تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - تولد دوباره - قسمت ششم
سلام سلام سلام!
اومدم به قسمت ششم.
بالاخره یون چه یون یکی از اصلی ترین نقش ها هم وارد داستان میشه.
بله دیگه امیدوارم این قسمت رو هم دوست داشته باشید.
برین ادامه.
.
.
.
تولد دوباره - قسمت ششم:


.
.
.
هیون جونگ:

.
.
.
یوگون:

.
.
.
چه یون:

.
.
.
...

سونگ هی:

من چیکار کردم ... نباید اون حرف رو بهش میزدم. اشتباه کردم. به این زودی؟ با اتفاقایی که برای اون افتاده ... اون الان تو شرایطی نیست که بتونه به این زودی کسی رو دوست داشته باشه. من عجله کردم نباید به این زودی این حرف رو بهش میزدم. ولی چیزی که این وسط عجیب بود ... این بود که من بی اختیار اون حرف رو زدم. وقتی گفت: "ممنون که به عنوان یه دوست کنارمی." حس عجیبی بهم دست داد. من ... من نمیخواستم برای هیون جونگ فقط یه دوست باقی بمونم ...

...

هیون جونگ:

سعی کردم حرفی که سونگ هی بهم زد رو نشنیده بگیرم. هی به خودم میگفتم حتما مست بوده یه چیزی گفته حتما حواسش نبوده. هی داشتم این حرفارو به خودم میگفتم در حالی که همش مزخرف بود. اینا فقط تفکرات ذهن من بود. اون کاملا آگاهانه تو چشمای من نگاه کرد و این حرف رو زد ... وای خدا داشتم دیوونه میشدم.

حواسم رو پرت آلبومم کردم. وقتی به موفقیت دوباره بعد از این همه مدت فکر میکردم حرفی که سونگ هی زده بود از یادم میرفت. من خوشحال بودم. من میتونستم بعد از اون همه مدت دوباره از ته قلبم لبخند بزنم. من دوباره میتونستم روزایی که قبلا داشتم رو تجربه کنم و هیچ چیز نمیتونست این احساس فوق العاده رو برای بار دوم از من بگیره.

رسیدم دمه در خونه حوصله نداشتم ماشین رو ببرم بزارم تو پارکینگ همون جا توی حیاط ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل. با تمام توانم پریدم رو تخت. میخواستم چشمام رو ببندم که یهو دیدم آرت و میتیک (پ.ن:سگای هیون که هیون خـــــیلی دوسشون داره. آرت دختره میتیک پسره. درست یکی دو ماه بعد از اینکه هیون رفت سربازی بچه دارن شدن. در حال حاضر هیون سه تا سگ داره!!) پریدن روی من. مثل همیشه دلشون برام تنگ شده بود. به میتیک نگاه کردم بهش گفتم:

خب پسر خوب دست زنت رو بگیر برین پیش بچتون بخوابین چون من الان خیلی خوابم میاد.

یکم نازشون کردم بعد با اشاره بهشون فهموندم که برن بخوابن اونا هم مثل همیشه به حرفم گوش دادن و رفتن. (پ.ن:کلا این دوتا سگ هیون خیلی شعور دارن هر چی هیون بگه قبول میکنن. من خودم فیلمش رو دیدم حتی با هیون فوتبال هم بازی میکنن!!!) من هم چشمام رو گزاشتم رو هم و خیلی سریع خوابیدم.

...

صبح طبق روال هر روز بیدار شدم و رفتم کمپانی. تا وارد شدم سونگ هی جلوم ظاهر شد. سلام کردم اونم جوابم رو داد اما کاملا معلوم بود که طرز صحبت و رفتارمون از دیروز تا حالا خیلی تغییر کرده. اصلا نمیدونستیم به هم دیگه چی بگیم فقط سرمون رو پایین انداخه بودیم که یهو از اونور آقای لی اومد طرف ما و گفت:

هیون جونگ به زودی قراره کنسرت داشته باشی. سخت تلاش بکن. از فردا هم بلیط های کنسرت رو برای فروش میزاریم. تو واقعا فوق العاده ای بر خلاف انتظار خیلی ها آلبوم به طرز عجیبی موفق شد. خیلی میخوام بدونم الان قیافه ی آنتی فنا چه شکلیه!

اول از همه یه نفس عمیق کشیدم چون اومدن آقای لی باعث شد اون فضای سردی که بین من و سونگ هی حاکم بود از بین بره. یه جورایی انگار نجاتم داد ... به آقای لی گفتم:

باشه پس من میرم تمرین کنم.

میخواستم برم به اتاق تمرین که سونگ هی گفت:

اوپا...

هیون:حرفی میخواستی بگی؟

سونگ هی:اوپا ... بیا .. بیا جوری وانمود کنیم که...

میدونستم براش سخته که حرفش رو به آخر برسونه واسه همین حرفش رو قطع کردم و خودم گفتم:

هیون:که انگار دیروز هیچ اتفاقی نیفتاده.

سونگ هی:میخواستم همین حرف رو بزنم. هر چی که دیروز شنیدی رو ... فراموش کن.

سرمو بالا آوردم بهش لبخند زدم. بعدش گفتم:

هیون:من حرفای دیروز رو از ذهنم پاک کردم ... پس خودت رو به خاطر اتفاقای دیروز ناراحت نکن.

سونگ هی:ممنون که همیشه درکم میکنی اوپا.

بعدشم هر دو رفتیم برای تمرین.

...

از اتاق تمرین اومدم بیرون خیلی خسته بودم میخواستم برم یکم استراحت کنم که یهو یکی از کارکنای کی ایست اومد طرفم و به من گفت:

هیون جونگ شی.

هیون:بله با من کاری داشتید؟

کارکن کی ایست:ببخشید یکی وایساده دمه در میگه میخواد با شما ملاقات کنه.

با تعجب پرسیدم:

یکی میخواد ... با من ملاقات کنه؟

کارکن کی ایست:بله ... بهش گفتم سرتون شلوغه و الان نمیتونین ببنینش ولی اون اصرار میکرد که شما رو ببینه. بهم گفت تا شما نیاین از جاش تکون نمیخوره.

هیون:احیانا اون آدم خودش رو معرفی نکرد؟

کارکن کی ایست:چرا گفت به شما بگم "یه دوست قدیمی اومده دیدنت."

با گفتن این حرف یاده یوگون افتادم. برگشتم سمت اون آقا و گفتم:

اون آدم ... اونی که اومده بود منو ببینه الان کجاست؟

کارکن کی ایست:خب اون الان دمه در وایسا...

نذاشتم حرفش رو ادامه بده و با تمام سرعت دویدم سمت دره خروجی. خدا خدا میکردم کسی که میبینمش یوگون باشه. به در رسیدم. مردی که جلوی در ایستاده بود با شنیدم صدای پای من برگشت به طرفم ... درست حدس زده بودم ... کسی که اومده بود به ملاقاتم ... یوگون بود.

یوگون:هیون جونگ...

هیون:تـ..تو ... اینجا؟؟

یوگون:دلم خیلی برات تنگ شده بود.

من فقط داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم. باور نمیکردم به این زودی بتونم دوباره ملاقاتش کنم. وقتی دید انقدر تعجب کردم که نمیتونم چیزی بگم پرید و بغلم کرد. منم بغلش کردم. تازه به خودم اومدم و بهش گفتم:

ممنون که به این زودی منو پیدا کردی ... دلم خیلی برات تنگ شده بود.

از بغلش بیرون اومدم بهش گفتم:

اصلا عوض نشدی.

یوگون:ولی تو خیلی عوض شدی ... چشمات ... بدجوری میدرخشن.

هیون:یوگون ... من کم کم دارم تمام چیزایی که از دست دادم رو از نو میسازم... من واقعا خوشحالم.

یوگون:من میدونستم که تو میتونی.

هیون:ازت ممنونم که همیشه بهم ایمان داشتی ... خب اونطوری اونجا واینستا. بیا بریم یه جایی بشینیم با هم حرف بزنیم.

با هم رفتیم روی یکی از نیمکت هایی که اون اطراف بود نشستیم. یوگون سره صحبت رو باز کرد و بهم گفت:

هیون جون آلبوم جدیدت رو خریدم ... عالی بود. حرف نداشت.

هیون:جدی ازش خوشت اومد؟ من همه ی تلاشم رو کرده بودم که این آلبوم از بهترین کارهام باشه. نمیخواستم طرفدارام رو ناامید کنم.

یوگون:تو هیچوقت طرفدارات رو ناامید نکردی. تو توی بدترین شرایط لبخند زدی فقط به خاطر اونا. توی بدترین شرایط توی اوج شایعات آلبوم منتشر کردی که از برگشتنت ناامید نشن. تو هرگز تنهاشون نزاشتی. اونا بهت ایمان داشتن و دارن ... اونا میدونستن که تو هیچوقت ناامیدشون نمیکنی.

هیون:من واقعا بهشون مدیونم.

یوگون:ولی تو با برگشتنت دینت رو ادا کردی. برگرد پیششون و دوباره کنارشون لبخند بزن. این تنها آرزوییه که همه ی طرفدارات دارن.

هیون:من ... واقعا خوشحالم ... اصلا نمیدونم چطوری باید این حال خوش رو توصیف کنم. دیروز با بچه های کمپانی به مناسبت موفقیت من یه جشن گرفتیم. اون لحظه بود که حس کردم جای تو واقعا پیشمون خالیه. این خیلی خوبه که تو هم اومدی.


یوگون:یه خبر خیلی خوب برات دارم.

هیون:جدی؟؟ چه خبری؟

یوگون:من و خواهرم داریم برای همیشه نقل مکان میکنیم به سئول.

هیون:ینی دارین برای همیشه از بوسان میاین به سئول؟

یوگون:آره همینطوره.

هیون:وای این عالیه. عالی. حس میکنم همه چی داره درست میشه همه چی داره اونطوری که من میخوام پیش میره ... کی میاین؟؟

یوگون:بزار حرفم رو اصلاح کنم. ینی ما چند روزی میشه نقل مکان کردیم. الان تو سئولیم.

با شنیدن این حرف به قدری خوشحال شدم که نمیدونستم چطوری یا با چه کلمه ای باید احساساتم رو بیان کنم. فقط میگفتم خوشحالم. احساس خوشبختی میکردم ... به یوگون گفتم:

این فوق العادست. از این به بعد هر وقت خواستم میتونم ببینمت.

یوگون:منم خـــــیلی از این بابت خوشحالم. هیون جونگ من واقعا دوستت دارم!

هیون:منم دوستت دارم.

یوگون:راستی خواهرم چه یون از من خواست تا نقل مکان کنیم به سئول به خاطر آیندش.

هیون:چطور؟

یوگون:چه یون تازه تونسته حرفه ای رو که واقعا بهش علاقه داره پیدا کنه.

هیون:چه حرفه ای؟

یوگون:اون میخواد یه خواننده بشه.

هیون:واقعا؟؟ چه یون میخواد خواننده بشه؟ خب این خیلی خوبه. ولی این رو از طرف من بهش بگو. توی این حرفه ممکنه یه روزه به خاطر یه حرف یا شایعه ی دروغ برای همیشه نابود بشی. نجات من هم دست کمی از یه معجزه نداشت.

یوگون:منم بهش این حرفارو گفتم ولی اون واقعا به این کار علاقه داره. برای این که بتونه خواننده بشه مجبور شدیم بیایم به پایتخت.

هیون:به چه یون بگو میتونه روی من حساب کنه. اگه کمکی خواست من حتما کمکش میکنم.

یوگون:اگه این کارو بکنی که واقعا ازت ممنونم میشم.

هیون:من از هیچ کمکی دریغ نمیکنم.

یوگون بهم لبخند زد از چهرش معلوم بود که از ملاقات من واقعا خیلی خوشحاله ... درست به همون اندازه ای که من از دیدنش خوشحال بودم. بهش گفتم:

میگم یوگون. بعد از ظهر با خواهرت بیاین خونه ی من. من وقتم آزاده.

یوگون:ولی تو تازه آلبوم منتشر کردی باید سرت شلوغ باشه.

هیون:نگران اون نباش. امروز به اندازه ی کافی تمرین کردم. هنوز وقت برای تمرین هست. اگه امروز نیاین شاید تا 1 ماه دیگه وقت نداشته باشم.

یوگون:باشه خودم خیلی دوست دارم بیام.

هیون:با خواهرت با هم بیاین. من منتظرتونم. راستی شماره موبایلت رو بهم بده. آدرس خونه رو برات اس ام اس میکنم.

یوگون یه خودکار از جیبش بیرون آورد و شماره ی موبایلش رو روی دستم نوشت. از هم خداحافظی کردیم و یوگون رفت و قول داد که بعد از ظهر امروز با خواهرش بیاد خونه ی من.

حس میکنم میتونم نفس بکشم. من تو این مدت زنده بودم ولی زندگی نمیکردم. این روزا برای من روزایی بودن که بهم این اجازه رو دادن که دوباره زندگی کردن رو با تمام وجودم احساس کنم. همون حس زیبایی که خیلی دلم براش تنگ شده بود. من میتونستم لبخند بزنم. مثل گذشته ... میتونستم مثل گذشته بدرخشم ... من میتونستم دوباره تبدیل بشم به همون آدم سابق. من میتونستم برگردم به دوران اوجم ... به کمک آدم هایی که هیچوقت تنهام نزاشتن...

رفتم داخل. به دور و برم نگاه کردم آقای لی رو دیدم رفتم سراغش بهش گفتم:

اجازه دارم امروز زودتر برم؟

آقای لی:حتما. تو سخت تلاش کردی. میتونی امروز زودتر کمپانی رو ترک کنی.

میخواستم از کمپانی بیام بیرون که با سونگ هی رو به رو شدم. خیلی خسته به نظر میومد اونم وسایلاش رو جمع کرده بود و میخواست بره. تا من رو دید اومد پیشم و با حالت خواب آلود و خسته ای بهم گفت:

هیون جونگ اوپا ... میتونی منو برسونی خونه. من خیلی خستم ماشینم رو هم نیاوردم.

هیون:حتما. بیا با هم بریم. ولی من آدرس خونه ی تورو ندارم باید اول آدرس بدی.

سونگ هی:بریم تو ماشین آدرس رو بهت میگم.

با هم از بچه ها خداحافظی کردیم و از کمپانی خارج شدیم. سونگ هی باهام اومد. قفل ماشین رو باز کردم اول من نشستم سونگ هی هم نشست تو ماشین هر دو کمربندمون رو بستیم و راه افتادم ... سونگ هی آدرس رو بهم داد. خونش یکم دور بود اما من مشکلی نداشتم. چون بعدشم خودم میخواستم برم خرید که بتونم درست و حسابی از مهمونام پذیرایی کنم.

توی راه سونگ هی یهو برگشت طرفم و گفت:

اوپا یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟

هیون:خب نمیدونم بستگی داره.

سونگ هی:اوپا به نظرت کی میتونی دوباره ... چطوری بگم ... دوباره عاشق یکی بشی؟

هیون:چرا میپرسی؟

سونگ هی:فقط کنجکاوم که بدونم ... من میخوام تو زودتر یکی رو پیدا کنی و عاشقش بشی.

هیون:خودمم جواب این سوال رو نمیدونم ... شاید خیلی زود ... شایدم هرگز.

سونگ هی:اگه یکی واقعا دوستت داشته باشه میتونی قبولش کنی؟

هیون:اگه یه روزی یکی بهم ثابت کنه که دوستم داره و قدرت این رو داشته باشه که من رو هم عاشق کنه اونموقع قبولش میکنم. ولی اگه همچین آدمی پیدا نشه فکر نکنم دوباره با کسی رابطه ای داشته باشم. حالا این آدم ممکنه خیلی زود وارد زندگی من بشه ممکنه هم هرگز چنین کسی تو زندگی من وجود نداشته باشه.

سونگ هی:من امیدوارم که خیلی زود اون آدم رو پیدا کنی.

هیون:منم امیدوارم.

تقریبا رسیده بودیم. سونگ هی به یکی از خونه ها اشاره کرد و گفت اینجا خونه ی منه منم پیادش کردم. ازم تشکر کرد میخواست بره که شیشه رو دادم پایین و به شوخی گفتم:

کرایه رو پرداخت نکردی!

سونگ هی خندید و بهم گفت:

یا اوپا تو انقدر پولداری حالا از من کرایه میخوای؟

هیون:شوخی کردم خواستم یکم بخندیم. فردا میبینمت ... خدافظ.

از من خدافظی کرد و رفت داخل خونه.

...

سونگ هی:

دیگه نمیخواستم از واقعیت فرار کنم. دیگه نمیخواستم بیشتر از این با خودم کلنجار برم. من عاشق اون آدم شده بودم. فکر هم نمیکنم که این احساسات زود گذر باشن. از حرفاش فهمیدم که هنوز دوست داشتن کسی براش سخته. البته بعد از اون همه ضربه ای که خورده این یه چیز عادیه ... در واقع این منم که خیلی عجول بودم و میخواستم هر چه زودتر داشته باشمش ... از امروز میخوام همه ی تلاشم رو بکنم. شاید من شانس این رو داشته باشم که هیون جونگ رو عاشق خودم کنم...

...

هیون جونگ:

بعد از اینکه سونگ هی رو رسوندم رفتم و کلی خرید کردم. رسیدم خونه. یکم خونه رو مرتب کردم

و بعدش منتظر نشستم. هنوز خبری نشده بود واسه همین ترجیح دادم که تلوزیون ببینم. تلوزیون رو روشن کردم. در کمال تعجب دیدم موزیک ویدیوی من داره از تلوزیون پخش میشه. ذوق کردم و نشستم تا آخر دیدمش. من واقعا این آهنگ رو خیلی دوست داشتم. این همون آهنگی بود که بهم کمک کرد دوباره موفق بشم. به محض تموم شدن آهنگ زنگ در خونه به صدا دراومد. از سره جام بلند شدم و خوشحال رفتم به سمت در. از چشمی نگاه کردم دیدم یوگون و یه دختر با هم وایسادن جلوی در. درو باز کردم و گفتم:

سلام خوش اومدین. ممنون که دعوت من رو قبول کردین.

یوگون:سلام هیون جونگ. چرا انقدر رسمی حرف میزنی؟

هیون:به خاطر خواهرت!

یوگون:نگران نباش چه یونم از خودمونه!

هیون:اینطوری که عالیه.

تا اون لحظه چه یون سرش پایین بود. بعد از تموم شدن حرف های من و یوگون سرش رو بالا آورد و گفت:

سـَ ... سلام!

همینجوری که داشت سلام میداد بهم نگاه میکرد. منم لبخند زدم و جوابش رو دادم:

سلام! خب بیان تو دیگه.

چه یون و یوگون اومدن خونه. راهنماییشون کردم رفتن نشستن روی یکی از کاناپه ها. یکم که دقت کردم دیدم چه یون یکم گیج میزنه! ولی دختر بامزه ای بود. به نظرم استعداد خواننده شدن رو داشت.

چه یون:

هیون جونگ رو میشناختم. وقتی اوپا تو سربازی بود همش از هیون جونگ میگفت و همیشه میگفت بقیه تو پادگان به چهرش حسودی میکنن! بعد از هیون جونگ هم اوپای من اونجا از همه خوشگلتر بود! وقتی اوپا انقدر از هیون جونگ تعریف کرد تصمیم گرفتم برم تو اینترنت سرچ کنم ببینم چه شکلیه و چجور آدمیه. اعتراف میکنم که خیلی ازش خوشم اومد. ولی حالا که از نزدیک دیدمش فهمیدم فوق العاده تر از چیزیه که فکر میکردم ... انقدر عالی بود که من بعد از دیدنش همش گیج میزدم!...
.
.
.
نظر نشه فراموش لامپ اضافی خاموش!!!




طبقه بندی: Rebith،

تاریخ : جمعه 26 شهریور 1395 | 08:46 ب.ظ | نویسنده : Narges | نظرات

هدایت به بالای صفحه