اهم اهم . سلام به همگیییی !! من اومدممم ! بابت تاخیرم واقعا شرمنده ام . سرم در حد بوق شلوغ بود . خب بگذریم اینم از قسمت بعد . راستی من شخصیت ها و نقش ها رو اعلام کنم .
خودم که ترانه باشم هانا هستم نقش مقابل شین وو
دوستم معصومه ملقب به جی بی در نقش ایون بین نقش مقابل کیوجونگ جون .
شبنم گل در نقش جون هی نقش مقابل ایل هان و جونگمین
سایه ی عزیزم در نقش جسیکا نقش مقابل هیون جونگ جذابمون . 
دوستم مرضیه در نقش هیون جو مقابل یونگی
بقیه نقش ها خالیه .. خانم های آگاسه و آیرن .. کجان پس بیان نقش بگیرن ؟؟!
پوسترم که میشناسید ... فوروارد جذاب تیممون .. جناب آقای کیم کیوجونگ .
با حرص پای سالمش رو بالا برد و ضربه ی محکمی به دستگاه زد اما بدتر پای خودش درد کرد و شروع کرد به داد و فریاد و بالا و پایین پریدن . همونطور که بالا و پایین میپرید و داد فریاد میکرد با حرص فریاد زد : لعنتی ! تو به درد بازیافت میخوری نه بیمارستان . هاییشششش . یااا چرا هیچی بهم نمیدی ؟؟!!
همون لحظه صدای ظریف و زیبایی گفت : مشکلی پیش اومده آقا ؟
با حرص برگشت و گفت : نه مشکلی نیست فقط این قراضه ...
یهو با دیدن دختر ماتش برد . اون دختر اونقدر زیبا بود که ناخودآگاه حرفش قطع شد و فقط نگاهش رو دختر موند.  چهره ی زیبا و بیبی فیسی داشت . از لباس بلند و سفیدش میشد فهمید پرستاره . یکی زد تو صورت خودش تا مطمئن بشه خواب نیست . صدای وحشتناک ضربان قلبش تو گوشش اکو میشد و پلکاش ناخودآگاه لرزید .
دختر بی توجه به نگاه های عجیب مین کی جلوی دستگاه رفت و دست به کمر درحالیکه به دستگاه نگاه میکرد گفت : بازم این قراضه مشکل درست کرده نه ؟ الان حالیش میکنم .
بعد دو تا دستاشو مشت کرد و بالا آورد و هر دو رو همزمان به شیشه کوبید . با این کارش دستگاه تکون محکمی خورد . دختر یه پاش رو بالا آورد و محکم زد به دستگاه و با این ضربه ی محکم یه شیشه نوشابه از دستگاه پرید بیرون . دختر با لبخند مغروری نوشابه رو از رو زمین برداشت و با همون لبخند مغرور از موفقیتش بطری رو گرفت به سمت مین کی: بیا آقا . اینم از اون نوشابه ای که میخواستین .
مین کی مثل یه ربات دستش رو جلو برد و بطری رو گرفت بدون اینکه حتی نگاهش رو از رو دختر برداره .
دختر تعظیمی کرد و با خنده گفت : با اجازه .
چند قدم جلو رفت و خواست از کنار مین کی رد بشه که مین کی محکم بازوش رو گرفت . دختر با تعجب سرش رو برگردوند و گفت : آی آقا . چیکار میکنی ؟
مین کی به چشمای دختر خیره شد و گفت : اسمت ... چیه ؟!
دختر خندید و گفت : آها .. خب درست ازم بپرس میگم . من نانا هستم . کیم نانا . حالا میشه ولم کنی ؟
مین کی اما همچنان بازوی نانا رو گرفته بود و رها نمیکرد . در خلسه فرو رفته بود و فقط و فقط به نانا نگاه میکرد . نانا با تعجب گفت : هی .. اسم تو چیه ؟ چرا اینطوری میکنی ؟
_ م..من ؟ مین کی ... لی مین کی .
_ آقای لی مین کی . میشه ولم کنی ؟ دستم درد کرد !
مین کی که انگار تازه متوجه شده بود چیکار میکنه سریع دست نانا رو ول کرد و تعظیم بلند بالایی کرد : م..متاسفم خانم نانا .
نانا خندید : خب دیگه آقا . با اجازه .
برگشت و با همون سرخوشی به راهش ادامه داد . اونقدر سرحال و خوشرو بود که مین کی ناخودآگاه لبخند پررنگی زد . چقدر اون دختر در همون نگاه اول دوست داشتنی و مهربون بود!
...
لی هون ساک رو از رو شونه چپ برداشت و انداخت رو شونه راستش . حوصله اش در حد بوق سر رفته بود . به رو به رو نگاه میکرد و در فکر آینده بود . اینکه اگر میتونست خودش رو تو این مسابقات نشون میده میتونست وارد تیم ملی بشه . و این هم آرزوی هر بازیکنی بود . میدونست که دوستاش خیلی ماهرن . کیوجونگ تو دفاع . جونگمین و یوجین تو حمله . هیونگ جون هم دروازه بان فوق العاده ای بود . همینطور بقیه ی اعضا اما اون هم ضعیف نبود . اونقدر قوی بود که تونست به راحتی عضو تیم بشه .
اونقدر تو افکارش غرق شده بود که نفهمید کی هوا تاریک شده . به اطرفش که نگاه کرد متوجه شد خیلی از باشگاه فاصله گرفته . پوفی کرد و برگشت و خواست راه بیفته که با شنیدن صدایی ایستاد : اُ لی هون ؟؟!!
نه این نمیتونست صدای اون باشه !! همون لجباز یه دنده ی آدم ضایع کن پررو یعنی ... یانگ مین آ !!
...
قدم هاش رو کمی آروم تر کرد تا اون مرد رو گیر بندازه . اونقدر فضولیش گل کرده بود که دیگه نمیتونست طاقت بیاره . همین که به مرد نزدیک شد در یک حرکت برگشت یه مشت حواله شکم مرد کرد . مرد دادی زد و رو زانو افتاد رو زمین و شکمش رو گرفت و شروع کرد به ناله کرد . یوجین داد زد : یااا تو کی هستی که منو تعقیب میکنی ؟
مرد با ناله گفت : تو مردی ..
یوجین پوزخندی زد : هی ! الان من میگم کی مرده ست و کی زنده . بگو ببینم کی هستی که افتادی دنبالم ؟
ناگهان مرد بلند شد و گفت : یاا کی گفته من افتادم دنبال تو ؟؟!!
یوجین با چشمای گشاد شده عقب رفت و داد زد : ت..تو ؟؟؟!!!
...
ضربه ی آرومی به شونه ی دختر زد : هی خوشگله !
دختر که با این حرکت شین وو سیخ ایستاده بود با ترس برگشت . با دیدن تیپ شین وو ترسش چند برابر شد . با وحشت گفت : ت..تو کی هستی ؟ ا..از جون من چی میخوای ؟
شین وو آرام آرام جلو رفت که با این کارش دختر هم عقب رفت . همین که دختر از پشت خورد به دیوار دستش رو گذاشت کنار گوش دختر . سرش رو جلوتر برد و به صورت دختر نگاه کرد و با لبخند مرموزی گفت : تو چی فکر میکنی ؟ هوم ؟
دختر آب دهانش رو قورت داد و سعی کرد از دو طرف به دیوار چنگ بزنه . شین وو سرش رو کمی کج کرد و نگاهش به کل بدن دختر کرد و با همون لبخند مرموز گفت : نه ... میبینم هیکل قشنگی داری خانوم خوشگله ..
دختر با وحشت گفت : چ..چیییی ؟؟!!!
شین وو که تو دلش از این پیروزی داشت حنابندون میگرفت سرش رو باز هم جلوتر برد جوری که نفس های گرمش به صورت دختر میخورد : دوست داری با من باشی ؟
قبل از اینکه دختر چیزی بگه صدای دیگه ای به گوش رسید : یک دو سه !! ممنون بابت مدرک آقای کانگ شین وو ! کارت عالی بود !!
با صدای بلند فلش دوربین به سرعت از دختر فاصله گرفت و به سر کوچه نگاه کرد . دختری با دوربین حرفه ای سر کوچه ایستاده بود و به مانیتور دوربینش نگاه میکرد . شلوار لی پوشیده بود و درست مثل شین وو سوئیشرت پوشیده بود . شین وو با داد و بهت گفت : یاا تو کی هستی ؟ اینجا چیکار میکنی ؟
دختر خنده ی بلندی کرد و کلاه سوئیشرت رو کشید رو سرش : به زودی میفهمی آقای کانگ شین وو . فقط از الان بگم به خاطر اتفاقات فردا اصلا ناراحت نشو !
شین وو لحظه ای تو هنگ بود اما تازه چند لحظه بعد فهمید چه اتفاقی افتاده . اون دختر از شین وو تو اون حالت عکس گرفته و مسلما هدفش تنها یه چیز بود . شایعه پراکنی . اون دختر لرزان رو رها کرد و به سرعت از کوچه خارج شد . خوشبختانه خیابون خلوت بود و به راحتی تونست دختر رو از چند صد متری اش ببینه . با بالاترین سرعتی که میتونست شروع کرد به دویدن . چشماش رو ریز کردو  زمزمه کرد : دعا کن به چنگم نیفتی کوچولو .
سرعتش رو کمی بیشتر کرد .
از طرفی هانا هم با تمام توان سعی میکرد از دست شین وو نجات پیدا کنه . خنده ی ریزی کرد و گفت : منو بگیر آقای فوتبالیست . البته اگر میتونی با این کوچولوها مقابله کنی .
پاش رو بالا برد و با تکونی که بهش داد چرخ های مخفی اش بیرون اومدند و تبدیل به اسکیت شدند . خنده ی سرمستانه ای کرد و شروع کرد به اسکیت کردن .
شین وو که با این کار هانا شوکه شده بود چند لحظه ایستاد اما درنگ نکرد و باز هم دوید . به سر یه چهارراه که رسیدند هانا با یک حرکت ناگهانی پیچید به سمت چپ . شین وو هم معطل نکرد و به دنبالش راه افتاد .
هانا پشت سرش رو برای لحظه ای نگاه کرد . شین وو فقط چند متر باهاش فاصله داشت . به سرعت داخل یه فرعی پیچید اما از بدشانسی اش پاش به سنگی گیر کرد و افتاد رو زمین . خوشبختانه برای دوربین اتفاقی نیفتاده بود . سریع بلند شد و خواست فرار کنه که دستی از پشت یقه اش رو گرفت و صدایی تو گوشش پیچید : کجا میری کوچولوی عوضی ؟
برگشت و پوزخندی زد : هه . این حرفا فعلا اثری نداره جناب کانگ . فردا که تیتر روزنامه رو دیدی میتونی عصبانیتت رو روی اون توپ های نازنینت خالی کنی .
شین وو پوزخندی عصبی زد و هانا رو به سمت دیوار هل داد. با برخورد محکم هانا به دیوار صدای دادش هوا رفت : یاا داری چیکار میکنی ؟ دردم گرفت .
شین وو بدون هیچ حرفی سرش رو جلو برد و خم کرد و ل.باش رو محکم رو ل.بای هانا گذاشت و با شدت زیادی شروع به بو.سیدنش کرد . هانا با چشمای گرد شده به رو به رو نگاه میکرد . باورش نمیشد که شین وو به خودش جرئت انجام چنین کاری رو داده باشه . در یک آن به خودش اومد و دستش رو روی سینه شین وو گذاشت و خواست هلش بده اما شین وو دو طرف صورتش رو نگه داشت و سرش رو جلوتر برد و ل.بای هانا رو بیشتر در حصار ل.بهای خودش گرفتار کرد .
بعد از اینکه گاز دیگه ای از لبهای هانا گرفت سرش رو عقب برد و با چشمای خمارش به هانا خیره شد : این دفعه اینکار رو کردم تا بفهمی دیگه تو کارام دخالت نکنی . اگر یک دفعه ی دیگه تو کارای من دخالت کنی بلای دیگه ای سرت میارم که مطمئنا دردشم بیشتر خواهد بود !!
هانا که از عصبانیت میلرزید با حرص گفت : ت...تو .. توی آشغال ..
شین وو باز هم صورتش رو جلو برد و گفت : من چی ؟
هانا دستش رو بالا برد و سیلی محکمی به صورت شین وو زد و با داد گفت : توی آشغال تقاص این کارتو پس میدی !
شین وو پوزخند دیگه ای زد و کمی عقب رفت . دوربین رو گرفت و با یه حرکت سریع به عقب باعث شد بندش که گردن هانا بود پاره بشه . رم رو از داخل دوربین درآورد و دوربین رو به هانا پس داد : بیا خانم پارک . حالا اگر میتونی واسم پاپوش بدوز .
بعد برگشت و به راهش ادامه داد . هانا که داشت خون خونش رو میخورد داد زد : یاااااااا کانگ شین ووووو ! تقاص این کارت رو پس میدییییییی !!!
...
همه تو نشسمن بودند . خانم سو و کیم هر کدوم رو یه مبل تک نفره و یونگ جون و سوزی کنار هم رو یه مبل دو نفره نشسته بودند . خانم سو و خانم کیم نگاهی به اون دو کردن . خانم سو گفت : ببینم شما دو تا بازم با هم دعوا کردین ؟
یونگ جون و سوزی همزمان روشون رو به سمت خانم سو برگردوندن : اول تقصیر اون بود !
خانم کیم با تعجب گفت : چی ؟
سوزی گفت : من اول اون کفش رو انتخاب کردم اما یونگ جون گفت واسه خودشه و میخواد به یونگ سو اونی بده . منم از حقم دفاع کردم .
یونگ جون با تعجب گفت : چی ؟؟!! اما تو اول من رو کتک زدی و دعوا رو شروع کردی !!
سوزی یکی محکم به بازوش زد و گفت : نمیخوای ساکت شی ؟
یونگ جون با لج گفت : هرگز . من اگه جای خاله بودم پاهاتو غل و زنجیر میکردم که بیرون نری و به مردم آسیب نزنی !
سوزی با چشمای گرد شده گفت : غل و زنجیر !! یا این دیگه زیاده رویه !!
یونگ جون به چشمای سوزی خیره شد : چون هیچ وقت حرف گوش نمیکنی و با همه دعوا داری !! یه دختر چطور میتونه اون همه زور داشته باشه که یه پسر ورزشکار رو بزنه ؟؟!! تازه من کوتاه اومدم ! اگر پسر بودی حتما یه کتک حسابی بهت میزدم !!
_ چی؟؟!! چون باهات خوب برخورد میکنم هر چی دلت میخواد بهم میگی ؟
یونگ جون پوزخندی زد : تو خوب برخورد میکنی ؟؟!!
سوزی دستش رو بالا برد و مشت محکمی به بازوی یونگ جون زد که با این کارش یونگ جون هم داد بلندی کشید .
سوزی با تمسخر گفت : دیگه شلوغش نکن ! تو یه بچه ننه ی لوسی !
حالا نوبت چشمای یونگ جون بود که از تعجب گشاد بشه : چی ؟ شلوغش نمیکنم !! درد داره !!
دست سوزی رو گرفت و بالا آورد : این دست خودش اسلحه ست !!
سوزی دستش رو کشید بیرون و داد زد : یااا سو یونگ جون !!
خانم سو با صدای بلندی گفت : هر دوتون همین الان تمومش کنید .
سوزی و یونگ جون همزمان گفتند :
یونگ جون : اما مامان !
سوزی : اما خاله !
خانم کیم اخم کرد : هی کیم سوزی دیگه تمومش کن .
سوزی بلند شد و با حرص گفت : ببخشید مامان اما دیگه نمیتونم تحملش کنم . من میرم اتاقم .
و بعد روش رو برگردوند و با قدم های محکم از پذیرایی خارج شد . یونگ جون هم با حرص گفت : منم دیگه اینجا نمیتونم بمونم خاله . میرم حیاط .
اونم درست مثل سوزی با قدم های محکم که نشونه حرصش بود از پذیرایی خارج شد .
خانم سو رو به خواهرش که روی مبل روبه روش نشسته بود گفت : یعنی اینقدر این دو تا دعوا دارن ؟!
خانم کیم شونه بالا انداخت : نمیدونم .
...
سوزی و یونگ جون هر دو از پذیرایی خارج شد و به راهرو رسیدن . از روی راه رفتن هاشون هم میشد فهمید که چقدر عصبانی هستن . لحظه ای هر دو ایستادن و با اخم های غلیظی به هم چشم دوختن . نفس های هر دو عمیق و کشدار بود .
یهو سوزی لبخند دندون نمایی زد : انگار واقعی بود ، نه ؟؟!!
اخم یونگ جون هم جاش رو به لبخند گشادی داد : معلومه که واقعی بود !
یونگ جون و سوزی هر دو زدن زیر خنده . یهو یونگ سو ، خواهر یونگ جون وارد راهرو شد . لبخند هر دو با دیدن یونگ سو محو شد .
سوزی دوباره اخم کرد و گفت : چی ؟؟!! دستم سنگینه ؟؟!!
یونگ جون هم دست به سینه شد و متقابلا با اخم شدیدی گفت : من به درد چیزی نمیخورم ؟؟!!
سوزی سریع روش رو برگردوند و از پله ها پایین رفت . یونگ جون هم برگشت و از پله ها بالا رفت . اینبار هم هر دو با حرص راه میرفتند . یونگ سو نگاه عاقل اندر سفیهی به هر دو انداخت و زیر لب گفت : چششش . هر دوشون دیوانه ان .
...
یوجین با بهت گفت : تو ؟ هئونگ ! تو اینجا چیکار میکنی ؟ مگه نمیخواستی بری پیش مادرت ؟!
ایل هان با بهت گفت : چرا .. اما مادرم پیش یکی از دوستاشه . منم داشتم میرفتم خونه اونها .
یوجین با شک گفت: پس چرا داشتی دنبال من میومدی ؟
ایل هان که عجبش بیشتر شده بود گفت : منظورت چیه ؟؟!! من داشتم میرفتم خونه دوست مادرم !
یوجین دست به سینه گفت : میشه بپرسم خونه دوست مادرت کجاست ؟
ایل هان با تعجب آدرس رو گفت . یوجین وقتی آدرس رو شنید با چشمای گشاد شده گفت : وایسا .. تو .. پسر دوست مادر جون هی هستی ؟!
ایل هان که متعجب تر از قبل شده بود گفت : تو جون هی رو از کجا میشناسی ؟
یوجین پوزخندی زد : من نباید صمیمی ترین دوستم رو بشناسم ؟
ایل هان با تعجب گفت : وایسا ببینم من گیج شدم . جون هی دوست توئه ؟ چطور دوست شدین ؟ خونه ات کجاست ؟
یوجین جواب ایل هان رو داد . ایل هان با تعجب گفت : یعنی من و تو همسایه ایم ؟؟!! چطور پس من نشناختمت ؟؟!!
یوجین : نمیدونم . فعلا بیا بریم خونه جون هی تا همه چیز رو بفهمیم .
...
این قسمت تهش هیچی نمیذارم چون قسمت بعدی فوق حساسه....ببینم چه میکنید.نظرات کم باشه رمزی میکنمش.




طبقه بندی: Soccer Player، 

تاریخ : دوشنبه 22 شهریور 1395 | 06:37 ب.ظ | نویسنده : Taraneh*타 라 네 | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه