سلام به خوشگل ترین ها
با قسمتی دیگر از این داستان در خدمتیم
حرفم نمیاد
برید ادامه 


 



هر چقدر توی تختش ول میخورد نمیتونست بخوابه . بلند شد و دستی به صورتش کشید . با وجود خستگی مفرد توی تنش نمیدونست چرا خوابش نمیبره . از تخت پایین اومد و به سمت پنجره رفت شاید یکم هوای خنک میتونست موثر باشه . پنجره رو باز کرد و هوای تازه رو نفس کشید . حرکت سریع چیزی توی تاریکی توجهش رو جلب کرد . دقیق تر شد . بالاخر تونست شخصی رو ببینه که مشغول انجام فنون رزمیه .با هجوم یدفعه ای درد به قلبش  بدون اینکه بخواد اشکهاش جاری شدن . دردی مثل گذشتن برق خاطرات سالهای دور، از ذهنش . درست مثل اون که هر شب زیر پنجره ی اتاقش تمرین فنون رزمی میکرد . نفسش توی سینه حبس شد. یعنی میشد خودش باشه . درست نمیتونست چهره اش رو ببینه . بی اختیار پاهاش و به حرکت در آورد و به سرعت به سمت حیاط پشتی عمارت که پنجره ی اتاقش رو به اون باز میشد دوید . اونقدر تند دویده بود که نفس نفس میزد . نگاهش رو به تاریکی داد . درسته که عمارت در تاریکی مطلق فرو رفته بود اما تشخیص دادن اون با پیرهن مشکیش زیر نور مهتاب کار زیاد سختی نبود . مطمئن شد که اینبار رو توهم نزده . با قدمهای سست سمت اون که پشتش بهش راه بود رفت . دست لرزونش رو بلند کرد و روی شونه ی اون گذاشت . انگار که جاخورده باشه خیلی سریع به طرفش برگشت . با دیدن چهره ی مبهوت هیونگ جون پاهاش لرزیدن و روی زمین فرود اومد . شروع کرد مثل بچه ها با صدای بلند گریه کردن . هیونگ جون ساکت ایستاده بود . نمیدونست چیکار باید بکنه . رفتار یدفعه ای اون دختر شوکه اش کرده بود . نفس عمیقی کشید و سعی کرد به اعصابش مسلط باشه . آروم کنارش نشست .

_ : میران شی حالتون خوبه ؟؟!!

میران اصلا نای حرف زدن نداشت یه بار دیگه امیدش ناامید شده بود . به سختی سرشو تکون داد و با هق هق حرفهاشو ادا کرد

_ : همیشه ... همیشه عادت داشت زیر پنجره ی ... اتاق من ... من ... تمرین کنه ... چرا .. چرا اینطوری شد ؟؟

هیونگ جون به حالت استفهام نگاش کرد و دستشو روی شونه ی اون گذاشت : خواهش میکنم آروم باشید میران شی . فکر میکنم شما خواب نما شده باشید

پوزخند محوی زد . حوصله نداشت واسش تعریف کنه که چطور روز های خوشش به درک جهنم واصل شدن و اون رو به این روز انداختن . هیونگ کمکش کرد تا از روی زمین بلند شه بعد هم لباساشو که خاکی شده بود تکاند. میران همچنان در حال اشک ریختن بود . دستمال تمیزی از جیبش در آورد و اشکهای اون رو پاک کرد .

_ : بیایید بریم . من کمکتون میکنم به اتاقتون برگردید

دستشو دور میران حلقه کرد . هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودن که جونگمین جلوشون سبز شد . نگاهی به هیونگ جون انداخت و میران رو از بین بازو های اون بیرون کشید . هیچی نگفت فقط دستشو زیر پاهای میران انداخت و اونو روی دستاشو بلند کرد. بدون اینکه به هیونگ جون نگاه کنه داخل رفت . میران تو آغوش بردارش کز کرده بود. اون لحظه انگار داشت توی یه دنیای دیگه سیر میکرد. زیر لب آهنگی رو زمزمه وار میخوند . آهنگی که جونگمین خیلی خوب میشناختش تک تک کلماتش مثل پتک روی سرش آوار میشدن . این خاطرات برای اون هم به قدر خواهرش رنج آور بودن . خواهرش رو به اتاقش برد و روی تخت خوابوند . پتو رو روش مرتب کرد. گه گاهی میران به این حالت دچار میشد . توهم این که ته جون برگشته و مثل همیشه زیر پنجره ی اتاق اون درحال تمرین کردنه .اما اخیرا حالش خیلی بهتر شده بود .مسلما وجود هیونگ جون اونجا توی اون وضع در این رفتار بی تاثیر نبوده . میران زیر پتو هق هق میکرد و میلرزید . جونگمین کشوی عسلی رو باز کرد و قرصش رو در آورد اون رو به همراه یه لیوان آب به خوردش داد. چند وقتی میشد که دکتر بهش گفته بود میتونه خوردن اون قرص رو متوقف کنه و فقط در شرایط ضروری مصرفش کنه . از نظر جونگمین این هم یکی از اون شرایط ضروری بود. دست میران که حالا آروتر شده بود رو هنوز بین دستاش نگه داشته بود . دلش نمیخواست هیونگ جون رو مقصر بدونه اما حس خوبی نسبت به اون پسر نداشت دوست نداشت دور و بر میران ببینتش . مدتی گذشت تا اینکه چشماش سنگین شدن و همون جا کنار میران به خواب رفت . صبح با نوری که از لا به لای پرده ها به داخل نفوذ میکرد و به چشمش میخوردن آروم لای چشمهاشو باز کرد . نگاهش که به ساعت افتاد مثل جن زده ها از جا پرید و نگاهی سر سری تو آیینه به خودش انداخت. سر و وضعش نامرتب بود اما چاره ای نداشت دستی به سر و لباسش کشید و از اتاق بیرون رفت . باید محموله ای که شب گذشته رسیده بود و تا چند دقیقه ی دیگه اون رو به انبار میاوردن بررسی میکرد . بین راه هیونگ جون رو دید که پشت در اتاق ریان ایستاده . اول خواست بی اعتنا باشه اما نتونست جلوی خودش رو بگیره به سمتش رفت و قبل از اینکه هیونگ جون در اتاق ریان رو بزنه  صداش زد

_ : هیونگ جون شی

هیونگ برگشت و با تعجب نگاهی به جونگمین انداخت به سمتش رفت و بدون طفره رفتن و مقدمه چینی چیزی که میخواست رو به زبون آورد

_ : درسته که شما مهمون این عمارت هستین اما ورود به بخش هایی از این عمارت ممنوعه به طور مثال همون حیاطی که دیشب داشتین توش تمرین رزمی میکردین . این عمارت به قدر کافی بزرگ هست به علاوه یه سالن تمرین بسیار مجهز و بزرگ داره میتونید اونجا تمرین کنید . امیدوارم مجبور نباشم یه بار دیگه این حرف ها رو واستون تکرار کنه مفهمومه ؟؟!!

هیونگ جون در جوابش لبخندی زد و دستش رو روی شونه ی جونگمین گذاشت : باشه رفیق

جونگمین  جوری شوکه شد که تا چند ثانیه نتونست پلک بزنه

فلش بک

دستاشو پشت سرش قفل کرده بود و طول راهرو  رو عصبی قدم میزد . ته جون سرخوش وارد راهرو شد . به محض ورودش جونگمین به سمتش رفت و بعد از گرفتن یقه اش اونو به دیوار چسبوند

_ : پسره ی عوضی بی عقل . به چه جراتی خواهر منو با خودت بردی بیرون عمارت

ته جون که حسابی شوکه شده بود دستشو روی دست جونگمین گذاشت : یا پارک جونگمین چرا وحشی شدی ؟؟ پسره ی اسب دستتو بکش

فشاری به دست جونگمین آورد و اونو به سمت پایین هل داد بعد هم ادامه ی حرفش رو زد

_ : چیه؟؟ بده دارم بار مسئولیت تو رو به دوش میکشم ؟؟ فکر نمیکنی میران یه روز توی این عمارت دق میکنه  ؟؟. نه واقعا میخوام بدونم احیانا به این فکر نمیکنی که اون دختر چقدر تنهاست و نیاز داره گه گاهی با یکی غیر از برادرش و من حرف بزنه و آدم ها رو ببینه . مثل پرنده ی توی  قفس زندانیش کردین توی اون اتاق . اگه تو نمیخوای کاری کنی من ساکت نمیشینم باز این کارو میکنم

جونگمین دستاشو مشت کرد و زیر لب غرید : فکر کردی اگه پدرم بفهمه چی میشه؟؟

ته جون لبخند گله گشادی تحویلش داد : نه . هروقت فهمید بهش فکر میکنم . اونموقع مثل همین الان محکم جلوش وایمستم و حرفمو میزنم

جونگمین میدونست حق با ته جونه پس بحث کردن با زبون درستی رو بی فایده دونست میدونست ته جون تا زمانی که  سرش به سنگ نخوره از خر شیطون نمیاد پایین . اگه پدرشون میفهمید، زیاد واسه میران مشکل پیش نمیومد یه جوری میشد اون رو از معرکه خلاص کرد اما درباره ی ته جون برعکس بود. این وسط هردوی اونها به یه اندازه واسه جونگمین مهم بودن . سری با ناراحتی تکون داد . میدونست حرفش زیاد کارساز نخواهد بود و در هر صورت ته جون کار خودشو میکنه اما ترجیح داد بازم اون رو بگه تا بعدا از نگفتنش پشیمون نشه

_ : این یه هشدار بهتر که جدیش بگیری . دیگه اینکارو تکرار نکن به قدر کافی کار توی این عمارت ریخته که انجام بدی به جای انداختن این فکرا تو سر میران سرت به کار خودت باشه . امیدوارم دیگه مجبور نباشم این حرف رو بزنم . مفهمومه ؟؟!!

ته جون در جوابش لبخندی زد و دستش رو روی شونه ی جونگمین گذاشت : باشه رفیق

پایان فلش بک

بغض کرد . اون روز ته جون هم درست مثل هیونگ جون عمل کرده بود و اون حرف رو بهش زده بود توی همین راهرو یه مقدار اون طرف تر از جایی که الان ایستاده بودن . هیونگ جون به وضوح میتونست آثار غم و تو صورت جونگمین ببینه . بی توجه چرخید و در اتاق ریان رو کوبید . با خوردن ضربات متعدد به در جونگمین به خودش اومد و از اونجا دور شد . دوست نداشت با ریان رو به رو بشه . میدونست ریان خیلی وقته که اون رو از ذهنش پاک کرده چه برسه به زندگیش . درک این موضوع زیاد کار سختی نبود . ریان هیچوقت دلایل اون رو متوجه نمیشد . کاش میتونست واسش توضیح بده

...................................

نارا برای سرکشی به اطراف از اتاقش بیرون اومد . هم کیو جونگ هم هیون جونگ بهش هشدار داده بودن که فعلا تو محوطه ظاهر نشه نمیتونست منظور اونا رو درک کنه . از موندن توی اون اتاق 4 دیواری هم خسته شده بود . اول تصمیم داشت برخلاف میل هیون و کیو یه سری به محوطه بزنه اما بعد بیخیالش شد . با توجه به برخوردایی که با هیون جونگ داشت بعید نبود با انجام اینکار مستقیم پرتش کنه بیرون . آهی کشید . که یدفعه فکری به سرش زد . با لبخند به سمت اتاق میران رفت . به طرز فوق العاده ای از بدو ورودش از اون دختر بدش میومد اما همون لحظه فهمیده بود که چقدر تنهاست واسه همین قصد داشت از این فرصت نهایت استفاده  رو ببره و تا میتونه از زیر زبون میران حرف بکشه . به در اتاقش که رسید چندتا تقه ی کوچیک به در زد زیاد طول نکشید که میران در آستانه ی در ظاهر شد . بی حوصله به نظر میرسید اما با دیدن نارا گل از گلش شکفت

_: تویی ؟؟ بیا تو .

_: بد موقع اومدم ؟؟

_:نه اتفاقا خب کردی که اومدی . متاسفانه من شب بدی رو پشت سر گذاشتم واسه همین تا قبل از اینکه بیای یکم حالم گرفته بود

_: چرا مگه چی شده ؟

لبخند بی جونی زد : بیخیال بیا راجبش حرف نزنیم

پشت میر آرایشش نشست و برس رو برداشت  تا موهاش رو شونه بزنه : حوصله ات سر رفته ؟؟

نارا نایستاد نگاه کنه فکر کرد اگه میخواد به اون دختر نزدیک بشه بهتره از همین الان شروع کنه . پس جلو رفت و برس رو از دست میران گرفت و خودش مشغول شونه کردن موهای اون شد

_: موهات خوشگل و بلند هستن مثل موهای مادرم .

میران با تعجب نگاش میکرد هیچ نفهمید چرا نارا داره این کارو میکنه : اوه ... ممنون.

نارا بی مقدمه گفت : میشه راجع به بقیه یه مقدار واسم توضیح بدی ؟؟ مثلا داداشت و کیوجونگ و پدرت اونا چجور آدم هایی هستن ؟؟ میدونی دلم میخواد با اخلاقیاتشون آشنا بشم که مبادا جلوشون اشتباهی انجام بدم

میران کمی فکر کرد : اوووممممم . هم داداشم هم کیوجونگ آدم های مهربونی هستن اما هردو تو کارشون جدی ان . داداشم یه مقدار عصبی و مغروره .  اصلا از اشتباه خوشش نمیاد . یعنی یه جورایی نباید جلوش مرتکب اشتباهی بشی در اون صورت مهم نیست که تو دست راست هیون جونگی اون حتما بدترین تنبیه رو برات در نظر میگیره . کیو جونگ قبلا یه افسر پلیس بوده اما به خاطر مسائلی که هیچ وقت ازشون حرف نمیزنه از کارش استعفا داده . وقتی میخواست وارد باند ما بشه برای اینکه خودشو به پدرم ثابت کنه کار وحشتناکی انجام داد به طوری که تا مدتها ازش تنفر داشتم مثل یه حیوون رفتار کرد . رفتار های کیوجونگ واقعا در تضاد باهم هستن من هیچ وقت نتونستم اونو درک کنم

نارا ابرو هاشو در هم کشید : مگه چیکار کرد ؟؟

_: پدرم ازش خواست یه افسر پلیس رو که یه سری مدرک از باند جمع کرده بوده رو بکشه . روز بعد  از دستور پدرم تیکه های بدن اون افسر پلیس رو توی سطل زباله ی سر کوچه اشون پیدا کردن . اون افسر متاهل بود و یه پسر کوچیک داشت ...

با افتادن برس از دست نارا . میران دیگه حرفش رو ادامه نداد . برگشت  و به اون که بهت زده به یه نقطه خیره شده بود نگاه کرد . رنگش پریده بود . بلند شد و دستشو گرفت . دستاش یخ زده بودن

_: نارا حالت خوبه ؟؟!!

توانایی حرف زدن نداشت . کیوجونگی که اون میشناخت هیچوقت همچین کاری نمیکرد تصور همچین قیافه ای از اون وحشتناک و غیر قابل باور بود چه برسه به اینکه کیوجونگ واقعا اون کار رو انجام داده باشه . دستشو از دست نارا بیرون کشید و بدون گفتن هیچ حرفی از اتاق بیرون زد . حالش اون  قدر خراب بود که هر چقدر میران صداش زد نفهمید . چی باعث شده بود کیوجونگ اینطوری تغییر کنه . مگه اون چی از زندگی کم داشت . کیوجونگ عاشق شغلش بود چرا ولش کرده بود ؟؟ چرا داشت برای کسایی که یه زمان توی دنیا ازشون متنفر بود کار میکرد ؟؟ همه ی این ها سوالاتی بودن که توی ذهنش چرخ میزدن و اون هیچ جوابی واسه هیچکدوم نداشت

........................

تا چند ثانیه بعد از خروج نارا از اتاقش فقط به در خیره نگاه میکرد . نفهمید چی شده مگه اون چه چیز بدی گفته بود که نارا اینطوری شد . مگه نارا خودش نگفته بود که یکی از اعضای باند کوچیک هیون جونگ بوده؟؟ پس چرا با شنیدن همچین موضوعی منقلب شد . فکر میکرد شنیدن چنین چیزایی واسش خیلی عادی باشه . دست از افکارش کشید و از اتاق بیرون زد تا بره دنبالش . از اتاق که بیرون اومد توی راهرو ندیدش حدس زد باید رفته باشه تو اتاقش مسیر اونطرف رو در پیش گرفت . هنوز پاشو تو پله ها نذاشته بود که با هیونگ جون و ریان که به شدت در حال بحث باهم بودن رو به رو شد . برای یه لحظه مکث کرد و تا چند ثانیه بینشون سکوت بود تا اینکه میران آروم سرشو به نشونه ی احترام خم کرد

_: سلام .

ریان بدون نگاه کردن به اون هیونگ جون رو مخاطب قرار داد

_: من میرم تو اتاقم بقیه اش دیگه به عهده ی خودت .

در مقابل این حرف از هیونگ جون فقط یه لبخند دریافت کرد . بعد هم انگار که اصلا میران اونجا نیست از کنارش گذاشت . یکم بهش برخورد چرا این دختر اینطوری رفتار میکرد . انگار کلا کسی نبوده که تربیتش کنه . همینطور که به مسیر رفتن ریان نگاه میکرد  شونه ای بالا انداخت . هیونگ که رفتار اون رو زیر نظر داشت بی مقدمه پرسید

_: میران شی حالتون بهتره ؟؟

نگاهشو از ریان گرفت و سرشو پایین انداخت :  واقعا به خاطر دیشب متاسفم .

دستشو روی شونه ی میران گذاشت و لبخندی بهش زد : اشکال نداره درکتون میکنم .

خواست از کنارش بگذره که میران صداش زد: هیونگ جون شی ؟ قرار بود من شما رو یه شام دعوت کنم . نظرتون راجع به امشب چیه ؟؟

هیونگ کمی فکر کرد بعد سرشو تکون داد : خوبه . امشب ساعت 8 شماره امو که داری محل رستوران رو بهم اس ام اس کن

بعد با بهانه کردن کارهاش سریع از میران خدافظی کرد و رفت .



خب اینم از این قسمت 

میخوام یه داستان بهتون معرفی کنم به اسم کوچه ی مجنون

اسمش قشنگه نه ؟؟ آدم رو مجذوب میکنه 

نویسنده اش نفسه . نفس یه نویسنده ی تازه کاره

اما من قلمش رو دوست دارم هر چقدر از این داستان پیش

میره قلمش هم قوی تر میشه این لینک

قسمت اول داستانش برید بخونید اگه خوشتون اومد ادامه بدین 

14 قسمت بیشتر ازش نگذشته 

http://stories501-2.mihanblog.com/post/24

اینم لینک تیزرش واسه معرفی 

http://stories501-2.mihanblog.com/post/23

از این به بعد میخوام داستانایی که میخونم و دوستشون دارم

بهتون معرفی کنم . البته الان فقط 4 تا داستان رو هفتگی میخونم 

دوتاش بچه های وب خودمون دوتاش از بقیه ی وبا که بعدا بهتون معرفی میکنم 









طبقه بندی: Death Clock،

تاریخ : سه شنبه 23 شهریور 1395 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه