تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Soccer Player_Ep6
سلام بر دوستان گل . واقعا ممنونم بابت کامنتای قسمت قبل . و همینطور ببخشید اگر این قسمت کم شد عوضش قسمت بعد خیلی قشنگ و هیجانی درمیاد .
خب خب خب . پوستر تکی این قسمت متعلق به مستر جیگر تیم .. یعنی یونگ سنگ تپلیه...نگاه لپاشو



وقت نهار که رسید همه به غذاخوری رفتند . بعد از خوردن نهار مربی تایم استراحت داد . ایل هان از رو صندلی اش بلند شد و گفت : خب دیگه بر و بچ خداحافظ .

یوجین با تعجب گفت : کجا میری ؟

ایل هان لبخند جذابی زد : خونه . خیلی وقته مادرم رو ندیدم میرم یه سر بهش بزنم .

سونگ جو سرش رو تکون داد  :آره برو ایلی . خیلی وقته ندیدیش .

یوجین بلند شد و گفت : ایل هان هئونگ میشه منم باهات بیام ؟ منم میخوام برم پیش مادرم . با هم بریم بهتره .

جونگمین به پشتی صندلی اش تکیه داد: آره بچه ننه برو خونه اتون مامانت نگرانته . فقط یه لطفی کن و دیگه برنگرد .

همین که حرفش تموم شد جیغ بلندی کشید . همه با تعجب نگاهش کردند . مربی یون که گوش جونگمین رو تو دستاش گرفته بود گفت : هی پارک جونگمین چطوره تو هم بری و یه سر به مادرت بزنی ؟ خجالت نمیکشی هر دفعه اون میاد بهت سر بزنه ؟

جونگمین با ناله گفت : آخخخ مربی ولم کن .

مربی گوش رو تو دستاش بیشتر چرخوند و گفت : همه ی شما بچه ها امشب میرین پیش خانواده هاتون چون به زودی اردوی مسابقات شروع میشه و میریم جیجو . پس نمیتونین مدتی والدینتون رو ببینین . یالا پاشین ببینم .

جونگمین جیغ کوتاهی کشید : هئونگ گوشمو ول کن کنده شد !

مربی بعد از یه پیچ دیگه ولش کرد : در ضمن جونگمین آ یه بار دیگه ببینم بازیکن جدید رو اذیت میکنی من میدونم و تو . آراسو ؟

جونگمین حرفی نزد و بلند شد و با بدخلقی سالن رو ترک کرد . یون لبخندی زد : آه این کوچولوی مغرور. همیشه همینقدر مقاومه .

رو کرد به بقیه و گفت : خب دیگه بلند شین .

همه همزمان گفتن : بله مربی .

...

بعد از برداشتن ساک ورزشی اش ار ورزشگاه خارج شد و به سمت ماشین رفت . نمیدونست پدرش چیکارش داره که بعد از مدتها پسر عزیزدردونه اش رو احضار کرده . با این فکر پوزخندی زد و سوئیچ رو چرخوند . بعد از مرگ مادرش فوتبال تنها گزینه ای بود که میتونست خودش رو به وسیله اون از پدرش دور نگه داره . شاید اگر یازده تا دوستش نبودند اون هم تا اون زمان دووم نمی اورد و خودکشی میکرد . پدرش یه هیولا بود . زهرخندی کرد و به تصویر خودش در آینه گفت : پدر ؟ اون حتی لیاقت همچین اسمی رو هم نداره .

هرگز از یادش نمیره که وقتی مادرش در حال مرگ تو بیمارستان بود پدرش نیومد بیمارستان و یا حتی یه زنگ هم نزد . فقط گفته بود که تو شرکت کار داره .

روزی هزار بار به اون شرکت لعنتی ناسزا میگفت چون از نظرش اون شرکت بود که مادرش رو ازش گرفته بود . اونقدر در افکارش غرق شده بود که اصلا متوجه نشده بارون میاد . سر چهارراه با دیدن چراغ قرمز ترمز کرد اما با ترمزش صدای جیغ دختری شنیده شد . با تعجب از پنجره سمت کمک راننده به بیرون نگاه کرد . دختری با دامن و پاهای گلی کنار جاده ایستاده بود . به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت دختر رفت : خانم شما حالتون خوبه ؟

دختر که تا اون لحظه به دامن و پاهاش نگاه میکرد سرش رو بلند کرد و به صورت هیونگ چشم دوخت .

با دیدن چهره ی دختر لحظه ای ایستاد.  چقدر زیبا بود . چهره ی خاصی داشت . لبهای کوچک و گونه های کشیده و چشم هایی که خیلی ریز بود و نه خیلی درشت چهره اش رو از هر کره ای دیگه ای متمایز میکرد .

دختر هم با دیدن چهره ی هیونگ جون یه لحظه کپ کرد . تا به حال پسری به اون خوشگلی ندیده بود . چهره ی پسر رو به روش واقعا بانمک و معصوم و خوشگل بود . بانمک ترین صورتی که به عمرش دیده بود .

هیونگ جون سریع به خودش اومد و گفت : خانم حالتون خوبه ؟ صدمه دیدین ؟

دختر سرش رو به علامت منفی تکون داد : نه . فقط پاهام کثیف شدن .

هیونگ سریع در کمک راننده رو باز کرد و با احترام گفت : لطفا سوار شین . میبرمتون خونه ام و بهتون لباس تمیز میدم .

_ نه ممنون . من جایی قرار دارم . همینطوری اش هم دیر شده .

_ عیب نداره . منم باید برم سر یه قرار . میرسونمتون خانم...

دختر کمی این پا و اون پا کرد : کیم یونگ مین هستم .

هیونگ جون جلو رفت و دست دختر رو گرفت و برای اینکه دختر از اون حس خجالت زدگی خارج بشه گفت : لطفا بذار کمکت کنم یونگ مین شی .

دختر که سرش رو انداخته بود پایین اون رو بالا آورد و لبخندی زد که زیبایی صورتش رو دو چندان کرد : ممنون آقا .

هیونگ جون ناگهان احساس کرد پلکاش میلرزه و ضربان قلبش ناخودآگاه با دیدن اون لبخند بالا رفته . چه حس عجیب و خوشایندی . به دختر کمک کرد سوار بشه و بعد خودش هم رفت و پشت فرمون نشست .

...

شین وو دستاشو تو جیب سوئیشرتش فرو کرده بود و سوت زنان برای خودش قدم میزد . برای اینکه شناخته نشه کلاهش رو هم رو سرش کشیده بود و تقریبا تا چشماش رو پوشونده بود . حوصله اش حسابی سر رفته بود . خونه هم نمیخواست بره چون خانواده اش تا هفته ی دیگه ژاپن میموندن . به سنگ جلوی پاش ضربه ی محکمی زد که باعث شد سنگ به چند متر جلوتر بیفته . رد سنگ رد دنبال کرد و به کوچه ای چشم دوخت که سنگ جلوش افتاده بود . با دیدن دختری که از رو به رو تو یه کوچه خلوت راه میرفت نیشخندی رو لباش نشست . نمیدونست چرا اما تو اون لحظه بدجور کرمش گرفته بود که یکم آتیش بسوزونه . با فکری که به ذهنش رسید نیشخندی زد و سرعتش رو بیشتر کرد تا قبل از خروج دختر از کوچه گیرش بندازه .

...

یونگ جون وارد فروشگاه شد و رو به فروشنده گفت : ببخشید خانم .

دختر جوان که ناخن هاش رو تزیین میکرد با شنیدن صدای قشنگ و بم یونگ جون سرش رو بلند کرد تا جواب بده اما با دیدن یونگ جون جا خورد . تا به حال مردی به اون خوش قیافگی ندیده بود ! یونگ جون لبخندی زد : میشه بگین کفش های دخترانه کجا نگه داری میشن ؟

دختر جوان در حالیکه سعی میکرد نگاه های خیره اش رو از رو یونگ جون برداره به سمتی اشاره کرد. یونگ جون که به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود بعد از تعظیم کوتاه و تشکری به سمت دیگه ی فروشگاه رفت .

مشغول بررسی کفش های اون سمت بود که کفش صورتی رنگی توجهش رو جلب کرد . قدم هاش  رو به سمت تند تر کرد . همین که به کفش رسید و دستش رو گذاشت رو کفش دست دیگه ای هم روی دستش قرار گرفت .

چشماش رو از کفش گرفت و به صورت شخصی نگاه کرد که همزمان با اون کفش رو گرفته بود و هر دو همزمان نگاه هاشون در هم گره خورد .

...

یوجین همونطور که راه میرفت هر از گاهی برمیگشت و به شخص پشت سرش نگاه میکرد که کلاه کپی رو سرش گذاشته بود . به سرعت سرش رو برگردوند و سرعتش رو بیشتر کرد . چرا اون پسر دنبالش افتاده بود ؟ هر جا که یوجین میرفت اون پسر هم دنبالش میومد . درست از وقتی که از باشگاه خارج شده این بود تعقیب و گریز هم شروع شده بود . داشت کفری میشد . اخم محوی کرد و سرعت قدم هاش رو بالاتر برد اما انگار اون پسر مزاحم نمیخواست دست از سرش برداره چون اون هم سرعت قدم هاش رو بالاتر برد و با سرعت بیشتری دنبالش اومد .

...

آنچه خواهید دید به دلایلی نداریم عوضش سوال میخوام بپرسم :

1- پوستر چطوره ؟

2-فکر میکنید شین وو چه فکری تو سر داشته ؟

3-به نظرتون یونگ جون با چه کسی رو به رو شده ؟

4-فکر میکنید کی افتاده دنبال یوجین ؟

ممنون دوستای عزیزم




طبقه بندی: Soccer Player،

تاریخ : سه شنبه 2 شهریور 1395 | 03:45 ب.ظ | نویسنده : Taraneh*타 라 네 | نظرات

هدایت به بالای صفحه