سلام دوستای عزیزم.
اول از همه از همتون ممنونم که از داستانم حمایت کردین و خوشحالم که دوسش داشتین.
دوم هم اینکه بابت تاخیر متاسفم.
و سوم بفرمایید ادامه برای خوندن قسمت دوم!
.
.
.
تولد دوباره - قسمت دوم:


.
.
.
هیون جونگ:


.
.
.
سونگ هی:


.
.
.

...

یوگون و بقیه ی دوستام ... شاید فقط یه دوست بودن که تو این 2 سال باهام بودن. ولی بودن با همین آدما خیلی شرافتمندانه تر از بودن با کسایی بود که فقط حرف مفت زدن ولی تنهام گذاشتن. به راه نگاه میکردم. چه روزایی که گذشت. روزای خوب و بد و بعضی وقتا روزایی که از شدت خستگی شبا حتی نمیتوستم خودم رو به تختم برسونم تا بخوابم. تا الان میخواستم امروز رو ببینم اما الان میگم کاش امروز فرا نمیرسید کاش همون جا با بچه ها میموندم کاش با یوگون میموندم. از آینده ی نامعلومی که در انتظارمه میترسم...

...

اتوبوس تا 5 دقیقه دیگه به سئول میرسه. نمیدونم اسم این شهر رو باید چی بزارم. اتفاقایی که تو این مدت افتاد نظر من رو راجب همه چی و همه کس عوض کرد. حتی نظرم رو راجب جایی که توش به دنیا اومده بودمم عوض کرد. چون این شهر نمیفهمه عدالت یعنی چی. چون این شهر انقدر کثیفه که به خاطر پول حاضره هر کسی رو قربانی کنه. چون آدماش ... خیلی از آدماش پست تر از چیزی بودن که من فکرش رو میکردم. چون ... چون این شهر و مردمش ... آزارم دادن...

_ به سئول رسیدیم. لطفا پیاده شید.

ترس رو کنار گذاشتم. الان با هر چی هم مواجه بشم برام مهم نیست. چون بدتر از این رو تجربه کردم. خیلی بدتر. روزایی که تو یه اتاق تاریک سپری میکردم روزایی که نفس کشیدن برام سخت شده بود و میخواستم قید زندگی کردن رو بزنم. روزایی که به خاطر یه اشتباه کوچیک مجبور شدم خیلی بیشتر از چیزی که مستحقش بودم تاوان پس بدم و بدتر از همه روزی که مادرم بهم گفت نمیخواد مرگ من رو ببینه پس زودتر ترکم میکنه و ازم خواست تا زندگی کنم... (پ.ن:حرفایی که هیون اینجا راجب این دو سال میگه همش اتفاق افتاده.)

تا همین جاش هم خیلی قوی بودم. دیگه لازم نیست تحمل کنم. دیگه لازم نیست به حرف دیگران اهمیت بدم. الان چه ازم استقبال بشه چه نشه من به زندگیم ادامه میدم به روش خودم. به روش کیم هیون جونگ.

اگه طرفدارام عین همون آدمای سابق هنوزم باورم داشته باشن و به خاطر یه مشت حرف دروغ که هیچ ربطی هم بهشون نداره رهام نکرده باشن بازم برمیگردم و با تمام وجود برای خوشحال کردنشون تلاش میکنم. ولی اگه رها شده باشم ... میرم یه جای دیگه ... یه جای دور. جایی که مردمش یاد گرفته باشن نباید تو زندگی خصوصی دیگران دخالت کنن و با قضاوت های احمقانشون زندگی یکی رو به باد ندن. جایی که مردمش باورم داشته باشن و ارزشم رو بدونن. من دیگه بیشتر از این نمیتونم پیش مردمی که کاری جز اذیت و آزار من بلد نیستن بمونم ... اگه ترکم کرده باشن درست همونجور که اونا تنهام گذاشتن منم خیلی راحت تنهاشون میزارم...

_هیون جونگ ... هیون جونگ اومد ... بالاخره برگشت...

صدای جیغ و داد به گوشم میرسه. صدای آدمایی رو میشنوم که دارن اسم من رو صدا میزنن. صدای آدمایی که از اومدن من خوشحالن ... صدای همون آدمایی که به کمک اونا تونستم هیون جونگ بشم.

بی توجه به همه چی حتی به اون صداها راه خودم رو میگیرم و میرم ... به در خروجی اتوبوس نزدیک میشم. میخواستم وانمود کنم به هیچی اهمیت نمیدم و سرمو پایین نگه دارم اما وقتی به جلوی در رسیدم بی قراری و بی تابی عجیبی رو تو قلبم حس کردم.

اون لحظه بود که حس کردم هر چقدرم که بخوام نمیتونم بی تفاوت باشم. نمیتونم نسبت به طرفدارام و کسایی که تا به امروز حمایتم کردن بی تفاوت باشم. اون لحظه بود که فهمیدم تو این دو سال خیلی دلتنگ بودم. دلتنگ روزای خوش گذشته. دلتنگ روزایی که کنار طرفدارام برای خوشحال کردن مردم تلاش میکردم. دلتنگ روزایی که لبخند میزدم و لبخند رو به لبای طرفدارام هدیه میکردم ... همون موقع تصمیم گرفتم ادای آدمای بی تفاوت رو درنیارم و یاد حرفی که به طرفدارن زده بودم افتادم.

این من بودم که بهشون گفته بودم حتی اگه روزی برسه که توی کنسرتم فقط یک نفر برای حمایت از من حاضر بشه من بازم فقط و فقط برای اون یک نفر میخونم. من بودم که قول داده بودم هر اتفاقی هم که بیفته تو روز بازگشتم لبخند بزنم. من همون آدمیم که قول داده بودم بهتر بشم و به عنوان یه مرد – یه هنرمند و یه چهره ی مردمی دوباره پیش کسایی که منتظرم مونده بودن برگردم. (پ.ن:این حرفا دقیقا همون حرفایی هستن که هیون جونگ قبل از رفتن به طرفدارا گفته بود.)

تو همین چند لحظه که داشتم فکر میکردم سرم رو پایین نگه داشته بودم. انقدر تو احساسات خودم غرق بودم که هیچ صدایی رو نمیشنیدم و هیچ چیزی رو نمیدیدم. برای یه لحظه چشمام رو بستم و بعد از چند ثانیه یه نفس عمیق کشیدم و سرم رو بالا آوردم...

........... خدای من ... نمیتونستم چیزی رو که دقیقا واضح جلوی چشمام بود رو باور کنم. کسایی که برای استقبال از من اومده بودن خیلی ... خیلی بیشتر از چیزی بودن که تصورش رو میکردم ... ینی یه جورایی خِـ...خیلی زیاد بودن. من ... مَـ..من خیلی خیلی ازشون ممنونم. اصلا نمیدونستم چی باید بگم. نمیدونستم چیکار کنم و چه عکس العملی باید نشون بدم. اصلا نمیتونستم درست و حسابی حرف بزنم. چند لحظه با تعجب فقط به جمعیتی که اطرفام بود خیره شدم و بعدش یاده قولم افتادم. همون قولی که قسم خورده بودم بهش عمل کنم.

از شدت تعجب با دست چپم پشت سرم رو میخاروندم! (پ.ن:یکی از عادت های هیون اینه که موقع تعجب سرش رو میخارونه. از کشفیات خودم!) تمام سعیم رو کردم درست همونجور که طرفدارا ازم انتظار داشتن درست مثل همون هیون جونگ سه سال پیش بخندم و همون خنده ی مشهورم رو یه بار دیگه بهشون نشون بدم پس یه نفس عمیق کشیدم و توی ذهنم برگشتم به همون روزای خوبی که قبلا داشتم و مثل همون موقع ها لبخند زدم و بعد با صدای بلند گفتم:

من الان واقعا نمیدونم چی بگم. اصلا چی باید بگم. تنها حرفی که میزنم اینه که من ازتون ممنونم و همه ی تلاشم رو خواهم کرد که لطفی که شما در حقم داشتین رو براتون جبران کنم. من همه ی سعیم رو خواهم کرد که مثل همون هیون جونگ سابق برگردم. ازتون ممنونم.

با گفتن این حرف صدای جیغ و داد بیشتر و بیشتر شد. چیزی که دیدم حتی باشکوه تر از چیزی بود که بعضی شبا بهش فکر میکردم. یه لحظه یاده جمله ی "حتی بعد از اینکه از خواب بیدار شدی رویاهات ادامه پیدا میکنن." افتادم. حالا فهمیدم چقدر عالیه اگه آدم بتونه اینطوری زندگی بکنه.

مطمئن بودم یه ونی چیزی از طرف کمپانی میاد تا منو ببره چون من واقعا نمیتونستم این همه راه رو اونم با این ازدحام برم تا برسم به خونه.

یکم به اینور اونور نگاه کردم تا اینکه چشمم به یه ون افتاد بهش نزدیک شدم با دیدن آرم کمپانی کی ایست که روی شیشه ی ون چسبونده بودن مطمئن شدم این ون رو به خاطر من فرستادن. میخواستم از بین جمعیت رد بشم تا خودم رو به ون برسونم که یهو دیدم دوتا آدم گنده از ون پیادن شدن و اومدن طرفم و من رو تا ماشین همراهی کردن تا آسیبی بهم نرسه. به ماشین رسیدم و سوارش شدم. به محض نشستن تو ون راننده رو شناختم و گفتم:

شما آقای کانگ هستین درسته؟

آقای کانگ:درسته هیون جونگ. خوشحالم که از دو سال پیش تا الان من رو به خاطر داری. از همون موقع بیشتر مواقع خودم رانندت بودم. باید بگم واقعا از اینکه دوباره برگشتی خوشحال شدم. سر و کله زدن با کارآموز هایی که تازه به کمپانی ملحق شدن واقعا کار آسونی نبود. فکر کنم باید بیشتر قدر تورو میدونستم!

لبخند زدم و گفتم: از این به بعد فقط راننده ی من باشین آقای کانگ.

اونم خندید و به راهش ادامه داد. به محض رسیدن عوض اینکه اول برم پیش خانوادم باید میرفتم کمپانی. مطمئن بودم پدر و مادرم الان بیشتر از هر کسی منتظرم بودن. اما فعلا اول باید برم کمپانی. باید ببینم اصلا حاضرن یه قرارداد جدید با من ببندن یا نه. البته حتما حاضر هستن که این ون رو دنبالم فرستادن. به هرحال حتی اگه قرارداد هم نبندن باز یه جایی پیدا میشه که حاضر بشه با من قرارداد ببنده.

از اینجا تا داخل شهر و از اونجا هم تا کمپانی دست کم 1 ساعت راهه. واقعا خستم ترجیح میدم این 1 ساعت رو بخوابم.

...

آقای کانگ:هیون جونگ ... هیون جونگ رسیدیم بیدار شو.

هیون:اوه معذرت میخوام. خیلی خسته بودم واسه همین گفتم تا برسیم بهتره یکم بخوابم.

آقای کانگ:اشکالی نداره. خب دیگه پیاده شو.

از ماشین پیاده شدم. ساختمون کی ایست هیچ تغییری نکرده بود. ولی احتمالا تا الان خیلی ها به اعضای کمپانی اضافه شده بودن و خیلی ها رفته بودن. یکم به خودم کش و قوس دادم تا خوابم بپره. بعد راه افتادم رفتم داخل. نمیدونستم اون داخل چه خبره ولی میدونستم حتما اونجا هم کسایی هستن که منتظرم هستن.

کارت همراهم نبود که کارت رو بزنم و داخل بشم. گذاشته بودمش تو خونه. آقای کانگ دید کارت ندارم واسه همین اومد و پیشم و کارت خودش رو بهم داد و گفت:
میتونی با این وارد بشی.

هیون:اوه خیلی ممنونم. اصلا یادم نبود باید کارت همراهم باشه.

لبخند زد و رفت کارت زدم و داخل شدم. همکف پارکینگ بود. رفتم سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه ی اول. اتاق یونگ جون هیونگ (پ.ن:رئیس کمپانی کی ایست که هیون یونگ جون هیونگ صداش میزنه. هیونگ ینی برادر بزگتر.) هم همون جا بود. یه نفس عمیق کشیدم و داخل شدم.

به محض ورودم خیلی از بچه ها رو دیدم که منتظر بودن من بیام. فکر کنم حسابی غافلگیرشون کردم. انتظار نداشتن اینطوری بی سر و صدا وارد بشم. اونجا اول از هم بائه یونگ جون هیونگ - کیم سو هیون- گو هارا – پارک سوجین – اعضای گروه کرایون پاپ و یه دختر که تازه به اعضای کمپانی ملحق شده بود رو دیدم. (پ.ن:گو هارا عضو گروه کارا بعد از منحل شدن گروه کارا به کمپانی کی ایست ملحق شده که قبلا تو دی اس پی هم با دابل اس تو یه کمپانی بودن.)

نمیدونستم باید چی بگم فقط سرمو بالا آوردم و لبخند زدم. خودم کاملا حس میکردم که لبخند زدن برام سخت شده. ولی من باید هر چه سریع تر دوباره تبدیل بشم به همون آدم سابق همون آدمی که برای هر چیزه کوچیکی میخندید و لبخند از لباش نمیرفت ... شاید ترمیم کردن تمام زخمایی که تو این مدت خورده بودم سخت باشه ولی من بازم تمام سعیم رو میکنم که دوباره تبدیل بشم به همون آدمی که قبلا بودم.

تا سرم رو بالا گرفتم و لبخند زدم اول از همه گروه دنسر آرت و ماتیک که دنسر های خودم بودن و الان جلوتر از همه وایساده بودن که بهم خوشامد بگم هجوم آوردن سمتم. یه لحظه ترسیدم ولی سره جام وایسادم و تک تکشون رو بغل کردم. دنسرام جزو کسایی بودن که دلم براشون خیلی تنگ شده بود. با اون سنشون همیشه از سر و کولم بالا میرفتن! ولی جالب این بود که هنوزم این عادتشون رو ترک نکرده بودن چون ته یون که بهترین دنسر گروه به حساب میومد پشت سرم وایساده بود دستاشو گذاشته بود رو شونم و از شدت خوشحالی بالا پایین میپرید!

منم با تک تکشون احوال پرسی کردم بغلشون کردم و باهاشون حرف زدم تا اینکه بعد از 5-6 دقیقه فهمیدم اصلا به بقیه ی اعضا سلام هم ندادم. قبل از اینکه خودم برم جلو یونگ جون هیونگ مثل همیشه قبل از همه اومد جلو و بهم گفت:

مثل همیشه سرت دعواست! اصلا فکر نمیکردم انقدر ناگهانی پیدات بشه! دلم واقعا برات تنگ شده بود. بعد از دو سال خوش اومدی هیون جونگ.

هیون:دل من برای همتون تنگ شده بود خیلی عجله داشتم که دوباره ملاقاتتون کنم. از استقبال گرمتون واقعا ممنونم. سلام به همگی من برگشتم.
یونگ جون:هیون جونگ بیا بشین اونجوری اونجا واینستا.

رفتم به همه سلام دادم و همه گفتن که دلشون برام تنگ شده بود و ازم استقبال کردن و بهم خوش آمد گفتن. بعد از دیدن همه رفتم رو یکی از کاناپه ها کنار سو هیون نشستم. به یونگ جون هیونگ نگاه کردم و بهش گفتم:

راجب شایعه هایی که پشت سرم بود...

نزاشت ادامه ی حرفم رو بزنم و فورا حرفم رو قطع کرد و گفت:

نیازی نیست نگران باشی. تنها حرفی که میزنم اینه که همه چی تموم شده و دیگه چیزی از اون اخبار پیدا نمیشه. همه چی آشکار شده و مردم و رسانه ها دیگه چیزی از اون اخبار به یاد نمیارن. تو الان برای همه ما و همه طرفدارات همون هیون جونگ سابقی. همه چی تموم شده. خودت هم بهتره همه چی رو فراموش کنی و به زودی کامبک کنی.

با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدم. بعدش برگشتم سمت اون دختری که به نظر تازه عضوی از این کمپانی شده بود. بهش اشاره کردم و رو به یونگ جون هیونگ گفتم:

تا وقتی تو کمپانی بودم این خانم رو ندیدم. میشه برام معرفیش کنین.

یونگ جون:حتما. اسم این خانم "لی سونگ هی"ه دو سال پیش به این کمپانی ملحق شد و دو سال بود که یه کارآموز بود. اما الان دیگه زمان کارآموزیش تموم شده و به زودی قراره دبیوت کنه و به نظرم فوق العاده با استعداده.

برگشتم و سمتش و گفتم:

از آشناییت خوشبختم. امیدوارم موفق بشی.

سونگ هی:منم از دیدنت خیلی خوشحال شدم هیون جونگ شی. منتظر کامبکت هستم. مطمئنم دوباره موفق میشی.

...

یه قرارداد سه ساله با کمپانی بستم و بعد از کلی حرف زدن با دوستام از کمپانی خارج شدم. با اینکه خیلی خسته بودم ولی بی انصافی بود به دیدن پدر و مادرم نرم. حتما خبر برگشتم رو شنیده بودن و دل تو دلشون نبود که من رو ببینن اما نمیدونستن الان کجام تا بیان دیدنم.

بعد از خارج شدن از کمپانی رفتم سمت خونه ی پدر و مادرم. با استقبال فوق العاده ی پدر و مادرم مواجه شدم و کلی از دیدنشون خوشحال شدم. حتی مادرم بعد از دیدنم از خوشحالی داشت گریه میکرد. باید بگم واقعا دلم براشون تنگ شده بود دیدنشون خیلی حالم رو بهتر کرد. یکی دو ساعت کنارشون موندم و بعدش خداحافظی کردم و اومدم بیرون تا برم به خونه ی خودم. تو راه حسابی استتار کردم تا کسی منو نشناسه. واقعا خسته بودم و حوصله ی شلوغی رو نداشتم. یه تاکسی گرفتم و یه راست رفتم سمت خونه.

...

به خونه رسیدم بلافاصله وارد حموم شدم و یه دوش گرفتم و سریع خارج شدم. بدون اینکه موهام رو خشک کنم خودمو رو تخت انداختم.

واقعا خوشحال بودم از اینکه میتونم یه بار دیگه به عنوان کیم هیون جونگ کامبک کنم. میخوام یه بار دیگه به هر قیمتی که شده از اول شروع کنم. دیگه اشتباه نمیکنم و شکست نمیخورم. دوباره برمیگردم به اوج ینی همون جایی که لیاقتش رو دارم...

.
.
.
خب اینم از قسمت دوم. نظرتون رو راجب این قسمت هم بهم بگین.
امیدوارم خوشتون بیاد.



طبقه بندی: Rebith،

تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1395 | 01:02 ق.ظ | نویسنده : Narges | نظرات

هدایت به بالای صفحه