درووووود
آمدندی با تاخیر یک روزه 
باید داستانا رو ارسال به آینده کنم که اینجوری دیر نشه
این قسمت هیونش زیاده هیون لاورا کیف کنن
شما بفرمایید ادامه منم بدوم برم به کارا برسم



با صدای زنگ تلفن از جا پرید . پتو رو کنار زد و از تخت پایین اومد . همینطور که بند رابدوشامش رو سفت میکرد تلفن رو جواب داد

_: الو؟!!

_: مشتاق صحبت جناب پارک

در جوابش پوزخندی زد : ستاره ی سهیل شدی . عجب . پس بالاخره تصمیم گرفتی که بهم زنگ بزنی

_ : ریان بهم گفت چقدر سراغمو میگیری .

_: تمام این سالها اون رو کنار خودت نگه داشته بودی . اونوقت من بی خبر بودم

_: مگه چه اشکال داره تو هم بچه های منو ازم گرفتی . ریان که در برابر اونا چیزی نیست.

با عصبانیت مشتش رو فشرد : برام مهم نیست اون دختر هم درست مثل خودت چموش و بی لیاقته

با جدیت گفت : وقتی دست پرورده ی جناب پارک باشیم چیزی غیر از این نخواهد شد . به هر حال بگذریم . محموله ی امشب به سلامت به مقصد رسید . دیگه سالم رسوندنش به دست زیر شاخه ها و پخش کننده ها به عهده ی خودته . فقط یادت باشه باید نصفی از اون رو به هیونگ جون بسپاری تا زیر شاخه های منو تغذیه کنه . طبق توافقمون .محموله ی بعدی هفته ی آینده میرسه . همین و بس

آخرین جمله اش مصادف شد با کوبیده شدن تلفن سرجاش . پارک نگاهی به گوشی توی دستش انداخت و اون هم تلفن رو سر جاش گذاشت

_: هرزه ی احمق

سمت تختش رفت تا خوابش رو دوباره از سر بگیره

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

تازه سپیده زده بود . یه ساپورت ورزشی پاش کرد و رکابی مشکی رنگش رو پوشید موهایی که تا سرشونه هاش میرسیدن  بست. فکر اینکه هیون جونگ چیکار قرار باهاش بکنه عذابش میداد اما راه برگشتی هم نداشت .آهی کشید و بیرون رفت هیون طبق گفته اش تو سالن تمرین منتظرش بود وقتی به اونجا رسید هیون برگشت و نگاهی به سرتاپاش انداخت

_: دنبالم بیا

به سمت بیرون میرفت که یدفعه نارا جلوش سبز شد : کجا میریم ؟؟ مگه قرار نیست همین جا تمرین کنیم ؟؟

هیون نگاه خشنی بهش انداخت یعنی حرف نباشه بعد هم راهشو کشید و رفت نارا با ناراحتی دنبالش راه افتاد . هیون هیچی نمیگفت چند دقیقه که گذشت نارا فهمید هیون قصد داره از عمارت خارج بشه جرات سوال پرسیدن نداشت میترسید باز هیون سرش داد و بیداد راه بندازه عمارت رو دور زدن تا به پشت اون برسن . یه راه باریک خاکی سر بالایی به چشم میخورد هیون ابتدای جاده ایستاد

_: این راه خاکی رو تا بالا میدویی ظرف غذای صبحونه ی من اونجاست واسم میاریش اگه تا نیم ساعت دیگه اینجا نباشی من میرم فهمیدی ؟؟

نارا با دهن باز نگاش کرد : چیکار کنم؟؟

هیون کنار یه تخت سنگ همون نزدیکی نشست و در حالی که پاهاشو دراز میکرد دست به سینه شد و چشماشو بست

_: همین که گفتم . این جزئی از تمرینته

نارا با قیافه ی زار به  جاده نگاه کرد از اولش هم میدونست هیون جونگ قرار نیست باهاش راه بیاد پس بحث کردن رو بی فایده دید و شروع کرد به دویدن . هنوز نصف اون راه رو نرفته بود که از نفس افتاد . هیون که داشت زیر چشمی اونو میپاید پوزخندی زد

_: احمق

نارا اصلا قصد نداشت کوتاه بیاد یکم سرعتش رو کم کرد تا زیاد انرژی نسوزونه در عین حال زمان رو هم داشت که از دستش نره اون قدر بالا رفت که از دید هیون جونگ خارج شد هیون نگاهی به ساعتش انداخت

_: همش 10 دقیقه وقت داری دختره ی فضول . دلم میخواد بدونم چطوری میخوای خودتو برسونی.

نارا با هر بدبختی بود گام هاشو بلند برمیداشت آفتابی که به سرش میخورد حسابی حالشو بد کرده بود تنها کاری که میتونست انجام بده این بود که هیون جونگ رو به فحش بکشه بالاخره با زحمت تونست خودشو به اون بالا برسونه دیگه نای راه رفتن نداشت ظرف فلزی غذا روی یه تخت سنگ گذاشته شده بود . اونو برداشت وخودش روی تخته سنگ نشست و عرق صورتش رو با پشت دست پاک کرد . در ظرف رو باز کردی نگاهی به محتواش انداخت

_: چش چه صبحانه ی مجللی . شیطونه میگی همین الان چهارتا حشره بگیرم فشارشون بدم که خونشون بریزه روی این غذا بعد اون بیشعور هم همشو بخوره . اینقدر حال میده .

با خستگی از سر جاش بلند شد تا هر چه زودتر پایین بره . مسیر سر پایینی رو خیلی راحت تر طی کرد اما وقتی پایین رسید هیون جونگ اونجا نبود با بهت به ساعتش نگاه کرد همش 5 دقیقه دیر کرده بود پاهاشو با حرص زمین کوبید کم مونده بود اشکش در بیاد همونجا روی زمین نشست و در ظرف رو باز کرد تند تند هر چی داخلش بود رو خورد اونقدر تند میخورد و دهنشو پر میکرد که نزدیک بود خفه شه . خرد و خسته با پاهایی که غضله هاش همه بسته بودن به اتاقش برگشت و خودشو رو تخت ولو کرد چیزی نگذشته بود که صدای زنگ اس ام اس گوشیش رو شنید . بی حال دستشو سمت عسلی دراز کرد و گوشیش رو برداشت پیام از طرف هیون جونگ بود

" فردا ساعت 6 صبح همونجا اگه سر موقع اونجا نباشی من میرم "

گوشی رو روی میز انداخت و لباشو غنچه کرد : عوضی .

.................

صبح روز بعد از ترس اینکه هیون باز ول نکنه بره نیم ساعت زودتر اونجا حاضر شد هوا هنوز گرگ و میش بود و سکوت کوهستان وحشتناک .  دستاشو روی بازوهاش کشید هوای سرد کوهستان به مراتب گرمتر میشد اما هنوز هم سردی هوا رو روی پوستش احساس میکرد .

_ : چه به وقع

با شنیدن این صدا جیغی کشید و به عقب برگشت به خاطر اینکه هول شده بود پاش به کولاخ های کوچیک اونجا خوردن و نزدیک بود بیافته که هیون جونگ سریع به سمتش رفت و دستشو زیر کمرش انداخت . وقتی حس کرد رو هوا معلق مونده چشمای ناخودآگاه بسته شده اش رو باز کرد . هیون پوزخندی به صورتش پاشید

_: دست و پا چلفتی

اونو به جلو متمایل کرد و دستشو از پشتش برداشت بعد با نگاهی به ساعتش ادامه داد

_: امروز فقط 25 دقیقه وقت داری اگه حتی یک ثانیه هم دیر کنی دیگه منو اینجا نمیبینی. زمانت از همین الان شروع شد.

نارا با عصبانیت دندوناشو بهم فشرد و باگفتن " آیششش پسره ی مزخرف " به سمت بالا دوید اما هنوز دوم قدم برنداشته بود که درد شدیدی رو توی ماهیچه هاش احساس کرد خم شد و ران پاش رو گرفت ران هر دوتا پاش به شدت بسته بودن . برگشت و با خشم به هیون که خونسرد مثل دیروز روی زمین نشسته بود و چشماش بسته بودن نگاه کرد . دلش میخواست خفه اش کنه با زمانی که اون در نظر گرفته بود امکان نداشت به موقع برسه به خصوص که ماهیچه های پاهاش یاریش نمیکردن . در هر صورت چاره ای نداشت باید این راه رو تا آخر میرفت و برمیگشت نمیتونست ریسک کنه و هیون جونگ رو عصبانی کنه . وقتی به بالای جاده ی خاکی رسید ظرف غذا رو برداشت . میدونست دیر کرده و دیگه دست و پا زدن فایده ای نداره پس مسیر برگشت رو با آرامش بیشتری طی کرد. مطابق حدسش هیون جونگ اونجا نبود یه راست به باند برگشت قبل از اینکه به اتاقش بره توی محوطه روی یکی از صندلی ها نشست و سرشو با دستاش اسیر کرد . اون موقع روز محوطه کاملا خلوت بود با حس سردی چیزی روی گردنش یه دفعه شونه هاش پریدن و از جا بلند شد با بهت به کیوجونگ که با لبخند نگاش میکرد خیره شد کیو قوطی کوچکی رو سمتش پرت کرد و خودش روی اون نیمکت نشست

_: تمرین کردن با هیون جونگ سخته. نه ؟؟

نارا همونطور که مشغول برانداز قوطی آبمیوه توی دستش بود کنارش نشست

_: هر چقدر هم که سخت باشه تحملش میکنم . بابت اینم ممنون .

_: قابلی نداشت . عضلات پات گرفتن درسته ؟؟

_: اوهوم . حس میکنم پاهام سنگ شدن اصلا نمیتونم تکونشون بدم

_: باید دوش آب گرم بگیری برو زیر دوش بایست و آروم ران پاهات رو ماساژ بده .

نارا سری تکون داد . به روبه رو خیره شد : کیوجونگ میشه یه سوالی ازت بپرسم ؟؟!!

کیو که پاشو رو پاش انداخت بود و داشت از سکوت محوطه لذت میبرد گفت : اوهوم بپرس .

نارا بی مقدمه رفت سر اصل مطلب : راسته که یه افسر پلیس متاهل رو کشتی ؟؟

نگاهش سمت کیوجونگ برگشت چشمای اون به قدری بی حالت و خونسرد جلوه میکرد که جای شکی باقی نذاشت

_: چرا کیوجونگ ؟؟ تو که اینجوری نبودی ؟؟. تو تنها موجودی هستی که اگه عزیزترین کست رو هم جلوت تکه تکه کنن قلبت سنگ نمیشه و همیشه گرم و مهربون میتپه من نمیتونم باور کنم ، باور نمیکنم کار تو بوده باشه . خواهش میکنم بگو که اینطوری نیست .

کیوجونگ لبخندی به روش زد از سرجاش بلند شد و گفت

_: خوبه که از نظر تو هنوز فرشته ام .

مسیر رفتن کیوجونگ رو با چشم دنبال کرد تا اینکه اون از جلوی دیدش دور و دوتر شد.  از همون روز اول که اومد تو اتاق سرش داد و بیداد راه انداخت دیگه بهاش برخورد نداشت یه جورایی کیو جونگ کاملا اونو نادیده میگرفت . مطمئن بود به خاطر خودش این کارو میکنه . اون مهربون ترین فرد تمام عمرش بود هنوز هم نمیخواست باور کنه کیو جونگ اون کارو کرده .

دو هفته بعد

هیون در طی اون یه هفته هروز چند دقیقه از تایم رو کم میکرد و نارا مجبور بود اون راه رو زمان کمتری طی کنه بالاخره بعد از دو هفته تونسته بود خودش رو با شرایط وقف بده و طبق شرایط ایده آل هیون جونگ سروقت اون مسیر رو بره و برگرده .

با خوشحالی و سرخوش ظرف غذا رو سمت هیون جونگ گرفت : 15 دقیقه . درست سر وقت

هیون خونسرد به ظرف اشاره کرد : زود غذاتو بخور بعد هم بیا پایین تپه تا بقیه ی تمرینمون رو اونجا از سر بگیریم

نارا با خوشحالی آشکار نیشخندی زد : تو ، تو این  دو هفته این ظرف صبحونه رو واسه من میذاشتی اون بالا

هیون واسش دهن کجی کرد : چه از خود مچکر . کی همچین چیزی گفته ؟؟ فقط چون تو ازش خوردی و به مزاجت خوش اومده دیگه دلم نمیخواد از اون غذا بخورم

چرخید و طبق گفتش سمت پایین تپه رفت نارا لباشو غنچه کرد : گستاخ. میمیری بگی آره .

نفس عمیقی کشید چقدر امروز سر حال بود با صبحونه اش مشغول بود تا هرچه زودتر اونو تموم کنه و بره سراغ هیون جونگ . بعد از خوردن صبحونه اش پایین تپه رفت . خیلی سرخوش بود اومد یکی محکم بزنه پشت کمر هیون جونگ و یه چیزی بگه که دهنش از تعجب باز موند انگشت اشاره اش رو بالا آورد

_: این ... اینا چیه ؟؟!!

هیون همونطور که دستاشو پشت سرش قفل کرده بود جوابشو داد :زمین تمرین جدیدت

صداش رو به تحیلی رفت : زمین تمرین جدید ؟؟!!! 

هیون نگاهی به ساعتش انداخت : خب اینبار هم با نیم ساعت شروع میکنیم . باید تو نیم ساعت کل موانع اینجا رو رد کنی قوانین رو هم که دیگه میدونی . اول باید از این موانعی که یک متر طول دارن بپری بعد از اون دیوار بزرگ بری بالا پشت اون دیوار هم باید از زیر یه سری سیم خاردار رد بشی و از یه زمین گلی 18 متری بگذری خب از همین الان شروع میکنم . آماده ؟؟ برو

نارا هنوز با دهن باز داشت نگاش میکرد اصلا نمیتونست جم بخوره هیون پوفی کرد و سوتی رو از جیبش در آورد تا نزدیکی گوش اون رفت و دمش رو محکم توی اون سوت دمید . با شنیدن صدای دلخراش سوت به خودش اومد و شروع کرد به دوید به مانع اول که رسید با یه جهش از روش رد شد اما نوک پای راستش به مانع گیر کرد و با کله افتاد رو زمین گونه اش کشیده شد رو خاک و یه زخم سطحی برداشت اما زانوش رسما داغون شد. بی توجه بلند شد و ادامه داد وقتی دید جهیدن زیاد مناسب نیست برای احتیاط شاید هم ترس از افتادن دوباره وقتی میخواست موانع رو رد کنه اول یه پاش و بلند میکرد میذاشت اونور بعد پای بعدیش رو میذاشت هیون فقط برای این حرکات احساس تاسف میکرد نارا خودش رو به دیوار رسوند سعی کرد باکمک گرفتن  سوراخ های روی دیوار از اونجا بالا بره چند باری دستش ول شد و روی زمین افتاد اما دست برنداشت نهایت تلاشش رو کرد تا بتونه بالا بره با یه طناب از اونطرف دیوار پایین رفت و به زمین سیم خاردار رسید دیگه جدی جدی اشکش داشت در میومد لبشو گزید و بینیشو بالا کشید شده بود مثل  بچه های دوساله که زمین خوردن هیچ کس نیست بلندشون کنه . کنار سیم خارادا رفت و رو به شکم رو زمین خوابید . مجبور بود اون مسیر رو تا ته سینه خیز بره انگار هیون جونگ اونو با پسرایی که سربازی میرن یا اونایی که میخوان واسه سازمان جاسوسی کره تست بدن اشتباه گرفته بود . بعد از گذشت مدت طولانی اون مسیر رو هم رد کرد میدونست هیون جونگ تا حالا دیگه رفته . به اون زمین 18 متری گلی که رسید کفشاشو در آورد و پاچه ی شلوراش رو بالا زد . چقدر از این کار چندشش میشد اما به نظر این آسون ترین مرحله ی کار بود وقتی چند قدم برداشت دید که کاملا در اشتباهه به زور پاهاش از زمین کنده میشدن اون لحظه بود که فهمید دیگه اصلا نمیتونه خودشو کنترل کنه شروع کرد به گریه کردن همراه با هق هق . اشک میریخت و سعی میکرد قدم هاشو بلند بره داره به آخر خط که رسید نشست روی زمین و صورتشو با دستاش پوشوند چند دقیقه که گذشت با حس حضور یه نفر سرشو بلند کرد کیوجونگ بود قبل از اینکه بتونه چیزی بگه کیو بهش لبخندی زد و اونو رو دستاش بلند کرد

_: باید تحمل کنی نارا . هیون بهت سخت نمیگیره داره کمکت میکنه . اون از عمد باهات بد رفتاری نمیکنه فقط میخواد تو به این شرایط عادت کنی همه ی این تمرینا واست خیلی خوبن . اگه میخوای به هدفت برسی باید تحمل کنی .

نارا آروم لب زد: اوپا ؟؟

کیوجونگ خنده ای کرد و یهو اونو بالا و پایین کرد

_: میخوای اوپا بهت سواری بده . تا اتاقت میبرت .خوبه ؟؟

اول خواست مخالفت کنه اما آغوش کیوجونگ دل گرم کننده بود این حس رو بهش میداد که کسی مراقبشه و اون تنها نیست

 

 




طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : پنجشنبه 15 مهر 1395 | 01:31 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه