تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Dark Memorise part 10

سلام بر خانواده ی عزیز نخود سبز
آخ ژووووووووووووون شنیدین دابل قرار کامبک بده
بسی بسیار ذوق مرگ هستیم 
خیلی دوست دارم امسال اعضا تو جشنواره ی ماما شرکت کنن
راستی داستان بالاخره دو رقمی شده 
بفرمایید ادامه 

 

یک هفته از شروع کلاس خصوصی زبان فرانسه میگذشت . مادام اگمونت زنی سی ساله با بینی سر بالا و نوک تیز و چشمای سبز و موهای بور شخصی بود که بهمون درس میداد .اسمش سوفیا بود و فقط دوسال باهامون تفاوت سنی داشت  حتی برای صمیمت بیشتر بینمون اجازه نمیداد سوفیا صداش کنیم چون معتقد بود وقتی مادام اگمونت صداش میکنیم  کاملا مرز بین استاد و دانش آموز حفظ میشه  و ما کلاس رو جدی تر میگیریم . از همون اول دفتر شوخی و خنده  بسته شد .  سر کلاس آدم فوق العاده جدی و بد اخلاقی بود . به جرات میتونم بگم صد و هشتاد درجه با تایم خارج از کلاس فرق میکرد اینو زمانی فهمیدیم که هیون جونگ ازش خواست بعد از کلاس باهامون عصرونه بخوره . اولش میخواستم سرشو بکنم همینطوری تحمل اخلاق بد و صدای جیغ جیغوش  فاجعه بود وای به احوال زمانی که میخواستیم باهاش عصرونه بخوریم .  هیچ بهانه ای برای در رفتن از زیر عصرونه خوردن با اون نداشتم به ناچار سر میز نشستم بر خلاف تصورم متوجه شدم که خیلی هم خوش برخورد و مهربونه واقعا تعجب کرده بودم و فکر میکردم سرش به جایی خورده اونم این رو حس کرد پس خنده ی بلندی کرد و برام توضیح داد که وقتی سر کلاسه دوست نداره یچ کدوم از شاگرد هاش اشتباهی داشته باشن اون  معلمیه که همه چیز رو در مرتبه ی اول عالی و بی نقص میخواد .مادام اگمونت واقعا روی لهجه حساس بود . از اون به بعد منو هیون جونگ سعی کردیم کمتر اشتباه کنیم اما زمان هایی هم گیر میافتادیم مثل همین الان .

با زاری به برگه های آچار زیر دستم نگاه کردم . هر تلفظ اشتباه مصادف بود با نوشتن 500 دفعه ای اون کلمه با تلفظ صحیح . به خاطر دوتا تلفظ اشتباه مجبور بودم1000 تا کلمه رو بنویسم  زیر چشمی نگاهی به هیون جونگ کردم . توی سالن بودیم . روی شکم دارز کشیده و پشتش بهم بود . گردن کشیدم ببینم چقدر دیگه مونده تموم کنه . هیچی ندیدم . دستم داشت میترکید  من نمیتونستم با دست چپم به قدر اون تند تند بنویسم . چینی به بینیم  دادم با ایش بلندی دلخور،  خودکار رو پرت کردم روی برگه . برگشت و سرشو تا نیمه چرخوند و نیم نگاهی بهم انداخت . بعد دوباره بی توجه مشغول کارش شد . نمیدونم چرا از دستش حرص میخوردم . روی زانو نشستم و دوباره گردن کشیدن  با دیدن کاری که داشت میکرد داد زدم .

_: قبول نیست . تو داری تقلب میکنی ؟؟؟؟؟

با این حرفم سیخ نشست سر جاش  برگه هاشو محکم تو بغلش گرفت : سرت به کار خودت باشه .

لگدی به برگه های خودم زدم  با پا فرستادمشون سمت هیون جونگ و قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم

_: مال منو هم باید بنویسی .

صورتش یخ زد : خودت بنویس

_: اگه برام ننویسی به مادام اگمونت میگم .

پوزخندی زد : برو بگو نی نی کوچولو .

چشمامو درشت کردم : چی گفتی ؟؟ همین الان حرفتو پس بگیر

سری به نشونه ی تاسف تکون داد : نمیخوام . دروغ که نمیگم آدمو یاد بچه ابتدایی ها میندازی . خودت ابتکار عمل داشته باش

دستمو زدم به کمرم چونه ام رو چین دادم : به این نمیگن ابتکار عمل تو داری سر مادام اگمونت از همه مهم تر سر خودت رو شیره میمالی

ابرویی بالا داد و دست به سینه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد : اوه جدی  از کی تا حالا تو نگران من شدی ؟؟

با حالت مغروری رومو ازش گرفتم : هه کی  نگرانه توئه . نگران اون دیویده بیچاره ام که قرار معاملات شرکتش رو دست تو بسپاره . دلم واسه  اون بدبختی که قرار با لهجه ی مسخره ی تو بشینه سر میز مذاکره میسوزه .

_: لازم نکرده واسه دیگران دل بسوزونی . بعدشم حداقل من عرضه ی اینو دارم که یه جا کار کنم حالا یا با لهجه ی مسخره یا غیر مسخره .

حس کردم یه لحظه برق سه فاز از بدنم رد شد سنگینی بغض رو تو گلوم حس کردم

_: تقصیر منه که نمیتونم رو پاهام بایستم و یه جا کار کنم ؟؟

به تته پته افتاد : من .. من ...

بلند شدم نذاشتم حرفشو ادامه بده . رفتم تو اتاقم در پشت سرم قفل کردم . عادت داشت بدون اجازه وارد شه پس درو قفل کردم تا نتونه این کارو کنه . عملا بهم توهین شده بود نمیخواستم ببینمش .

...............

دستام شل شدن و برگه های توی بغلم پخش زمین شدن آخه این چه حرفی بود که من زدم . گندت بزنن هیون جونگ کاش لال شده بودی احمق . آهی کشیدم دیگه کاریش نمیتونستم بکنم . برگه های مین ، روی زمین پخش بودن . نگاهی به چهارتا خودکاری که با چسب بهم وصلشون کرده بودم انداختم .  این کارو با مین تو زمان دبیرستان زیاد کرده بودیم . وقتایی که از مدرسه جیم میزدیم و ناظم گیرمون مینداخت 20 تا برگه بهمون میداد و ازمون میخواستم روش به دفعات بنویسیم که دیگه این کارو انجام نمیدیم  کی حوصله داشت 20 تا برگه رو پر کنه اونم منو مین که تا حالا از دستامون اینهمه کار نکشیده بودیم . همون موقع بود که چندتا چندتا خودکار ها رو کنار هم گذاشتیم  با چسب نواری بهم چسبوندیمشون و شروع کردیم به نوشتن اینطوری هم تو وقت صرفه جویی میشد هم مجبور نبودیم کامل بنویسیم . چه دوارن خوبی بود . کاش میتونستیم برگردیم به اون زمان ها .

تکالیف خودم تقریبا تموم بودن . برگه هامو دسته بندی کردم گذاشتم کنار . برگه های مین رو کشیدم جلو با خط خرچنگ قورباقه اش به زور دو صفحه رو پر کرده بود شاید فقط 200 تاشو نوشته بود . برگه ی تازه ای برداشتم و شروع کردم به نوشتن . وسطش هم کلی به خودم فحش دادم که چرا این کارو کردم . زمان خیلی سریع گذشت سر که بلند کردم ساعت 2 نیمه شب رو نشون میداد . گردنم رو به چپ و راست تکون دادم . کش و قوسی هم به کمرم انداختم تا خستگیم در بره برگه های مین رو برداشتم حتما تا این موقع خواب بود رفتم در اتاقش همین که خواستم درو باز کنم متوجه شدم قفلش کرده . لبامو جمع کردم با قیافه ی وا رفته برگشتم تو اتاق خودم برگه ها رو انداخت رو میز . فردا صبح میتونستم اونا رو بهش بدم . خودمو پرت کردم رو تخت به ثانیه نکشید که خواب چشمهام رو ربود .

صبح  بیدار شدم هوا هنوز روشن نشده بود با خوشحالی دوباره چشمامو رو هم گذاشتم بعد یهو یادم اومد هوا چند روزه که ابریه مثل جن زده ها سریع بلند شدم ساعتمو نگاه کردم فریاد کشیدم

_: ده ه ه ه ه ه ه

دیرمون شده بود دویدم تو حمام دست و صورت رو شستم .  برگشتم پشت در اتاق مین ایستاد با مشت افتادم به جون در اتاقش

_: جونگمینا . بلند شو دیرمون شده . هی بلند شوووووووووو . جونگمینننننننننننننننننننننننننننن . مین آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

وقتی دیدم قصد نداره جواب بده فریاد کشیدم : ای بابا غلط کردم . ببخشید به خدا دست خودم نبود که اون حرف و زدم . معذرت میخوام . نمیدونم چی شد که از دهنم پرید . مگه نمیخوای زودتر خوب شی بیا بریم دیگه . تکالیفت رو هم واست نوشتم اصلا بعدا هر چقدر خواستی سرم تلافی کن . حالا بیا بیرون باشه ؟؟

منتظر شدم باز جواب نداد دستگیره رو گرفتم تکونش دادم . در اتاقش باز شد . یکم مکث کردم با گنگی در و کامل باز کردم سرکی تو اتاق کشیدم اونجا نبود گفتم شاید تو حمامه اونجا رو هم چک کردم اما نبود . کل خونه رو گشتم وقتی فهمیدم هیچ جا نیست با حرص دستمو مشت کردم و از لای دندونای بهم قفل شدم نالیدم

_: پسره ی سرتقققققق

منو بیدار نکرده بود خودش تنها رفته بود . رفتم  سمت آشپزخونه  با میز صبحانه ی چیده شده مواجه شدم . شونه ای بالا انداختم . اینهمه مدت من این کارو میکردم یه بار اون انجام بده مگه چیه حالا . نشستم در کمال آرامش صبحونه ام رو خوردم میز رو جمع کردم. به درک حالا که تنها رفته بود تنها هم برمیگشتم .  رفتم سمت تلوزیون یکم شبکه ها رو بالا پایین کردم . نگاهم به ساعت بود . دلم شور میزد . میترسیدم وسط راه بلایی سرش بیاد . دو روزی میشد که دیگه دیوید دنبالمون نمیومد خودمون  ازش خواستیم که بذاره با تاکسی رفت و آمد کنیم تا هم مزاحم اون نباشیم هم بیشتر با مردم برخورد داشته باشیم و خیابون ها رو بشناسیم . جونگمین باهوش بود میدونستم گم نمیشه  اما بازم میترسیدم اتفاقی بیافته . یکمم نگران این بودم که بچه بازی در بیاره و مثل دفعه ی قبل غیبش بزنه . آخر طاقت نیاوردم . از خونه زدم بیرون تاکسی گرفتم به سمت مرکز کاردرمانی.  خوشبختانه زیاد قرار نبود با آقای راننده هم کلام بشم همین که آدرس رو میگفتم مکالمه ی بینمون تموم بود . تا رسیدن به مرکز کار درمانی دلم هزار راه رفت . با دو رفتم داخل و از پرستار پرسیدم که جونگمین اومده یا نه با دیدن اوضاع پریشونم شوکه شد اما بالاخره سرشو تکون داد . نفس راحتی کشیدم و رفتم سمت اتاق تمرین مین . صدای خنده هاش میومد . دستم رو دستگیره شل شد . بیخیال داخل رفتن شدم . دلم میخواست بخنده اما اگه منو میدید دست از خندیدن میکشید به جاش اخم میکرد . بی هدف رفتم تو محوطه ی باز اون مرکز و روی یه نیکمت چوبی نشستم هوا سرد بود اما میشد تحملش کرد . دست به سینه به گوشه ای خیره شدم . چند دقیقه ای که گذشت حضور شخصی رو کنارم حس کردم برگشتم . رز بود . اخم هاشو تو هم بودن و دست به سینه با حالت قهر روشو برگردونده بود . با لبخند دستی به موهاش کشیدم

_: سلام خوشگل خانم

جوابمو نداد . به همون اندازه که رابطه اش با جونگمین خوب  با من بد بود . خیلی دختر شیرین و خوشگلی بود . وقتی میدیدم با مین اینقدر خوبه حسودیم میشد . یه بار دیگه گفتم

_: چیزی شده رز ؟؟

با همون حالت برگشت سمتم : میشه دیگه اینقدر اوپامو اذیت نکنی ؟؟

یه لحظه بهت زده انگشت اشاره امو گرفتم سمت خودم : من ؟؟؟؟؟؟؟؟

سرشو بالا و پایین کرد . تو دلم پوزخندی زدم و فحشی به مین دادم  چیکارا که نمیکرد آخه چرا اومده به بچه همچین حرفی زده . وقتی هم بهش میگم بالغ بودنشو علاوه بر حافظه اش از دست داده بهش بر میخوره . هوفی کردم

_: جونگمین اینو بهت گفته ؟؟  باور کن اصلا اینطور نیست

_: نخیرم خودم فهمیدم . شما همیشه با هم قهر هستید اصلانم نگای همدیگه نمیگید . امروزم که اوپام اومد تنها و ناراحت بود . تو اذیتش میکنی .

با اون زبون کوچولو وقتی سعی میکرد ادای کره ای ها رو در بیاره قند تو دلم آب میشد . خنده ام گرفت . رفتم نزدیکتر

_: نه  با هم قهر نیستیم قهر مال بچه هاس ما که بچه نیستیم فقط ...اوممم فقط ... کم با هم حرف میزنیم همین .

_: دروغو میخوای سرمو گول بمالی . خودم میدونم این حرفا رو آدم بزرگا میزنن که  سر بچه ها رو گول بمالن

شمایل صورتم کلا علامت تعجب اندر پوکر بود : باشه بابا تو بردی . ما با هم قهر هستیم . اما اونی که این وسط داره اذیت میشه اوپا جونگمینت نیست بلکه من هستم .

دستاشو زد به کمرش و صداشو برد بالا : میخوای بگی اوپای من بده ؟؟!!

_: نچ اوپات بد نیست . فقط خیلی خیلی لوس و بچه اس .

چند لحظه ساکت شد انگشت اشاره اش رو گذاشت رو لپش بهم نگاه کردم : میخوای کمکت کنم باهاش آشتی کنی ؟؟

_: هی خانم  کوچولو من باهاش قهر نیستم اون با من قهره .

_: چه فرقی داره .اما اگه میخوای کمکت کنم باید بهم یه قولی بدی ؟؟

_: قول ؟؟ چه قولی ؟؟

_: اگه  موفق شدم شما رو آشتی بدم باید منو ببرید شهر بازی . قبوله ؟؟

انگشت کوچیکه اش رو گرفت سمتم لبخندی زدم و انگشت کوچیکم رو دور انگشت ریزه میزه اش حلقه کردم : قبوله .

_: بعدا نمیتونی زیر قولت بزنیا ؟؟ من دیگه باید برم . بای بای .

واسش بای بای کردم ازم دور شد . چند لحظه بعد جونگمین از ساختمون اومد بیرون. خداروشکر کردم که رز از مسیر مخالف اون رفته بود وگرنه بهش میگفت که من اینجا هستم . هنوزم لبش خندون بود گذاشتم اول اون بره بیرون تاکسی بگیره بعد من برم . وقتی رفت منم پشت سرش رفتم . کمتر از بیست دقیقه ی بعد هر دو خونه بودیم نه اون به خونه نبودن من توجهی کرد نه من به اتفاق صبح.

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

تو اداره کاری نبود که انجام بدم . هیچ پرونده ای وجود نداشت که منو مسئولش کنن  به همین دلیل علاوه بر کم شدن ساعت کاریم  کارهای متفرقه ی زیادی به عهده ام میذاشتن . پرونده های ساده ای که نیازی به فکر کردن روشون نبود شاید یه دعوای خیابونی توسط دانش آموزای دبیرستانی یا یه فرقه کیف قاپی که دزد ناشی رو گیر انداخته بودن .  معمولا بیشتر وقتم رو صرف کمک به یون جی میکردم چون اون باردار بود و  تا 5ماهگی به دلیل کمبود نیرو قرار نبود بهش مرخصی بدن .  یه دلیل مسخره ی و بی بند و اساس از جانب اونا  . از این اداره متنفر بودم . باورم نمیشه یه زمان از خدام بود که واسه ترفیع به این اداره منتقل بشم . یه اداره که از هر نظر عالیه.  خیلی زودتر از اونچه که انتظار میرفت فهمیدم همه چیز این اداره ظاهرا خوبه و در باطن چیزی جز خیانت به مردم و رشوه خواری نیست . دیگه شور و شوقی واسه رفتن سر کار نداشتم . خیلی وقت ها خواستم دخالت کنم و بهشون کار اشتباهشون رو گوشزد کنم اما یون جی جلوم رو میگرفت . دیگه نمیتونستم چشمم رو روی اون همه بی عدالتی ببندم . جالب اینجاست که همه هم از این بی عدالتی ها خبر داشتن اما هیچ کدوم دم نمیزدن .

سرکی تو اتاق اشیاء مصادره شده انداختم . سان وو شیف اونروز رو به عهده داشت . لبخند ظاهری به لب نشوندم و لیوان کافی رو سمت اون که داشت چرت میزد گرفتم

_: خسته نباشی

شونه هاش پریدن سرشو تند تند به اطراف تکون داد لیوان رو از دستم گرفت : ممنون

روی میز نشستم پاهامو ازش آویزون کردم : چرا اینقدر خسته ای؟؟ به نظر شب تا صبح بیدار بودی

کافی رو با لذت سر کشید : اوهوم . دیشب دوباره مادرمو بردم بیمارستان مجبور شدم تا صبح پیشش بمونم

_: الان حالش چطوره ؟؟

_: فعلا که خوبه . گفتن اگه بشه هفته ی دیگه عملش میکنن

دستی به نشونه ی هم دردی روی شونه اش گذاشتم : متاسفم . امیدوارم حالش زودتر خوب شه

_: ممنون .

_: میخوای یکم بخوابی ؟؟ من حواسم به اینجا هست.

دستاشو تو هوا تکون داد : نه نه اگه بفهمن حتما اخراجم میکنن . مگه تو رئیس رو نمیشناسی  خیلی مقرراتیه

پوزخندی زدم : هه . آره خیلی

منظورمو از اون پوزخند خیلی خوب فهمید سرشو پایین انداخت و با لیوان توی دستش ور رفت دوباره گفتم

_: بخواب نگران نباش من حواسم به همه چیز هست . نیم ساعت دیگه بیدارت میکنم .

مردد گفت : قول میدی اینجا رو ول نکنی ؟؟

_: گفتم که نگران نباش.

لیوان رو کناری گذاشت  روی میز رو کمی خلوت کرد . دستاشو ضربدی گذاشت روی میز و سرشو به اونا تکه داد . اونقدر خسته بود که سر 2 دقیقه نفس هاش سنگین شدن و خوابش برد . دستمو  کنارش تکون دادم تا مطمئن بشم خوابه . بعد آروم از روی میز پایین اومد . با کامپیوترش  زمان حرکت دوربین های مدار بسته رو تغییر دادم به 5 دقیقه . نگاهی به ساعتم انداختم  دوربین سمت دیگه ای رو نشون داد . 5 دقیقه  وقت داشتم . دویدم سمت قفسه ها . قفسه های ردیف اول و دوم رو چک کردم چیزی دستگیرم نشد . دوربین دوباره داشت برمیگشت سمت قفسه ها . برگشتم سمت میز کار سان وو تا تو کادرش نیافتم . 5 دقیقه بعد وقتی بازم تغییر جهت داد من دوباره برگشتم سمت قفسه ها و اینبار کارتون وسایل هامو توی طبقه ی آخر پیدا کردم . به جز لب تاپم چیزی داخلش نبود واقعا عصبانی شدم همونطور که حدس میزدم اون مدارکی که من براشون زحمت کشیده بودم رو مفت مفت در اختیار یکی دیگه گذاشته بودن . جالب اینجاست که لب تاپم هنوز اونجا بود . خوشحال بودم که علاوه بر رفتن به  دانشکده ی افسری کارای مربوط به سخت افزار و نرم افزار رو یاد گرفته بودم . هک لب تاپ من کار ساده ای نبود . بعد از لودن شدنش فقط دو دقیقه وقت داشتم فایلی رو که پنهان کرده بودم رو سریع به ایمیلم ارسال کردم . دوباره  فایل رو پنهان کردم لب تاپ رو گذاشتم سر جاش کمتر از سی ثانیه مونده بود تا دوربین کاملا روی کادر من باشه . ضربان قلبم به شدت بالا میزد . یه جوری با جهش پریدم سمت میز که خودمم باورم نشد اینهمه پرید ه باشم .  بالاخره نفس راحتی کشیدم . نگاهم به سان وو افتاد . چه راحت سرش کلاه گذاشته بودم . آروم لبمو گزید

_: معذرت میخوام دوست من .

یکم دیگه هم موندم گذاشتم بیشتر بخوابه . بعد بیدارش کردم . خیلی خیلی ازم تشکر کرد . این در مقابل صدمه ای که ممکنه بود بهش بزنم واقعا  ناچیز به حساب میومد همچنان داشتم توی دلم ازش عذر خواهی میکردم . نگاهی به ساعت انداختم 4 رو نشون میداد . زمان آزادی از جهنم بی عدالیتی . سریع کیفمو برداشتم از اداره زدم بیرون و خودمو به خونه رسوندم . به محض رسیدن به خونه  دویدم سمت لب تاپم و روشنش کردم . ایمیلم رو چک کردم میخواستم مطمئن بشم فیلمی که از لب تاپم از توی اداره کش رفتم به ایمیلم رسیده .

 

وقتی ما راهنمایی بودیم و کلی بدبختی داشتیم

از ترفندی که هیون جونگ استفاده کرد استفاده میکردیم

مثلا هم تمرین ریاضی داشتیم هم انشا هم باید کلمات زبان خارجه رو

یکی ده بار مینوشتیم . بنابراین از این خباثت ها و پیچوندن ها به خرج میدادیم

یکی نیست به هیون جونگ بگه بردار من تقصیر خودته . جلو اون زبون رو بگیر خو

تا قسمت بعد آنیوووووو

 

 




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : شنبه 17 مهر 1395 | 05:12 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه