سلاممممم بالاخره قسمت اول داستان رو آوردم.
امیدوارم خوشتون بیاد! نظر یادتون نره.
دوستون دارممممممم.
برای خوندم قسمت اول برین به ادامه ی مطلب.
.
.
.
تولد دوباره - قسمت اول

.
.
.
هیون جونگ:


.
.
.
یوگون:
.

.
.
.

بالاخره تونستم این دو سال رو سپری کنم سخت گذشت ولی هر چی که بود گذشت ... امروز روز آخرمه دارم با دوستام خداحافظی میکنم فردا دیگه از اینجا میرم ... دوران خوبی رو اینجا سپری کردم ولی حفاظت از اینجا کار آسونی نبود به هرحال خوبه که دارم میرم. الان نمیدونم اون طرف چه خبره شاید با یه استقبال گرم رو به رو بشم شایدم...

تو این دوره افراد زیادی بودن که کمکم کردن و همیشه حامیم بودن همه رو براشون جبران میکنم تو هم همیشه یکی از اونا بودی یوگون ... الان ترجیح میدم بخوابم تو هم برو بخواب قراره فردا صبح زود بیدار بشیم و از اینجا بریم...

با سر حرفم رو تایید کرد ... چند دقیقه گذشت که برگشتم سمت یوگون و بهش نگاه کردم. بعد خیلی آروم بهش گفتم:

یوگون.

یوگون:چیه؟

هیون:دلم برات تنگ میشه. خیلی تنگ میشه.

یوگون:منم همینطور. من و تو دوستای معمولی نبودیم. ولی ناراحت نباش فردا آخره دوستیه من و تو نیست. ما بازم همدیگه رو ملاقات میکنیم.

هیون:امیدوارم.

یوگون:مطمئن باش.

با همه ی شوخی هایی که باهاش میکردم و با اینکه سره کارش میزاشتم ولی خیلی دوسش داشتم و دارم. همینطوری داشتم بهش نگاه میکردم که متوجه شدم داره گریم میگیره. سعی کردم یوگون نفهمه و بدون اینکه صدام بلرزه بهش گفتم شب بخیر اونم آروم جوابم رو داد و بلافاصله خوابید. سرمو چرخوندم سمت دیوار اشکامو پاک کردم و به دورانی که اینجا سپری کردم فکر کردم.

ساعت 12 شب بود و ساعت 7 صبح فردا دیگه همه ی این دوران خوب یا بد برای من و یوگون و بقیه ی افرادی که اینجا بودن تموم میشه. عوضش افراد جدید میومدن تا از اینجا محافظت کنن. دلم برای افراد جدیدی که میان اینجا واقعا میسوزه! چون اینجا اصلا فضای خوبی نداره شبیهه برهوت میمونه.

یوگون اهل بوسانه و خانوادش هم اونجا زندگی میکنن. باید بره اونجا ولی من باید برم سئول. سئولی که الان نمیدونستم چه شکلیه. سئولی که نمیدونستم چه چیزی داره تا بهم نشون بده.

ولی تو دو سال گذشته وقتی از اون فضای پر از غم غصه و تهمت های ناروا و حرفایی که پشت سرم

میزدن به اینجا اومدم اینجا برام مثل بهشت بود. هنوزم هست مخصوصا وقتی با یوگونم ولی حالا دیگه باید برگردم و با حقیقت و سرنوشتم رو به رو بشم. وقتی اینجا اومدم دیگه خبری از تهمت نبود ازمردمی که بدون این که چیزی بدونن فقط قضاوت میکردن خبری نبود. از دروغ و اخاذی های بی حساب خبری نبود. از استرس و بی قراری های شبانه – از بیماری های روانی – از عصبانیت های وقت و بی وقتم – از اون تنهایی های بی انتها خبری نبود.

من اینجا افرادی رو دیدم که هیچوقت قضاوت نکردن .کسایی که برخلاف خیلی از آدمایی که میگفتن بهم باور دارن ولی تنهام گذاشتن باورم داشتن. کسایی که من مثل همیشه براشون هیون جونگ بودم. من اینجا خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم یه تصمیم غلط چقدر میتونه بهم صدمه بزنه. یاد گرفتم هرگز کسی رو قضاوت نکنم چون یه قضاوت غلط میتونه زندگیه یکی رو به باد بده همونطوری که زندگیه من رو به باد داد و حالا باید از نو بناش کنم. یاد گرفتم عشق هر جایی پیدا نمیشه. یاد گرفتم عشق چیزیه که نمیشه باهاش شوخی کرد و...

وقتی اینجا اومدم خودم رو زدم به بی خیالی کاری نداشتم اونوره مرز تو اون شهر بزرگ و پر جمعیت که نمیدونه عدالت ینی چی چی داره میگذره. کاری نداشتم مردم دارن چی میگن و چی کار میکنن. فقط به خودم فکر کردم. فقط به روزی مثل فردا فکر کردم. روزی که الان بعد از دو سال فرا رسیده اما نمیدونم چرا ناخوداگاه دارم ازش فرار میکنم. شاید از این میترسم که همین بی خیالیام که دو ساله بهشون فکر نکردم دوباره بهم صدمه بزنن.

ولی حقیقت اینه که من فقط خودم رو زدم به بی خیالی ولی بی خیال نبودم. فقط وانمود میکردم. در حالی که نگران بودم. از افکار منفی و احساس طرفدارام نگران بودم. نگران بودم حقیقت هیچوقت آشکار نشه. میگفتم برام اهمیتی نداره ولی برام خیلی مهم بود. چون کارم برام مهم بود.

هندزفری رو درآوردم و بعد از مدت ها آهنگی که خودم خونده بودم ینی Please رو پلی کردم. تنها چیزی که الان میخوام اینه که بتونم امشب رو با آرامش سپری کنم...

...

با صدای گوش خراش ساعتی که الان دو ساله از خواب بیدارم میکنه از خواب بیدار شدم. یوگون همیشه سحرخیز بود و قبل از من بیدار شده بود. بیدار شدم. جوری رفتار میکردم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده درحالی که خیلی اتفاقا قرار بود بیفته.

یوگون رو دیدم و بهش سلام دادم. جوابم رو داد اما متوجه شدم ناراحته. دلیلش رو میدونستم چون خودمم به همون دلیل ناراحت بودم. با همه ی سختیایی که اینجا کشیدم خداحافظی برام سخت بود. شاید به خاطر یوگون شاید به خاطر خاطراتم شایدم به خاطر ترسم از چیزی که قراره باهاش مواجه بشم.

با یوگون وسایلامون رو جمع کردیم. با هم از اتاق خارج شدیم. همه تو محوطه ی پادگان جمع شده بودن بازم برای صدمین بار از دیروز تا حالا خاطراتم رو مرور کردم. عین روز جلو چشمامه. روزی که با یوگون از پادگان در رفتیم و بعد مجبور شدیم 50 دور اینجا رو بدوایم! تو فکر بودم که صدای فرمانده باعث شد به خودم بیام:

تو این دو سال شما اونطوری که باید خدمت کردین و به بهترین نحو از مرز حفاظت کردین اما

امروز دیگه وقتشه بعد از تموم شدن این دوران دیگه برگردین به شهرتون و کنار خانواده هاتون زندگی خوبی رو برای شما آرزو میکنم و امیدوارم همیشه خوشحال باشید. الان همتون میتونین برین به تنها ترمینالی که اینجا وجود داره و هر کدوم با اتوبوس به شهر خودتون برگردین. نگران تهیه ی بلیط نباشین قبلا با ترمینال هماهنگ کردیم. امیدوارم همتون به سلامت به شهرتون برسین.

یه لحظه برگشتم و دنبال یوگون گشتم تو اون شلوغی گم شده بود. یکم اونور تر پیداش کردم با دقت که نگاه کردم فهمیدم گریه کرده رفتم سمتش و گفتم:

میدونم چرا گریه میکنی. ولی ... نه نمیتونم بهت بگم گریه نکن. چون خودمم الان نمیتونم جلوی اشکام رو بگیرم. ولی مگه خودت دیروز بهم نگفتی دوباره همدیگر رو ملاقات میکنیم. بیا منتظر اون روز بمونیم. من مطمئنم ما بازم همدیگرو میبینیم.

یوگون:باشه بیا منتظر اون روز بمونیم. تو هم گریه نکن. وقتی رسیدی اگه طرفدارات ببینن گریه کردی خیلی ناراحت میشن. خودت که فن هات رو میشناسی. و همچنین پای قولی که بهشون دادی بمون. خودت تو نامت به طرفدارات گفتی:

"من در روز بازگشتم به عنوان فردی بهتر و البته نه کامل و همچنین به عنوان یک مرد – یک هنرمند و یک چهره ی مردمی با همون لبخند همیشگیم به شما سلام خواهم کرد." (این بخش از نامه ی هیون که اینجا بهش اشاره شده کاملا با نامه ی اصلیی که هیون قبل از رفتن نوشته تطبیق داره.)

تو که نمیتونی اون همه آدم رو ناامید کنی. میتونی؟

هیون:چقدر دقیق بند آخره نامم یادت مونده! به قولم عمل میکنم. تو این دو سال منتظر همین بودم. منتظر بودم که نشون بدم میتونم به قولم عمل کنم. ممنونم که تو این مدت کنارم موندی.

یوگون:هیون جونگ دیگه داره خیلی دیر میشه. باید سریعتر بریم.

تا اینو گفت بهش نگاه کردم. پریدم و محکم بغلش کردم و گفتم:

یوگون شاید این حرفارو به زبون نیاورده باشم ولی همیشه دوستت داشتم و دارم. من همیشه ازت ممنون بودم. همیشه ممنون بودم که کنارم موندی. از اینکه تنهام نزاشتی ممنون بودم. من ازت ممنونم که بهم اطمینان کردی و همیشه بهم قوت قلب دادی. اگه تو نبودی اینجا هم مثل اون سئول لعنتی برام جهنم میشد ولی توباعث شدی من بتونم اینجا کلی خاطره ی خوب بسازم. ازت ممنونم یوگون.

یوگون:نیازی به تشکر نیست هیون جونگ. من چون دوستت داشتم کنارت موندم چون با همه ی دوست هایی که تا حالا داشتم فرق داشتی چون تو برخلاف خیلی از آدم ها همیشه و مهربون و دوست داشتنی بودی و همیشه میدرخشیدی. چون تو عالی بودی و دوستت داشتم این کارارو کردم. نیازی به تشکر نیست.

از بغلم بیرون اومد دوباره گریش گرفت. منم گریم گرفته بود. داشت قدم به قدم ازم فاصله میگرفت منم ازش دورتر شدم فاصلمون از هم بیشتر شد که برگشتم و با تمام توان فریاد زدم و گفتم:

دوباره همدیگرو ملاقات میکنیم. کی میدونه کی و کجا ولی بازم همدیگرو میبینیم.

برام دست تکون داد و قدم هاش رو تند کرد. دواید و از پادگان خارج شد منم رفت و از دره پشتی خارج شدم و با همه ی خاطراتم خداحافظی کردم...

داشتم فکر میکردم چه عالی میشد اگه هر دو تو سئول بودیم. همه ی آرزوهام رو کنار هم چیدم آرزوهایی که قبلا برام خیلی عادی بودن چیزایی که فکر میکردم هیچوقت از بین نمیرن کسایی که فکر میکردم همیشه کنارم میمونن ... همیشه فکر میکردم تو اوج میمونم فکر میکردم قراره همیشه بخندم قراره همیشه اتفاقا اونجوری که من میخوام پیش بره ولی ... ولی من با اشتباهات احمقانم همه ی پله های پشت سرم رو خراب کردم. پله هایی که باید از اول میساختمشون....

همونجوری که راه میرفتم یه تاکسی گرفتم تا برم برسم به ترمینال. سوار تاکسی که شدم راننده ازم پرسید کجا میرم و گفتم ترمینال. تا اینو گفتم حدس زد که یا میرم مرخصی یا خدمتم تموم شده و دارم میرم خونه. پرسید که خدمتم تموم شده؟ منم جواب دادم آره. برگشت بهم گفت پس امروز باید خیلی خوشحال باشی! چون امروز یکی از بهترین روزهای زندگیته ازت کرایه نمیخوام!

اسرار نکردم که کرایه رو بدم چون خیلی پول همراهم نداشتم. فقط تشکر کردم و بدون هیچ حرفی نشستم و منتظر شدم تا تاکسی به ترمینال برسه.

...

میخواستم افکاره منفی رو دور بریزم ولی نمیشد. خودم رو به اتوبوس رسوندم. سوار شدم و سرم رو به شیشه ی اتوبوس تکیه دادم و آروم با خودم گفتم:

من همیشه به داشتن دوستی مثل یوگون افتخار خواهم کرد...
.
.
.
خب اینم از قسمت اول.
امیدوارم خوشتون بیاد.
نظرتون رو راجب داستان بهم بگید.




طبقه بندی: Rebith،

تاریخ : پنجشنبه 14 مرداد 1395 | 11:28 ب.ظ | نویسنده : Narges | نظرات

هدایت به بالای صفحه