سلام دخترا . خب انگار خواننده و نقش جدید داریم !! مژده ی عزیز و مائده ی گل که هووهام هستن به جمعمون اضافه شدن و هر کدون یه نقش رو تقبل کردن . مائده جونم در نقش سوزی و مقابل یونگ جون که شومل مشترک ما سه تاست مژده ی عزیزم در نقش نورا ، مقابل سونگ جو یا همون جی بی .. و دوستم آرمیتا در نقش مین آ مقابل لی هون .
راستی امروز یه اتفاقی افتاد که خیلی باحال بود .. موبایلمو برده بودم مدرسه داشتم گروه ها رو به بچه ها نشون میدادم . رسیدیم به شاینی . یکی اشون از کی خوشش اومد گفت این کیه ؟
من : کی .
عکسو نشونم میده میگه : اینو میگم کیه ..
من : کیه .
دوستم : منم همینو میگم دیگه . کیه ؟
من :/ بابا میگم کیه ..
دوستم : خاک بر سرت . منو مسخره میکنی ؟
و من تا اخر همینطور بودم : /
...
راستی پوسترم متعلق به ایل هانه . چوی یونگ جه در نقش ایل هان که بعد از یونگ سنگ من عاشق صداشم . واقعا آرامش دهنده ست . خب بفرمایید ادامه ببینیم تو ساحل چی چیا میشه


تو ماشین اونها جونگمین ، ایل هان ، کیوجونگ ، یونگ سنگ و لی هون بودن و بقیه با ماشین یونگ جون قرار بود برن . جونگمین که کنار یونگ سنگ نشسته بود به یونگ نگاه کرد . یونگ سنگ سرش رو به پنجره تکیه داده بود و با ناراحتی به بیرون نگاه میکرد . جونگمین با تعجب گفت : هئونگ ؟ چیزی شده ؟ چرا ناراحتی ؟

یونگ سنگ بدون اینکه سرش رو از رو پنجره برداره گفت : هیچی نیست . فقط یکم ناخوشم .

کیوجونگ که جلو و کنار لی هون نشسته بود گفت : نه بابا . فکر کنم دلتنگ یه خانمیه به اسم هیون جو .

یونگ سنگ با چشمای گرد شده گفت : تو هیون جو رو از کجا میشناسی ؟

کیو شونه ای بالا انداخت : نمیشناسمش فقط روز قبل از مسافرت وقتی داشتی تلفنی بهش التماس میکردی باهات بیاد شنیدم . در اصل پشت در فالگوش وایساده بودم .

هنوز حرفش تموم نشده بود که مشت محکمی به سرش خورد ! با عصبانیت سرش رو برگردوند : کی منو زد ؟

یونگ سنگ با اخم گفت : من زدم تا یادت باشه دیگه فالگوش نایستی بچه پررو . بذار برگردیم سئول اونجا کامل به خدمتت میرسم .

قبل از اینکه کیوجونگ چیزی بگه لی هون فرمون رو پیچوند و گفت : حالا هئونگ این هیون جو خانم کیه ؟

یونگ سنگ : دوست دخترم .

ایل هان با دلخوری گفت : چشمم روشن بدون اینکه ما خبردار بشیم دوست دختر میگیری ؟

یونگ سنگ : خب فکر کردم شاید لازم نباشه شما بدونین .

ایل هان با شیطنت گفت : حالا خوشگل هست یا نه ؟

یونگ سنگ با خنده زد پس کله اش : دیوونه ی فضول .

ایل هان همونطور که با خنده پشت سرش رو میمالوند گفت : خب چیکار کنم . کنجکاو شدم .

جونگمین : خب چرا نیومد ؟

یونگ سنگ آه عمیقی کشید : به خاطر کارش .

لی هون با تعجب گفت : مگه شغلش چیه ؟!

یونگ سنگ : پلیس .

جونگمین با تعجب گفت : پلیس ؟؟!!

یونگ سنگ با ناراحتی سرش رو تکون داد : آره . گفت به خاطر ماموریتش نمیتونه با ما بیاد . نگرانشم .

لی هون با لبخند گفت : نگران نباش . مگه نگفتی پلیسه ؟ حتما مواظب خودش هست . مگه میشه پلیسا دفاع شخصی بلد نباشن ؟

جونگمین هم حرف لی هون رو تایید کرد : آره . نگران نباش . فقط به این فکر کن که میریم ساحل تا کلی خوش بگذرونیم .

یونگ سنگ : سعی خودمو میکنم .

...

اولین نفری که از ماشین پیاده شد ایل هان بود . همین که از ماشین پیاده شد دستاش رو از هم باز کرد و با چشمای بسته یه نفس عمیق کشید و گفت : آخیششششش ! عجب هواییه !

لی هون هم بعد از خاموش کردن ماشین پیاده شد و با لبخند گفت : آره . هوا خیلی خوبه .

همون موقع ماشین دسته ی دوم هم بغل اونها پارک کرد و سونگ جو ، هیون جونگ ، هیونگ جون ، شین وو و یوجین از ماشین پیاده شدن . جونگمین با تعجب گفت : پس مین کی و یونگ جون کجان ؟

شین وو خمیازه ای کشید و گفت : پشت سرمون میومدن . الان میرسن .

همون موقع یه ماشین هم درست بغل ماشین سونگ جو پارک کرد . شین وو با لبخند گفت : رسیدن .

برخلاف انتظارشون به جای مین کی و یونگ جون یه دختر خیلی خوشگل و بیبی فیس از ماشین پیاده شد . هیون جونگ با چشمای گرد شده گفت : مین کی ؟

هیونگ هم با همون حالت گفت : یونگ جون ؟

شین وو با بهت گفت : شما ؟  

همون موقع یونگ جون از در راننده پیاده شد و با اخم بامزه ای گفت : یاا ! با همتونم همین الان چشاتونو درویش کنین تا از کاسه درنیاوردمشون !

در پشت هم باز شد و مین کی از ماشین پیاده شد . با اخم بامزه ای رو به نانا گفت : نباید اول پیاده میشدی .

رو به بقیه گفت : معرفی میکنم پسرا . ایشون پرستار و دوست من نانا شی هستن . تا خوب شدن پام پیش من میمونن پس همین الان با هم آشنا بشین .

جونگمین اومد کنار مین کی ایستاد و با شیطنت گفت : هی مین کی از کی تا حالا پرستارا اینقدر خوشگل میشن ؟ نکنه دوست دخترته روت نمیشه بگی ؟

با شنیدن این حرف نانا لپ هاش قرمز شد و سرش رو پایین انداخت ! مین کی که شخصیت خجالتی نانا رو تو این یکی دو هفته شناخته بود برای اینکه یخش رو باز کنه یه مشت نسبتا محکم به شکم جونگمین زد و وقتی داد جونگمین بلند شد گفت : از وقتی که تازه واردای تیم اینقدر خوشگل میشن ! نکنه تو هم دوست دختر جدیدتو شکل پسرا کردی و وقتی من رفتم سر فرصت آوردیش به تیم ؟

با گفتن این حرفش همه ی پسرا زدن زیر خنده ! یوجین با دلخوری گفت : مین کی شی !!

نانا با تعجب گفت : واقعا ؟ یوجین شی واقعا ..

ایل هان سریع حرف نانا رو قطع کرد : نه نه نه ! البته که نه ! مین کی بازم از اون شوخیای خرکی کرد ، شما باور نکین !

هیون جونگ با خنده دستش رو انداخت دور گردن یوجین و گفت : آره . این دو تا وحشی از این شوخیا زیاد با هم میکنن .

جونگمین با طعنه گفت : آره . شوخی زیاد میکنیم اما من هیچ وقت سر چیزی که ازش متنفرم شوخی نمیکنم .

بعد با حالت قهر برگشت و از اونا دور شد . مین کی با تعجب گفت : این چرا همچین کرد ؟

کیوجونگ یه نگاه به یوجین انداخت و وقتی حال بدش رو دید با لبخند گفت : چیزه .. فقط ..

یوجین با ناراحتی گفت : فقط دوست عزیزتون هنوز نتونسته من رو به عنوان بازیکن تیمش بپذیره و برای اینکه جای شما رو گرفتم ازم متنفره .

اون هم به سمت مخالف برگشت و از اونها دور شد . کیوجونگ آهی کشید : از دست جونگمین .

رو به بقیه گفت : من میرم دنبالش . نباید زیاد دور شه .

بعد برگشت و به دنبال یوجین دوید . یونگ جون گفت : بچه ها کی پایه س یه دست فوتبال بزنیم ؟

سونگ جو همونطور که به سمت ماشینش میرفت گفت : من هستم . میرم توپ بیارم .

پشت ماشین ایستاد و از صندوق عقب یه توپ درآورد . همه موافقتشون رو اعلام کردن . شین وو گفت : من نمیام . میخوام یکم قدم بزنم .

سونگ جو شونه بالا انداخت : هر جور راحتی . ما میریم همون جای همیشگی . خواستی بازی کنی بیا اونجا .

شین وو لبخندی زد : باشه .

...

همونطور که دوربین دستش بود به درخت تکیه داده بود و شین وو رو تماشا میکرد . شین وو روی صخره ای بلند ایستاده بود و دریا رو تماشا میکرد . با بی حوصلگی زیر لب پوفی کرد و گفت : اوففف .. تا کی میخواد اونجا وایسه و به دریا زل بزنه ؟ حوصله ام سر رفت !!

همون موقع شین وو به راه افتاد و از اونجا دور شد . با تعجب از پشت درخت بیرون اومد تا به دنبال شین وو بره . اونقدر دنبالش رفت که از ساحل سنگی به ساحل شنی رسیدن . شین وو نزدیک یه دختر شد و با لبخند مشغول صحبت باهاش شد . دختر خیلی خوشگل شد و یه بیکینی تنش بود . با دیدن این صحنه نیشش شل شد و گفت : این شد یه سوژه ی عالی !

سریع پشت یکی از اتاقک های ساحلی قایم شد تا شین وو نبینتش . با خودش میگفت : زو باش پسر ! یه شماره یا بوسه یا .. فقط یه لمس کوچیک کافیه که بتونم یه فساد اخلاقی بهت بچسبونم ! یالا !

همون موقع دختر یه کاغذ رو به شین وو داد و شین وو کمی سرش رو خم کرد و بعد از خداحافظی از اونجا دور شد . با یه لبخند راضی گفت : اینه !

به دنبال شین وو رفت و متوجه شد چند قدم جلوتر شین وو کاغذ رو به دریا انداخته ! سریع یه دور دور خودش چرخید و با دیدن درختی که چند قدم اونور تر بود به سمت درخت رفت و دوربین رو از یکی از شاخه هاش آویزون کرد . نگاهش  رو به دریا داد و با خودش گفت : من نباید اون کاغذ رو از دست بدم !

سریع به سمت دریا رفت و سعی کرد دنبال اون کاغذ بگرده . موج های دریا اونقدر تند بودن که نمیتونست کاغذ رو ببینه .. با خودش فکرکرد شاید آب کاغذ رو جلو تر برده .. کمی جلوتر رفت و سعی کرد کاغذ رو پیدا کنه .. اما باز هم اثری از کاغذ ندید ! جلوتر و جلوتر رفت ..

...

دستاش تو جیبش بود و تو ساحل قدم میزد . خیلی وقت بود که به این ساحل نیومده بود . اونقدر حواس پرت بود که مجبور شد برای برگشتن پیش بچه ها از یه دختر آدرس رو بپرسه . وقتی یادش اومد اون دختر چقدر برای نزدیکی به شین وو تلاش کرده پوزخندی زد . ناگهان با صدای شنیدن جیغی ایستاد !! پشتبندش صدای یه مرد اومد : خدای من اون دختر داره غرق میشه !!!

_ اینجا غریق نجات نیست ؟ یکی کمکش کنه !

به سرعت برگشت و به سمت مردم رفت . رو به یه نفر گفت : کی ؟ کی داره غرق میشه ؟

مرد به سمت قسمت های عمیق دریا اشاره کرد : اون دختر ! نمیدونم چرا به قسمت خطرناکی مقل اونجا رفته !! ممکنه به خاطر برخورد به صخره ها بمیره !!

شین وو با چشمای گرد شده به سمت دریا برگشت و با چیزی که اصلا انتظارش رو نداشت مواجه شد ! پارک هانا داشت تو آب دست و پا میزد و هر لحظه ممکن بود با برخورد به اون صخره های تیز جونش رو از دست بده !! بدون اینکه به چیزی فکر کنه سریع پیرهنش رو دراورد و با بالا تنه ی بر.هنه به داخل آب پرید !! با تمام قدرت به جلو میرفت و سعی میکرد قبل از اینکه اتفاق بدتری بیفته هانا رو نجات بده !!

...

یوجین روی شن ها نشسته بود و به دریا نگاه میکرد . چرا جونگمین اینقدر باهاش بد بود ؟ مهم نبود .. بالاخره یه کاری میکرد که جونگمین اون رو بپذیره .. یه لحظه به تیمشون فکر کرد . با خودش فکر اومدنش به تیم بهترین کار ممکن بود .. با اینکه اولش ذهنیت خوبی نسبت به هیون جونگ نداشت اما متوجه شد که هیون جونگ یه کاپیتان دلسوز و با جذبه ست که همیشه به فکر تیمشه ..

یونگ سنگ هم با اینکه خیلی کیوت و با نمک بود اما اون هم تو مواقع خودش جدی میشد و کاری تو دفاع حرف نداشت ..

یونگ جون هم مرد خیلی خوبی بود . یه لحظه به این فکر کرد که چقدر به سوزی میاد ! وقتی به سوزی فکر کرد ناخودآگاه لبخند پررنگی رو لبش نشست .. با اومدن به تیم چقدر اتفاق خوب براش افتاد ! یکی از بهترین دوست های دوران دبیرستانش رو دوباره ملاقات کرده بود ! کیم سوزی که همیشه تو مدرسه مثل یه خواهر بزرگتر برای یوجین بود و بدون اینکه یک سال اختلاف سنی اش رو در نظر بگیره همیشه باهاش صمیمی بود .

لی هون هم پسر خیلی پرقدرتی بود . تو دفاع و همینطور حمله کارش حرف نداشت . اما معلوم بود که اون کسی بود که بیشتر از همه از برگشت مین آ میترسه .

جونگمین یه پسر شر بود . با خودش فکر کرد شاید تقصیر اونه که جونگمین اینقدر باهاش بده . برخورد اون هم خیلی خوب نبود . اما مطمئن بود که بالاخره جونگمین هم باهاش خوب میشه ..

سونگ جو .. پسری بود که با اون حرکات حرفه ایش بیشتر به آیدول ها میخورد تا به یه بازیکن .. به خودش گفت که حتما باید یه روزی ماجرای این حرکاتش رو ازش بپرسه .. یه لحظه با خودش فکر کرد اگر هیون مثل یه مادر مهربون برای تیمه سونگ جو هم مثل یه پدره ! رفتارهاش درست مثل یه کاپیتان و لیدر ماهر بود .

نفر بعدی که تو ذهنش شکل گرفت ایل هان همیشه خندون بود . یه پسر عاشق که میتونست بگه بعد از یونگ سنگ بانمک ترین کسیه که تا حالا دیده .. همینطور خوش صدا ترین . چرا افراد این تیم اینقدر خوش قیافه و خوش صدا بودن ؟ شاید اگر به عرصه ی هنر میرفتن موفق تر بودن !

بعد از اون شین وو تو ذهنش شکل گرفت . پسری که یه چهره ی بچگونه داشت و اولین نفری بود که سعی کرد با یوجین صمیمی بشه .. اولین چیزی هم که تو ذهنش از شین وو شکل گرفت مهربونی اش بود .

آخرین نفر هم هیونگ جون بود . شخصی که تو این مدت متوجه شد با شین وو صمیمی تر از همه است و همیشه دوتایی حرص هیونگ ها رو در میارن !

با خودش گفت کسی رو جا ننداخته ؟ تو فکر بود که همون لحظه دستی روی شونه اش قرار گرفت . همین که برگشت چهره ی شخصی رو دید که اون رو مثل یه فرشته ی نجات میدید . مردی که همیشه و هر لحظه با یوجین خوش اخلاق و مهربون بود و همین باعث شده بود که یوجین اون رو بیشتر از بقیه ی هیونگ ها دوست داشته باشه !

کیوجونگ کنار یوجین نشست و با لبخند گفت : تو فکر بودی ؟

یوجین هم لبخند کمرنگی زد : آره ..

کیوجونگ کنجکاوانه گفت : به چی فکر میکردی ؟

یوجین با ناراحتی گفت : چرا جونگمین اینقدر از من بدش میاد ؟ مگه من به میل خودم اومدم تو تیم ؟

کیوجونگ دستی به سر یوجین کشید و گفت : ناراحت نباش . کم کم یخش باز میشه . خب اون خیلی با مین کی صمیمیه و برخورد اولت باعث شد که از دستت خیلی ناراحت بشه اما مطمئن باشه اون بچه خیلی خوبیه .. چهره ی مغروری داره اما اگر باهاش صمیمی باشی میفهمی که بانمک ترین کسیه که میشناسیش .

یوجین : کیوجونگ هئونگ ؟

کیوجونگ : چیه ؟

یوجین با لبخند تشکرآمیزی گفت : ممنون که همیشه پیشم بودی و هوام رو داشتی .

کیوجونگ با دیدن اون لبخند احساس کرد چیزی در درونش جا به جا شده ! احساس عجیبی داشت درونش میپیچید .. احساسی که خیلی ضعیف بود اما میتونست احساسش کنه ! به زحمت در جواب یوجین لبخندی زد : خواهش میکنم ..

...

شین وو یه بار دیگه زیر آب رفت تا هانا رو پیدا کنه ! اینبار تونست چیزی ببینه .. به سمت قسمتی که سیاه تر از بقیه قسمت ها بود رفت و بالاخره تونست هانا رو پیدا کنه ! دست انداخت و یقه ی هانا رو گرفت و سعی کرد به روی آّب بیاد .. به زحمت اون رو به دنبال خودش کشید .. موج های قدرتمند آب داشت نیروش رو ازش میگرفت . سرش رو از آب خارج کرد و یه نفس عمیق کشید تا نفس کم نیاره . به آرامی هانا رو با خودش میکشید تا اینکه کم کم به قسمت های کم عمق رسیدن . نیروی خیلی کمی براش مونده بود .. وقتی به ساحل رسید یه نفس عمیق کشید و سعی کرد با تکون دادن سرش از گیجی در بیاد . بالاخره به ساحل رسیدن . هانا رو روی شن ها گذاشت و خودش هم کنارش دراز کشید تا کمی نیروش برگرده .. سرش رو که برگردوند متوجه شد هانا بیهوشه ! سریع بلند شد و کنار هانا نشست . با وحشت چند تا سیلی آروم به صورت هانا زد و تکونش داد : هی ! هی دختر بیدار شو !! بیدار شو !!

سرش رو که کج کرد و نزدیک بینی و دهان هانا برد متوجه شد که نفس نمیکشه !! سریع دستاش رو تو هم قلاب کرد و روی سینه ی هانا گذاشت و چند بار تکونش داد . اما هیچ تغیری تو حالتش به وجود نیومد !! نگاهش ناخودآگاه به سمت لب های هانا رفت ! با زاری ناله کرد : نه !! حتما باید انجامش بدم ؟

وقتی دید هانا نفس نمیکشی با خودش فکر کرد این تنها چاره ست .. حاضر نبود دومین ب.و.س.ه اش رو با این دختر شریک بشه ولی فعلا جون یک انسان در میان بود ! بینی هانا رو گرفت و سریع رو جلوتر برد و لب هاش رو نزدیک لب های هانا کرد .

همون لحظه هانا چشماش رو سریع از هم باز کرد وشین وو با دیدن این صحنه همونجا ایستاد ! هانا که با چشمای گرد شده به شین وو نگاه میکرد سریع بلند شد و یه سیلی به گوش شین وو زد ! شین وو که دردش گرفته بود داد زد : چته ؟

هانا با حرص گفت : تو چته ؟ چرا دوباره میخوای منو ب.ب.و.سی ؟

شین وو پوزخندی زد : تو ؟ فکر نکن از بوس.ی.دن.ت خوشم میاد !! مجبور بودم برای نجات جونت اینکار رو کنم !

هانا بدون اینکه چیزی بگه ناگهان به بالاتنه ی لخت شین وو نگاه کرد و اون لحظه متوجه شد که چقدر شین وو خوش اندامه !! با خودش فکر کرد چه بهونه ای بهتر از این ؟ با داد گفت : تو چطور جرئت کردی اینجا لخت بشی ؟ شرم نداری ؟

شین وو با لبخند شیطونی گفت : چرا اعتراف نمیکنی جذبم شدی ؟ هرچند .. تو اولین نفری نیستی که اینطوری شده .. خب من دیگه میرم .. از این به بعد مواظب خودت باش ..

و بدون اینکه به هانا اجازه ی گفتن چیزی بده بلند شد و به سمت مخالف هانا حرکت کرد بدون اینکه راه رو بلد باشه !

هانا اما نمیتونست به خودش دروغ بگه .. واقعیت این بود که هانا از اندام خوب شین وو خوشش اومده بود . اگر اون اتفاق نمی افتاد شاید حتی به شین وو علاقه مند میشد اما میدونست که چنین چیزی غیرممکنه .. با بلایی که سر برادرش اومده بود هانا از تمام افراد این تیم متنفر بود .. از همه اشون !




طبقه بندی: Soccer Player، 

تاریخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | 01:27 ب.ظ | نویسنده : Taraneh*타 라 네 | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه