سلام سلام دخترای گل . خوبین ؟ خوشین ؟ خب اینم از قسمت بعد که اهم اهم داره و از این قسمت چالشا و درگیری ها شروع میشهپوسترم مال عشقمه . وای چه گوگولیه!!!


همه جلوی ساحل و دور آتیش نشسته بودن و مشغول کباب خوردن بودن .

کیوجونگ با لبخند سیخ رو به سمت یوجین گرفت : کباب میخوای ؟

یوجین هم در جواب لبخند گرم کیو یه لبخند تحویلش داد و یه کباب از رو سیخ برداشت : ممنون هیونگ .

مین کی یه لحظه از خوردن کشید و با نگرانی گفت : بچه ها من نگران شین وو شدم . نباید تا الان میومد ؟

هیون جونگ نگاهش رو به دور دست ها داد و با لحنی که نگرانی توش موج میزد گفت : چرا . پس کجا مونده ؟

یونگ سنگ : غذاتون رو بخورین بعد از خوردن میریم دنبالشون .

همه حرفش رو تایید کردن . هنوز چند لحظه بیشتر نگذشته بود که صدای سرفه های بلندی به گوش رسید . همه سرشون رو بلند کردن و به شخصی که چند متر فاصله باهاشون داشت نگاه کردن . مین کی که دید بالاتنه مرد لخته سریع دستش رو جلوی چشمای نانا که کنارش نشسته بود گرفت و با صدای بلند گفت : آهای ! تو کی هستی ؟

صدای مریض مرد کاملا بهش فهموند کیه : زهرمار کی هستی .. یه پتو بدین من یخ کردم از سرما ...

کیوجونگ با تعجب گفت : شین وو ؟؟!

سونگ جو سریع بلند شد و از داخل چادر یه پتو برداشت و به سمت شین وو رفت و اون رو دورش پیچید . با نگرانی گفت : شین وویا ! حالت خوبه ؟

شین وو چند بار پشت سر هم سرفه کرد : نه .. اصلا خوب نیستم .

هیون جونگ هم بلند شد و اومد کنارش و به کمک سونگ جو اون رو به سمت آتیش بردن . کیوجونگ با تعجب گفت : کی این بلا رو سرت آورده ؟

جونگمین با لحن همیشه مسخره اش گفت:  راهزن بهش زده !

اما اینبار برخلاف همیشه هیچ کس نخندید . حال شین وو بدتر از اونی بود که بخوان به تمسخر بگیرنش .

وقتی شین وو کنار آتیش نشست یوجین سریع چند تا تیکه گوشت بهش داد : بیا هیونگ . بخور . بهتر میشی .

شین وو گوشت ها رو ازش گرفت و لبخند تشکر آمیزی شد : کوماوو ( ممنون )

سونگ جو با نگرانی گفت : نمیخوای بگی چه اتفاقی افتاده ؟

شین وو بعد از چند تا سرفه کوتاه گفت : طولانیه اما اینو بدونین که یکی رو نجات دادم . داشت غرق میشد . بعد چون از یه ساحل دیگه بیرون اومدیم لباسام رو گم کردم ( انگار از ساحل سمت چین سر درآورده : / ) با کلی بدبختی هم تونستم پیداتون کنم. 

نانا بلند شد و گفت : من میرم داخل تا یکم دارو برای شین وو شی بیارم . مطمئنا حالشونو بهتر میکنه .

شین وو کمی سرش رو خم کرد : ممنونم .

هیون جونگ دستش رو روی شونه ی شین وو گذاشت و گفت : خوب استراحت کن و سعی کن زود خوب شی . پس فردا مسابقه داریم . نباید حالت بد باشه .

شین وو سرش رو به علامت مثبت تکون داد .

...

" دو روز بعد "

یوجین چند بار دیگه کیوجونگ رو تکون داد و با بیحوصلگی گفت : کیوجونگ هیونگ !! نمیخوای بیدار شی ؟

کیوجونگ یک بار دیگه غلت زد و زیر لب نالید : فقط یکم دیگه ...

یوجین با حرص پوفی کرد و چند تار مویی رو که جلوی چشمش ریخته بود کنار زد . اینبار گلوش رو صاف کرد و با صدای بلندی فریاد زد : یاااااا کیم کیوجوووووووووووووونگ !! بیدار شووو !!

کیوجونگ که اینبار رو به یوجین بود گوش هاش رو گرفت و گفت : یوجین آ . بذار یکم دیگه بخوابم .

پتو رو بیشتر رو خودش کشید و کاملا درونش مچاله شد . یوجین که دیگه اسه صبرش لبریز شده بود گوشه ی پتوی کیوجونگ رو گرفت و شروع کرد به کشیدنش : هی هیونگ ! بیدار شو !

یهو کیوجونگ پتو رو گرفت و اون رو کشید ! یوجین تعادلش رو از دست داد و محکم روی کیوجونگ افتاد !! با چشمای گرد شده به کیوجونگ نگاه میکرد ... تا به حال از این زاویه به صورت کیوجونگ نگاه نکرده بود . کیوجونگ واقعا در همه حال خوش تیپ بود . قلبش تند تند میزد و احساس میکرد که گرمای اتاق داره خفه اش میکنه !!

اما بر عکس اون کیوجونگ کاملا خونسرد بود و فقط با یه لبخند جذاب به صورت یوجین نگاه میکرد . یا حداقل حالت صورتش اینطوری نشون میداد چون حتی اون هم در شوک بود ! تا به حال متوجه نشده بود که یوجین چقدر میتونه زیبا باشه ! صورتش اونقدر در اون حال بامزه شده بود که نمیتونست از دیدنش دل بکنه ! موهای لخت و قهوه ایش .. چشمای درشتش .. گونه هایی که نرم و بامزه به نظر میومدن .. بینی ای که به صورتش میومد . ناخودآگاه نگاهش به سمت لبهای یوجین رفت . یوجین اما همچنان با بهت به کیوجونگ و لبخندش نگاه میکرد . منظور کیو رو متوجه نمیشد . این چه نگاهی بود ؟ چرا داشت چنین لبخندی میزد ؟!

فاصله ی صورتهاشون با هم فوق العاده کم بود و به زحمت 10 سانتی متر میشد . کیوجونگ بدون اینکه بدون چیکار میکنه اتوماتیک سرش رو کج کرد و چشماش رو بست و آرام سرش رو جلو برد . طولی نکشید که گرمای لبهاش لبهای یوجین رو دربرگرفت و به آرامی شروع به بوسیدنش کرد ! یوجین با چشمهای گرد شده به رو به روش که فقط بالش بود خیره شده بود !

کیوجونگ به نرمی لبهای یوجین رو میبوسید و بوسه های تند و ماهرانه باعث میشد ناخودآگاه قلب یوجین تند تر بزنه . انگار که قلب اون نبود .. بلکه گنجشکی بود که در پی راه نجات برای خودش بود و خودش رو به هر طرف میکوبید !

چند لحظه همینطور گذشت و بالاخره کیوجونگ رضایت داد که لب هاش رو جدا کنه . اما بعد از جدا شدنش هم همچنان با لبخند به یوجین نگاه میکرد .  قلب خودش هم تند تند میزد و این لبخند رو برای پنهان کردن اضطراب خودش زده بود ! این چه حسی بود که نسبت به یوجین داشت ؟ چرا اون رو بوسیده بود ؟

یوجین که کاملا از این بوسه وحشت کرده بود سریع بلند شد و از اتاق کوجونگ فرار کرد . به محش خروجش از اتاق در رو بست و بهش تکیه داد . لیز خوردن یه قطره ی درشت عرق روی پیشونی اش رو به راحتی حس کرد . آب دهانش رو قورت داد و دستش رو گذاشت رو قلبش ... این وحشتناک ترین حس زندگیش بود ! انگار که با این بوسه تک تک سلول هاش دختر بودنش رو به رخش میکشیدن اما اون نمیخواست یه دختر باشه !!

دست های یخ زده اش رو سریع پشت کمرش قایم کرد و آب دهانش رو قورت داد . قلبش همچنان تند تند میزد . نمیدونست چرا اینقدر قلبش تند میزنه . اولین و منطقی ترین جواب ترس بود . اون تجربه ی خوبی از بوسه نداشت .. اولین بوسه اش رو با کسی تجربه کرده بود که قرار بود برادربزرگترش باشه ! و دومی اش هم کسی که حکم فرشته رو برای یوجین داشت ...

سعی کرد با نفس های کشدار استرسش رو کم کنه .. حالش خیلی بد بود . نمیدونست چرا . تکیه اش رو از دیوار گرفت و سریع به سمت پله ها دوید و با دو ازشون پایین رفت .

...

کیوجونگ وارد آشپزخونه شد و با لبخند رو به بقیه گفت : سلام بچه ها. صبح بخیر .

سونگ جو اولین نفری بود که جوابش رو داد : سلام هیونگ . صبحت بخیر . بیا اینجا بشین .

کیوجونگ با لبخند جلو رفت و کنار سونگ جو نشست و مشغول لقمه گرفتن برای خودش شد . هیون جونگ با انرژش گفت : خب بچه ها . امروز اولین مسابقه امونه . همه آماده اید ؟ ددیروز به اندازه کافی تمرین کردیم و همه برای امروز آماده ایم .

همه جواب دادن : بله .

هیون جونگ متوجه شد که بین اون همه صدا یه صدای نازک جاش خالیه . نگاهش رو به یوجین داد که ساکت برای خودش لقمه میگرفت . با تعجب گفت : جین یوجین . چرا ساکتی ؟

یویجن سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به هیون داد : هیچی هیونگ . من آماده ام .

و بعد دوباره سرش رو پایین انداخت و مشغول جویدن لقمه اش شد . همون موقع کیوجونگ چند تاسرفه ی عمیق و پشت سر هم کرد . هیون جونگ با نگرانی گفت : کیوجونگ ! حالت بده ؟

کیوبا لبخند سرش رو به طرفین تکون داد : نه . خوبم فقط سینه ام یکم درد میکنه . چیزی نیست خودش خوب میشه .

همون موقع یوجین دست از خوردن کشید و گفت : ممنون یونگ سنگ هیونگ . خیلی خوشمزه بود . من میرم اتاقم .

هیون جونگ با تعجب گفت : تو که چیزی نخوردی  . چرا اینطوری شدی ؟

جونگمین با طعنه گفت : فکر کنم ترسیده که امروز قراره مسابقه بده . کاری به کارش نداشته باشین .

یوجین نگاهش رو به جونگمین داد و در جواب طعنه اش فقط یه لبخند محو زد که باعث تعجب همه جز کیوجونگ شد . هیون جونگ با تعجب گفت : چرا اینطوری شدی ؟ حالت خوب نیست ؟

یوجین بلند شد : من خوبم . میرم آماده شم که بریم استادیوم .

ظرفش رو داخل سینک گذاشت و از آشپزخونه خارج شد.

هیچکس از رفتارش سردرنیاورد . مین کی با آرنجش کوبید به پهلوی جونگ و آروم در گوشش گفت : بسه دیگه پسر . کمتر اون بچه رو اذیت کن . من که حالم خوبه و اینجام .

جونگمین دست به سینه و با اخم گفت : یکمش به خاطر توئه . من کلا ازش خوشم نمیاد . خیله خب پاشین مام بریم آماده شیم .

...

دستاش رو مشت کرده بود و به بقیه بازیکن ها نگاه کرد . این اولین مسابقه اش بود و کمی استرس داشت . وقتی همه شروع به عوض کردن لباس هاشون کردن اون هم پیرهنش رو درآورد . قبلا تو خونه لباسش رو از زیر پوشیده بود و حالا لازم نبود که از بودن در کنار بچه ها فرار کنه . بقیه سریع لباس هاشون رو عوض کردن و از رختکن خارج شدن .

یوجین روی سکوی بین کمدها نشست و کفشاش رو درآورد تا کتونی هاش رو بپوشه . همون موقع صدایی به گوشش رسید : آهای بچه . بیا اینو بگیر بپوش . با اون کفشا آبرومونو میبری .

یوجین سرش رو بلند کرد و به صورتش جونگمین خیره شد . لبخندی زد و با قدردانی گفت : ممنون هیونگ.

جونگمین بدون اینکه چیزی بگه برگشت و از رختکن خارج شد . یوجین نگاهی به در انداخت و بعد مشغول پوشیدن کفش هاش شد و به سرعت از رختکن خارج شد . بدون اینکه بدونه کسی هنوز تو رختکنه و اونها رو دیده .

...

همه به شدت مشغول بازی بودن . نمیخواستن حتی یه موقعیت رو از دست بدن . مین کی و نانا و سوزی بین تماشاچی ها نشسته بودن و اونها رو تشویق میکردن .

مهاجم حریف هر لحظه بیشترو  بیشتر به دروازه نزدیک میشد . اونقدر نزدیک شده بود که حالا نوبت کیوجونگ بود که دفاع کنه . به سرعت به سمت مهاجم دوید . هر طور که بود توپ رو از زیر پاش خارج کرد . همون موقع دو تا از مهاجم های دیگه هم به طرفش اومدن و گیرش انداختن . نمیدونست چیکار کنه ... نگاهش به جونگمین افتاد که مضطراب نگاهش میکرد . لبخندی زد و فریادی کشید : پارک جونگمین !! بگیرش !

توپ رو به شدت به سمت جونگمین شوت کرد . جونگمین توپ رو گرفت و به همراه یوجین به سمت دروازه ی حریف دوید . همون موقع یکی از مدافع های حریف به سمتش دوید . جونگمین با بررسی موقعیت متوجه شد که فقط یوجین نزدیکشه و بقیه فاصله ی بیشتری نسبت به یوجین با اون دارن . چاره ای نداشت.  با اینکه دلش نمیخواست داد زد : یااا جین یوجین !!

یوجین حواسش رو به جونگمین داد . جونگمین با یه ضربه ی پر قدرت توپ رو به یوجین پاس داد . یوجین به سمت توپ دوید و اون رو گرفت !! زاویه اش رو تغییر داد و مستقیم به سمتت دروازه ی حریف رفت . میخواست دومین گل رو خودش بزنه !

پشت سر هم قدم های بلند برمیداشت . پای راستش رو بلند کرد و تا اون رو زمین بذاره و بایسته . همین که پاش رو زمین گذاشت یهو پاش کج شد و افتاد رو زمین !!! همه ی بچه ها با دیدن این صحنه وحشت کردن و به سمت یوجین دویدن . هیون که نگران تر از بقیه بود کنارش نشست و با نگرانی گفت : یوجین آ !! حالت خوبه ؟ یاا جین یوجین !!

یوجین پاش رو گرفته بود و ناله میکرد !! یونگ جون اول از همه نگاهش رو به پای یوجین داد . ساق پاش هیچ آسیبی ندیده بود . سریع کفش یوجین رو درآورد اما به محض درآوردنش همه وحشت زده با منظره ای رو به رو شدن که انتظارش رو نداشتن !! نوک پای یوجین کاملا خونی شده بود و پاش آسیب دیده بود ! یوجین همچنان ناله میکرد و از درد به خودش میپیچید . یونگ جون با نگرانی گفت : نگران نباش . الان میبریمت بیرون .

سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به مربی دوخت . مربی سریع درخواست تعویض داد و یکی از بازیکن های ذخیره رو به جای یوجین وارد بازی کرد .

نانا با تعجب رو به مین کی گفت : مین کی شی ! چی شد ؟

مین کی که خودشم نگران بود سرش رو به طرفین تکون داد : نمیدونم خونریزی پاش به چه دلیلی بود . حتما یه شئ تیز تو کفشش بود که پاش رو بریده .

نانا بلند شد و گفت : من میرم به اتاق بهداشت . حتما میتونم کاری انجام بدم .

مین کی گفت : منم باهات میام .

نانا لبخندی زد و دستش رو گذاشت رو شونه ی مین کی که باعث شد مین کی نگاهش رو منتظر و مشتاق به نانا بده . نانا با همون لبخند مهربونش گفت : تو حالت خوب نیست مین کی شی . نباید زیاد راه بری . فعلا همین جا باش . من زود برمیگردم .

مین کی بدون هیچ حرفی فقط سرش رو به علامت مثبت تکون داد . نانا به سرعت برگشت و از میان تماشاچی ها گذشت و از استادیوم خارج شد .


طبقه بندی: Soccer Player،

تاریخ : دوشنبه 3 آبان 1395 | 01:39 ب.ظ | نویسنده : Taraneh*타 라 네 | چطور بود ؟

هدایت به بالای صفحه