سمت خونه ی اون خواهر و برادر دوستداشتنی!

...

چه یون:هیون جونگا!

هیون:سلام ... خوبی؟

چه یون:عالی ... آماده ی تمرینم.

هیون:پس بریم شروع کنیم.

هر چقدر با چه یون کار میکردم بیشتر پیشرفت میکرد و هر روز بهتر از روز قبل میشد. همین روحیش رو بیشتر میکرد و همیشه اشتیاق خیلی زیادی به تمرین کردن نشون میداد...

...

2 ماه بعد

هیون:چه یون.

چه یون:بله هیون جونگ اوپا.

هیون:بهت تبریک میگم.

چه یون:تبریک؟

هیون:تو میتونی همین امروز بری آدیشن بدی.

چه یون چشماش گرد شد و با تعجب بهم نگاه کرد ... خیلی ریلکس ادامه دادم:

تمرین تا اینجا بود. تو دیگه هیچ مشکلی نداری. بدون شک میتونی توی آدیشن قبول بشی.

چه یون:اوپا اینو جدی میگی؟

برای شوخی قیافه ی جدیی به خودم گرفتم و با یه لحن خنده دار گفتم:

من باهات شوخی دارم؟؟؟

چه یون با دیدن قیافه ی من از خنده پخش زمین شد و همینطوری داشت میخندید. اصلا باور نمیکردم ادایی که درآوردم انقدر بامزه باشه!

چه یون بعد از چند دقیقه از خنده ریسه رفتن بلند شد و یهو بازم یه قیافه ی متعجب به خودش گرفت و گفت:

ینی ... ینی من الان آمادم؟

بازم با همون لحن قبلی گفتم:

یه حرف رو چندبار باید بهت بزنم؟؟؟

اینبارم چه یون زد زیر خنده و بعد سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد. منم یه لبخند زدم و بهش نگاه کردم. مکث کوتاهی کرد و یهو با جیغ بلندی پرید بغلم و گفت:

اوپا تو فوق العاده ایـــــــی عاشقتــــــم خیــــــلی زیــــــاد.

از عکس العمل های این دختر دیوونه خندم گرفته بود در حالی که میخندیدم گفتم:

منم عاشقتم دختر.

چه یون:ولی من بیشتر عاشقتمممممممم!

همینجوری که بغلم کرده بود داشت از خوشحالی میخندید. صدای خنده هاش رو به وضوح میشنیدم. حس میکردم کار خیلی مفیدی انجام دادم و تونستم به این استعداد جوشان فرصت این رو بدم که خودش رو به اوج برسونه.

بعد از چند دقیقه از بغلم اومد بیرون با لبخند عریضی که روی لباش بود بهم خیره شد که تو همین لحظه یوگون رسید خونه. با شنیدن صدای خنده های چه یون فورا خودش رو به اتاق رسوند و گفت:

اینجا چه خبره دوستان؟

چه یون از شدت خوشحال زبونش بند اومده بود واسه همین خودم گفتم:

چه یون دیگه آمادست و هیچ مشکلی نداره. همین امروز میتونه بره برای آدیشن.

یوگون:دروغ میگی؟

هیون:مگه مریضم که دروغ بگم؟؟؟

یوگون:وای هیون تو فوق العاده ای ازت ممنونم واقعا ازت ممنونم.

چه یون نگاهی به برادر عزیزش انداخت با یه حرکت خیلی سریع پرید تو بغل یوگون و گفت:

اوپا من تونستم من تونستممممممممم.

یوگون:عاشقتم چه یون.

همه خوشحال بودیم که یوگون گفت:

اینطوری خشک و خالی نمیشه که باید امروز رو جشن بگیریم.

من و چه یون موافقت کردیم که یهو چه یون گفت:

دقت کردین انقدر شلوغش کردیم که انگار من همین الان از آدیشن قبول شدم؟؟؟

خندیدم و گفتم:

کاملا با حرفت موافقم ولی در هر صورت از آدیشن هم قبول میشی. اونموقع بازم جشن میگیریم.

چه یون:اگه بتونم از آدیشن قبول بشم نصف بیشترش به خاطر زحمتای توئه اوپا.

هیون:نه همش به خاطر تلاش و استعداد خودت بود.

چه یون:ولی اگه کمکم نمیکردی نمیتونستم.

با یه لحن جدی و البته با شوخی گفتم:

گفتم به خاطر استعداد خودت بود ... زیادی متواضع بودن هم خوب نیست!

چه یون خندید و گفت:

اوپا تو فرشته ای واقعا محشری.

یه چشمک خوشگل براش زدم و لبخند زدم. یوگون از اونور گفت:

خب دیگه بیاین بریم یه کیکی چیزی بخریم دور هم جشن بگیریم.

هیون:به شدت موافقم.

چه یون:پس بیاین زودتر بریم.

یوگون اومد کنار من و چه یون بین ما دوتا قرار گرفت و در حالی که دستای من و یوگون رو گرفته بود داشت مارو پشت سرش میکشید. من و یوگون هم یواشکی داشتیم به کاراش میخندیدیم! تا اینکه به مغازه ی شیرینی فروشی سر کوچه رسیدیم. به محض رسیدن به اونجا نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:

الان ساعت 2 ی ظهره.

یوگون:خب؟

هیون:خب به نظرم بهتره بریم به یه روستوران اونجا ناهار بخوریم کیک بمونه برای بعد از ظهر.

چه یون:آره آره اینطوری بهتره.

یوگون:منم موافقم.

دوباره برگشتیم خونه تا ماشین رو برداریم. من پشت رل نشستم و رفتم سمت یکی از بهترین رستوران های شهر.

...

بعد از خوردن غذا تا بعد از ظهر بیرون بودیم و همه جارو گشتیم. حتی رفتیم برای روزی که چه یون میخواد بره آدیشن لباس خریدیم و بعد از خریدن کیک برگشتیم خونه.

به چه یون گفتم:

خب حالا دیگه جدی جدی کی میخوای آدیشن بدی؟

چه یون:حس میکنم آمادگی فوق العاده ای دارم. میخوام تا هفته ی بعد آماده بشم برای آدیشن توی کمپانی YG.

هیون:عالیه. فایتینگ یون چه یون.

یوگون:چه یون زود باش کیک رو ببر.

چه یون کیک رو برید و همه خیلی خوشحال بودیم.

من واقعا با داشتن چنین دوستایی احساس خوشبختی میکردم...

...

بعد از یه روز فوق العاده برگشتم خونه. فقط دور و بره یه هفته از مرخصیم باقی مونده بود. ترجیح دادم این چند روز باقی مونده رو هم برم جیجو تا حال و هوام عوض بشه و قبل از اینکه چه یون آدیشن بده برگردم. چون خودم کمکش کرده بودم خیلی دوست داشتم ببینم آدیشنش چطوری میشه.

...

بلیت رو برای جیجو تهیه کردم قبل از رفتنم یه سر رفتم پیش یوگون و چه یون. چه یون بهم گفت که خودش حضوری رفته به کمپانی و بهش گفتن پنجشنبه ی هفته ی بعد بیاد برای آدیشن. تا چهارشنبه میخواستم برگردم که پنجشنبه توی سئول باشم.

...

رفته بودم فرودگاه. خوشبختانه به خاطر استتاری که کرده بودم کسی من رو نشناخت و تونستم با آسودگی خودم رو به هواپیما برسونم. توی ردیفای وسط کنار پنجره نشستم و به آسمون نگاه کردم. ناخودآگاه یاده سونگ هی افتادم. نمیتونستم به حرفایی که زده بود فکر نکنم.

سونگ هی برای من خیلی عزیزه واقعا نمیخواستم نسبت به من علاقه ای داشته باشه و به من به چشم چیزی فراتر از یه دوست نگاه کنه. فعلا توی این شرایط هیچگونه علاقه ای به عاشق شدن نداشتم ولی صرف نظر از این موضوع من هیچوقت به سونگ هی به چشم کسی که بتونم در آینده به عنوان یک همسر دوستش داشته باشم نگاه نکرده بودم.

به هیچ عنوان نمیخواستم به خاطر یه علاقه نسبت به من آسیب ببینه.

...

هنوز یک ساعت از راه مونده بود. صندلی رو دادم پشت و ترجیح دادم بخوابم. وسط این همه فکر قاطی پاتی چیزی که خیلی حسش میکردم این بود که واقعا برای چه یون خوشحال بودم...

...


خب دوستان امیدوارم این قسمت هم مورد رضایت شما عزیزان بوده باشه ... نظر یادتون نره.

تا درودی دیگر بدرود!!!



تاریخ : دوشنبه 3 آبان 1395 | 10:08 ب.ظ | نویسنده : Narges | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه