سلام دوستای گلم . فرا رسیدن ایام غمگین مدارس رو به همه دوستان تسلیت میگم ... خوابای طولانی تعطیل .. امتحانا شروع شده .. سر و کله زدن با دبیرا و استادا .. هعیییییییییی ... راستی 31 شهریور تولد عشقم جونیور بود . همون شین ووی داستان خودمونه . براش عمر طولانی آرزو دارم و از خدا میخوام هر جا که هست بهش سلامتی بده . من به عنوان یه اگاسه همیشه حمایتش میکنم و عاشقشم .
پوستر این قسمت هم متعلق به لی جونگ سوک در نقش اُ لی هون هست که من بازی قوی اش رو خیلی دوست دارم مخصوصا تو سریال پینوکیو .
راستی پوستر زوج ها رو هم به زودی میذارم . بفرمایید ادامه ...

یونگ جون اومد کنار سوزی که رو تاب بود نشست . لبخندی زد : تنهایی کیم سوزی ؟

سوزی لبخند شیرینی زد : آره . میدونی ؟ داشتم به این فکر میکردم که چقدر زندگی خسته کننده ست .

یونگ جون با تعجب گفت : چرا این حرفو میزنی ؟!

سوزی سرش رو انداخت پایین : خب تو ده تا دوست خوب داری و فوتبالیستی و زندگیت خیلی هیجانیه اما من چی .. فقط باید برم مدرسه و به بچه ها درس بدم و برگردم خونه . همین .

یونگ جون یهو سرش رو گذاشت رو شونه سوزی . سوزی با تعجب سرش رو به سمت یونگ جون برگردوند : یاا داری چیکار میکنی ؟ دردم میاد .

یونگ جون خنده ی ریزی کرد : بی خیال دخترخاله . منم گردنم درد میکنه بذار یکم اینطوری بمونم . تازه .. این حرفا رو ول کن .. نگاه کن ماه چقدر خوشگله . عین تو .

سوزی از این تعریف یونگ جون بادی به غبغب انداخت : ممنون اوپا تو لطف داری هر چند این اولین بار نیست همچین چیزی رو میشنوم . کاش تو هم خوش قیافه تر از این میبودی تا منم بهت همین حرفو میزدم .

یونگ جون با شیطنت گفت : خب تو هم مثل من دروغ بگو کیم سوزی .

سوزی با حرص گفت : چی ؟؟!!! یا سرتو بلند کن ببینم !!!

یونگ جون سرش رو محکم تر رو شونه سوزی فشار داد : نچ . نمیخوام دخترخاله . همین جا جام راحتیه .

سوزی دستش رو زیر سر یونگ جون گذاشت و با یه حرکت هلش داد : یااا مگه من بالشتم ؟ بلند شو .

یونگ جون که با این حرکت سوزی افتاده بود رو زمین بلند شد و با حرص گفت : هی من رو هل میدی ! الان نشونت میدم !

و سوزی رو در یک حرکت بلندش کرد و رو هوا نگهش داشت . سوزی با ترس به گردن یونگ جون چسبید و گفت : هی ! سویونگ جون به نفعته که همین الان منو بذاری پایین .

یونگ جون بی توجه به سوزی به وسط حیاط رفت . وقتی کنار حوض تقریبا عمیق وسط حیاط ایستاد سوزی حلقه ی دستاش رو دور گردن یونگ جون تنگ تر کرد و با وحشت گفت : هی ! میخوای با من چیکار کنی ؟

یونگ جون ریز خندید و با شیطنت گفت : تنبیه .

و درست بالای حوض سوزی رو رها کرد ! سوزی شروع کرد به جیغ زدن و دست و پا زدن و دادن انواع فحش های رکیک به یونگ جون . یونگ جون با خنده دکمه های پیرهنش رو یکی یکی باز کرد و بعد از انداختن پیرهنش رو زمین خودش هم پرید داخل آب و بعد از اون هر دو مشغول آب پاشیدن به هم و شنا شدن .

بعد از نیم ساعت بالاخره سرفه های سوزی که نشان از سرما خوردنش بود شروع شد . یونگ جون دوباره سوزی رو در آغوش کشید و از استخر خارج شد . سوزی چند تا سرفه ی عمیق کرد . یونگ جون با لبخند گفت : متاسفم که باعث شدم سرما بخوری .

سوزی بعد از یه عطسه ی دیگه با اخم گفت : بایدم متاسف باشی خنگول . خل و چل روانی .

یونگ جون سرش رو جلو برد و بوسه ی آرومی به گونه سوزی زد : گفتی این روزا حوصلت سر میره . فردا میبرمت باشگاه تا با دوستام آشنا بشی .

قبل از اینکه سوزی چیزی بگه یهو صدایی اومد : اوپا !! تو و اونی با هم .. چرا اینطوری ؟؟؟!!!

هر دو سرشون رو به سمت در برگردوندن با دیدن یونگ سو آه عمیقی کشین : نه !

...

هیونگ جون لباسی رو جلوی یونگ مین گرفت و اون رو بررسی کرد : این چطوره ؟

یونگ مین با دیدن هفتمین لباس آهی کشید : هیونگ جون شی من فقط دامنم کثیف شده . دیگه این همه لباس لازم نیست !

هیونگ جون سرش رو به علامت منفی تکون داد : نه این خوب نیست . یکی دیگه رو امتحان میکنیم .

 یونگ مین با فهمیدن اینکه باز هم تلاشش ناموفقه آهی کشید . بالاخره هیونگ لباسی رو جلوی یونگ مین گرفت و با خوشحالی گفت : همینه !!

یونگ مین باز هم آه عمیقی کشید : میشه بذاری برم ؟ اصلا لباس نمیخوام !

هیونگ جون دست یونگ مین رو گرفت و اون و به سمت اتاق پرو هل داد : یالا برو اینو بپوش تا ببینم .

یونگ مین به اجبار وارد اتاق پرو شد . بعد از چند دقیقه وقتی اومد بیرون هیونگ جون با دیدنش لبخندی از سر رضایت زد : عالی شد . خوشگلی . خیلی خوشگلی .

با شنیدن حرف های هیونگ لپ های یونگ مین گل انداخت و سرش رو با خجالت پایین انداخت : واقعا ؟! ممنون .

هیونگ دستش رو گرفت و یونگ مین رو با خودش از فروشگاه خارج کرد . برای اینکه کارش رو جبران کنه یونگ مین رو با خودش به یه کافی شاپ مشهور برد . درست مثل یه آقای جنتلمن صندلی رو برای یونگ مین عقب داد و اجازه داد اول یونگ مین انتخابش رو انجام بده .

بعد از خورن بستنی و حرف زدن درباره ی چیزهای مختلف هیونگ جون گفت : میتونم شماره اتون رو داشته باشم ؟ اینطور قرارها خیلی خوبه . هوم ؟

یونگ مین لبخندی زد : البته آقای کیم .

هیونگ جون لبخند قشنگی زد : اسم کوچیک آدما رو به هم نزدیک تر میکنه . به من بگین هیونگ جون .

یونگ مین نفس عمیقی کشید و با لحن آرامی گفت : باشه ه..هیونگ ج..جون شی .

هیونگ خندید : خوبه . پس منم بهتون میگم یونگ مین شی . ببینم امشب وقت آزاد دارین که با هم بریم شهربازی ؟

یونگ مین با تعجب گفت : چرا ؟ چرا با آدمی که حتی یه روزم نیست باهاش دوست شدین میخواین بریم شهربازی ؟

هیونگ خندید : چقدر رک . خب اول اینکه دوستی یه روز و یه هفته نداره . منم برای امشب حوصله ی هیچ کدوم از دوستامو ندارم و میخوام با یه خانم زیبا و مهربون برم . این خانم زیبا  با من به شهربازی میان ؟

یونگ مین خندید : خب حالا که این آقای زیبا این خانم زیبا رو دعوت کردن این خانم زیبا هم دعوت این خانم زیبا رو قبول میکنن .

بااین حرفش هیونگ جون زد زیر خنده .

...

کیوجونگ اومد کنار لی هون نشست و با نگرانی گفت : نمیخوای بگی چی شده ؟ جون به لب شدیم !

لی هون با ترس گفت : اون همه امونو میکشه ! همه امونو سلاخی میکنه !! به سیخ میکشتمون !!

جونگمین پوزخندی زد : با وجود سونگ جو مگه کسی جرئت همچین کاریو داره ؟

سونگ جو یکی زد پس کله ی جونگمین : هوی هویج . مگه من لولوخورخوره ام ؟

جونگمین با اخم بامزه ای پشت گردنش رو ماساژ داد : خب چیکار کنم هر وقت ما تو تمرین ها حرکتی رو اشتباه بزنیم دعوامون میکنی. تو حتی از هیون جونگ هئونگ هم ترسناک تری!

سونگ جو با شنیدن این حرف سینه سپر کرد : خب اینکه درسته . حالا تو اُ لی هون بگو ببینم کی میاد ؟ خودم حسابش رو میرسم !

لی هون با ترس و وحشت گفت : واقعا ؟ میتونی جلوش وایسی ؟

سونگ جو : البته !! تو فقط اسم بگو جنازه تحویل بگیر !

لی هون با ترس گفت : ی...یانگ مین آ !!

یهو سونگ جو با بهت گفت : یا مسیح !!! نه !!

و تو بغل جونگمین افتاد و غش کرد !!

کیوجونگ با داد گفت :چیییییی؟؟!!!! یانگ مین آآآآ ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

هیون گوشاشو گرفت و گفت : نگو کیو !! نیار اسم اون مادر فولاد زره رو !!!

جونگمین چند تا سیلی آروم زد به گونه سونگ جو : آهای پهلوون پنبه بلند شو که بدبخت شدیم !

با سیلی های جونگ ، سونگ جو سریع بلند شد و گفت : بچه ها من میرم خونه امون ! کسی گفت سونگ جو کجاست بگین مرد !

خواست برگرده که جونگمین سریع یقه اش رو گرفت و گفت : کجا میری ؟؟!! خاک تو سر ترسوت کنم ! وایسا همین جا ببینم !

سونگ جو برگشت و با زاری گفت : تو هیچ میدونی کی داره میاد ؟؟!! یانگ مین آ !! شوخی بردار نیست جونگمین !!

جونگمین با ناله گفت : خودم میدونم شوخی بردار نیست اما ...

سونگ جو نشست رو زمین و به یه نقطه خیره شد و با آه گفت : کاش من جای مین کی الان بیمارستان بودم .. کوفتش شه..رفته اونجا الان داره استراحت میکنه اونوقت ما باید اسمشو نبرو تحمل کنیم .. آآآآه ...

هیون به لی هون نگاهی کرد و گفت : ببینم یونگ سنگ و هیونگ جون و بقیه کجان ؟

لی هون شونه بالا انداخت : نمیدونم بابا ...

همون موقع صدای جیغی اومد : وای خدااا ! اینجا چقدر جالبه ! ببینم اوپا رخکنتون کجاست ؟

هیون نگاه متعجبی به سونگ جو انداخت : نکنه همون باشه ؟

سونگ جو هم که انگار دو تا شاخ رو سرش سبز شده بود گفت : نه بابا ! اون که صداش رو میندازه تو سرش و عربده میکشه ... تازه لحنش اینقدر لوس نیست !

همون موقع دختری تو چهارچوب در ظاهر شد و با جیغ گفت : وای اینا چقدر بامزه ان !

لی هون نگاه عاقل اندر سفیهی به دختر انداخت و بعد رو به کیو گفت : این بامزه رو با ما بود ؟

سوزی جلو اومد و لپ سونگ جو رو کشید و با ذوق گفت : این چقدر بامزه ست اوپا !

هیون با بهت گفت : اوپا ؟

نگاهی به شخص جلوی در انداخت و با تعجب به یونگ جون گفت : با تو بود ؟

یونگ جون با خنده ی مرموزی گفت : معرفی میکنم . دخترخاله ام کیم سوجی که تازه از آمریکا برگشته ... میتونین سوزی صداش کنین .

سونگ جو با درد نگاهشو به یونگ جون داد : هئونگ میشه بهش بگی ولم کنه ! لپم درد میکنه !

یونگ جون گفت : سوزی بیا بریم بقیه ی جاهای باشگاهو بهت نشون بدم .

سوزی یه بار دیگه هم لپ سونگ جو رو کشید و بلند شد و گفت : بریم اوپا .

بعد رو به بقیه گفت : خداحافظ بچه ها !

بعد دست یونگ جون رو گرفت و هر دو از خوابگاه خارج شدن .

لی هون به کیو نگاه کرد : همینو کم داشتیم .

سونگ جو همونطور که لپاش رو میمالید گفت : فکر نکنم یونگ سنگ جون سالم از دست این ببره ..

هیون رو تخت دراز کشید و به سقف خیره شد : یانگ مین آ کم بود اینم بهش اضافه شد !

...

همه وسط زمین نشسته بودن و داشتن خودشون رو گرم میکردن . هیون رو به ایل هان گفت : ایل هان آ . یه اتفاقی افتاده ..

کیوجونگ دست از نرمش کشید و گفت : بذار من بهش بگم .

ایل هان که داشت دراز نشست میرفت در همون حال گفت : چی شده ؟

کیو نفس عمیقی کشید و گفت : یانگ مین آ برگشته !

ایل هان یهو ایستاد و با بهت داد زد : چییی ؟! یانگ مین آ ؟ نه ! بگو این فقط یه شوخیه کیوجونگ .. امکان نداره !

یوجین که از چیزی خبر نداشت باتعجب  گفت : یانگ مین آ کیه ؟

ایل هان آب دهانش رو قورت داد و گفت : حالا میخواین چیکار کنین ؟

یونگ سنگ دستش رو به بازوهاش گرفت و گفت: من از الان دارم میترسم !

یوجین با صدای بلندتر گفت : یانگ مین آ کیه ؟ کسی نمیخواد چیزی بگه ؟

سونگ جو نگاه گذرایی بهش انداخت و شروع کرد به توضیح ماجرا : مدتها پیش زمانی که ما همه امون کاراموز بودیم ، یه کارآموز زن بینمون بود به اسم یانگ مین آ . اون از طرف رئیس باشگاه برای تمرین با ما انتخاب شده بود و با همه امون هم به خاطر این پارتی بازی هاش عصبانی بودیم . مخصوصا مین کی و جونگمین که انگار برادرهای دوقلو بودن چون هر دو به یه اندازه عصبی بودن و نقشه هاشون هم مشترک بود . نقشه هایی برای فراری دادن مین آ . ما هر کاری که تونستیم کردیم .. از مصدوم کردنش وسط بازی گرفته تا کرم ریختن تو غذاش .. به خاطر همین مصدومیت ها ما به سرمربی پیشنهاد دادیم اون رو به یه باشگاه دیگه بفرسته و اون موقع جونگمین اسم یه باشگاه رو گفت .. باشگاهی که بیشتر به پادگان شباهت داشت تا یه ورزشگاه . اون هم مین آ رو فرستاد و ما مدتها ازش خبر نداشتیم تا اینکه لی هون خبرش رو آورد .. حالا هم هدفش چیزی نیست چون انتقام .. این چیزیه که لی هون از زبون مین آ شنید و مطمئنم تا همه امونو عذاب نده ول نمیکنه .

یوجین با تعجب به تک تکشون نگاه کرد . چیزی رو که میشنید باور نمیکرد . یعنی اگر میفهمیدن اون دختره ، ممکن بود همچین بلایی رو هم سر اون بیارن ؟

هیون با لبخند اومد کنار یوجین نشست و دستش رو انداخت دور گردن یوجین و با مهربونی گفت : نگران نباش داداش کوچیکه .. اگر نگران مین آ هستی خیالت راحت .. ما نمیذاریم بلایی سرت بیاره . تو که تو نقشه های ما شریک نبودی . هوم ؟

یوجین با دیدن فاصله ی کم خودش و هیون سرش رو با خجالت انداخت پایین . هنوزم از اون اتفاق خجالت میکشید . هیون با صدای آرومی گفت : جین یوجین .. من متاسفم . اون روز رفتارم رو نمیتونستم کنترل کنم .

شین وو هم برای اینکه خیال یوجین رو راحت تر کنه گفت : آره . هیون جونگ هئونگ اون روز حالش بد بود به خاطر همین نفهمید که چیکار میکنه . خب بچه ها پاشین یکم بازی کنیم بلکه گرم بشیم . چند روز دیگه میریم اردو .

هیون دست یوجین رو گرفت و گفت : میای بریم بازی ؟

یوجین سرش رو بلند کرد و به چشمای هیون نگاه کرد که حالا جز مهربونی چیزی توشون نبود . لبخندی زد و تصمیم گرفت همه ی اون ناراحتی رو دور بریزه . به همراه هیون بلند شد تا به بقیه ملحق بشن .




طبقه بندی: Soccer Player،

تاریخ : دوشنبه 5 مهر 1395 | 12:26 ب.ظ | نویسنده : Taraneh*타 라 네 | نظرات

هدایت به بالای صفحه