سلام عشقولی ها
من با یه روز تاخیر اومد
دیروز که بچه ها مسابقه داشتن از 9 صبح تا 4 عصر درگیر بودم
درسته شیرینی بردشون روحمو شاد کرد و خستگی روحمو 
پروند اما جسمم واقعا یاری نمیکرد . اومدم خونه گفتم یه کوچولو استراحت میکنم
بعد میرم پست رو میذارم . ساعت 8 و نیم یکی از دوستان بنده زنگ زدهکه من عروسیمه تو چرا نیومدی 
من در اون لحظه : جاااااااااااااااااااااااان
خانم تشریف برده باغ اونجا نشسته تازه یادش اومده منو دعوت نکرده
بیچاره اونقدر درگیر بوده که یادش رفته بود بهم بگه ولی هفته ی پیش من باهاشرفته بودم خرید عروسی تاریخ و محل دقیق رو هم بهم گفته بود . خب خدایشآدم یادش میره  خیلی این یه هفته مشغله داشتم آخه
خلاصه که بنده تا به خودم جنبیدم شده بود ساعت 10
دیگه رفتم نی ناش ناش عروسی
بعدش  مثل هلو ی له شده برگشتم خونه
پ ن : من هلوم ام  جونگمین هویجه 
 شما بودین نای پای کامی نشستن داشتین ؟؟
نداشتی خواهر من نداشتی 
حالا هم بفرمایید ادامه
خبیث هم خودتونید

 

دیگه از گشت زدن کلافه شده بودیم ساعت 4 صبح بود بارون با آخرین شدت خودش میبارید هر دفعه که پامو تو یکی از بیمارستان ها میذاشتم قلبم تا شنیدن خبر منفی از جانب اونا تو دهنم میزد . به آخرین بیمارستان شهر هم سر زدیم اما اونجا هم نبود .  دلم من به جای آروم گرفتن بدتر غوغا شد تازه فهمیدم بی خبر بودن بدترین حس دنیاس . از بیمارستان که بیرون اومدیم دیگه قدم هام منو یاری نکردن دستمو روی ستون استوانه ای کنار در خروجی گذاشتم و بهش تکه دادم حالم خیلی خراب بود اگه بلایی سر مین میومد من باید چیکار میکردم ؟؟ اینهمه وقت سعی کردم جونشو نجات بدم اما حالا خودم باعث شده بودم جونش به خطر بیافته . دست دیوید روی شونه ام حلقه شد

_: نگران نباش . شایدم برگشته خونه . بیا برگردیم

چیزی نگفتم . نای حرف زدن نداشتم بازومو گرفت و به زور با خودش تا ماشین کشوند . در و واسم باز کرد سوار شدم . پاهام میلرزیدن بدنم سر شده بود . تا رسیدن به خونه هزار بار آرزوی مرگ کردم و به خودم لعنت فرستادم . بغض گلومو چنان گرفته بود و میفشرد که نمتونستم نفس بکشم . چراغای خونه همچنان خاموش بودن . جونگمین برنگشته بود . دیوید بازدمشو با ناراحتی بیرون داد و گوشه چشمی نگاهم کرد انگار برای زدن حرفش مردد بود اما بالاخره اونو به زبون آورد

_: تا صبح صبر میکنیم اگه پیداش نشد مجبوریم با پلیس درمیون بذاریم .

شاید بهتر بود از همون اول به پلیس خبر میدادیم. تو این فکر بودم که جمله ی بعدیش منو بهم ریخت   

_: تو بمون خونه . من میرم یه سر به سرد خونه بزنم

برگشتم و با چشمای خیس و بی نوام  نگاش کردم . نه امکان نداشت تا این حد نمیتونست درست باشه . وقتی حالمو دید از گفتن جمله اش پشیمون شد . میخواست یه جوری جمع و جورش کنه دستاشو تو هوا تکون داد و من من کنان گفت

_:منظورم اینه که ... منظورم اینه که ... ببین هیون جونگ .... بیا واقع گرا باشیم ....

نذاشتم حرفشو کامل کنه نمیخواستم اون جمله رو بشنوم : نگو ... هیچی نگو ... سرد خونه هم نرو جونگمین فقط ناراحته قهر کرده ... مثل همون موقع ها که قهر میکرد میرفت کلبه جنگلی مثل همون موقع هایی که خودشو گم و گور میکرد تا مجبور بشم دنبالش بگردم . من داداشمو میشناسم ...

دیگه نتونستم چیزی بگم بغضم ترکید . رو برگردوندم رفتم داخل درو پشت سرم بستم میخواستم تنها باشم . اون پسره ی لوس همیشه عاشق اینه که منو حرص بده داره همین کارو میکنه من مطمئنم . رفتم آشپزخونه تا صبحونه ی مورد علاقه اش رو درست کنم و منتظرش بمونم برگرده . با اینکه سعی میکردم جلوی اشکامو بگیرم اونا گاه و بی گاه گونه هام رو خط مینداختن . صبحونه رو درست کرد و رفتم کنار پنجره منتظر شدم ساعت 5 و نیم صبح بود . چشمام از درد میسوخت اما به روی خودم نمیاوردم دلم نمیخواست یک لحظه هم از اون پنجره دل بکنم . چرا بارون باریدن رو تموم  نمیکرد . مین عاشق بارون بود اما من نمیخواستم تو این هوا بیرون بمونه . دیگه نمیتونستم تحمل کنم کتم و پوشیدم و از خونه زدم بیرون . گشت زدن اطراف برای پیدا کردن مین خیلی بهتر از انتظار کشیدن تو خونه بود . راه افتادم سمت پارک نزدیک خونه . دیشب هم  دو بار اونجا رو گشته بودم برای بار سوم ضرری نداشت . هوا خیلی سرد بود قرمزی گوش هامو خودم هم میتونستم حس کنم دندونام بهم می خوردن  پاهام تو آب شالاپ شالاپ کوبیده میشد دعامیکردم  مین این وضعیت رو نداشته باشه . خدایا اگه قرار مین سختی بکشه اونو به من بده من حاضرم به جای اونم سختی بکشم  . به پارک رسیدم پرنده پر نمیزد خلوت خلوت بود با این وجود سمت وسایل بازی رفتم و همه گوشه کنارش رو گشتم . اما مین نبود . برگشتم تو پیاده رو خیابون اصلی قدم زدم همه ی کوچه ها رو از سر میگذروندم و تک تک تا ته با دقت  نگاهشون میکردم . یه چهار راه رو رد کردم رسیدم به دریاچه ی کوچیک که با یه پل چوبی فلزیه فانتزی و زیبا به اون سمت خیابون وصل شده بود . دوتا مرغابی وسط دریاچه کز کرده بودن . قدم رو پل چوبی گذاشتم سه قسمت بود. گوشه ی سمت راست و سمت چپ واسه عابر های پیاده لاین وسط واسه ماشین ها  . دستای بی حسم رو توی جیب کتم بردم لامصب  سرما تا پوست استخون آدم نفوذ میکرد . نمیخواستم از گشتن دست بکشم به ته پل که رسیدم صدای سرفه اومد . اول فکر کردم اشتباه شنیدم ولی بازم تکرار شد . خیابون خلوت خلوت بود . یه راه پله ی سنگی تا پایان جلوی روم بود . ترس برم داشت قدم هام شل شدن به زور پاهامو حرکت دادم رفتم پایین قلبم تند تند به قفسه ی سینه ام میکوبید . پاهاشو که دیدم یه لحظه شوکه همونجا ایستادم چشمامو از روی بدنش گذروندم تا به صورتش رسیدم . کز کرده بود و داشت میلرزید دستاش تو بغلش جمع بودن صورتش سفید بود مثل گچ دیوار . لبهاش کبود کبود . پلک هاش میلرزیدن و به زور سعی داشت اونا رو باز نگه داره . یه لحظه به خودم اومد . دویدم سمتش  محکم بغلش کردم  خدا من تنش چقدر سرد بود . اشکام خود به خود پایین ریختن

_: متاسفم جونگمین . متاسفم . منو ببخش اصلا نمیخواستم اینطوری بشه ...

مغزم هنگ کرده بود هق هق میکرد و زیر لب میگفتم  متاسفم، متاسفم ، متاسفم  . کتمو در آورد گرفتم دورش . حالش خوب نبود هیچی نمیفهمید . به پشت نشستم و کولش کردم . داشت میلرزید با آخرین توانی که تو پاهام بود دویدم سمت خونه راه 20 دقیقه ای رو کمتر از 10 دقیقه طی کردم . خودمو رسوندم به اتاقش لباساش خیس بودن . همه رو از تنش در آوردم کردمش زیر پتو  هول هولکی تلفن رو برداشتم همونطور که شماره ی دیوید رو میگرفتم در کمدش رو باز کردم خالی بود فهمیدم هنوز وسایلش رو نچیده . چمدونش گوشه ی اتاق بود بازش کردم یه دست لباس کشیدم بیرون داشت هذیون میگفت  هیچی از حرف هاش نمیفهمیدم . بالاخره دیوید گوشی رو جواب داد . تند تند موضوع رو بهش گفتم اونم گفت در اسرع وقت خودشو میرسونه . جونگمین تب کرده بود دویدم تو آشپزخونه دنباله جعبه ی کمک های اولیه توی یکی از کابینت ها پیداش کردم . بردمش اتاق جونگمین،  درشو باز کردم تب سنج رو در آوردم گذاشتم بین لب های لرزونش . سی و نه و نیم . مغزم سوت کشید هول کرده بودم باید چیکار میکردم ؟؟ دوباره برگشتم آشپزخونه  در فریزر رو باز کردم یه قالب یخ در آوردم . کمپرسور یخ لازم داشتم از کجا پیدا میکرد تو اون لحظه ؟؟ بیخیال شدم  دو تا پلاستیک فریزر برداشتم کل قالب های کوچیک و مربعی رو خالی کردم داخلش سرشو گره زدم دوباره دویدم تو اتاق بالای سر جونگمین  اونو گذاشتم رو پیشونیش . بعدش گذاشتم رو گردن و قفسه ی سینه اش که خیلی خیلی داغ بودن هنوز هم داشتم زیر لب میگفتم " متاسفم ، منو ببخش " . خیلی میترسیدم جونگمین بدجور به خودش میلرزید . صدای وارد شدن رمز در نور امید رو تو دلم روشن کرد منتظر شدم . دیوید یه راست اومد تو اتاق یه آقاهه هم پشت سرش بود . همونطور که چشمش به جونگمین بود گفت

_: کجا پیداش کردی ؟؟!!

_: زیر یه پل دوتا چهار راه اونور تر

دکتر بی توجه به مکالمات ما رفت بالای سر مین گوشی دکتریش رو در آورد گذاشت رو قفسه ی سینه اش  دیوید اومد کنارم ایستاد

_: با ماشین پرسه زدن کار اشتباهی بود . باید پیاده دنبالش میگشتیم .

_: اوهوم

_: نگران نباش . حتما حالش خوب میشه

چیزی نگفتم نای حرف زدن نداشتم . دکتر بعد از معاینه ی مین یه نسخه نوشت داد دست دیوید ازش خواست تهیه اش کنه . دیوید رفت و یه ربع بعد همراه با دارو های نسخه ی دکتر برگشت . دکتر همونطور که مشغول آماده کردن سوزن بود پرسید

_: به سوزن حساسیت داره ؟؟!

_: نه آقای دکتری

_: داروی خاصی که مصرف نمیکنه .

_: چرا مسکن واسه  کمتر شدن دردش

_: مگه چشه ؟

_: سمت راست بدنش از گردن به پایین فلجه . توی یه تصادف اینطوری شده . اینا دارو هاش هستن .

به دارو های روی عسلی کنار تخت مین اشاره کردم دکتر نگاهی بهشون انداخت و گفت

_: خیلی خب مشکلی نیست

کارش که تموم شد . سوزن رو انداخت تو سطل آشغال گوشه ی اتاق بعد اومد سمتم و بهم گفت که هر چند ساعت یکبار باید دارو ها رو به مین بدم . ازش تشکر کردم . دیوید اونو تا دم در همراهی کرد . جونگمین هنوز هم میلرزید . دلم نمیخواست از کنارش جم بخورم . کاش حداقل لرزش بدنش تموم میشد .

_: من باید برم اگه بازم مشکلی پیش اومد خبرم کن

برگشتم دیوید تو چهارچوب در ایستاده بود خیلی شرمنده اش شدم . با خجالت  نگاش کردم

_: شرمنده خیلی واست دردسر درست کردم این مدت

لبخندی زد : این حرفا چیه . وظیفه ی هر انسانیه که به هم نوع خودش کمک کنه . اگه کاری داشتی حتما بهم زنگ بزن

سری تکون دادم ازم خدافظی کرد و رفت . من موندم و مین. یه کم که گذشت لرزش بدنش تموم شد آروم گرفت  خیال منم تا حدودی راحت شد . موهاشو از روی پیشونی خیس از عرقش کنار زدم و دستمال خیسی گذاشتم روی پیشونیش . نفس های مین منظم میزد انگار دیگه درد نداشت . با یکی از دستام دستشو گرفتم  و اون یکی دستمو تکه گاه پیشونیم کردم . کم کم پلک هام سنگین شدن و خوابم برد .

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«

یه پاشو لبه ی صندلی گذاشته بود و اونو تو شکمش جمع کرده بود اون یکی رو آویزون . با دقت داشت سرنخ هاشو دنبال میکرد و اونا رو یکی یکی کنار هم میچید . مدادش رو از پشت گوشش برداشت و علامتی روی یکی از برگه ها زد . اون قسمت به شدت گیچش کرده بود یه جای کار میلنگید جوری که واضح به چشم میخورد . دستشو تکه گاه پیشونیش کرد و عصبی مالشش داد

_: عقلتو به کار بنداز دختر تو چرا اینجوری شدی آخه ؟؟!!

_: داری با خودت حرف میزنی ؟؟!!

با شنیدن صدایی یون جی از جا پرید و دستشو روی قلبش گذاشت : اونی منو ترسوندی

یون جی شونه ای بالا انداخت : ولی من قبل از ورودم در زدم

آهی کشید : جدا؟؟ ولی من اصلا متوجه نشدم . معذرت میخوام  هووووووووووووف

_: هنوز به نتیجه ی مطلوبی نرسیدی ؟؟

سرشو روی میز گذاشت و با ناراحتی لباشو غنچه کرد : نه

یون جی جلو اومد و توی برگه های زیر دستش سرک کشید . هیچی ازشون نمیفهمید

_: هی اینا چقدر پیچیده اس

_: موافقم واقعا پیچیده اس  . حس میکنم یه جاییم که 100 تا در رو به رومه واقعا نمیدونم کدوم یکی رو باید باز کنم یا اینکه کدوم یکی منو مستقیم به اون چیزی که میخوام میرسونه

یون جی لباشو گوشه ی لبش  جمع کرد و سری تکون داد : اگه بخوای میتونم آخر شب بمونم و کمکت کنم

به ضرب از جاش بلند شد : جدی میگی ؟؟

_: آره خب قبل از اینکه به خاطر وضعیتم به یه بخش دیگه انتقالی بگیرم تو این بخش کار میکردم

با تعجب ابرو شو بالا داد : یعنی میخوای بگی تو هم قبلا یه افسر کارگاه بودی ؟؟

یون جی آروم خندید : جریانش مفصله  . اومدم اینجا تا بهت بگم رئیس باهات کار داره . برو وقتی برگشتی برات تعریف میکنم

سرشو کج کرد زیر لب گفت : من همین دو ساعت پیش اونجا بودم یعنی چی شده ؟؟!!

بلند شد راه افتاد سمت اتاق رئیس پلیس . سه ماهه بود که با ترفیع رتبه به این مرکز انتقال پیدا کرده بود . همه از کارش راضی بودن . دختر خوبی بود و تو کار کسی فضولی نمیکرد . اولین و شاید تنها ترین دوستش یون جی بود که تو همون برخورد اول با مهربونویش اونو جذب کرد اونقدر سرش گرم کاراش میشد که وقت نمیکرد زیاد با بقیه ی همکاراش خوش و بش کنه .

با رسیدن به اتاق رئیس در زد و بعد از اجازه ی ورود وارد شد . یک قدم به جلو برداشت و با جفت کردن پاهاش صاف ایستاد و سلام نظامی داد . رئیس اهمیتی نداد حتی چشمهاشو هم از روی برگه های توی دستش بلند نکرد تا نگاش کنه . با یه تک جمله چیزی رو که میخواست بگه  رو مختصر و مفید گفت

_: پرونده ی پارک جونگمین مختومه اس .

یه لحظه فکر کرد گوشاش سنگین شدن یا اینکه اشتباه شنیده  

_: چی ؟؟!! شما چی گفتین ؟؟!!

بدون بلند کردن سرش نگاه ترسناکی بهش انداخت : افسر یو گوش هات مشکل داره ؟؟

_: نه نه من منظورم اینه که آخه چرا ؟؟!! اون فرد مهمیه مگه میشه همینطوری پرونده اش رو مختومه کرد

برگه ها رو روی میز گذاشت و با بالا آوردن دستاش اونا رو جلوی صورتش حلقه کرد

_: قرار کسای دیگه ای روی اون پرونده کار کنن

_: ولی اون پرونده مال منه . من تا اونجایی که تونستم تلاشمو کردم . اگه کم کاری شده معذرت میخوام . خواهش میکنم یه شانس دیگه  بهم بدین . قول میدم هر چه زودتر مدارک خوب و معتبری رو در اختیارتون بذارم . خواهش میکنم این شانس رو از من نگیرید .

_: دختر جون اولا من تعیین میکنم که هر کس روی چه پرونده ای کار کنه . دوما مشکل از کم کاری تو نیست هر کس دیگه هم الان در موقعیت تو بود اون پرونده ازش گرفته میشد . سوما این رو به عنوان یه هشدار همیشه  آویزه ی گوشت کن . من خوشم نمیاد کسی رو حرفم حرف بزنه پس وقتی یه چیزی رو بهت میگم فقط باید بگی چشم و راهتو بکشی و بری . اینبار رو به خاطر تازه وارد بودنت تو این اداره میبخشم اما دفعه ی دیگه هیچ ببخششی در کار نیست . حالا میتونی برگردی خونه تا زمانی که یه پرونده ی دیگه در اختیارت بذارم

دهنش باز شد که باز هم اعتراض کنه اما یادش اومد که همین چند ثانیه پیش یه هشدار دریافت کرده پس دستاشو مشت کرد و برخلاف میلش احترام نظامی دیگه ای گذاشت

_: بله قربان .

با شونه های افتاده برگشت به اتاقش . یه نفر داشت همه ی اطلاعات رو برمیداشت و توی یه جعبه میریخت . خیلی عصبانی شد نزدیک رفت و شونه ی اون فرد رو گرفت و به عقب هلش داد

_: داری چیکار میکنی اینا اطلاعات من هستن

افسر پلیس با اعتماد به نفس سرشو بالا گرفت : این دستور  رئیسه شما دیگه به اینا احتیاجی ندارید

پوزخند عصبی زد کاری از دستش برنمیومد . افسر پلیس دوباره مشغول انجام کارش شد . باورش نمیشد یکماه از وقتش رو روی این پرونده گذاشته بود حالا اونا دستی دستی داشتن همه چیز رو ازش میگرفتن که هیچ ،  اطلاعاتی که اون با بی خوابی و تلاش به دست آورده بود رو بُر میزدن . دندوناشو عصبی رو هم فشرد دلش نمیخواست زحمتی که کشیده رو دستی دستی در اختیار یکی دیگه بذارن . نگاهش  به دفترچه اش زیر انبوه کاغذ های روی میز افتاد . افسر داشت کاغذ های روی میز رو جمع میکرد کم مونده بود دفترچه رو ببینه باید میجنید فکری به سرش زد جلو رفت

_: بذار کمکت کنم .

از عمد دستشو به جعبه ی روی میز زد تا پایین بیافته و همه ی چیزای داخلش پخش زمین شه

_: اوه خدای من معذرت میخوام.

افسر با اخم و حرص نگاش کرد و روی زمین نشست : ممنون خودم انجامش میدم . شما نمیخواد زحمت بکشید

پشت چشمی نازک کرد و شونه ای بالا انداخت : هر طور میلته

وقتی کاملا افسر رو سرگرم دید آروم دفترچه رو برداشت و اونو توی کتش قایم کرد .

_: من دارم میرم خونه هروقت کارت تموم شد در دفتر رو ببند برو به کارت برس.

کیفش رو برداشت و سریع از اداره بیرون زد . بلافاصله ی پیامی واسه یون جی فرستاد که باید شب اونو ببینه . بعد هم سمت ماشینش رفت تا به خونه برگرده



بعله

هر کی بگه من خبیثم آینهههههههههه 

یاد بچگی هامون افتادم 

بچه ها راستی چرا تو مسابقه شرکت نکردین ؟؟ برید پست پایینی

شرکت کنید 

از یکشنبه ی زیباتون لذت ببریید بووووووسسس




طبقه بندی: Dark Memorise،

تاریخ : یکشنبه 14 شهریور 1395 | 11:29 ق.ظ | نویسنده : Scarlett | نظرات

هدایت به بالای صفحه