سلام فرشته های من
فرا رسیدن اولین ماه خزان رو تبریک میگم باز شدن 
مدراس و دانشگاه ها رو هم همینطور
چطور ؟؟ توقع داشتین بگم تسلیت ؟؟ 
بیخیال بابا همتون برداشتین نوشتین تسلیت تسلیت
مدرسه و دانشگاه رفتن که بد نیس دخملیا 
خیلی خوبه کلی خوش میگذره
نیمه ی پر لیوان رو ببینید . هر روز صب با انرژی مثبت برید 
به هر حال هیچ کس تو دنیا نیست که از همه ی درس ها
بدش بیاد هوم ؟؟ 
امیدوارم همتون موفق باشید
دیروز وقت کردم بیام داستانو انتشار بدم اما چون روز ترانه جون بود نمیشد این شد که امروز اومدم در خدمتتون بابت شنبه شرمنده . این یک ماه مهر رو تحمل کنید تا من برگردم رو روال قبل 
بفرمایید ادامه 





 چشمام کم کم داشت گرم میشد که با برخورد شخصی به پای راستم که دراز بود چشمام رو باز کردم و به طور غریزی به جلو خم شدم. دستمو دراز کردم تا  کسی که قرار بود با مخ مهمون زمین بشه رو از خطر حتمی ضربه مغزی نجات بدم . اخم هامو تو هم کشیدم و به دختر بچه ای که نفس نفس میزد نگاه کردم نا خود آگاه با لهجه ی کره ای گفتم

_: هی پسر جون حواست کجاست ؟؟

پسرک ابرویی بالا داد و لباشو ورچید . اصلا متوجه نشده بود که من دارم چی میگم با سر و صدای پرستار  دستم  رو که هنوز دورش بود پس زد و لنگ لنگان  دوید سمت تختی که کنار سالن رها شده بود . زیرش قایم شد و پاهاشو تو شکمش جمع کرد  . وقتی پرستار اونجا رسید چند باری صداش زد " رز " با اینکه فرانسوی حرف میزد اما میشد اسمش رو از بین کلمات تشخیص داد . پرستار جلو اومد و با خیال اینکه من زبونش رو میفهمم با فرانسوی ازم پرسید " ببخشید شما یه دختر بچه ندیدین "   با اینکه چیزی از فرانسه نمیدونستم  متوجه میشدم پرستار داره راجع به چی ازم میپرسه . زیر چشمی نگاهی به دخترک انداختم و سری به نشونه ی نه تکون دادم . پرستار مضطرب برگشت و از اون سالن خارج شد . بعد از رفتنش دختر که حالا میدونستم اسمش رز،  آروم از زیر تخت بیرون اومد و با احتیاط طرفی که پرستار به اون سمت رفته بود رو دید زد . لبخند شیرین و شیطونی زد اومد جلوم  ایستاد . دستشو بالا آورد و  در کمال تعجب به کره ای گفت

_: سلام من رز هستم

جونگمین ابرو هاشو بالا داد و بهش دست داد : سلام من جونگمین هستم . تو کره ای بلدی .

رز شونه ای بالا انداخت  با اینکه لهجه افتضاحی داشت گفت : یه کم .

_: نکنه کره ای هستی ؟؟

جوری خندید که  گونه هاش کاملا برجسته شدن : نه راستش خواهرم یه دیوانه ی کی پاپه . از بس صب تا شب توی اتاقمون این زبون رو تمرین میکنه ازش یاد گرفتم

سری به نشونه ی تفهیم تکون دادم : آهان . که اینطور . خب بگو ببینم چرا فرار میکردی ؟؟

_: چی ؟؟

 سعی کردم شمرده تر و با حرکات دستم براش دوباره جمله ام رو تکرار کنم  رز با اینکه معلوم بود  نصف جمله ام رو متوجه نشده تونست حدس بزنه چی ازش میپرسه . چهره اش تو هم رفت

_: خسته شدم

_: از چی ؟؟

کمی من من کرد نمیدونست کلمه ی مناسب برای گفتن جمله اش چیه . مکالمه ی بینمون برای هردو طرف کلافه کننده بود . از سوالم پشیمون شدم حس میکردم معذبش کردم . همون موقع هیون و دیوید برگشتن . دیوید با اشاره ابرو ازم راجع به رز پرسید . جریان رو براش توضیح دادم یه دونه شکلات مغز بادوم زمینی از توی جیبش در آورد و گرفت سمت رز اونم با خوشحالی قبول کرد و از دیوید تشکرد کرد . سوالی که من  موفق نشده بودم جوابی ازش بگیرم دیوید به فرانسه از رز پرسید . متوجه شدیم که اونم توی یه تصادف پاهاش فلج شدن و  واسه بهبودی به این مرکز میاد جای تعجب نداشت اینجا همه وضعیت مشابهی داشتن . مشغول خوردن قهوه هامون و گپ زدن با اون دختر کوچولو بودیم که دکتر سالس از اتاقش بیرون اومد خواست چیزی بگه  اما چشمش به  رز افتاد که کنار ما ایستاده بود اومد و رو به روش روی زمین زانو زد و بازوهاشو گرفت کمی باهاش حرف زد . خیلی دلم میخواست بدونم چی دارن میگن واقعا کنجکاو بودم رز سرش پایین بود و مثل پسر بچه های خوب با حرف های دکتر سالس سرش رو تکون میداد . بعد ازمدتی دکتر صاف ایستاد و دستی رو سرش کشید . بعد هم رو به دیوید چیزی گفت و برگشت تو اتاقش

_: دکتر میگه بریم تو

بلند شدم از زر خدافظی کردم خواستم برم که دستمو کشید دست و پا شکسته گفت

_: بازم میای ؟؟!!

لبخندی زد دو انگشتی گونه اش رو ناز کردم : اوهوم میام مطمئن باش

برام بای بای کرد . به دنبال دیوید و هیون جونگ رفتم داخل اتاق دکتر . چقدر اون اتاق حس خوبی داشت همه چیز با هارامونی از رنگ های گرم کنار هم چیده شده بود منظره ی دلنواز و لوکسی  رو تشکیل میداد . با دکتر دست دادم اولش میخواستم خودمو جونگمین معرفی کنم اما یادم اومد که این کار اشتباهیه

_: کیم مین جائه هستم .

دکتر به گرمی دستمو فشرد : ویلیام سالس .

چون دیوید اونجا بود این مشکل پیش نمیومد که حرفای همدیگه رو متوجه نشیم .  دکتر یه سری معاینات انجام داد و توی یه لیست چیز هایی رو نوشت کارش که تموم شد رو به دیوید لبخند زد و چیزی گفت  دیوید بلافاصله حرفش رو واسم ترجمه کرد

_: میگه میتونیم از همین فردا شروع کنیم . فعلا هر روز به مدت یک ساعت کار میکنیم تا راه بیافتی بعد تایمش رو بیشتر میکنه واست باید دید پیشرفتت چقدره .

با لبخند سری تکون داد و از دکتر تشکر کردم . خیلی مصمم بودم که دوباره توانایی هامو به دست بیارم . احساس سر خوردگی شدیدی داشتم . نمیدونستم کجای زندگیم هستم و از زندگی چی میخوام  من هیچی به یاد نداشتم . شروع دوباره سخت بود . برگشتن به روال عادی سخت تر . تو این مدت خیلی بهش فکر کرده بودم اینکه از کجا شروع کنم ؟؟ به کجا برسم چه هدفی رو دنبال کنم ؟؟ همشون سوال هایی بودن که جوابی براشون پیدا نمیکردم . میدونستم که بالاخره باید از یه جا شروع کرد دست رو دست گذاشتن و حرف زدن کافی نبود باید بهش عمل میکردم از بین ده ها هزار دری که رو به روم بود باید یکی رو باز میکردم و تا تهش میرفتم . دلم میخواست به هیون جونگ اعتماد کنم اونقدر احمق نبودم میفهمید که داره با تمام وجود ازم مراقبت میکنه و حواسش کاملا بهم هست اما نمیدونم چرا نمیخواستم قبول کنم این وسط چیزی جز محبتش هم وجود داره و حرف هاش همه راست هستن . تنهایی تمام راه رو رفتن سخت بود دوست داشتم یکی کنارم باشه اما ترجیحا هیون جونگ نه ، چون حس خوبی نسبت بهش نداشتم .

از اون مرکز که بیرون اومدیم دیوید ما رو تا خونه رسوند خودش رفت دنبال کارش . هیون طبق معمول چپید تو آشپزخونه منم چپیدم تو اتاقم . معلوم بود هیچکدوممون تمایلی به حرف زدن با هم نداریم .دارو هامو خوردم بدون اینکه لباس هامو عوض کنم  دوباره خودمو انداختم رو تختم و تا موقع ناهار با افکارم مشغول شدم .

سرمیز که نشستیم هیون جونگ رو به روم نشست اصلا قصد نداشتم عرصه رو به خودم تنگ کنم ، به هیون جونگ حس خوبی نداشتم با خودم که نمیتونستم لج کنم . شروع کردم در سکوت غذامو خوردن اعتراف میکنم غذاهاش خوشمزه بودن حداقل از غذاهایی که توی کشتی و فرودگاه خوردیم صدمرتبه بهتر بود . زیر چشمی نگاش میکردم هی ول میخورد چند بارم دهن باز کرد چیزی بگه اما منصرف شد . کنجکاو بودم اما چیزی نگفتم اگه مهم بود اینقدر تعلل نمیکرد حتما میگفتش . با شناختی که من ازش داشتم آدمی نبود که واسه گفتن حرفش ساکت بشینه و تعلل کنه . غذا که تموم شد ظرفای خودمو شستم اومد کنارم ایستاد بعد از تموم شدن کارم اسکاج رو ازم گرفت روش مایع ریخت خواستم برم که یدفعه گفت

_: نمیخوای بری حمام ؟؟

از حرفش هم خجالت کشیدم هم عصبانی شدم اما چون نمیخواستم بحث پیش بیاد جوابی ندادم رفتم تو اتاقم . نگاهی از تو آیینه به خودم انداختم . حرف حق حساب نداشت موهام مثل یه کپه چربی رو سرم چسبیده بودن رفتم با حرص لبه ی پنجره نشستم تنهایی از پسش برنمیومد اگه تو حمام سر میخوردم کارم زار بود نمیخواستم بیشتر از این آسیبی رو تحمل کنم سرمو با حسرت کنار پنجره گذاشتم اشکم داشت در میومد که یهو در باز شد هیون اومد داخل با اخم نگاش کردم

_: تو دست نداری ؟؟ یا این اتاق در نداره ؟؟

 جوابمو نداد رفت سمت حمام . چند لحظه بعد صدای شیر آب رو شنیدم با تعجب رفتم سمت در و اونو دیدم که دراه وان رو از آب پر میکنه

_: داری چیکار میکنی ؟؟

آهسته جواب داد : میخوام ببرمت حمام

_: لازم نکرده برو بیرون من به کمکت نیاز ندارم .

بیرون که نرفت هیچ شروع کرد به ریختن شوینده ها توی وان : هی با توام مگه گوشات مشکل دارن

باز چیزی نگفت . دیگه واقعا داشت عصبیم میکرد . نمیدونم چرا  نمیذاشت یکی از روزهامو بدون دغدغه ی مسخره بازی هاش تموم کنم .

_: لباساتو در بیار . بیا تو

_: بهت گفتم من حمام نمیکنم . همین الان برو بیرون

برگشت سمتم و با قیافه ی جدیش بهم خیره شد : یک دقیقه فرصت داری لباساتو در بیاری بیای داخل وگرنه خودم این کارو میکنم

دهنم از اینهمه پرویی باز موند . ابرویی بالا دادم و با حرص گفتم

_ : باشه میتونی امتحان کنی

_: هر طور راحتی .

اینو گفت و اومد سمتم . هول شدم عقب عقب رفتم افتادم رو تخت اومد روی شکمم نشست دستشو برد سمت سگک کمربندم . گونه هام از شدت حرص و خجالت سرخ شده بودن نمیفهمیدم اون چرا اینقدر ریلکسه یه لحظه به خودم اومدم مچ دستشو گرفتم

_: داری چیکار میکنی مرتیکه ؟

با اون چشمای بی حالتش مستقیم ذل زد به چشمام : خودت خواستی امتحانش کنم .

دستشو محکم پس زدم خواستم عقب هلش بدم انگار که دستمو خونده باشه سریع دست چپمو رو هوا گرفت دست راستمو نمیتونستم تکون بدم بلند فریاد کشید حتی سعی نکرد جلوی داد و بیداد هامو بگیره  سگک کمربندم رو باز کرد شلوارمو در آورد . اصلا حالم دست خودم نبود همین که اومد بلند شه لگدی بهش زدم تعادلشو از دست داد افتاد رو زمین

_: نمیخوام عوضی چرا نمیفهمی

با عصبانیت بلند شد دوباره اومد سمتم این دیگه چه کنه ای بود

_: به جهنم که نمیخوای . تو هیچی جز یه بچه ی لوس  نیستی

کشیدم جلو لباسمو از تنم در آورد دستشو برد سمت لباس زیرم اومدم باز بهش لگد بزنم جاخالی داد با حس پیروزی خندید .

_: بابا لنگ دراز .

وسط اون درگیری شوخیش گرفته بود . دوباره خوابوندم روی تخت واقعا در برابرش ناتوان بودن حس بدی داشت . اینبار محکم بازوشو نیشگون گرفتم انگار که نه انگار نمیدونم دست من قدرت نداشت یا پوست اون کلفت بود با اینکه کاملا داشتم ول میخوردم و دست از تقلا برنمیداشتم موفق شد لباس زیرمو در بیاره سریع به لحاف چنگی زدم اونو کشیدم  رو خودم . نفس نفس زنان عقب رفت رو زانوهاش خم شد

_: اسب روانی آدمت میکنم

اونقدر تقلا کرده بودم که نا نداشتم اما کوتاه اومدنی در کار نبود جواب دادم

_: عقده ای بگو میخوام دید بزنمت

با این حرفم دست از نفس نفس کشیدن برداشت لباشو با حرص جمع کرد و از بین دندون هاش غرید

_: واسه زبون درازت هم بعدا یه فکری میکنم

دوباره اومد سمتم تا به خودم بیام پرید رو تخت لحافو کشید . دستمو گرفتم اونجا . دستاشو انداخت زیر بغل و جلوی قفسه ی سینه ام بهم قفلشون کرد منو کشوند پایین . یه جوری خودمو بلند میکردم میکوبیدم زمین انگار آتیش زیرمه یه طرفم که مثل یه تیکه گوشت بی حرکت کشیده میشد رو زمین اما هر چی نیرو داشتم تو طرف دیگه جمع میکردم تا در برابرش مقاومت کنم هرچند هیچ فایده ای نداشت به حمام که رسیدیم تقلا هام رو تا حدی کم کردم چون واقعا از این موضوع واهمه داشتم که لیز بخوریم  و یه آسیب دیگه به بدنم برسه  با هر بدختی که بود منو تا وان پر از آب کشوند و انداختم تو وان بعد خودش مثل بادکنکی که بادش خالی شده باشه گوشه ی وان ولو شد

_: احمق لجباز

با دستم کمی ازآب رو پاشیدم روش : خفه شو .  پسره ی قد

هردومون نفس نفس میزدیم . یدفعه عین جت بلند شد و با دو از حموم بیرون زد مونده بودم چی شده . یکم منتظر شدم که دوباره سرو کله اش با یه کاسه  توی دستش پیداش شد . نذاشت موقعیت رو حلاجی کنم کاسه  رو پر ازآب کرد ریخت رو سرم پوفی کردم قطره های ریز آب پاشیدن اینور و اونور . دیگه لجبازی کردن فایده ای نداشت راستش خودمم نمیتونستم اون وضع اسف باز رو تحمل کنم اما کوتاه اومدن در برابر هیون هم تو کتم نمیرفت .

...........................

اول بدنشو شستم بعد رفتم سراغ موهاش .سریع کارمو انجام میدادم تا مجبور نباشم بیش از این لجبازی هاشو تحمل کنم .  شامپو که ریختم یهو سرش پایین افتاد با تعجب برگشتم نگاهی بهش انداختم خوابش برده بود خنده ام گرفت . چند دقیقه ای بهش نگاه کردم وقتی میخوابید میشد همون مینی خوش قلب و آروم با شیطنت های خاص خودش . تحمل این رفتارش برام سخت بود  نمیدونم چرا تو قلبم احساس سنگینی میکردم . انگار مین رفته بود تو جلد یکی دیگه . شده بود یکی که کاملا برام غریبه اس اما بهش دین داشتم . به خاطر بلایی که سرش اومد و من تماما در رخ دادنش بی تقصیر بودم بهش دین داشتم . کاش شرایط اینقدر سخت نمیشد . تا کی قرار بود مین اینطوری ادامه بده . نمیخواستم اذیتش کنم . دوست داشتم بهش فرصت بدم تا کنار بیاد اما بعضی مواقع هم واقعا نمیشد . مثل همین اتفاقاتی که افتاد به کمک احتیاج داشت اما نمیخواست لجبازی رو کنار بذاره . با خودم فکر کردم یعنی میشه بازم همون مین شیطون رو ببینم ؟؟ همونی آدم پر سر و صدا و خوش قلب ؟؟همون کاریزمای با اعتماد به نفس؟؟

با آرامش کارمو تموم کردم آب وان رو خالی کردم وبا دوش متحرک مین رو شستم . حوله ای پیچیدم دورش بغلش کردم گذاشتمش رو تخت . چقدر سبک بود . میتونستم ضعف بدنیشو حس کنم . با اینکه آدم حساسی بود به خاطر اثر دارو ها حتی یه سانت هم از جاش جم نخورد خب این کار منو راحت تر میکرد . لباس هاشو بهش پوشوندم . موهاشو آروم با حوله ی کوچیکی خشک کردم و بعد از مرتب کردن پتو روش از اتاق بیرون رفتم . کش و قوسی به خودم دادم مهره های کمرم تک تک تا بالا صدا دادن زیر لب غر زدم

_: اسب وحشی

 

 

 

یعنی هم دلم واسه مین کبابه هم از این رفتار های مسخره اش

خنده ام میگیره . دیدین چه اسب شده بود این قسمت . هیون بیچاره آی

کتک خورد بازم به خاطر تاخیر معذرت یه کوچولو اینطوری تحمل کنید

تا برگردم رو برنامه

 

       

 




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 05:45 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه