سلام خوشگلا
من اومدم
خوش اومدم
یه دو کلوم مین باهاتون حرف داره
مین : یک ، دو ، سه صدا میاد خانما ؟؟
بله میبینم که همتون منو مقصر میدونید
اومدم اعلام کنم حالا که اینطور شد هیونو
رنده میکنم
تا شما باشید دیگه منو متهم نکنید
بله فل فل نبین چه درازه یه حالی ازتون بگیرم

اسکارلی : بفرما بعد به من بگید خبیث ، ساتان
اینکه از من ساتان تره 
از این به بعد برای بدتر نشدن شرایط
 غیر مستقیم بهشفحش بدین 
 حالا من یه چی گفتم شما چرا جو گیر میشید
نبینم کسی به داداش کاریزمام فحش بده ها
خود درگیر هم خودتی
با من بحث نکن . برو ادامه ببینم 



روی مبل چهار زانو نشسته بود داشت یه سری برگه رو مطالعه میکرد هر از گاهی یه مشت پاپ کرن برمیداشت مچپوند توی دهنش زنگ در که به صدا در اومد نگاهی به ساعت انداخت یه دفعه از جا پرید حتما یون جی بود نگاهی به سر و وضع خونه انداخت . قیامت بود سریع هرچی دم دستش میرسید برداشت پرت کرد تو اتاق و خودشو رسوند به در قبل از اینکه بازش کنه دور دهنش رو پاک کرد بعد درو باز کرد

_: سلام خوش اومدی

یون جی لبخندی زد و جوابشو داد : سلام ممنون

در و باز کرد و اونو دعوت کرد داخل به سمت کاناپه راهنمایش کرد

_: چای یا قهوه ؟؟

یون جی در حین نشستن گفت : چا .. آیییییییییییییییییی

حلقه ی چشماش از تعجب گشاد شد : چی شد ؟؟

یون جی دست کرد زیرش ساعت آلارم رو بیرون کشید . یورائه نیشخندی زد

_: هه هه هه . این ... این ... بیخیال گفتی چی میخوری ؟؟

یون جی همونطور که مات برده نگاش میکرد گفت : چای

برگشت و نیشش رو با شرمندگی جمع کرد و یکی زد تو پیشونیش : خاک برسرت

دوتا فنجون چای ریخت دوتا کاپ کیک هم گذاشت تو بشقاب برگشت اونا رو گذاشت رو میز. یون جی لبخندی زد

_: چه خانمی . اینا رو خودت درست کردی ؟؟

منظورش کاپ کیک ها بودن . یورائه دوباره نیشخند زد : نه بابا . منو چه به این حرفا از بیرون خریدم.

یون جی که حس کرد اونو شرمنده کرده سریع بحث رو عوض کرد . یکم گفت و گو کردن و چای و کاپ کیک هاشونو خوردن اما باز هم این یون جی بود که بحث رو کشید به موضوع اصلی

_: موضوع رو از بچه ها شنیدم

اون که منتظر همین لحظه بود صاف و سر و پا گوش نشست . یون جی گفت

_: یورائه ببین . پارک جونگمین شخص عادی نیست . حتی جریان خانواده اش هم غیر عادی بود به نظر من .  اگه پرونده رو ازت گرفتن و اینقدر زود مختومه اش کردن بدون دست آدمای کله گنده تو کاره .

ابرو هاشو تو هم کشید و قیافه ای متفکری به خودش گرفت : منظورت چیه ؟؟!!

یون جی خودشو کمی روی مبل جلو کشید : منظورم اینه که بیخیال شو . این دسیسه ها همشون از یه جا آب میخورن تو نمیتونی جلوشون بایستی . سرت به کار خودت باشه

 یورائه  نمیدونست چی باید بگه . یون جی از جاش بلند شد و کیفش رو روی کولش انداخت  دستشو روی شونه ی  یورائه که هنوز نشسته بود گذاشت

_: متاسفم یورائه اصلا روی من حساب نکن . من یه بچه ی کوچیک و یه شوهر مهربون دارم . نمیخوام خانواده ای  که  تمام وجود منه نابود بشه . تو هم بیخیال شو

یورائه نمدونست چی باید بگه زبونش بند اومده بود . یون جی که میتونست موقعیت رو درک کنه خداحافظی مختصری کرد و رفت 

»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

وقتی چشمامو از هم باز کردم ساعت 4 عصر رو نشون میداد . گردن و کمرم درد میکردن با سستی تکونی به خودم دادم و چشمام رو مالیدم . جونگمین هنوز خواب بود . دستمو روی پیشونیش گذاشتم دیگه تب نداشت . نگاهم از پنجره به بیرون افتاد بارون بند اومده بود اما هوا هنوز ابری بود و قطره های بارون آروم آروم روی تن اشیا بیرون سر میخوردن و روی زمین میریختن . کش و قوسی به بدنم دادم از اتاق بیرون رفتم . صبحانه ای که درست کرده بودم هنوز روی میز بود با اینکه احساس گرسنگی میکردم میلی به غذا نداشتم نگاهمو از میز غذا گرفتم . به سمت یخچال رفتم یه مقدار آب خوردم . جونگمین از دیشب در واقع از دیروز صبح که رفته بودیم دکتر هیچی نخورده بود . حتما وقتی از خواب بیدار میشد ضعف داشت . در یخچال رو باز کردم مواد مورد نیازم رو بیرون آورد اول سینه ی مرغ رو گذاشتم آب پز شه بعد مشغول خورد کردن قارچ ها و پیازچه و ... شدم از قسمت مواد غذایی خشک یه بسته جو برداشتم شستم گذاشتم خیس بخوره . وقتی مطمئن شدم مرغ خیلی خوب آب پز شده زیر قابلمه رو کم کردم  بیرون آوردمش و شروع کردم به ریش ریش کردن . جو ها رو که حسابی خیس خورده بود ریختم تو همون قابلمه ای که قبلا مرغ توش آبپز شده بود گذاشتم یه ربع ساعت بگذره بعد مرغ ریش ریش شده،  ادویه جات و قارچ و پیازچه رو اضاف کردم دست آخر هم شیر رو از یخچال بیرون آوردم اضافه کردم و در قابلمه رو بستم  . خوشحال بودم که دیوید فکر همه جاشو کرده و از هر نوع مواد غذایی که به فکرش رسیده یخچال و کابینت ها رو پر کرده واقعا ازش ممنون بودم . با خودم فکر کردم بعدا حتما یه جوری باید واسش این همه لطف رو جبران کنم . خواستم برم بیرون یه سر به مین بزنم که قامتش جلوم ظاهر شد قبل از اینکه بهش بخورم و اون بیافته خودمو کنترل کردم . قلبم تند تند میزد منتظر عکس العملش بودم هیچی نگفت  نگاه خشکی بهم انداخت و بی تفاوت از کنارم گذشت از تو یخچال یه لیوان آب برداشت بعد هم رفت روی کناپه نشست و تلوزیون رو روشن کرد . همچنان بهش خیره بودم بعد از چند ثانیه به خودم اومد حالا که اون حرفی برای گفتن نداشت منم نداشتم . رفتم به اتاقم لب تاپم رو روشن کردم وارد صفحه ی شخصی ایمیلم شدم "38 تا نیو مسیج" چشمام گرد شد نزدیک 26 تاش رو سنگی فرستاده بود که نصفش شکلک عصبانی بود 14 تای بقیه از محل کار قبلی ، پدرم و دوستام بودم فاکتور از اون 14 تا که نخونده پاکشون کردم جواب سنگی رو تمام و کمال دادم به تک تک سوالاش مو به مو جواب دادم یکی از عادت هام این بود که همه چیز رو واسه بقیه کامل توضیح بدم که بعد دوباره ازم نپرسن "خب حالا اینجاش چی شد؟؟" غیر از اون میدونستم یونگ سنگ خیلی نگرانمونه البته ماجرای دعوای دیشب با جونگمین و گم شدنش رو نگفتم امیدوار بودم دیوید هم چیزی نگه . دلم نمیخواست ناراحت یا نگرانش کنم . خودش هم کار و زندگی داشت نمیتونست همش فکرشو درگیر ما بکنه یکم منتظر شدم شاید جواب بده میدونستم الان وقت ساعت کاریش نیس وقتی دیدم انتظارم بیهوده اس بیخیال شدم حتما ناامید شده بود شاید هم زنگ زده بود به دیوید  و اون براش گفته بود که ماجرا از چه قراره و در حال حاضر ما حالمون خوبه . با فکر اینکه سوپ هنوز رو گازه از جا پریدم دویدم تو آشپزخونه  برای چندمین بار توی چند ساعت اخیر شوکه شدم . جونگمین  یه کاسه سوپ واسه خودش ریخته بود و در سکوت داشت غذاشو میخورد . انگار حدسم درست از آب در اومد اون حسابی گرسنه بود . یه لحظه خنده ام گرفت یاده حرف مامانم افتاده که میگفت  مردا  با هر چی لج کنن  با شکم خودشون نمی تونن لج کنن . هروقت با پدرم بحث میکردن و مثلا با هم حرف نمیزدن یا حتی جدا میخوابیدن این حرف رو میزد . حالا که جونگمین داشت غذاشو میخورد منم سر اشتها اومده بودم رفتم یه کاسه سوپ کشیدم . مردد رو به روش نشستم  اصلا دور از انتظارم نبود اگه بلند میشد میرفت اما این کارو نکرد خوشحال شدم و شروع کردم. تازه فهمیدم چقدر گرسنه امه . زیر چشمی نگاهی به مین انداختم میتونستم بفهمم که چقدر گرسنه اشه اما اون با متانت تمام غذاشو میخورد انگار نمیخواست این حالت رو از دست بده . بعد از غذا ظرف خودشو شست بلند شد رفت به اتاقش درم بست . تصمیم گرفته بودم تا زمانی که مین ازم چیزی رو نخواسته کاری به کارش نداشته باشم .

تازه غذامو تموم کرده بودم که تلفن زنگ خورد مطمئن بود که دیویده چون به غیر از اون کسی به خونه زنگ نمیزد . حتی یونگ سنگ هم با اینکه  شماره رو داشت ترجیح داده بود بهم ایمیل بزنه . تلفن رو که برداشتم صدای خسته ی دیوید از پشت خط شنیده شد سلام کرد جواب سلامشو دادم بعد گفتم

_: معلومه حسابی خسته ای .

صدای آه کشیدنش از پشت خط شنیده شد : امروز یه  روز پر مشغله داشتم . جونگمین چطوره ؟؟!!

نگاهی به در بسته ی اتاقش انداختم : خوبه نگران نباش

_: فردا میام  با هم بریم  مرکز کار درمانی  هر چی زودتر بتونه دوباره سر پا بشه واسش بهتره تو روحیه اش هم موثره . فکر میکنم زیادی حساس شده

_: آره گذشته از هر چیزی جونگمین واقعا آدم حساسیه درسته که حافظه اشو از دست داده اما اخلاق های خاصش رو به قوت خودش حفظ کرده .

_: باشه پس من ساعت 9 میام که با هم بریم

_: باشه منتظرتم ممنون  .

با هم خدافظی کردیم و تلفن رو قطع کردم . خمیازه ای کشیدم هنوزم خستگی کابوس شب گذشته تو تنم بود . نزدیک اتاق جونگمین رفتم اول خواستم در و باز کنم اما منصرف شدم یه قدم اومدم عقب گفتم

_: فردا صب ساعت 9 دیوید میاد  دنبالمون که با هم بریم مرکز کار درمانی .

یکم وایسادم چیزی نگفت . پوزخندی زدم چه انتظار بیهوده ای معلومه که هیچی نمیگه . بیخیال شدم رفتم به اتاقم . خواب راه خوبی برای فرار از افکار بیهوده بود . چشمامو بستم سعی کردم بخوابم و دیگه به هیچی فکر نکنم .

.........................

ساعدمو گذاشته بودم رو چشمای گر گرفته ام . داشتم سعی میکرد یه چیزایی به یاد بیارم اما بی فایده بود . تلفن که زنگ خورد بیخیال شدم گوشمو تیز کردم میدونستم دیویده غیر از اون کسی به این خونه زنگ نمیزد . تقریبا چیزی از مکالماتشون سر در نیاوردم به جز اون قسمت که هیون داشت راجع به حساس شدن من حرف میزدم . پوزخندی زدم همه ی حرفاش برای ذهنم چیزی جز دروغ ، عنوان نمیشد . اون چی از من میدونست ؟؟ چرا اینقدر اذیتم میکرد چرا باید حس میکردم که یه جای کار درست نیست . یه چیزی رو خوب میدونم اینه که اون بازیگر قهاریه اما نه برای من .

صداش که اومد دست از افکارم کشیدم داشت میگفت دیوید میاد دنبالمون که بریم واسه کار درمانی . حقیقتش تو این چند روز اون قدر از همه چیز بریده بودم که دلم نمیخواست از این اتاق بیرون برم . میخواستم ساعت ها بشینم  به یه جا خیره بشم  اونقدر فکر کنم تا همه چیز رو به خاطر بیارم . خیلی بده که آدم فکر کنه تو خلسه ی محضه ، توی غربت یک بی خبری . بی خبری از زندگی ای که باهاش 26 سال از عمرت رو گذروندی . باید به خاطر میاوردم هر چقدر هم که تلخ و بد بود باید همه چیز رو به خاطر میاوردم .

با خودم قرار گذاشته بودم که دیگه به پرو پای هیون نپیچم در عوض خودم همه چیز رو بفهمم . دیگه نمیخواستم باهاش حرف بزنم . در سکوت مطلق به این زندگی که فعلا سزاوراش بودم ادامه میدادم تا  بالاخره یه روزی بتونم این سرنوشتی که برام رقم خورده رو تغییر بدم . گلوم خشک شده بود بدنم هم داغ بود بلند شدم رفتم یه آبی به دست و صورتم زدم بلکه آتیشی که درون راه افتاده بود بخوابه . خونه در سکوت مطلق فرو رفته بود وقتی مطمئن شدم هیون جونگ خوابه . رفتم آشپزخونه یه لیوان آب برداشتم . در آستانه ی وار شدن به اتاقم بودم که یدفعه در اتاقش باز شد سریع اومد سمتم . راستش تعجب کردم گاهی اوقات رفتار عجیبی ازش سر میزد . نزدیکم که شد منو کنار زد بدون اجازه رفت تو اتاق برق رو روشن کرد یه پلاستیک  سفیده رنگ از توی کشوی عسلی کنار میز در آورد

_: یادم رفت بهت بگم قرصاتو باید چجوری بخوری . از این زرده دوتا هر 8 ساعت از این نقره ایه  یه دونه هر 12 ساعت . از این قرمزه هم باز یه دونه هر 8 ساعت

پلاستیک رو گذاشت همون جا همونطوری سرشو انداخت پایین رفت بیرون اصلا نگام نکرد نه موقع ورودش به اتاق نه وقت توضیح دادن راجع به داروها  نه وقتی رفت بیرون . شونه ای بالا انداختم . طبق دستور العملش از همه ی قرص ها خوردم تا بعد زمانبندیشون رو راست و ریس کنم چراغو خاموش کردم دوباره خودمو پرت کردم رو تخت .

................

با خوردن نور شدیدی به چشمام پلک هامو باز کردم . صبح بود . اصلا نفهمیدم کی صبح شد انگار از اثر دارو ها بی حس بی حس بودم صدایی منو به خودم آورد

_: صبح بخیر جونگمین شی .

چشمای تارم رو توی اتاق چرخوندم و روی دیوید ثابت نگه داشتم با تعجب ابرومو دادم بالا گوشه ی پرده هنوز توی دستش بود . خندید

_: هی بلند شو باید بریم واسه کاردرمانی مگه تو دلت نمیخواد زودتر خوب بشی

صدای خش دارم بالاخره از تو گلوم بیرون خزید : ساعت چنده ؟؟

_: 8 و نیم صبح

_: الان آماده میشم .میام

بیرون رفت . منم با سستی از جام بلند شدم رفتم سمت حموم یه مشت آب پاشیدم به صورتم خیلی خسته بودم بدنم خیلی شل بود . به زور بهش غلبه کردم و برگشتم از تو چمدونم سر سری یه لباس بیرون کشیدم کردم تنم هنوز وسایلامو نچیده بودم . در حالی که خمیازه میکشیدم دکمه های پیرهنم رو بستم نگاهی از پنجره به بیرون انداختم هوا مثل دیروز ابری نبود . دستامو بالای سرم کشیدم شاید یکم از انرژی منفی درونم تخلیه شه . تا حدودی موثر بود . کاپشنمو  پوشیدم رفتم بیرون . دیوید یه نون تست دولایه با مخلفات گرفت سمتم .

_: وقت نیست  وایسیم صبحونه بخوری .

 ساندویچ رو گرفتم ازش تشکر کردم . میدونستم کار هیون جونگه حتی فرستادن دیوید تو اتاقم واسه بیدار کردنم هم کار هیون جونگ بود انگار اونم مثل من تصمیم داشت باهام برخورد مستقیم نداشته باشه و خب این منو خوشحال میکردم که نخوام تحملش کنم . سعی میکردم به تنفر خو نگیرم اما این اتفاق داشت میافتاد .اگه هیون واقعا اینجوری رفتار میکرد و اعصاب من در آرامش میموند کم کم رفع میشد . سوار ماشین شدیم . اینبار برعکس قبل رفتم جلو نشستم . میخواستم خیابون ها رو بشناسم . اما بی فایده بود من از زبان فرانسه چیزی حالیم نمیشد . انگلیسی رو هم دست و پاشکسته میخوندم نا امید شدم حتی شک داشتم بتونم هانگول( رسم و خط کره ای )  رو هم بخونم . به اون مرکز که رسیدیم . با راهنمایی دیوید رفتیم داخل از قبل وقت گرفته بود اون به نظر آدم پرمشغله اما به تبع وقت شناس و مسئولیت پذیری میومد .

یه راهرو دو طرفه اونجا وجود داشت یکی به یه در خیلی بزرگ وصل میشد اون یکی L  مانند بود نمیشد درست تهش رو دید . تقریبا وقتی جلو رفتیم  یه پیشخون بزرگ اونجا بود دوید جلو رفت و دستاشو روپیشخون گذاشت

_: ما با دکتر سالس قرار قبلی داریم ؟؟

_: اسم مریضتون ؟؟

_: کیم مین جائه

بهت زده نگاش کردم چی داشت میگفت خواستم دهن باز کنم که هیون دستمو گرفت بهش خیره شدم نگاهشو ازم گرفت یواش گفت

_: اسم جعلیته

دستمو از دستش بیرون کشیدم . راست میگفت  . به کل فراموش کرده بود . خانمی که اونجا بود گفت باید یه مدت منتظر بمونیم  . هر سه مون سمت صندلی ها رفتیم من نشستم دیوید گفت

_: میرم قهوه بخرم

هیون در آستانه ی نشستن بود که یهو صاف ایستاد : منم میام.

دیوید ناراضی بود اما مخالفتی نکرد . فهمیدم به خاطر من اینطوریه اون میخواست هیون پیش من بمونه میدونست با هم حرف نمیزنیم سعی داشت بهمون کمک کنه . خوب بود که هیون لجباز تر از این حرف ها بود که بخواد زیر بار حرف بره ( دقت کردین هیون به مین میگه لجباز مین به هیون ) وقتی رفتن  چشمامو بستم واقعا گیج بودم و به زور سرپا می ایستادم اثر دارو ها نرفتنی بود .

چشمام کم کم داشت گرم میشد که با برخورد شخصی به پای راستم که دراز بود چشمام رو باز کردم و به طور غریزی به جلو خم شدم دستمو دراز کردم تا  کسی که قرار بود با مخ مهمون زمین بشه رو از خطر حتمی ضربه مغزی نجات بدم .       


چقدر استرس داشتین موقع خوندنش

خخخخخ امیدوارم لذت برده باشید

بووووس     




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : شنبه 20 شهریور 1395 | 10:42 ب.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه