تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Death Clock _ Part12
درود به بهترین ها
دیدین زود اومدم سروقت
خب همتون نگران هیون بودین اماااااااااااا
جونگمین لاور های عزیز این قسمت هر چقدر
دلتون خواست نظرات رو با جیغ و اشک آباد کنید
حتی میتونید دیگه ادامه ندین من کاملا درک میکنم
باشد که این عزیز از دست رفته رستگار شود
ایشالا تو ی خاطرات تاریک به یه نون و نوایی میرسونمش
راستی خاطرات تاریک رو هم میارم یا فردا یا جمعه
به خاطر شنبه که نشد بذارمش 
پوستر شیکی هم که می بینید کار نفس عزیزم
ممنون بابت پوستر خوشملت خواهری
پ . ن : شکلات دم دستتون باشه فشارتون نیافته 
بفرمایید ادامه و خونسرد باشید لطفا 






نارا بلند اسمش رو فریاد کشید بعد طی حرکتی سریع اونو در آغوش خودش فرو برد و چرخی زد . تکان شدید اون در آغوشش و صدای ناله ی سوزناکش باعث شد تنش بلرزه . کمی خودشو عقب کشید و نگاهی به اون که صورتش از درد جمع شده بود انداخت . دستاش که روی بازو های هیون قرار داشتن آروم آروم شل شدن و پاهای سست شده اش اونو به سمت زمین سوق داد اما قبل از اینکه بیافته هیون اونو گرفت و روی دو زانو نشست . اونقدر حواسش پرت نارا بود که متوجه نشد اون شخص یه بار دیگه اسلحه اش رو سمت اونا نشونه گرفته با صدای تیر دومی که شلیک شد سر بلند کرد و اون شخص رو دید  که بازوشو گرفته و از اونجا دور میشه چند ثانیه بعد قامتی بلند از بین سایه های تاریک شب بیرون اومد بی شک اون کیو جونگ بود . نارا در آغوش هیون سرفه ای خفیف کرد . باریکه ای از خون گوشه ی لبش جاری شد . کیو با نگرانی به سمتشون دوید و نگاهش رو به صورت رنگ پریده و بی روح نارا داد .ترجیح میداد کنار اونا بمونه تا بره دنبال اون مرد . هیون کاملا شکه شده بود و نمیتونست چیزی بگه . کیو سریع نارا رو که پلک هاش رو به سنگینی میرفتن از آغوش هیون بیرون کشید

_: باید  از اینجا ببریمش وگرنه میمیره

هیون که با صدای کیوجونگ به خودش اومده بود کنترل خودش رو به دست آورد و سریع از جا بلند شد . خشاب اسلحه اشو کشید

_ : من راهو باز میکنم تو پشت سرم بیا باید خودمونو برسونیم به ماشین

کیو جونگ سری تکون داد و دنبال هیون جونگ که با دقت اطراف رو زیر نظر داشت رفت ماشین درست وسط محوطه ی باز اونجا قرار داشت . هیون با چابکی چند نفر رو نفله کرد . جلوی کیوجونگ ایستاده بود اما هوای همه جا رو داشت . دونفری رو که جلوی ماشین ایستاده بودن با دوتا گلوله خلاص کرد هردو سمت ماشین دویدن هیون در عقب رو واسه کیوجونگ باز کرد تا اون سوار بشه بعد خودش در حالی که سعی میکرد از ضرب گلوله ی اون اشخاص دور بمونه خودشو به در راننده رسوند . سریع سوار ماشین شد و پشت رل نشست . دنده رو جا زد و دنده عقب گرفت بعد با یه تیکاف  ماشین رو سرو ته کرد و پاشو تا ته روی گاز فشرد . خوشبختانه ماشین ضد گلوله بود و جای نگرانی وجود نداشت . با منعکس شدن نور قرمز و آبی در فضا  و صدای آژیر هایی که حکم اعلام خطر داشتن فهمید که پلیس به محلکه رسیده پس خارج شدن از خروجی اصلی بندرگاه کار عاقلانه ای نبود . با این فکر مسیرش رو به بی راهه تغییر داد

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

سرشو از شیشه ی تریلی بزرگ بیرون آورد و تیری به سمت ماشینی که به موازات اونا حرکت میکرد شیلک کرد تیریش مستقیم به شخصی که سرشو از اون ماشین سواری بیرون آورده بود برخورد  و باعث شد از ماشین بیافته بیرون زیر رگبار گوله بودن  به نظر نجات دادن محموله از دست اون اشخاص سمج کار سختی بود به ته بزرگ راه که رسیدن راننده با نگرانی و ترس پرسید

_: جونگمین شی حالا چیکار کنیم ؟؟

سرجاش برگشت و خشابش اسلحه اش رو عوض کرد همزمان جواب داد

_: سعی کن بری سمت عمارت زنگ میزنم واسمون پشتیبانی بفرستن.

بی وقفه گوشی تلفنش رو در آورد و شماره ای رو گرفت اما هر چقدر صبر کرد کسی تلفن رو جواب نداد . چندین بار شماره اشخاص مختلف رو گرفت اما هیچ کدوم به گوشی هاشون جواب نمیدادن با عصبانیت تلفن همراهش رو روی داشبورد اون ماشین کوبوند و لعنتی بهش فرستاد. نمیدونست چرا دلش همش گواه بد میده . به جاده ی کوهستانی رسیده بودن راننده تا جایی که واسش مقدور بود گاز میداد در عین حال مواظب بود اتفاق بدی نیافته . خدارو شکر کرد که اون جاده ی کوهستانی به قدر کافی پهنه . جونگمین یه بار دیگه سرشو از پنجره بیرون کرد تا به اون افراد شلیک کنه غافل از اینکه ماشین دیگری اون سوی تریلی درست به موازات در راننده قرار گرفته . شخصی از اون ماشین سر بیرون کرد و راننده رو هدف قرار گرفت و تیری شلیک کرد از اونجایی که یه فلاور آلمانی دستش بود سوراخ شدن اون شیشه و فرو رفتن تیر در مغز راننده در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد . جونگمین با صدای بوق کر کننده تریلی سر برگردوند .راننده رو دید که روی رل افتاده و از گوشه ی سرش خون جاریه قبل از اینکه به خودش بجنبه تریلی به سمت دره واژگون شد و صدای بلند انفجار همه جا رو در برگرفت.

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

کنار پنجره ی اتاقش نشسته بود و نمای بیرون رو تماشا میکرد ساعت نزدیک 1 نیمه شب بود پدرش نیم ساعت بعد از خروج محموله از عمارت با عجله از اونجا خارج شد نمیدونست چرا بیخودی دلش شور افتاده . از اتاق بیرون رفت تا به سمت اتاق هیونگ جون بره به راهرو طبقه پایین که رسید پشت در اتاق اون ایستاد و تقه ی آرومی به در زد شاید اون میتونست چیزی از روند کار بهش بگه تا آرومش کنه وقتی کسی جواب نداد دوباره کارش رو تکرار کرد و گفت

_: هیونگ جون شی خواب هستین ؟؟

باز هم جوابی دریافت نکرد اینبار دستگیره رو چرخوند و سرشو داخل اتاق برد : هیونگ جون شی .

اتاق خالی بود چراغ هاش هم خاموش بود . شونه ای بالا انداخت فکر کرد شاید رفته داخل حیاط عمارت دستاشو تو سینه حلقه کرد و بیرون رفت کل حیاط رو دنبالش گشت اما اونجا هم نبود . چرخید سمت قسمت شرقی اونجا یه در بزرگ بود که پشتش یه حیاط دیگه قرار داشت . تا نزدیکی در رفت اونجا انبار اسلحه و سالن تمرین محافظا و کارکنان و ... قرار داشت با اینکه پدرش بهش گفته بود هرگز اجازه نداره پاشو تو اون قسمت بذاره دروباز کرد و وارد اون حیاط شد . چراغ های خوابگاه و سالن تمرین محافظین خاموش بودن آب دهنشو قورت داد با وجود اینکه تمام عمرش رو تو این عمارت کنار اینجور آدما زندگی میکرد  ولی هیچ وقت مستقیم باهاشون برخورد نداشت نمیدونست اگه اونو اینجا ببینن چه عکس العملی نشون میدن برای تسلط خاطر نفس عمیقی کشید و سمت انبار اسلحه که چراغ هاش روشن بودن به راه افتاد هنوز دستش به در نرسیده بود که با ضرب شدیدی محکم به عقب پرت شد و در آهنی انبار کنده شد و روش افتاد با برخورد سرش به زمین کاملا بیهوش شد .با صدای انفجار همه محافظا یدفعه  عین مور و ملخ از خوابگاه بیرون ریختن همه با دیدن صحنه ی رو به روشون برای ثانیه ای خوشکشون زد تا اینکه ارشد یانگ با صدای بلندی گفت

_: چرا ایستادین احمقا دست بجنبید باید خاموشش کنیم

انبار اسلحه با صدای مهیب بمب منفجر شده بود شدت انفجار اونقدر قوی بود که کل  پایگاه امنیتی که کنار انبار اسلحه قرار داشت هم نابود شده بود فقط چون خوابگاه کمی دور تر قرار داشت از انفجار در امان موند .  در این بین هیچکس حواسش به میرانی که زیر آوار در آهنی بزرگ بیهوش شده بود و تلفنی که مدادم زنگ میخورد نبود .

...................

هیونگ جون با دو سمت اتاق میران رفت خبر انفجار پخش شده  بود میرفت تا نذاره میران از اتاقش خارج بشه بدون اینکه در بزنه درو با شدت باز کرد و میران رو صدا زد . اتاق خالی بود . دستی لای موهاش فرو برد

_: اه لعنتی

درو بست و شتاب زده سمت انبار اسلحه دوید . به محض رسیدنش شاهد هرج و مرج وسیعی شد به نظر نمیرسید تشخیص دادن یه دختر بین اون همه مرد کار سختی باشه اما هر چقدر چشم چشم کرد نتونست میران رو ببینه  با دیدن ارشد یانگ که همچنان داشت گلوی خودش رو پاره میکرد و به افرادش دستور میداد هر چه زودتر آتیش رو خاموش کنن به سمتش رفت . دستشو روی شونه ی اون گذاشت

_: شما میران شی رو ندیدن .

ارشد یانگ عصبی برگشت سمتش : نه پسر جون ایشون اجازه ندارن تا اینجا بیان

هیونگ اخمی کرد و چشمشو به اطراف چرخوند خواست برگرده بره بیرون که چیزی توجهش رو جلب کرد . دست شخصی که از زیر تیکه پاره های آهن بیرون زده بود به نظر نمیومد  دست یه مرد باشه.با قدم های آروم و مردد سمت اون رفت وقتی بهش رسید روی پنجه ی پا نشست و زیر اون پاره آهن رو نگاه کرد یه دفعه با وحشت فریاد زد

_: میران شیییییییییییییی

فریادش به قدری بلند بود که توی اون شلوغی و هرج و مرج کاملا به گوش رسید . ارشد یانگ با دیدن اون که داره سعی میکنه پاره آهن ها رو کنار بزنه به همراه چندتا از افرادش به اون سمت رفت قبل از اینکه اونا برسن هیونگ میران رو از زیر اون آوار ها بیرون کشید و تو آغوشش نگهش داشت چندتا ضربه به صورتش زد

_: میران شی . میران شی حالتون خوبه ؟؟

ارشد یانگ مات و مبهوت به اون نگاه میکرد نمیدونست اون دختر چطور اومده اینجا . همین که هیونگ خواست میران رو بلند کنه به خودش اومد و متوقفش کرد

_: چیکار میکنی ؟؟ ممکنه جایش شکسته باشه نباید حرکتش بدید اینطوری آسیب میبینه

هیونگ عصبی سری تکون داد : پس این دکتر لعنتی کجاست ؟؟

ارشد یانگ سر بلند کرد و با دیدن دکترمخصوص پایگاه وهمکارانش که مشغول کمک به زخمی های پایگاه امنیتی بود به سمتش رفت و اونو کشون کشون بالای سر میران آورد  . دکتر میران رو  معاینه کرد و با وحشت سرشو بالا آورد

_: دنده هاش شکستن و توی ریه هاش فرو رفتن اگه هر چه زودتر عملشون نکنیم میمیرن

هیونگ بلند فریاد زد : خب چرا ایستادی لعنتی

دکتر سریع دستور داد یه برانکارد بیارن تا میران رو به درمانگاه کوچک پایگاه ببرن . هیونگ یه لحظه هم از کنار میران جم نمیخورد . اونو به درمانگاه بردن دکتر بعد از پوشیدن لباس های مخصوصش  لباس میران رو پاره کرد و مشغول تمیز کردن زخمش شد بقیه هم مشغول وصل کردن الکترود های دستگاه الکتروکاردیوگراف  و ماسک اکسیژن به اون شدن دکتر پارچه ی سبز پرنگی روی میران انداخت که  سوراخ وسطش دقیقا جای زخم رو نشون میداد بعد از ریختن بتادن روی اون اولین برش رو داد هنوز چیزی نگذشته بود که در درمانگاه با لگد باز شد هیون درحالی که نارا رو دستاش نگه داشته بود با فریاد اسم دکتر رو صدا میزد کیو جونگ هم پشت سرش قرار داشت و دکتر سربلند کرد و پرسید

_: چی شده ؟؟!!

هیون تا نزدیکش اومد در حالی که چشمش روی صورت رنگ و رو رفته میران خشک شده بود جواب داد

_: تیر خورده ؟؟!! این ... این میرانه ؟؟!!

_: بله ... کدوم ناحیه تیر خورده ؟؟!!

_ : کمرش .

_: لطفا به پشت بخوابونیدش رو اون یکی تخت .

هیون جونگ با احتیاط و به کمک کیوجونگ کاری که دکتر گفته بود رو انجام داد در عین حال به سوالات کیوجونگ از هیونگ که چه اتفاقی افتاده هم گوش میکرد . دکتر یکی از همیارانش رو فرستاد بالا سر نارا تا اونو معالجه کنه اینبار همیار دکتر بود که وحشت زده جو دیگری به فضا داد

_: دکتر گلوله دقیقا کنار ستون فقراتشه . هر اشتباهی ممکنه اونو فلج کنه . برای عمل به یه متخصص نیازه من نمیتونم این کارو بکنم

صدای دستگاه کاردیوگراف که منحنی هاش سقوط میکردن همون موقع در فضا طنین انداز شد دستیار اول پزشک یدفعه گفت

_: دستگاه شوک رو آماده کنید میران شی دارن به عقما میرن

دکتر که بین دوراهی سختی قرار گرفته بود بالاخره تصمیم خودش رو گرفت

_: باید میران شی رو نجات بدیم اون مهم تره

کیوجونگ اولین کسی بود که عکس العمل نشون داد . جلو رفت و یقه دکتر رو گرفت

_: یعنی چی که میران شی مهم تره . تو بی جا میکنی باید هردو رو نجات بدی میفهمی ؟؟

دکتر دست کیو رو پس زد : نمیتونم همزمان هردو رو معالجه کنم .

هیون غرید : باید بتونی مگه اینا اینجا سرخر هستن

_: فکر کنم شما نشنیدین همکارم چی گفت . گلوله دقیقا کنار ستون فقراتشه برای این کار یه متخصص نیازه . همکارای من اون قدر مهارت ندارن که این کارو انجام بدن منم ترجیح میدم میران شی رو درمان کنم

هیون که دیگه تحملش تموم شده بود خواست به سمت دکتر حمله ور شه که  هیونک  جلوش رو گرفت اما اون کم نیاورد و درمانگاه رو گذاشت رو سرش از یه طرف اونا نمیتونستن میران رو احیا کنن از طرفی نارا در وضعیت خوبی به سر نمیبرد و هر لحظه در اثر خون ریزی شدید داخلی ممکن بود بمیره . هر چقدر کیوجونگ با آرامش اما زور میخواست دکتر رو متقاعد کنه همزمان هوای هردو مریض رو داشته باشه  هیون جونگ آماده ی حمله ور شدن به اون بود هیونگ جون هم اون وسط سعی داشت هیون رو آروم کنه اوضاع حسابی در هم بر هم بود که ریان داخل درمانگاه شد و بلند فریاد زد

_: همتون خفه شید

با صدای بلند و رسای اون درمانگاه در سکوت محض فرو رفت . ریان بی توجه سمت قفسه لباس های مخصوص جراحی رفت بعد از شستن دستاش توی سینک همون گوشه لباس هارو تنش کرد همزمان دکتر رو مخاطب قرار داد

_: من عمل نارا شی رو به عهده میگرم شما به کارتون برسید دکتر.

بالای سر نارا ایستاد قبل از اینکه شروع به کار کنه به سمت کیو و هیون اشاره کرد

_: شما دوتا برید بیرون . هیونگ جون تو بمون به من کمک کن

هیون دست به سینه ایستاد : نخیر من از جام جم نمیخورم

ریان خونسرد برگشت سمتش : منم عملش نمیکنم .

قبل از اینکه اوضاع بدتر بشه کیوجونگ دست هیون رو کشید و با خودش بیرون برد . بیرون که رسیدن هیون با حرص موهاشو بهم ریخت

_: دختره ی پرووو فکر کرده کیه که به من دستور میده ؟؟

کیو دستشو روی شونه ی اون گذاشت : آروم باش . حال نارا خوب میشه . نمیدونم جونگمین کجاست که هنوز نیومده گوشیش هم در دسترس نیست . هیونگ میگفت یه نیم ساعت بعد از رفتن ما پارک هم با عجله رفته بیرون .آه دارم دیوونه میشم آخه چرا اینطوری شد؟؟ . اگه بفهمم کار کی بوده خودم با دستای خودم تیکه تیکه اش میکنم

دیگه حرفی بینشون رد و بدل نشد مدتی گذشت هردو دم در درمانگاه رو متر میکردن هر از چند گاهی هم یواشکی سرکی داخل درمانگاه میکشیدن تا ببینن اوضاع از چه قرار چند باری هم به خاطر شلوغی درون درمانگاه که به خاطر یه وضعیت بحرانی بود هردو قبض روح شدن .

ارشد یانگ که ربع ساعتی بود همونجا ایستاده بود و داشت اونا رو تماشا میکرد با ناراحتی نگاهی به ساعت شکسته ی توی دستش انداخت مردد با شونه های افتاده تا نزدیکی درمانگاه رفت .زبونش قفل شده بود . هیون که به دیوار تکه زده و به نقطه ای خیره  نگاه میکرد چشماشو روی اون برگردوند و نگاهی بهش انداخت

_: چیزی شده ارشد یانگ ؟؟

با این حرف کیوجونگ که داشت داخل درمانگاه سرک میکشید برگشت سمت اون . یانگ سرشو پایین انداخت بود و چیزی نمیگفت . هیون دوباره گفت

_: ارشد یانگ ؟؟

کیوجونگ که ساکت بود به سمتش رفت و ساعت رو از توی دستاش بیرون کشید

_: این ساعت جونگمینه ؟؟

یانگ با صدایی که از ته چاه میومد آروم گفت : متاسفم

یه لحظه نفس هردو در سینه حبس شد . کیو جونگ به آرومی قدمی به جلو گذاشت

_ : منظورت چیه ؟؟

یانگ با همون صدای آروم و گرفته جواب داد : تریلی حامل بار موقع برگشتن به سمت دره واژگون شده .متاسفانه  قبل از اینکه بشه جنازه هارو شناسایی کرد یا حتی به اینجا آوردشون پلیس از راه رسید و بچه ها مجبور شدن محل رو ترک کنن . الان تنها سرنخی که داریم همین ساعته . فکر میکنم جونگمین شی ... جونگمین شی مرده باشن

کیوجونگ قدم هاش سست شدن و عقب عقب رفت . هیون هم که حالش بهتر از اون نبود همونجا روی دیوار سر خورد . در عرض یک شب تا مرز نابودی پیش رفته بودن اونقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که نمیدونستن دقیقا کدوم حادثه رو باید هضم کنن .



نفس بکشید تموم شد 

 به روح اعتقاد دارم عمه هم دارم اما طبق معمول آینههههههه

خبیث هم نیستم اصلا همینطوری از این

 شکلکه خوشم میاد میذارمش







طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه