درود خوشگلا 
عاشورای حسینی رو تسلیت میگم
دوستای خوشگلم نظرات این قسمت بازه
لطفا همتون نظر بذارید
بامعرفتا کیا هستن ؟؟ کیا هنوز پایه هستن و میخونن؟؟
بفرمایید ادامه 

دیگه داشت کم کم نا امید میشد این بطری آخربود باید حتما حتما میزدش . نگاهی به سمت راستش کرد 9 تا از بطری هارو نتونسته بود بزنه . هیون جونگ هم با اون قیافه ی عبوسش ناراضی به نظر میرسید دوهفته از تمرینات جدیدشون میگذشت هر روز بعد از یه دوندگی حسابی میرفت به زمین موانع عصر همون روز هم به زمین تیر اندازی میرفت . پیشرفتش تو زمین موانع چشم گیر بود خدارو شکر میکرد که هیون جونگ زمان رو درحد توانش واسش کم میکرد تا به مقدار مورد نظر برسه. اما تو کار با اسلحه افتضاح بود . هیون که دیگه خسته شده بود غر زد

_: یاااا نمیخوای شلیک کنی ؟؟؟ دختره ی بی عرضه

عرق سرد روی بدنش نشست . بازدمشو بیرون داد اینبار هم مثل دفعه های قبل نشونه گرفت و تیر رو شلیک کرد تیرش دقیقا وسط بطری فرود اومد. چشماش از تعجب گرد شدن جیغی کشید و با یه قیافه ی فخر فروشانه برگشت سمت هیون جونگ . اون هم مثل همیشه  پوزخند مخصوصش رو روی لبش نشوند

_: واسه امروز دیگه کافیه

بدون اینکه چیز دیگه ای بگه راهشو کشید و رفت. داشت به سمت اتاقش میرفت که یهو جونگمین جلوش ظاهر شد .دستشو گرفت و اونو دنبال خودش به سمت اتاق پدرش کشوند

_: کجایی تو پسر دوساعته دارم دنبالت میگردم . پیرمرد باز احظارمون کرده. خدا میدونه ایندفعه باز چه خوابی واسمون دیده

هیون جونگ در سکوت دنبال جونگمین کشیده میشد. به در اتاق پارک که رسیدن مین دست هیون رو ول کرد و تقه ای به در زد قبل از اینکه کسی ازش بخواد بره داخل خودش وارد شد کیوجونگ و ریان تو اتاق بودن جونگمین نگاهی به معنی چه خبره به کیوجونگ انداخت متقابلا کیوجونگ به نشونه ی بی خبری شونه ای واسش بالا انداخت . پارک که متوجه ی اونا بود گفت

_: شما دوتا چرا ایستادین بیاید بشینید .

جونگمین و هیون بدون حرف رفتن رو یکی از مبلای دونفره کنار ریان رو به روی کیوجونگ نشستن . پارک همونطور که پشت میزش نشسته بود دستاشو بهم قلاب کرد و کمی به جلو متمایل شد .

_: یه محموله امشب فرستاده میشه به کره ی شمالی . محموله ی بزرگیه میخوام اینبار هر سه تون باهم برید. باید حواستون به همه جا باشه. ریان هم به عنوان نماینده پایگاه دوم شما رو همراهی میکنه.

برگه های زیر دستش رو ، روی میز به سمت جلو هل داد

_: توی این برگه ها جزئیات به طور کامل توضیح داده شدن

جونگمین که نزدیک ترین فرد به میز پدرش بود دستشو دراز کرد برگه رو برداشت و اونا رو بین هیون و کیوجونگ پخش کرد. همه مشغول وراسی بودن که پارک از سر جاش بلند شد

_: من باید برم یه جایی . شما هم برید هر چه زودتر واسه قرار امشب آماده شید  

عملا بهشون گفت که از اتاق برن بیرون . ریان و هیون زودتر از بقیه از جاشون بلند شدن و بی توجه به بقیه از در بیرون رفتن کیو جونگ و جونگمین هم همزمان بلند شدن تا بیرون برن. جونگمین آروم سقلمه ای به کیو زد

_: ببینم این هیون چشه یه چند وقتی هست بدجور مشکوک میزنه؟؟

_: بیخیال جونگمین به پروپاش نپیچ. به نظرت هیونگ هم همراه ریان میاد؟؟

جونگمین اخماشو تو هم کشید : اصلا ازش خوشم نمیاد هیچ حس خوبی بهش ندارم یه جوریه

کیو بازوی جونگمین رو گرفت : تو چرا اینقدر رو هیونگ حساسی مگه چیکار کرده ؟ داری بیخودی حساس میشی اون که سرش به کار خودشه

_: د نه د .. سرش به کار خودش نیست همش دور و بر میران میپلکه . نمیدونم چرا اما نسبت بهش احساس خطر میکنم . نمیدونم چطوری واست توضیح بدم که متوجه بشی اما حسم بهم میگه یه چیزی درست نیست 

کیوجونگ انگار که چیزی به خاطر آورده باشه یدفعه پرسید

_ : جونگمین ، تو ریان رو از قبل میشناختی ؟؟

با این حرف کیو به شدت جا خورد بعد یادش اومد روز اول چه ضایع بازی در آورده . لبخندی تلخ به صورتش نشست

_: کاش هیچوقت ندیده بودمش کیوجونگ یا اینکه کاش حداقل صبور بود و درکم میکردم . بهش حق میدم ازم متنفر باشه اما منم دلایل خودمو دارم .

چند ضربه به شونه ی کیوجونگ زد و رفت . این یعنی بیشتر از این نمیخواست حرف بزنه . هیچ از حرفای جونگمین سر در نمیاورد. اما حسابی در مورد این ماجرا کنجکاو شده بود .

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

حوله اشو دورش پیچید و از حمام بیرون اومد واقعا که یه دوش آب گرم میتونست تمام خستگی آدم رو از تنش بیرون بکشه روی تختش نشست تا لوسیونش رو روی بدنش بکشه که یدفعه در باز شد . جیغی کشید و بالشت رو برداشت و بی اختیار پرت کرد سمت در . هیون جا خالی داد بالشت به در خورد بی توجه در رو بست و سمت نارا اومد . نارا با ترس دستاشو ضربه دری روی قفسه ی سینه اش گذاشت و قدمی به عقب برداشت . هیون یه راست اومد و خودشو رو تخت نارا ولو کرد

_: بیا بشین باهات حرف دارم.

واقعا از اینهمه خونسردی این پسر تعجب میکرد . خودشو جمع و جور کرد رفت روی صندلی کنار تخت نشست

_: چیکارم داری ؟؟

_: امشب قرار یه محموله فرستاده بشه به بندرگاه . تا ما اونا رو از اونجا بفرستیم به کره ی شمالی.

_: خب حالا چجور محموله ای هست؟؟؟

_: مهمات و اسلحه

نارا یدفعه از جا پرید : چیییییییییییی ؟؟؟ اونا میخوان به کشور دشمن مهمات برسونن مگه عقلشونو از دست دادن ؟؟

هیون خونسرد نگاش کرد : این دیگه به تو مربوط نیست . میخوام خودتو واسه امشب آماده کنی تو هم باهامون میای . خوب نیست دست راست من هیچ وقت هیچ جا همراهم نباشه.

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

مکالمه اش که تموم شد گوشی رو قطع کرد و اونو روی تخت انداخت خودش هم رفت و کنار اون سوی تخت نشست

_: همه چی حله . تو آماده ای ؟؟

لبخند کریهی زد : مگه میشه آماده نباشم . بعد از اینهمه سال خودم تک تکشون رو میفرستم به درک

_: خیلی مراقب باش . نمیخوام بلایی سرت بیاد . هنوز خیلی کار داریم

_: نگران نباش من تا اونا رو کفن پیچ نکنم خودم نمیمیرم

_: محموله رو ساعت 12 میفرستن بیرون ما باید زودتر تو بندرگاه حاضر بشیم تا بتونیم قشنگ همه جا رو پوشش بدیم

لبخندی زد و دستشو روی شونه ی اون گذاشت : مطمئنم موفق میشیم.

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

ساعت 12 پایگاه اول مثلث طلایی

از پشت سرو های بلند عمارت در پس تاریکی شب مشغول تماشای اونا بود راس ساعت 12 همه سوار ماشین ها شدن و از عمارت بیرون رفتن . نگاهی به ساعتش انداخت وقتش بود . پارچه ی مشکی رنگی روی صورتش کشید با قامتی خمیده محتاطانه مسیر مورد نظرش رو در پیش گرفت لباس های یک دست سیاهش به استتارش در ظلمات اون عمارت کمک میکرد. پشتش رو به دیوار بزرگ پایگاه سیستم امنیتی داد . با سنجیدن موقعیت اطراف تفنگ خفه کنش رو بیرون آورد نزدیک در آهنی ایستاد و به قفلش شلیک کرد . به خوبی میدونست این قسمت از لحاظ امنیتی ضعیفه اونقدر نقشه ی این عمارت رو نگاه کرده بود که کاملا تو ذهنش هک شده بود . در آهنی رو به داخل هل داد با جهشی خودشو به داخل پرت کرد وچپ و راست رو از نظر گذروند . بعد هم مثل دفعه ی قبل پشتش رو به دیوار داد و حرکت کرد . با طی کردن یه مسیر کوتاه به یه در دیگه رسید از زیر دست کش چرم شخصی سازی شده اش چندتا سوزن مخصوص در آورد و مشغول ور رفتن با اون در شد صدایی پایی از دور شنیده شد عرق سرد روی بدنش نشست . چقدر این در بدقلق بود با شنیده شدن صدای لولای در دستگیره رو چرخوند و قبل از اینکه کسی متوجهش بشه داخل شد . رو به روش یه سری پله قرار داشتن از اونا پایین رفت . در اون محیط تا چشم کار میکرد کابل و سیم دیده میشد اما اون به خوبی میدونست کجا باید بره . یک راست به سمت جعبه ی بزرگ نقره ای رنگی که روی دیوار نصب شده بود رفت . از توی کوله پشتیش دستگاه مستطیل شکلی که دو تا سیم از سرش خارج شده بود بیرون  آورد. هر دو سیم رو به دوتا از فیوز هایی که در اون جعبه ی بزرگ قرار داشتن وصل کرد همزمان با آخرین اتصال دستگاه روشن شد و همه ی اطلاعات لازم اون رو حک کرد . لبخندی به لب نشوند . دیگه اینجا کاری نداشت .  چرخی رو پاشنه پا زد و نگاهشو به دیوار رو به رو داد و به دنبال دریچه ی مورد نظر کندو کاو کرد . وقتی اونو دید . چند تا جعبه ی بزرگ روی هم سوار کرد با برداشتن دریچه وارد دهانه ی کولر شد . به محل مورد نظرش که رسید قبل از اینکه دریچه رو برداره از لای پره های اون نگاهی سطحی به داخل انداخت . بعد خیلی آروم دریچه رو برداشت طنابی که  توی کوله اش بود در آورد دو سرشو به دو طرفه کمرش وصل کرد و دوسر دیگه اش رو به گوشه های دریچه . با احتیاط خودشو به دست طناب ها سپرد . وقتی داشت پایین میرفت متوجه شد نگهبان اون قسمت در حال چرت زدنه پوزخندی زد و بین دو تا قفسه ی  نارنجک فرود اومد. اونجا انبار اسلحه بود قلب عمارت بزرگ پارک . دستگاهی از توی کوله اش در آورد و اونو روی یکی از قفسه ها کار گذاشت با فشردن دکمه ی قرمز روی اون دستگاه فعال شد و ثانیه شمار چشمک زن سبز رنگ یکی یکی ثانیه ها رو به سمت صفر سپری کرد . حالا وقتشه انتقامش رو با ریختن خون اون مرد با دستای خودش بگیره . با این فکر مسیر اومده رو برگشت.

.......................................

هیچ خوشش نمیومد تو این عملیات مزخرف شرکت کنه اما چاره ای نداشت . اگه جیم میزد با هیون جونگ طرف بود . راس ساعت  12 ، شیش تا ماشین سه تا تریلی بزرگ و سه تا سواری مشکی عمارت رو به مقصد بندرگاه ترک کردن . هیون و نارا تو یه ماشین ، کیوجونگ و جونگمین تو یه ماشین ، ریان و یکی از زیر دست هاش هم تو یه ماشین بینابین تریلی ها حرکت میکردن . با این حالت حرکت مطمئنا توجه زیادی رو به خودشون جلب میکردن اما در اون ساعت بزرگراه کاملا خلوت بود . به بندر گاه که رسیدن تریلی ها رو جدا جدا لا به لای کانتینر های بزرگ راهنمایی کردن تا زیاد جلب توجه نشه . هر یک از ماشین های مشکی رنگ دنبال یکی از تریلی ها رفتن .

بعد از اینکه ماشین نگه داشته شد جونگمین زودتر از کیو جونگ پیاد شد . شخصی به همراه بادیگارد هاش انتظار اون ها رو میکشید به محض پیاده شدن کیوجونگ و بادیگارد هاشون از ماشین همگی  سمت اونا رفتن . جونگمین دستشو دراز کرد و به شخصی که کت و شلوار مشکی به تن داشت و سیگار برگی بین لبهاش بود دست داد

_: خیلی وقته شما رو ندیدم

مرد خنده ای کرد : از آخرین باری که دیدمت خیلی بزرگتر شدی . الان رو به روم یه  مرد واقعی رو میبینم

کیو جونگ اولین بار بود که  اون مرد رو میدید در واقع مدت زیادی از آخرین تجارت قاچاق پارک با عوامل کره ی شمالی میگذشت . جونگمین به یکی از بادیگار هاش اشاره کرد  در کیف سامسونت توسی رنگی که به همراه داشت رو باز کرد و برگه ای از داخلش بیرون آورد

_ : شما باید اینو به منظور تایید محموله امضا کنید

مرد همونطور که سری تکون میداد خودکارش رو از جیب داخل کتش در آورد

_: مثل اینکه پارک هنوزم پایبند رسوم قدیمی و کاغذ بازی های اینطوریه .

برگه ها رو امضا کرد جونگمین به همراه افرادش کنار کشید : میتونید محموله رو چک کنید.

مرد با سر به افرادش اشاره کرد 3 نفر از اون ها به سمت تریلی رفتن تا مشغول وارسی محموله بشن . مرد سیگار دیگه ای رو آتش زد و قبل از اینکه اونو بین لبهاش بذاره به جونگمین و کیو هم تعارفی کرد وقتی هردو سری به نشونه ی منفی تکون دادن رو به جونگمین گفت

_: این پسره رو تا حالا ندید بودم . جدیده ؟؟ ته جون کجاست دوست دارم قبل از رفتنم ببینمش حتما اونم مثل تو خیلی بزرگ شده .

جونگمین دندون هاشو به هم فشرد مرد اصلا متوجه نشد که چطوری با حرفهاش حال جونگمین رو دگرگون کرده . کیو جونگ که متوجه ی حال جونگمین بود به جای اون جواب داد

_: اسمم کیو جونگه . کیم کیوجونگ . یه پلیس .کسی که خودش از کارش استعفا داده . و الان  دست راست بزرگترین باند قاچاق کره ی جنوبیه

مرد به وضوح ترس رو حس کرد اما کیوجونگ کاملا خونسرد بود : اوه پارک ریسک بزرگی انجام داده . به نظر شخص لایقی میای

کیو جونگ سری به نشونه ی تشکر خم کرد . همون موقع افراد اون مرد رسیدن و تایید کردن که همه چیز درست و به اندازه بوده . همون بادیگاردی که ساسومنت توسی رنگ رو حمل میکرد دستگاه کارتخوانی ازش بیرون کشید یکی از افراد اون مرد هم جلو اومد کارتی تحویلش داد . هردو گروه منتظر شدن تا رسید به دستشون برسه وقتی از این موضوع مطمئن شدن جونگمین باری دیگه برای خدافظی دستشو سمت اون مرد گرفت مرد دستشو نزدیک آورد و صمیمانه دست جونگمین رو فشرد قبل از اینکه از هم دور بشن صدای شلیک گلوله شنیده شد چند تا از افراد هردو گروه روی زمین افتادن همه بهت زده داشتن اون صحنه رو تماشا میکردن چند ثانیه بیشتر طول نکشید که اون منطقه به رگبار گلوله بسته شه کیو جونگ  زودتر از همه عکس العمل نشون داد و جونگمین رو گرفت دنبال خوش تا پشت یکی از کانتینر ها کشوند بقیه هم جاهای دیگه پخش شدن بین اون سر و صدا و شلوغی کیو جونگ سرکی به محوطه کشید

_: لعنتی اونا دیگه از کجا پیداشون شد .

جونگمین در حالی که صداش از نگرانی میلرزید گفت : باید یه کاری بکنیم . این طوری هم محموله رو از دست میدیم هم پولا رو

_: چطوری نمیبینی همه دارن تک تک کشته میشن

_: باید تریلی رو از اینجا ببریم بیرون

_: دیونه شدی غیر ممکنه

جونگمین مصمم اسلحه اشو از پشت کمرش بیرون کشید : هیچ چیز غیر ممکن نیست . اگه اشتباه نکنم راننده هنوز تو تریلیه من اونو ساپورت میکنم تو هم سعی کن خودتو برسونی به هیون فکر نکنم اون با یه دختر بتونه کاری از پیش ببره

قبل از اینکه جونگمین بره کیو دستشو گرفت : من با تو میام . نارا از پسش بر میاد

جونگمین به آرومی دست کیو رو پس زد :منو گول نزن کیوجونگ خوب میدونم که هیون توی این یک ماه و نیم اخیر سعی داشت یه تازه کار مثل اون رو آموزش بده اینو هم میدونم که اون قبلا جز باند کوچیک هیون نبوده . تو هم این موضوع رو میدونستی اما چیزی نگفتی . من خیلی چیزای دیگه هم میدونم کیو جونگ . به هر حال اینکه مسئله ی بین اونا چیه به من  مربوط  نیست فقط اینو میدونم که هیون الان به کمک احتیاج داره.

کاملا مشخص بود جونگمین حرفاشو رو منظور زده . قبل از اینکه کیوجونگ بخواد چیز دیگه ای بگه جونگمین لبخندی زد و اونجا رو ترک کرد . کمی موقعیت رو سنجید تا بفهمه  چند نفر اونا رو زیر نظر دارن. تو فکر بود چجوری اونا رو بپچونه که  چشمم به یکی از افرادش در اون طرف محوطه افتاد که داشت با دست بهش علامت میداد راضی سری به نشونه ی تفهیم تکون داد . با علامت جونگمین اون شخص برای پرت کردن حواس اون اشخاص مجهول الهویه بیرون دوید و خوشبختانه قبل از اینکه تیری بهش برخورد کنه خودشو پشت یکی از کانتینر ها مخفی کرد جونگمین هم از همون مدت زمان کوتاه استفاده کرد و با زیرکی خودشو به ماشین مشکی رنگ  وسط محوطه رسوند دوباره همون کار رو تکرار کردن تا اینکه جونگمین تونست سوار تریلی بشه راننده از ترس خشکش زده بود با ورود جونگمین سریع دستاشو بالا برد و با التماس گفت

_: التماس میکنم با من کاری نداشته باش من زن و بچه دارم

_: اگه میخوای اینجا هردومون کشته نشیم بهتره راه بیافتی . نگران نباش من هوای بیرون رو دارم.

رانده که با دیدن جونگمین خیالش راحت شده بود . بدون اتلاف وقت ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد .

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

سکوت  وهم انگیزی در فضا حکم فرما بود با ترس عرض بین دو کانتینر رو رد کرد قبل از اینکه بخواد به طرفین بپیچه شخصی دستشو روی دهان اون گذاشت و به سمتی کشید با وحشت سعی کرد جیغ بزنه و تقلا کنان فرار کنه اما فایده ای نداشت . پشتش به یکی از کانتینر ها خورد و اون موقع بود که تونست صورت هیون جونگ رو ببینه . هیون دستشو به نشونه ی سکوت سمت بینیش برد . نارا نفسی از سر آسودگی کشید . توی چهره ش ضعف و ناتوانی موج میزد هیون با صدای آرومی گفت

_: هیچ اتفاقی نمیافته . باید قوی باشی و بهم اعتماد کنی . باشه ؟؟

نارا تند تند سرشو تکون داد . یدفه هیون خشاب اسلحه اش رو کشید و تیری شلیک کرد نارا بهت زده و با چشمای گشاد شده پشت سرش رو نگاه کرد ظاهرا شخصی قصد داشته اون دوتا رو با تیر بزنه خوشبختانه با عکس العمل سریع هیون نقشه اش ناکام مونده بود . هیون اسلحه ی نارا رو از پشت کمرش بیرون کشید و اونو تو دستش جا داد

_: اگه نزنی میزننت.

زبانش قفل شده بود سرشو پایین انداخت  به زور لب زد : من ... من ... نمیتونم .

هیون دستشو دو طرف صورت اون گذاشت و مصمم به چشماش خیره شد : باید بتونی . وگرنه میکشنت . حالا که وقت عمل رسیده جا زدی ؟؟ اینطوری میخواستی انتقام داداشتو بگیری ؟؟

سر بلند کر دتا جواب هیون رو بده اما در لحظه، افتادن چشمش به شخصی همزمان شد با صدای شلیک گلوله و صدای نارا که با فریاد بلندی هیون رو صدا زد .

 

 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : چهارشنبه 21 مهر 1395 | 09:14 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه