تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - تولد دوباره - قسمت هشتم
سلام دوستان.
بفرمایین ادامه برای خوندن قسمت هشتم.
.
.
.
تولد دوباره - قسمت هشتم:

.
.
.
هیون جونگ:


.
.
.
سونگ هی:


.
.
.

...

سونگ هی:

از وقتی کنسرت ها و تمرین های هیون جونگ شروع شد دیگه ندیدمش چون سرش خیلی شلوغ بود ... هر چند بعضی وقتا یواشکی میرفتم پشت اتاق تمرین و فقط برای چند لحظه تماشاش میکردم و بعدش در حالی که توی قلبم تحسینش میکردم میرفتم. از موقع شروع شدن کنسرت ها سرش خیلی شلوغ بود و اصلا وقت نمیکرد به دیدنم بیاد یا اصلا با کسی ملاقات کنه.

الان هم که کنسرت ها تموم شده دو ماه رفته مرخصی و برنمیگرده ... البته من از تهه قلبم برای موفقیتش خوشحال بودم. این واقعا عالی بود ... ولی دلم مدام براش تنگ میشد و میخواستم خیلی زود ملاقاتش کنم ... اصلا نمیدونم چطور شد که تو یه مدت زمان انقدر کوتاه تا این حد برام مهم شد ... تنها چیزی که الان حس میکردم یه احساس دلتنگی و بی قراری مهار نشدنی بود که فکر کنم تا وقتی هیون جونگ رو نبینم از بین نمیره.

با بی حوصلگی لباسام رو گذاشتم توی ساک دستیم و از بعد از خداحافظی از بچه ها از کمپانی خارج شدم و به خاطر اینکه حوصله ی رانندگی نداشتم پیاده به سمت خونه راه افتادم.

من ... واقعا خیلی دوسش دارم...

...

da chiugo Pump up the volume! (Up up)
deudgi sirheo Pump up the volume! (Up up)
galsurok deo byeonhaejil geoya ah
dokhage eh eh eh oh deo~

(پ.ن:این قسمت لیریک نقطه ی اوجه آهنگ Volume Upه)

هیون جونگ:

چه یون آهنگ رو کامل خوند. خیلی خوب از پس وسطای آهنگ برمی اومد ولی تو نقطه ی اوج کیفیت صداش افت میکرد. البته اونقدرا هم که خودش میگفت بد نمیشد ولی برای یه مدت کوتاه نیاز به تمرین و رفع یه اشکال هایی بود که من این مشکلات رو رفع میکنم.

چه یون:خب خوندمش. هیون جونگ شی نظرت چیه؟

هیون:اونقدرا که میگفتی بد نبود ولی خب نیاز به تمرین داری اونم نه زیاد فکر کنم 1 ماه کافی باشه.

چه یون:ینی من بعد از 1 ماه میتونم آدیشن بدم؟

هیون:به نظرم اگه تا اون موقع مشکلت حل بشه میتونی و به احتمال خیلی زیاد هم قبول میشی.

چه یون:این فوق العادست.

هیون:میتونم درکت کنم. منم زمانی که برای اولین بار از آدیشن قبول شدم واقعا خیلی خوشحال بودم جوری که اصلا نمیتونم توصیفش کنم. هر چند من آدیشن ندادم!

با گفتن این حرف چه یون خیلی متعجب شد و با دهن باز ازم پرسید:

آدیشن ندادی؟؟؟

هیون:نه ندادم. ینی نیاز ندیدن که آدیشن بدم.

چه یون:آخه این چطوری ممکنه؟

هیون:قصد ندارم از خودم تعریف کنم ولی وقتی برای آدیشن رفتم یکی از داورا با دیدن من گفت نیازی نیست آدیشن بدم. فقط سن و قد و وزنم رو پرسید و بهم گفت که از فردا بیام برای تمرین. احتمالا به خاطر قیافم بود. هر چند به نظرم اونقدرا هم که میگن خوشگل نیستم. (پ.ن:این موضوع حقیقت داره. وقتی هیون برای آدیشن رفته بوده کسی که قرار بود ازش آدیشن بگیره وقتی دیده هیون زیادی خوشگله گفته نیازی به آدیشن نیست و فقط سن و قد و وزن هیون رو پرسیده و گفته که تو توی آدیشن قبول شدی!!! نکته ی دوم هم اینکه هیون معتقده خیلی هم خوشگل نیست!!! ینی این عشق من انقدرررررر خوشگله که بدون آدیشن قبول شده اونموقع معتقده خیلی هم خوشگل نیست! آخه تو خوشگل نباشی کی خوشگله اونموقع؟! ینی عاشقشممممممم!)

چه یون:اینو جدی میگی؟

هیون:خب آره.

چه یون:این که خیلی عالیه! البته به نظر منم حق داشتن این کارو بکنن. من کسی نیستم که الکی از کسی تعریف کنم ولی باید بگم واقعا چهره ی فوق العاده ای داری.

هیون:ممنونم ... به نظرم بهتره دیگه تمرین رو شروع کنیم.

چه یون:باشه پس اول اشکالاتم رو بگو.

...

چند ساعتی میشد که داشتیم تمرین میکردیم. تو همین چند ساعت خیلی با هم صمیمی شدیم. خیلی از مشکلات چه یون رفع شد و امیدوار بودم در آینده هم به همین سرعت پیشرف کنه. وسط تمرین بودیم که صدای در اومد. هر دو از اتاق رفتیم بیرون و یوگون رو دیدم که از سر کار برگشته بود. با اومدن یوگون ما هم ترجیح دادیم بعد از چند ساعت تمرین استراحت کنیم. چه یون قبل از من به طرف یوگون رفت و بغلش کرد و گفت:

سلام اوپا خسته نباشی.

یوگون:سلان کوچولو!

هیون:سلام ... خسته نباشی.

یوگون:ممنونم.

بعد از سلام و احوالپرسی هر سه به طرف کاناپه رفتیم و نشستیم اونجا. چه یون به سمت آشپزخونه رفت تا قهوه بیاره. بعد یه سکوت خیلی کوتاه یوگون ازم پرسید:

تمرین چطور بود؟

هیون:خیلی خوب بود. بدون شوخی میگم چه یون خیلی سریع پیشرفت میکنه و به نظرم به زودی به آرزوش میره.

یوگون:اینطوری عالی میشه.همیشه دوست داشتم چه یون به چیزی که میخواد برسه.

هیون:مطمئن باش که موفق میشه. چه یون واقعا انگیزه ی فوق العده ای برای رسیدن به آرزوش داره و انگیزه مهم ترین چیزه.

یکم بعد چه یون به سه تا قهوه از آشزخونه اومد و بعد از تعارف قهوه به من کنار یوگون نشست و بلافاصله گفت:

هیون جونگ شی نظرت چه بهت بگم هیون جونگ؟

هیون:مشکلی نداره. هر طور راحتی منو صدا بزن.

تو فکر بودم که یهو به خاطر حرفی که چه یون زد یاده سونگ هی افتادم. ماه ها بود که ندیده بودمش. اونم بلافاصله بعد از اینکه باهام آشنا شد بهم گفت:"میتونم هیون جونگ صدات کنم؟" ... به نظرم بعد از تموم شدن مرخصی حتما باید به دیدنش برم.

...

دو ساعت دیگه هم گذشت. من و چه یون بکم دیگه هم با هم تمرین کردیم و یوگون شروع کرد به کشیدن طرح اولیه ی یه ساختمون. اون واقعا یه معمار فوق العاده بود. بعد از تمرین از چه یون و ویگون خدافظی کردم و سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه. قرار شد هر روز ساعت 10 صبح یا بعد از ظهرها برای تمرین برم اونجا.

دور و بره 6 ماه میشد که از سربازی برگرته بودم. حالا دیگه وضع خیلی فرق میکرد. تقریبا همه چی درست شده بود و حال من خوب بود ... من واقعا احساس خوشحالی میکردم.

...

سونگ هی:

توی خونه نشسته بودم. میخواستم برم بخوابم که به محض رفتن توی تخت هیون جونگ به فکرم اومد. هر کاری میکردم نمیتونستم بهش فکر نکنم ... آخر سر دیدم اینطوری نمیشه. از سر جام بلند شدم و به خودم گفتم:

خب وقتی هیون جونگ نمیتونه به دیدن من بیاد ... چطوره من برم دیدنش؟

اولش خواستم منصرف بشم ولی بعدش دیدم نه واقعا اینطوری نمیشه. تصمیم گرفتم فردا یه سر برم دیدن هیون جونگ و بعدش با فکر کردن به فردا خیلی زود خوابم برد...

...

هیون جونگ:

صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدم تا ساعت 10 برم برای تمرین کردن با چه یون. صبح رفتن رو به عصر ترجیح میدادم. اول یه دوش گرفتم و بعدش رفتم تا صبحونه بخورم که صدای زنگ در رو شنیدم. رفتم طرف در و از چشمی نگاه کردم تا ببینم کی پشت دره ولی با دیدن آدمی که اون بیرون بود حسابی تعجب کردم.

در رو باز کردم و سونگ هی رو دیدم و بعدش گفتم:

سونگ هی تویی؟ ... اینجا چیکار میکنی؟

سونگ هی در حالی که لبخند عریضی رو لباش بود بهم نگاه کرد و گفت:

سلام!

هیون:سلام.

سونگ هی:اومدم تورو ببینم!

با تعجب به سونگ هی نگاه کردم و بعدش راهنماییش کردم تا بیاد داخل...

...

.

.

.

بچه ها ببخشید که این قسمت پر بار نشد. قسمت بعدی جبران میکنم.

نظر یادتون نره.

دوستتون دارم.




طبقه بندی: Rebith،

تاریخ : شنبه 17 مهر 1395 | 02:13 ق.ظ | نویسنده : Narges | نظرات

هدایت به بالای صفحه