درود فرشته های من
بفرمایید ادامه 


خاطرات تاریک  .........» قسمت نهم

احساس سبکس زائد الوصفی میکردم با لبخند چشمامو از هم باز کردم . صبح آرومی بود بی هوا خوشحال بودم چشمش که به در حمام افتاد یاد اتفاقات روز گذشته افتادم . حرصم گرفت اما نمیخواستم صبحی رو که با احساس خوبی شروع کرده بودم خراب بشه . عصامو که کنار تخت بود برداشتم بعد از شستن دست و صورتم رفتم بیرون . خونه ساکت بود گفتم شاید تو آشپزخونه باشه راهمو کج کردم سمت کاناپه یعنی که میخوام تلوزیون ببینم در عین حال زیر چشمی آشپز خونه رو دید زدم . با  دیدن آشپزخونه ی خالی کامل برگشتم سمتش . چشمم به خوراکی های روی میز افتاد . رفتم طرف آشپزخونه . روی میز یه برگ یادداشت بود " میرم یکم این اطراف رو بگردم " پوزخندی زدم  برگه رو مچاله کردم انداختم تو سطل آشغال نشستم پشت میز . جای شکرش باقی بود که فقط قسمتی از خاطراتم پریده بودن حداقل برای خوندن زبان مادریم لازم نبود خودمو بکشم . شروع کردم به خوردن صبحانه که صدای تلفن بلند شد . حتما دیوید بود . بدم میومد موقع غذا خوردن این اتفاقا بیافته اما چاره ای نبود بلند شدم رفتم سمت تلفن جواب دادم . بر خلاف تصورم از مرکز کاردرمانی تماس گرفته بودن گفتن  قرار امروز به فردا تعویق افتاده . دلیلشو نگفتن منم چیزی نپرسیدم  فقط تشکر کردم  و تماس رو قطع کردم . فکر کردم بهتره  زودتر به دیوید خبر بدم که بیخودی این همه راه رو تا اینجا نیاد . توی لیست شماره ها فقط یه شماره بود پس راحت میشد فهمید که اون دیویده . دکمه Talk رو فشردم بعد از چندتا بوق برداشت و دستپاچه گفت

_: ببخشید دیر شد . نمیخواستم اینطوری بشه سریع خودمو میرسونم .

هم تعجب کرده بودم هم خنده ام گرفته بود حس شیطتنتم گل کرد فکر کردم یکم اذیتش کنم اما بی خیال شدم

_: اولا سلام . دوما نیازی نیست بیای از مرکز کاردرمانی زنگ زدن گفتن قرار امروز کنسله .

نفسی که از سر آسودگی فوت شد توی تلفن رو شنیدم : جدی ؟؟ چقدر خوب .

گوشه ی لبم رو گزیدم از اینکه سر بار اون شده بودیم حس بدی داشتم

_: مثل اینکه سرت واقعا شلوغ . زیاد وقتت رو نمیگیرم فعلا خدافظ .

_: اگه تونستم عصر حتما بهتون سر میزنم . خدافظ .

تلفن رو گذاشتم سرجاش برگشتم آشپزخونه  دیگه اشتها نداشتم . کاغذ و مدادی که روی اپن بود توجهم رو جلب کرد نیشخندی زدم . مداد رو برداشتم روی کاغذ واسه هیون نوشتم " از مرکز کاردرمانی زنگ زدن گفتن قرار امروز کنسله  به دوید هم خبر دادم " درست مثل کاری که خودش کرده بود . کاغذ رو جدا کردم گذاشتمش روی میز  . چه قدر خوب میشد اگه اینطوری باهم حرف میزدیم . دیگه مجبور نبودیم صدای همدیگه رو تحمل کنیم که مثل سوهان روح روی اعصاب هردومون بود . مسلما اونم خوشش نمیومد منو تحمل کنه درست مثل خودم .

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

 

چشمامو که باز کردم ساعت 5 صبح رو نشون میداد . هر چقدر تو جام غلت زدم دیگه خوابم نبرد . نیم ساعتی رو همینجوری روی تخت ول خوردم تا اینکه بالاخره طاقتم سر اومد  کلافه تو جام نشسته ام و هوفی کردم . چاره ای نبود دست و صورتم رو شستم برگشتم لب تاپ رو روشن کردم جواب  همه ی ایمیل هایی که به یونگ سنگ زده بودم اومده بود . میگفت پدرو مادرم کلافه اش کردن هر چقدر اظهار به بی خبری میکنه باز هم اونا دست بردار نیستن  هر روز هروز ازش سراغ منو میگیرن . ازش خواهش کردم یه مدت دیگه تحمل کنه بلکه شاید اوضاع برگرده رو روال و پدر و مادر من هم با شرایط کنار بیان . ایمیل آخرش ذهنمو مشغول کرد نوشته بود  پلیس پرونده ی جونگمین رو مختومه اعلام کرده اونم درست وسط بازجویی هایی که از افراد نزدیک به خانواده ی پارک میشد . حتما اینم نقشه ی جدیدشون بود . اونا قدرت داشتن علاوه بر اون ثروتمند بودن پس هر کاری از دستشون بر میومد . در این باره چیزی نگفتم . نظری نداشتم که بخوام راجع بهش حرف بزنم با همون اخمی که روی پیشونیم جا خوش کرده بود لب تاپ رو خاموش کردم رفتم آشپزخونه ساعت 6 صبح بود حرصم میگرفت چرا زمان نمیگذشت آخه . یه لیوان آب برداشتم و یه جا سر کشیدم . میز صبحونه رو چیدم یکم کره و مربا مالید رو نون تست نگاهم از پنجره به بیرون افتاد به نظر میرسید امروز باز هم بارون بیاد . لکه های سیاه ابر ترکیب آسمون یکدست رو به هم زده بودن . برگشتم  تو اتاقم کاپشنم رو پوشیدم . همونطور که نون رو با دندون هام نگه داشته بودم اونو تنم کردم و با یه  مداد و کاغذ برگشتم آشپزخونه روش واسه مین یه یاداشت گذاشتم بعد از خونه زدم بیرون . هوا سرد بود اما حس خوبی داشت بخار از دهنم بیرون میومد . راه افتادم بی اختیار خیابون های اون اطراف رو گشتن . هر کجا پا میذاشتم خاطره ی اون روز وحشتناک و دلهره آور که تمام این خیابون ها رو زیر پا گذاشتم تا مین رو پیدا کنم واسم زنده میشد . به پارک کوچیک طرف چهار راه که رسیدم روی یه نیمکت نشستم دستامو که یخ زده بودن توی جیبم فرو کردم . یهو یاد دیشب و کولی بازی های مین افتادم خنده ام گرفت نه به اون همه لجبازی و تقلا نه به آخرش که عین خرس گرفت خوابید و مجبور شدم بارکشی اون اسب یه دنده رو بکنم . فکرم درگیر این بود که چطوری یه کاری کنم دست از لجبازی برداره و اون حس بدبینیش رو نسبت بهم کنار بذاره . اگه منم میخواستم مثل خودش لجبازی کنم اوضاع از اینم بدتر میشد دوست نداشتم یه بار دیگه شاهد یه اتفاق استرس زا باشم باید در کمال آرامش زیرکانه همه چیز رو پیش میبردم . خب میشناختمش همیشه  در برابر چیز هایی که نسبت بهشون بدبین بود موضع گیری میکرد اما همین که یه  امتیاز خوب و مثبت از اون چیز میدید به راحتی میتونست تمام بدبینی هاش رو کنار بذاره . جونگمین آدمی بود که خیلی راحت میتونست چشمش رو به روی گذشته ببنده . باید تلاش خودم رو میکردم از این حالت متنفر بودم  . اگه ناز یه دختر رو میکشیدم راحت تر بود . حس میکردم از این داماد هایی هستم که میخواد خودشو تو دل تازه عروسی که به زور باهاش ازدواج کرده جا کنم . یه لحظه مور مورم شد . از فکر خودم خنده ام گرفت .

هوا کمی گرمتر شده بود اما هنوز هم سوز سرما به تن مینشست . بلند شدم  برگردم خونه . باید زودتر برمیگشتم امروز مین وقت دکتر داشت قرار بود اولین جلسه ی کاردرمانی رو شروع کنیم . به خونه که رسیدم  نگاهمو چرخوندم تو آشپزخونه میز تمیز بود پس صبحونه اش رو خورده بود . وسط میز خالی یه برگه قرار داشت . رفتم برش داشتم روش با خط عجق وجق برام یاداشت گذاشته بودم . خط مین واقعا زیبا بود الان از این مدل نوشتنش خنده ام میگرفتم . کاری نداشتم که انجام بدم . نگاهی به در اتاقش انداختم بسته بود . رفتم تو اتاقم لب تاپ رو روشن کردم  و به جستجوی یه مرکز آموزش زبان فرانسه ی خصوصی پرداختم . چندتایی رو پیدا کردم و شماره هاشونو یاد داشت کردم . صبر کردم دیوید رو ببینم اول با اون مشورت کنم بعد زنگ بزنم . به هر حال برای دووم آوردن تو این کشور به دونستن این زبون احتیاج داشتیم . تا ابد قرار نبود سرمایه ی من تغذیمون کنه . باید یه فکری هم به حال کار و در آمدم میکردم اما همه ی این ها به نحوه ی برمیگشت به یادگیری زبان فرانسه .

تا عصر هیچ اتفاق خاصی نیافتاد با جونگمین به جز موقع ناهار چشم تو چشم نشدم باز هم مثل روزهای قبل نه اون چیزی گفت نه من . در سکوت مطلق اوقات رو میگذروندیم انگار که هیچ کدوم کنار اون یکی وجود خارجی نداره . عصر نزدیکای ساعت 7 سرو کله ی دیوید پیدا شد . بر خلاف انتظارم جونگمین گرم و صمیمی اومد جلو و باهاش خوش و بش کرد .  اعتراف میکنم حسودیم شد . شاید داشت برسر لج من این کار میکرد نا محسوس سری به نشونه ی تاسف تکون دادم . اگه واقعا میخواستم این حرکت ها رو پیش بگیره  میفهمیدم علاوه بر حافظه اش بالغ بودنش رو هم از دست داده . رفتم آشپزخونه سه تا کاپ قهوه ریختم برگشتم  رو به روی اونا روی یه مبل تک نفره نشستم  بدون طفره رفتن حرفی که میخواستم رو زدم

_: شماره ی چندتا مرکز آموزش فرانسه رو از اینترنت گرفتم . میشه کمکم کنی یکیشو انتخاب  و استخدام کنم .

نیمچه لبخندی زد : من قبلا این کارو کردم .

ابرو هام بالا رفت : راستی ؟؟ چرا بهم نگفته بودی ؟؟

نیشخندی نثارم کرد : آخه وقت نشد . راستش امروز اومده بود اینجا تا باهات راجع به همین موضوع حرف بزنم

کمی به جلو متمایل شدم و آرنج دستمو تکه گاه  زانوهام کردم یه حالت جدی به خودم گرفتم : بگو میشنوم .

 _: اول اینکه از چه زمان معلم رو بفرستم  خونه ؟؟

جونگمین ساکت بود داشت با فنجان قهوه اش بازی میکرد . عملا خودشو از بحث کشیده بود کنار  کمی فکر کردم  و گفتم

_: جلسات کاردمانی جونگمین معمولا صبح برگذار میشن . فکر کنم ما بتونیم هر روز عصر کلاس رو برگذار کنیم . طرفای ساعت شیش چطوره ؟؟

لبخندی زد : واسه من که فرقی نداره شما قرار یاد بگیرید . اگه شیش براتون راحته  من هماهنگ میکنم

_: باشه  همون شیش عالیه .

_: پس هماهنگ میکنم و تو اولین فرصت بهتون خبر میدم که چه زمان جلسه ی اول برگذار میشه .

_: ممنون از لطفت .

_: خواهش میکنم کاری نکردم .

_: خب موضوع دیگه ای هم هست ؟؟

انگار که برای گفتنش تعلل داشته باشه لبخند خشکی زد و دستاشو تو هم قفل کرد : تو گفتی مدیریت اقتصادی میخونی  منم  توی شرکت به نیروی کار احتیاج دارم . کسی که کاملا طرف من باشه . راستش من وارث شرکت پدرم هستم اما خیلی از سهام دار ها مخالف این موضوع هستن و سعی دارن نظر پدرم رو تغییر بدن چون فکر میکنن من شایسته ی این مقام نیستم .حقیقتا خودم هم نمیخوام که وارث گروه تجاری پدرم باشم اما چون قول دادم پشتش رو زمین نزنم کاری از دستم برنمیاد  .  من از یونگ سنگ راجع به سابق کاریت پرسیدم و موضوع رو واسش شرح دادم . ببخشید قبل از اینکه این موضوع  رو از خودت بپرسم از اون پرسیدم . خب حالا بگو نظرت چیه  ؟؟ موافقی باهام همکاری کنی ؟؟

بدون لحظه ای درنگ جواب دادم : متاسفم فکر نمیکنم کاری از دستم بربیاد

دیوید که انتظار این جواب سریع رو ازم نداشت حسابی جا خورد : چرا آخه ؟؟

_: خب واضحه تو منو به عنوان نیروی کار احتیاج داری که با کره در اتباط باشی چون فکر میکنی من میتونم تو این زمینه کمکت کنم به هر حال هرکس آدمای کشور خودشو بهتر میشناسه  بهتر میتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه . خب این درسته  . اما حتم دارم تو این موضوع  رو در نظر نگرفتی  که من نمیتونم به کره برم یا با هیچ کدوم از تجار کره ارتباط برقرار کنم . اونا اکثرشون منو میشناسن . مگه نگفتی سوابق کاریم رو از یونگ سنگ پرسیدی ؟؟ پس حتما میدونی که توی تجارت چقدر موفق بودم . متاسفم دیوید در این باره کاری از دستم برنمیاد

سکوت برقرار شد اخم های دیوید توی هم بودن . منتظر بودم عکس العملش رو نسبت به حرف هام ببینم . به نظر که قانع شده بود بالاخره لب باز کرد

_: درسته حق باتوئه . من اصلا اون مسئله رو درنظر نگرفته بودم . ببخشید پیشنهاد بی جا و عجولانه ای بود .

حس کردم جو معذب کننده اس : اشکالی نداره . من متاسفم که نمیتونم جواب اونهمه لطفی که بهم کردی رو با چیز کوچیکی مثل این جبران کنم .

جو فضای بدی داشت .  جونگمین که تا اونموقع ساکت بود کوسن روی مبل رو توی بغلش فشرد و حالتی خنثی به خودش گرفت

_: خب این که کاری نداره . اون میتونه از راه دور معاملات رو کنترل کنه . حتما که لازم نیست توی معامله شرکت داشته باشه

چرا به فکر خودم نرسید آروم و زمزمه وار گفتم : چرا به فکر خودم نرسید . من قبلا هم این کارو کردم

دیوید منتظر بود سرمو بلند کردم و با تن بالا تری گفت : حق با مینه من میتونم از راه دور معاملات رو کنترل کنم . با این موضوع که مشکلی نداری ؟؟

گل از گلش شکفت با خوشحالی سری به اطراف تکون داد : نه اصلا . پس هر چه زودتر قرار داد رو آماده میکنم و واست میارمش . فعلا تا زمانی که زبان فرانسه ات رو قوی کنی  من میام همین جا . پرونده ها رو میارم که برات بخونم نظرتو بهم بگی راجع بهشون .

بعد رو کرد به مین و ادامه داد : تو محشری پسر .

جونگمین لبخندی زد : راستش  صبح تلوزیون یه فیلم گذاشت که موضوعش تو همین مایه ها بود درسته چیزی از حرف هاشون متوجه نمیشدم اما خب  میشد فهمید چی به چیه  .

دیوید خندید و به شوخی گفت : یادم باشه از این به بعد بیشتر تلوزیون نگاه کنم

یکم دیگه هم موند بعد رفت به محض بدرقه کردنش  جونگمین هم چپید تو سوراخ خودش . گوشه ی لبم رو به حالت تمسخر به بالا متمایل کردم

_: بچه پرو

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

دیوید ما رو گذاشت مرکز کاردرمانی و خودش رفت کلی عذر خواهی کرد که نمیتونه بمونه . مطمئنا مشکلی پیش نمیومد  چون هیون جونگ میتونست با پرستارا و دکتر انگلیسی صحبت کنه .  به محض ورودمون رز رو دیدم با هم چشم تو چشم شدیم . با همون پای داغونش لنگ لنگان دوید سمت روی زمین زانو زدم بغلش کردم

_: اوپا آنیو

_: یه پو آنیو ( خوشگل سلام )

با زبون کوچولو بامزه اش گفت : خوشحالم که باز میبینمت .

_: منم همینطور

هیون ایستاده بود نگامون میکرد . رز دستشو سمت اون دراز کرد : سلام هیون جونگ شی .

هیون جونگ رسما وا رفت . فکر کنم انتظار داشت رز اونو هم اوپا صدا بزنه . ریز خندیدم . پسره ی حسود . اونم به رز دست داد و به یه سلام خشک و خالی اکتفا کرد . بعد از اون پرستاری اومد سمتون و همونطور که از قبل انتظار میرفت هیون تمام مدت مجبورشد با بقیه انگلیسی صحبت کنه  و حرف هاشونو واسه من ترجمه کنه . پرستار منو تا اتاق مخصوصی که قرار بود تمریناتم رو اونجا انجام بدم برد رز هم باهامون اومد اما پرستار نذاشت بیاد داخل  توی آخرین لحظه که میخواست درو ببنده دستاشو مشت کرد و با لبخند پهنی بهم گفت

_: اوپا فایتینگگگگگگگگگگگگگگگ

منم کار اونو تکرار کردم بعد پرستار درو بست . یه دکتر مرد دیگه اونجا بود آقای ویلسون مرد مسن و خوش اخلاقی بود شدیدا آدم شوخی بود تعجب میکرد که اینقدر سر زنده و شنگوله . دوتا میله موازی با پایه های بلند مثل اونایی که بالرین ها باهاشون کار میکردن کنار هم گذاشته شده بودن . دکتر منو تا اونجا برد و عصا رو از زیر دستم کشید

_: از این به بعد وقتی پاتو میذاری تو این اتاق عصا بی عصا .

بعد بلند زد زیر خنده و بهم گفت دستمو بگیرم دو طرف میله و سعی کنم هر دو پام رو تکون بدم  و حرکت کنم ازم میخواستم از مغزم استفاده کنم و به تار های ماهیچه ایم پیام عصبی بفرستم .  به نظرم اون واقعا خل بود ازم میخواست با مغز خودم حرف بزنم . یک ساعت بدون هیچ  پیشرفتی گذشت حسابی عصبانی و دلخور بودم اونهمه تلاش هیچ نتیجه ای نداد . آخه اینم شد راه حل با مغزم حرف بزنم ؟؟. دلم میخواست سر دکتر ویلسون رو بکنم . اصلا چرا خود ویلیام نمیومد که  کمکم کنه نا سلامتی من مریض اون بود اولین بار اون منو ویزیت کرد . آهی از سر افسوس کشیدم  که از چشم دکتر دور نموند . سمتم اومد دستشو خیلی دوستانه انداخت گردن با اون یکی دستش ضربه ای به بازوم زد

_: به این زودی نا امید شدی ؟؟ چیه فکر کردی همین اول کاری با یک ساعت تمرین میتونی بدویی ؟؟ ازت معلومه آدم عجولی هستی . صبر داشته باش پسر جون . اگه بخوای از الان نا امید بشی بهت پیشنهاد میکنم اصلا اینجا نیای .

لبخندی زد و ازمون دور شد . هیون جونگ حرف هاشو واسم معنی کرد . از جمله ی آخرش دلخور شدم اما به روی خودم نیاورم با خستگی رفتیم بیرون و هیون جونگ یه تاکسی گرفت . از بعد از به هوش اومدنم تو خونه ی یونگ سنگ این اولین روزی بود که اینقدر زیاد با هیون جونگ هم کلام میشدم اونم بدون دردسر و کل کل .

 

 

 




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : شنبه 10 مهر 1395 | 09:54 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه