درود به همه ی شیرینی ها
الان یکی میگه  من شیرینی دوست ندارم
خب اشکال نداره تو هرچی دوست داری همون
تو این هفته واسه این داستان سه تا پوستر خوشمل
به دستم رسید مونده بودم کدومو بذارم از بس خوشگلن
مجبور شدم بینشون ده بیست سی چهل کردم
پوستری که مشاهده میکنید کار ترانه ی عزیزمه
دست دخمل خوش سلیقه ام درد نکنه
بفرمایید ادامه



 

 

 قسمت 9

با اینکه ازش خواسته شده بود توی محوطه پیداش نشه باز هم نتونست جلوی خودش رو بگیره پریشان حال و آشفته پُرسون پُرسون سراغ سالن تمرین رو گرفت . وقتی به محل کذا رسید در سالن رو باز کرد همه جا تاریک بود و سیاهی مطلق به چشم میخورد . دستشو روی دیوار کشید تا کلید برق رو پیدا کنه خوشبختانه تونست سمت راست کمی دور تر از در اونو لمس کنه با زدن کلید به سمت پایین چراغ های کل سالن روشن شدن . سالنی بزرگ و مجهز جلوش نمایان شد . چند ثانیه بدون حرکت فقط سالن رو برانداز کرد بعد سمت قفسه ی اسلحه ها رفت و یکی رو بی گدار از بین اسحله های طبقه ی پنجم که همه اشون جز اسلحه های کوچیک و کمری بودن برداشت . یکم وارسیش کرد و چرخید سمت تابلو های نشونه با قدم های آروم خودش رو به خط قرمز وسط سالن که به طور افقی از ابتدا تا انتها کشیده شده بود رسوند . آلت متحرک اسحله یا به اصطلاح گلنگدن رو عقب کشید و هردو دستش رو روی خشاب اسلحه چفت هم کرد . بالا رفتن ضربان قلبش رو احساس میکرد بازدمشو با نفس عمیقی بیرون داد و دستشو روی ماشه گذاشت هنوز کامل اون رو تا آخر نکشیده بود که تیر ازش شلیک شد جیغی کشید با انداختن اسلحه خودش هم روی زمین افتاد . اصلا نفهمید تیر رو کجا شلیک کرده هنوز تو بهت بود که صدایی اون رو به خودش آورد

_: CZ (سی زد)

کالیبر : 9 میلیمتری لوگر و 0/40 اسمیت وسون ظرفیت خشاب : 10 گلوله طول کل سلاح : 180 میلیمتر طول لوله سلاح : 98 میلیمتر ارتفاع سلاح : 130 میلیمتر عرض سلاح : 31 میلیمتر فاصله شکاف درجه تا مگسک : 148 میلیمتر وزن سلاح خالی : 665 گرم مکانیزم ایمنی دارای پیم سوزن

سلاح خوبیه . سبک و خوش دست در عین حال با برد زیاد. یه سلاح شخصی سازی شده واسه فرد چپ دست. ببینم تو چپ دستی ؟؟

روشو برگردونده بود و به هیون جونگ که به چهارچوب در تکیه زده بود و این اطلاعات رو تند تند مثل بلبل میگفت نگاه کرد . روشو از اون گرفت و با برداشتن اسلحه از روی زمین بلند شد

_: آره چپ دستم

_ : مگه نگفتم تو محوطه پیدات نشه ؟؟

بیخیال شونه ای بالا انداخت : حالا شده میخوای چیکار کنی؟؟

_: چی شده که مث برج زهرمار سگی هستی؟؟

_: تو واقعا ادب نداری پسر نه

تکیه اشو از دیوار گرفت و سمت نارا اومد : نه ندارم میخوای چیکار کنی ؟؟

پوزخندی به روش زد و دوبار اسلحه رو بالا آورد این بار با دقت بیشتری تابلوی نشونه رو نشونه گرفت . قبل از اینکه بخواد ماشه رو بکشه هیون دستشو زیر آرنجش گذاشت و اونو بالا آورد

_: اینطوری نشونه نمیگیرن . باید دستت صاف سمت نشونه باشه .

دست دیگه ی نارا رو گرفت و اونو سمت کفی خشاب برد و مجبورش کرد اون قسمت رو سفت با کف دست بچسبه .بعد هم با پاهاش چندتا ضربه به پاهای جفت شده ی نارا زد

_: مگه میخوای رقص باله کار کنی دختر . به عرض شونه ات بازشون کن

پاهاشو به عرض شونه اش باز کرد . هیون یه دستشو روی گودی کمر اون گذاشت و دست دیگه اش رو روی قفسه ی سینه اش

_: صاف و محکم وایسا . شونه هاتو بده عقب شکمتو هم بده داخل در عوض سعی کن سینه هاتو بدی بالا

وقتی نارا مو به مو گفته های هیون رو اجرا کرد اون ادامه داد : خوبه . حالا سعی کن نشونه بگیری . البته این تابلو نشونه و این فاصله واسه تک تیراندازاس نه واسه تازه کارا ولی خب اشکال نداره تو سعی خودتو بکن

دلش میخواست به هیون ثابت کنه که اون قدرا هم بی عرضه نیست پس تمام دقت و تلاشش رو به کار گرفت و ماشه رو چکوند تیرش به تابلوی نشونه نخورد اما در فاصله یک سانتی از تابلوی نشونه توی یونویلت هایی که تابلو ها روی اونا کار گذاشته شده بودن نشست . نیشخندی زد. به نظر خودش فوق العاده بود با همون نیش باز برگشت سمت هیون جونگ که خیلی عادی خونسرد دست به سینه به اون نگاه میکرد

_: الان خیلی خوشحالی و فکر میکنی کارت عالی بود ؟؟

با این حرف عملا نیشش بسته شد و حالت صورتش برگشت : من بار اوله که اسلحه دست میگیرم توقع نداری که با همین دوتا تیری که شلیک کردم بشم لوک خوشانس

_: د همینو بگو دختر خوب تو رو چه به اسلحه دست گرفتن . بچه جون 100 درصد افرادی که توی این باند میبینی تیرشون هیچ وقت ناحیه ی زرد اون تابلو رو هم لمس نمیکنه چه برسه به خارج از محوطه ی تابلو . البته به جز کیوجونگ که روانی رنگ زرد و معمولا واسه مسخره هم که شده اون ناحیه رو هدف میگیره . ببین من واست یه پیشنهاد دارم برو پی کارت بذار منم به کارم برسم رک راست بخوام بگم یکماه بیشتر دووم نمیاری . اینجا له میشی دختر جون

خشاب اسلحه رو توی دستش فشرد : نمیخوای تمومش کنی فکر کردی من خوشم میاد اینجا باشم . مجبورم میفهمی مجبورم

هیون دستشو روی دهن اون گذاشت : هیسسس صداتو بیار پایین دختره ی کولی

دست هیون رو با شدت پس زد : خب آقای ادعا چرا کمکم نمیکنی منم مثل بقیه بشم

_: من وقتی واسه دخترای لوس و تیتیشی مثل تو ندارم .

_: یادت باشه رازت پیش من محفوظه . اگه منو از اینجا بیرون کنن تو رو هم با خودم میبرم

هیون با این حرف حس کرد به آخرش رسیده فاصله ی بینشون رو با یه قدم پر کرد و یقه ی نارا رو محکم تو دست گرفت

_: تو هیچ غلتی نمیکنی وگرنه خودم تک تک استخون های تنتو میشکنم و غذای سگای همین عمارت میکنم

لبخندی زد و با ملایمت جواب داد : هرکاری از دستت برمیاد بکن من آخر خطم و دیگه هیچی برام مهم نیست کاری که گفتم رو حتما انجام میدم

هیون یقه اش رو ول کرد با عصبانیت از لای دندونای بهم فشردش غرید : فردا همین موقع تو همین سالن میبینمت . بهتره که سروقت حاضر شی

چرخید و بیرون رفت نارا میدونست از فردای اون روز قرار روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه اما باز هم قصد نداشت کوتاه بیاد اونم نه حالا که تا اینجا پیش رفته بود

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

ساعت 7و سی شب رو نشون میداد . رژش رو روی لبش کشید و از توی آیینه نگاهی اجمالی به خودش انداخت فوق العاده به نظر میرسید . نیم ساعت تا قرارش مونده بود اما از اونجایی که اون میزبان بود بهتر این بود که خودش زودتر برسه و منتظر بمونه کیف دستیش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت جلوی عمارت  راننده از قبل منتظرش بود در و واسش باز کرد تا سوار شه . نمیدونست چرا اینقدر استرس داره و دستاش یخ زدن اون قبلا هم در همچین موقعیتی بوده . گذاشت به حساب آشنایی یدفعه ایشون و معذب بودن در برابر هیونگ جون . چیز زیادی طول نکشید که به مقصد نهایی رسیدن . یه رستوران ساحلی سرباز که توی ارتفاعی 100 فوتی از پای دریا ساخته شده بود  ترجیح میداد به جای بودن در یه فضای بسته این محل رو انتخاب کنه شاید اگه ته جون کنارش بود این موضوع فرق میکرد لبخند تلخی زد و داخل رفت پیشخدمت میز از قبل رزرو شده رو بهش نشون داد و صندلی رو واسش عقب کشید تا بشینه . آیینه ی کوچیکش رو ازتوی کیف دستیش در آورد ونگاهی به صورت خسته اش انداخت به خاطر بی خوابی شب گذشته کمی خسته به نظر میرسید

_: دیر که نکردم؟؟

آیینه رو روی میز کوبید و از جا پرید . هیونگ جون جلوش ایستاده بود ودستاش به صندلی رو به رو تکیه زده بود

_: اوه ببخشید نمیخواستم بترسونمت .

_ : نه نه نه ... اصلا اینطور نیست . ببخشید . بفرمایید بنشینید

تشکری کرد و روی صندلی رو به روی میران نشست بلافاصله پیشخدمت اومد و منو ها رو دستشون داد هردوشون از یه نوع غذا سفارش دادن . بعد از رفتن پیشخدمت و حال و احوال های ساده .میران سوالی که ذهنش رو مشغول کرده بود به زبون آورد

_ : شما واسه چی اومدین خونه ی ما بمونید ؟؟!! اون خانومه خواهرتونه

هیونگ که داشت با لیوان آبش ور میرفت لبخندی زد : نه خواهرم نیست ما از طرف مقر فرماندهی دوم پایگاه مثلث طلایی یا به عبارتی  SSGTماموریم که یه کاری رو انجام بدیم . پیشنهاد میکنم زیاد راجبش کنجکاوی نکنی .

میران سرشو پایین انداخت : متاسفم قصد دخالت نداشتم

_: اشکال نداره خودتونو ناراحت نکنید من واسه خودتون میگم .

قبل از اینکه میران بخواد چیزی بگه پیش خدمت غذا رو واسشون آورد و هردو مشغول شدن . هیونگ که احساس میکرد میران رو معذب کرده گفت

_: اینجا ویوی خوبی داره . تا حالا نیومده بودم

میران که حسابی تو خودش بود با این حرف سرشو بلند کرد و به منظره ی دریا و موج هایی که حریصانه به صخره ها میخوردن نگاه کرد

_: داداشم هروقت میخواد دونفری خلوت کنیم منو میاره اینجا . این معمولا خیلی کم پیش میاد شاید دو بار در سال رو بتونم اینطوری باهاش برم بیرون . پدرم همیشه کلی کار داره که بریزه رو سر اون. داداشم خیلی مرد خوبیه بهترین داداش دنیاست

هیونگ به این حرفش لبخندی زد : خوبه که آدم یه تکیه گاه محکم پشتش داشته باشه. نه یه توهم

_: توهم ؟؟!!

_: هوم . گاهی اوقات فقط تصور میکنی کسی که برات خیلی عزیزه سفت و سختت پشتت ایستاده . زمانی که یه نفر محکم هلت میده فکر میکنی اون شخصی که برات عزیزه پشتت ایستاده که تو رو نگه داره و نذاره زمین بخوری اما وقتی زمین میخوری تازه میفهمی این توقعی بوده که تو از اون داشتی نه مسئولیتی که اون در برابرت احساس نمیکنه . زمانی که آدما رو واسه خودت بزرگ کنی هم اونا رو به اشتباه میندازی هم خودت رو اینجور میشه که تمام خیالی که از اونا برای خودت ساختی به یک باره از جلوی چشمات محو میشن.

میران در حالی که به نقطه ای خیره بود در سکوت به حرفاش گوش میداد هیچ ازشون سر در نمیاورد با صدایی که رو به تحلیل میرفت لب زد

_: من از حرفاتون اینطور برداشت میکنم که شما دارید راجع به خودتون حرف میزنید

سر بلند کرد لبخند هیونگ جون مهر تایید به گفته اش زد . میخواست سوالی بپرسه که هیونگ جون یدفعه گفت

_: غذایی این رستوران خوشمزه اس اما میدونی من غذای خونگی رو خیلی بیشتر دوست دارم . تو آشپزی بلدی ؟؟

میران سوالی که دهنش رو پر کرده بود رو قورت داد : نه متاسفانه آشپزی بلد نیستم . جالبه نمیدونم چرا همه ی پسرا از غذا های خونگی خوششون میاد

_: چطور مگه ؟؟!!

شونه ای بالا انداخت : نمیدونم آخه داداشم و کیوجونگ و هیون جونگ هم همش همینو میگن

خنده ی آرومی کرد و با حالت خصمانه ای گفت : جالبه . چرا سعی نمیکنی واسه خوشحال کردنشون آشپزی یاد بگیری . به نظر میرسه که اونا برات خیلی اهمیت داشته باشن .

_ : شاید قبلا دوست داشتم این کارو انجام بدم . اما الان نه

_: چرا؟؟

لبخند تلخی زد : شخصی که دوست داشتم همه ی اولین هام برای اون باشه دیگه کنارم نیست

قبل از اینکه هیونگ جون بتونه سوال دیگه ای بپرسه میران از جاش بلند شد : بهتره دیگه برگردیم خونه .

دوست نداشت هیونگ جون سوال پیچش کنه . در واقع دلش نمیخواست روزی که آروم گذشته بود با تداعی خاطرات طوفانی بشه. پول رستوران رو حساب کرد و بعد از خدافظی مختصری از هیونگ جون سوار ماشینش شد تا راننده اون رو به خونه برسونه .

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

با شنیدن صدای ماشینی به بالکن اتاقش رفت و به هیونگ جون که وارد عمارت میشد نگاه کرد . همون موقع در اتاقش به صدا در اومد

_: بیا تو.

شخصی که پشت در منتظر بود داخل اومد و درو پشت سرش بست چن قدم به جلو برداشت و دستاشو جلوش بهم گره کرد و سرشو پایین انداخت . جونگمین نیم نگاهی بهش انداخت

_: خب ؟؟ بگو ببینم چی شد .

_: خانم میران رو بردیم به یه رستوران ساحلی اونجا با هیونگ جون شی قرار داشتن . اونا با هم شام خوردن . بعد هم ما خانم رو رسوندیم خونه . اتفاق خاص دیگه ای نیوفتاد.

جونگمین در حالی که دندوناشو بهم میفشرد درحالی که هنوز با چشم هیونگ جون رو دنبال میکرد گفت

_: بسیار خب میتونی بری

با عصبانیت نرده های بالکن رو میفشرد که صدایی اونو به خودش آورد : بیانه . اتفاقی شنیدم دارین راجع به چی حرف میزنید

برگشت و به کیوجونگ که در سکوت دست به سینه به در بالکن تکیه داده بود نگاه کرد

_: خوب نیست که واسه میران بپا گذاشتی

_:خوش ندارم اون پسره زیاد دور برش بپلکه .

_: در این یه مورد استثنا باهات موافقم اما این خوب نیست که اون هر جا میره یه نفر بیاد به تو گزارش کاراش رو بده میران با جنبه تر و عاقل تر از این حرفاس که بخواد کار اشتباهی بکنه .

_ : فرق داره کیوجونگ میران تازه این آزادی رو به دست آورده دلم نمیخواد اتفاقی بیافته من به میران اعتماد دارم میدونم دختر خوب و عاقلیه . اما به این پسر و افرادی امثال اون اصلا . واقعا نگرانشم .

کیوجونگ قدمی به سمتش برداشت و دستشو روی شونه ی اون گذاشت : نگران نباش ما هممون هستیم که از میران مراقبت کنیم . حتی اگه تو نباشی منو وهیون جونگ هستیم که مراقبش باشیم . حالا هم بیا بریم محموله رسیده تا صدای پدرت در نیومده باید زودتر برسیم سر قرار تحویل .

جونگمین لبخندی زد و دستشو پشت اون گذاشت و باهم از اتاق بیرون رفتن.




طبقه بندی: Death Clock، 

تاریخ : چهارشنبه 7 مهر 1395 | 05:05 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه