سلام به همگی حالتون خوبه؟
رسیدیم به قسمت آخر
امیدوارم از این داستان لذت برده  باشید



http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png


یونگی 7 ماه بود كه رفته بود و دوماهی میشد كه خبری ازش نبود.سانگمین مدام بهش زنگ میزد اما جواب نمیداد.تماس های یونگ هم قطع شده بود.سانگمین نگران بود و دلش برای یونگسنگ اون قدر تنگ شده بود كه دیگه تحمل نداشت.
اون روز دوستش هارا رو اتفاقی دید بعد از این كه با هم حرف زدند .هارا رو كرد به سانگمین و گفت:راستی چرا با یونگ سنگ به هم زدی؟تو كه میگفتی خیلی دوستش داری؟
سانگمین خنده ای كردو گفت: كی گفته؟معلومه كه دوستش دارم
هارا با حالت تعجب رو كرد به سانگمین و گفت:چی؟پس چطوری ازدواج كرده؟
سانگمین خنده ای كردو گفت:هه هه هه كی گفته ازدواج كرده؟
هارا:سانگمین مثل این كه یادت رفته پدرم با پدر یونگسنگ در ارتباطه.همین یك ماه پیش تو آمریكا با دختریكی از شریك های پدرش ازدواج كرد
با گفتن این حرف یه لحظه به سانگمین شك وارد شد...احساس میكرد نفسش بالا نمیاد و نبضش به شماره افتاده با چشم های گرد شده و در حالی كه صداش میلرزید گفت:تو مطمئنی؟
هارا:آره...مگه نمیدونستی؟نگو كه هنوز با هم دوست بودین و اون....
سانگمین یه لحظه تعادلش و از دست داد و هارا كه حالش رو دید بهش كمك كردو نشوندش یه گوشه.
هارا:حالت خوبه؟ها؟
سانگمین مثل دیوونه ها داشت به هارا نگاه میكرد یهو مثل فنری كه از جا دررفته باشه از جاش بلند شدو گفت:من باید برم...باورم نمیشه...باید برم
و بعد هم هارا رو با یه دنیا سوال تنها گذاشت و رفت.تمام راه رو با قدم های تند طی كرد.دیگه نفسش بالا نمیومد به در خونه ی پدر یونگی نگاهی انداخت و با ترس به خونه نزدیك شد دستش رو كه داشت میلرزید رو به طرف آیفون دراز كردو زنگ رو زد.چند لحظه بعد در باز شدو سانگمین رفت داخل...مادر یونگی كه انگار منتظرش بودلبخند موزیانه ای زدو گفت:پس بالاخره اومدی؟
سانگمین تعجب كرد تا حالا برخوردی با مادر یونگسنگ نداشت كه دوباره گفت:چرا این جوری ایستادی من رو نگاه میكنی یونگی از تو برام گفته بود عكس هات رو هم نشونم داده بود
سانگمین در حالی كه احترام گذاشت با صدای گرفته ای گفت:یونگسنگ برگشته؟
-نه برای چی باید برگره.یك ماهی میشه كه رفته سرخونه و زندگی خودش
با این حرف سانگمین احساس كرد قلبش از حركت ایستاده بغض گلوش رو گرفت و اشك توی چشم هاش حلقه كرد.اون روز مادر یونگ عكس های عروسی یونگسنگ رو بهش نشون داد تا مطمئن بشه و بهش گفت كه پاش رو از زندگی یونگ بكشه بیرون و بعد هم با احترام از خونه بیرونش كرد.سانگمین حال خودش رو نمیفهمید فقط بی وقفه اشك میریخت و راه میرفت.اصلا باورش نمیشد یونگسنگ چطور میتونست باهاش همچین كاری كنه؟مگه همیشه بهش نمیگفت كه دوستش داره مگه نمیخواست برگرده و همه چیز رو از اول با سانگمین شروع كنه؟پس چرا این طوری تركش كرده بود؟این سوالا مثل خره افتاده بود به جونش و یه لحظه راحتش نمیذاشت...
....................................................
هیونگ توی آتلیه بود و با هنرجوها مشغول بود كه صدای در توجهش رو جلب كرد.هانا و كیو با هم وارد آتلیه شدند هیونگ نگاهی بهشون كردو چند لحظه با چشم های ریز بهشون خیره شدو یهو یه لبخند شیطون روی لب هاش نشست.بهشون نزدیك شدو چشمكی به هانا زدو گفت:بالاخره رفتی آوردیش آره؟دیگه باید شیرینی بخوریم؟
هانا ریز ریز خندید كه كیو مهربون اخم كردو گفت:به تو چه ربطی داره؟
هیونگ ابروهاش رو درهم كشیدو گفت:هی حواست باشه ها.این دختری كه میبینی رو من ....من....
هانا:درسته تو آدمم كردی
هیونگ:هه هه هه خب دیگه به خاطر همین خیلی برام عزیزه اذیتش كنی با من طرفی فهمیدی؟
كیو:بله قربان...
هیونگ:ای كلك ببین یهو یه روزه از این رو به اون رو شده...دیروز كه داشتی از افسردگی میمردی؟خب فردا باید جشن بگیریم
با این حرف یهو چهره ی كیو و هانا رفت تو هم هانا رو كرد به هیونگ و گفت:فردا؟یه مدتی من نیستم دارم میرم مسافرت
هیونگ:كی برمگیردی؟
كیو كه قول داده بود از قضیه ی بیماری هانا به كسی چیزی نگه رو كرد به هیونگ و گفت:هنوز معلوم نیست اما هر وقت برگرده یه مهمونی درست حسابی میگیریم...
هیونگ خنده ای كردو گفت:باااشه....بهت خوش بگذره هانا
و بعد هم  رفت سراغ كارهای خودش. هانا هم لبخندی به كیو زدو گفت:امروز نقاشیم رو تمام میكنم قراره فردا صبح بستری بشم
كیو:باشه برو به كارت برس
............................................................
یك هفته گذشت سانگمین نه خواب داشت نه خوراك فقط تو اتاقش بود و به یه نقطه خیره شده بود و گاهی هم به صفحه ی گوشیش یه نگاهی مینداخت پدرش هم از نگرانی نمیدونست باید چی كار كنه.
اون روز سانگمین بی هوا یهو آماده شدو بدون این كه چیزی به پدرش بگه از خونه زد بیرون.نمیدونست میخواد كجا بره یا چیكار كنه بیخودی تو خیابون ها راه میرفت تا بالاخره رسید به پاركی كه همیشه با یونگ اون جا قدم میزدند.روی یكی از نیمكت ها نشست تمام خاطراتش مثل یه فیلم سینمایی از ذهنش گذشت...هنوز هم نمیتونست باور كنه كه یونگی این طوری قلبش رو خورد كرده.توی افكار خودش غرق بود كه یهو نم نم بارون گرفت اما سانگمین اصلا توجهی نكرد چند دقیقه ی بعد بارون شدت گرفت و سانگمین همون طوری اون جا نشسته بود كه یه چتر بالای سرش قرار گرفت...سانگمین با صدای كسی كه داشت اسمش رو صدا میزد به خودش اومد نگاهی به چهره ی مهربون هیون كرد...یادش اومد همیشه از بچگی هر موقع ناراحت بود با هیون دردو دل میكرد چون كس دیگه ای رو نداشت پدرش كه همیشه مشغول بود و مادرش رو هم كه خیلی سال پیش از دست داده بود با دیدن هیون یهو از جاش بلند شدو دستاش رو دور گرن هیون حلقه كردو خودش رو بهش آویزون كرد.هیون صدای هق هق سانگمین رو میشنید با یه دستش چتر رو گرفته بود و با دست دیگش موهای سانگمین رو نوازش میكرد بعد از این كه سانگمین خوب خودش رو خالی كرد هیون آروم گفت:خونه ی ما همین نزدیكی هاست خودت كه بهتر میدونی.بیا بریم اون جا من ماشین نیووردم بعد از این كه یكم گرم بشی میرسونمت خونه.
سانگمین بدون این كه چیزی بگه همراه هیون رفت.همه ی راه رو داشت به حرف های اون روز هیون فكر میكرد شاید هیون راست میگفت....شاید یونگی هنوز هم مثل قبلا بود و فقط میخواسته ازش سوء استفاده كنه...اما نه....تو تموم مدتی كه با هم بودن یونگی فقط گاهی با عشق اون رو میبوسید...اما حالا همه چیز تموم شده بود..
رسیدند خونه...آقای كیم خونه نبود سانگمین رو كرد به هیون و گفت:عموجون نیستند؟
هیون:نه رفته دیدن عمو بزرگم چند وقتی اون جا میمونه
هیون رفت تو آشپزخونه و مشغول قهوه درست كردن شد همون طور كه داشت كارهاش رو میكرد گفت:متاسفم
سانگمین خنده ی تلخی كردو گفت:تو میدونستی این طوری میشه نه؟
هیون:نه...تو گفتی یونگ تغییر كرده منم حرفت رو باور كردم...فكر نمیكردم این طوری بشه.شاید دلیلی برای این كارش داره
سانگمین:آره...من لیاقتش رو نداشتم
هیون با حالت عصبی گفت:اون لیاقت نداشت نه تو
چند دقیقه ی بعد با دو تا لیوان قهوه ی گرم برگشت و به سانگمین نگاهی كردو گفت:دختر این طوری كه سرما میخوری...برو لباسات رو عوض كن...یه دست از لباس های من رو بردار
سانگمین یكم این پا اون پا كرد كه هیون به زور فرستادش تو اتاق و بهش یه دست لباس گرمكن دادو خودش هم رفت بیرون.چند دقیقه ی بعد سانگمین اومد روبه روی هیون نشست هیون دوباره بهش خیره شدو گفت:خب یه حوله هم برمیداشتی موهات رو خشك میكردی چرا این قدر خجالتی شدی؟
خودش رفت یه حوله آورد و مشغول خوش كردن موهاش شد كه سانگمین دوباره شروع كرد به اشك ریختن این دفعه حتی خودش هم نمیدونست چرا داره اشك میریزه شاید به خاطر هیون بود كه هنوز هم مثل قبل باهاش رفتار میكرد در حالی كه سانگمین قلبش رو شكسته بود اگه هیون هم همون قدر كه سانگمین یونگ رو دوست داشت سانگمین رو دوست داشت حتما وقتی جواب رد از سانگمین شنیده بود همین حال رو پیدا كرده بود.هیون كنار سانگمین نشست و درحالی كه داشت اشك هاش رو پاك میكرد گفت:آروم باش این طوری مریض میشی ها
سانگمین نگاهی به میز وسط اتاق كرد مثل همیشه یه شیشه ویسكی روی میز بود این قدر ناراحت بود و فشار عصبی بهش وارد شده بود كه دیگه تحمل نداشت به جای لیوان قهوه لیوان روی میز رو پر از مشروب كردو سر كشید.
هیون اول میخواست جلوش رو بگیره اما بعد پشیمون شد حالش رو درك میكرد.سانگمین یه لیوان هم برای هیون ریخت و اون هم مجبور به خوردن كردو شروع كرد به دردو دل كردن...حدود یك ساعت و نیم بعد چند شیشه ی دیگه هم به اون یه شیشه ی مشروب روی میز اضافه شده بود و هر دو مست مست بودن.
هیون با صدایی كه انگار از ته چاه درمیومد و با چشم های خیس گفت:من كه گفتم دوستت دارم اما تو...تو با دروغ های اون تنهام گذاشتی...
سانگمین كه درست روبه روی هیون نشسته بود دستش رو انداخت دور گردن هیون و درحالی كه میخندید گفت:هه هه هه ...تو هم دروغ میگفتی مگه نه؟
كه هیون داد زدو گفت:نه....من دوست داشتم هنوز هم دوستت دارم...چرا نمیخوای باور كنی؟؟؟
سانگمین به چشم های هیون خیره شد با انگشت هاش گونه  های خیس هیون رو پاك كرد.اصلا تو حال خودش نبود اون قدر حالش بد بود كه نمیفهمید داره چیكار میكنه...هیون هم همین طور اون هم مثل این كه دوباره زخمش سرباز كرده باشه دلگیر شده بود و با خوردن مشروب میخواست خودش رو آروم كنه...سانگمین همون طور كه دست هاش روی گونه های هیون بود صورتش رو به صورت هیون نزدیك كردو آروم شروع كرد به بوسیدنش چند لحظه بعد هیون هم اون رو با عشق همراهی كرد...
.................................................................................
هیونگ خیلی زودتر از بقیه ساعت 6 عصر از آتلیه زد بیرون.به فردا فكر میكرد احتمالا پدرش مثل هر سال با هیچ كس حرف نمیزد و تو اتاق خودش رو حبس میكرد با فكر كردن به این موضوع خیلی عصبانی میشد اصلا دوست نداشت پدرش رو تو این وضعیت ببینه هر چه قدر فكر میكرد نمیفهمید چرا هیون از فكر سانگمین بیرون نمیومد و یه زندگی راحت رو شروع نمیكرد...به طرف خونه رفت سعی كرد مثل همیشه خیلی خوشحال وارد خونه بشه تا شاید یكم جو خونه رو عوض كنه اما وقتی وارد خونه شد دید كه همه چیز خیلی ارومه و خونه سوت و كوره رو كرد به اقای گو ( یكی از خدمتكارا كه خیلی وقت بود تو خونش بودو همیشه مراقب همه چیز بود )و گفت:پدر كجاست؟؟؟
اقای گو سری تكون داد و گفت:از وقتی شما رفتید رفته تو اتاقش و بیرون نمیاد
هیونگ سریع رفت به سمت اتاق هیون و بدون این كه در بزنه دستگیره رو تكون داد اما از پشت قفل شده بود.هیونگ بیشتر از دفعه هایه قبل عصبانی بود...اون قدر عصبانی شده بود كه نتونست خودش رو كنترل كنه و شروع كرد به دادو بیداد كردن:چرا دوباره رفتی تو اتاق خودت رو حبس كردی؟؟؟مگه قرار نبود همه چیز رو فراموش كنی؟یعنی من برات مهم نیستم؟چرا همیشه كاری میكنی كه اذیت بشم؟اخه پدر من اون ارزشش رو داره كه براش این قدر خودت رو به آب و اتیش میزنی؟اره؟ارزشش رو داره؟اون ارزشش رو نداره كه یه عمر براش غصه بخوری...بعضی وقت ها ازش متنفر میشم...
با گفتن این حرف در باز شدو هیون با چهره ی گرفته ای بهش نگاه كردو گفت:درمورد سانگمین درست حرف بزن
هیونگ ابرویی بالا انداخت و گفت:درست حرف بزنم؟؟؟چرا باید درموردش درست حرف بزنم؟بذار یه چیزی رو رك و روراست بهت بگم.اون لیاقت زندگی با تورو نداشت...واقعا ازش متنفرم
با گفتن این حرف هیون داغ كردو برایه یه لحظه كنترلش رو از دست دادو وقتی به خودش اومد كه هیونگ با دست صورتش رو گرفته بودو با بغض داشت بهش نگاه میكرد.هیونگ خیلی اروم گفت:هر چه قدر دوست داری بزن...اما این رو بدون كه من باز هم ازش متنفرم...هیچ وقت به عنوان مادرم ازش یاد نمیكنم
و بعد هم گذاشت و رفت.هیون دستش رو كه داشت میلرزید رو مشت كردو چند تا نفس عمیق كشید.تا حالا  نشده بود  روی هیونگ دست بلند كنه اما حالا باز هم به خاطر سانگمین مجبور شده بود كاری كنه كه هیچ وقت دوست نداشت...
........................................................
سانگمین با سردرد بدی از خواب بیدار شد هنوز هم گیج بود و نمیفهمید كجاست.سعی كرد چشم های نیمه بازش رو كاملا باز كنه..حس میكرد چیزی زیر سرشه.بالاخره كاملا چشم هاش رو باز كرد و خودش رو روی تخت توی اتاق هیون دید سرش رو برگردوند با دیدن چیزی كه دید برای یه لحظه حس كرد قلبش داره میاد تو دهنش.هیون با بدن برهنه كنارش خوابیده بود و دستش رو گذاشته بود زیر سر سانگمین.سانگمین درحالی كه سعی میكرد صدای جیغش رو خفه كنه متوجه خودش شد كه وضعیت بهتری نسبت به هیون نداشت.سریع از جاش بلند شد در حالی كه اشك توی چشم هاش حلقه كرده بودو به خودش لعنت میفرستاد سعی كرد خودش رو بپوشونه كه هیون هم با ناله از خواب بیدار شدو با دیدن سانگمین كه روی تخت نشسته بودو خودش روبا یه ملافه پوشونده بود سرجاش میخكوب شد.نمیدونست باید چی بگه و چیكار كنه زبونش بند اومده بود.سانگمین هم سرش رو انداخته بود پایین و حالش بدتر از هیون بود.....
..............................................
هیونگ هنوز هم بغض گلوش رو گرفته بود تا حالا هیون روش دست بلند نكرده بود.بغضش رو قورت داد و نشست پشت فرمون.به ساعت نگاه كرد ساعت 7:30 بود هنوز یك ساعت مونده بود تا آتلیه رو تعطیل كنند و الان با تنها كسی كه میتونست حرف بزنه تا یكم آروم تر بشه  كیو بود پس تغییر مسیر داد و به طرف آتلیه رسید.از ماشین پیاده شد... آروم در رو باز كرد و وارد آتلیه شد.نگاهی به جای همیشگی كیو كرد اما اون جا نبود سالن رو برانداز كرد اما باز هم كیو رو ندید هانا كه داشت به هیونگ نگاه میكرد و متوجه قیافه ی كلافش شد از جاش بلند شدو به طرفش رفت.روبه روش ایستاد و گفت:هیونگ جون اتفاقی افتاده؟
هیونگ نگاه عصبی تحویل هانا داد و گفت:نه.كیو نیستش؟
هانا:نه زودتر رفت كار داشت؟
هیونگ بدون این كه چیزی بگه برگشت  و رفت.هانا تا حالا هیونگ رو این قدر عصبی و كلافه ندیده بود یكم نگرانش شد پشت سرش رفت و وقتی هیونگ از آتلیه رفت بیرون دستش و گرفت و گفت:اگه چیزی شده بگو شاید بتونم كمكت كنم....
چند دقیقه ی بعد هر دونشسته بودند رو نیمكتی كه كنار آتلیه بود و هیچ كدوم هیچی نمگیفتند كه هانا یهو گفت:چرا این قدر ناراحتی؟
هیونگ:ناراحت؟
هانا:دیگه تو این مدت خوب شناختمت.چون ناراحت بودی اومدی با كیو حرف بزنی اون نیست میتونی با من حرف بزنی البته اگه دوست داشته باشی؟
هیونگ نفس عمیقی كشید و گفت:با بابام دعوام شده
جشن عروسی به درخواست و اصرار سانگمین تو خونه ی آقای كیم برگرزار شد.اون روز همه خوشحال بودند حتی خود سانگمین.با این كه به خاطر یه اشتباه تصمیم گرفتند با هم ازدواج كنند اما این طوری راحت تر میتونست یونگی رو فراموش كنه و پیش خودش میگفت این كه این قدر هیون دوستش داره براش یه شانس بزرگه الان فقط به زندگی خودش و هیون و كوچولویی كه توراه داشتن داشت فكر میكرد.
وقتی عاقد اعلام كرد كه اون ها با هم زن و شوهرند تو دل هر دوتاشون جشنی به پا بود.هیون از این كه بالاخره عشقش رو به دست آورده بود خوشحال بود بوسه ی كوتاهی به لب سانگمین زدو از اون روز زندگی دو نفرشون شروع شد....
..................................................
هیونگ نفس عمیقی كشید و گفت:با بابام دعوام شده
هانا:خب مگه چیه؟دعوات شده دیگه با هم آشتی میكنید....
هیونگ:الان به خاطر این ناراحت نیستم نگرانشم داره خودش رواذیت میكنه.چون قراره بشی زن داداشم دارم برات اینا رو میگم و از طرفی خودم هم نمیدونم باید چی كار كنم.
هانا یكم فكر كردو گفت:درمورد چی نمیدونی باید چی كار كنی؟
هیونگ در حالی كه بغض كرده بود گفت:درمورد مادری كه حتی عنوان مادر بودم هم لایقش نیست.
و دیگه نتونست جلوی سرازیر نشدن اشك هاش رو بگیره هانا یكم هول كرده بود چرا هیونگ این طوری داشت اشك میریخت دستش رو گرفت و گفت:حالت خوبه؟
هیونگ كه سرش رو گرفته بود پایین دستی به صورتش كشیدو گفت:به خاطر اون همیشه خودش رو عذاب میده.این قدر كه با خاطرات اون زندگی كرده با من زندگی نكرده دیگه خسته شدم این كه همیشه دركنارش باشم اما روحش و قلبش جای دیگه ای باشه.
هانا از حرف هیونگ تعجب كردو اون روز كه هیون رو دیده بود شاهد این بود كه چه قدر باهاش خوب رفتار میكنه و دوستش داره رو كرد به هیونگ و گفت:آقای كیم؟اون كه خیلی دوستت داره
هیونگ:معلومه كه دوستم داره چون پسرشم.اون قدر به هم وابسته ایم كه اگه یه روز صدای همدیگرو نشنویم اون روزمون شب نمیشه.اما چیزی كه این وسط اذیتم میكنه اینه  كه نمیخواد یه زندگی جدید رو شروع كنه همیشه تو خاطراتش غرقه.پدرم مادرم رو خیلی دوست داشت.برام تعریف كرده كه چه طوری به هم رسیدند...اما مادرم وقتی من دنیا اومدم  من و پدرم رو به خاطر یه مرد دیگه ترك كردو رفت....چه طور یه مادر میتونه این قدر بی رحم باشه
هانا فكر نمیكرد هیونگ این قدر غم و غصه تو دلش داشته باشه.اون كسی بود كه جرقه ی یه شروع دوباره و رو در درونش به وجود آورده بود.روكرد بهش و گفت:خوشحالم كه این قدر قوی هستی.میدونی چرا قبل از آشنایی با تو اون قدر خسته كننده زندگی میكردم؟چون ضعیف بودم...فكر میكردم هر چور كه باهام رفتار میشه باید با بقیه رفتار كنم...بدون این كه ذره ای فكر كنم...تو  از دست مادری ناراحتی كه چون بی مهر بوده ولت كرده و رفته و من از دست مادری كه چون عاشقم بوده...مادر پدر من هم خیلی سخت به هم رسیدن...پدرم دیوانه وار عاشق مادرم بوده و هست....وقتی مادر سر من باردار میشه تو پنج ماهگی میفهمه سرطان داره دكتر بهش میگه اگه زود اقدام كنه و بچه رو سقط كنه میتونه زنده بمونه بهش میگه بارداری اون رو ضعیف میكنه اما مادر باوجود اصرار های پدرم راضی نمیشه.حتی پدرم بهش گفته بوده كه بدون اون من رو نمیخواد اما قبول نمیكنه ودرمان رو شروع نمیكنه تا من دنیا بیام....وقتی دنیا اومدم دو ماه بعدمادرم ما رو ترك كرد...این ها رو مارد بزرگم برام تعریف كرده چون پدرم هیچوقت راضی نشد باهام حرف بزنه
اون شب با هم كلی حرف زدند.هیونگ برای هانا خیلی ناراحت شد...فكر نمیكرد مشكلش این باشه....این كه 22 سال انتظار آغوش پدرت رو بكشی خیلی سخته.در آخر هیونگ رو كرد به هانا و گفت:خوشحالم كه الان داری راحت زندگی میكنی.ممنون كه این قدر آرومم كردی
هانا لبخند زیبایی زدو گفت:الان كه باهات حرف زدم خیلی سبك تر شدم...تو دوست خوبی هستی الان معنی دوست داشتن رو خوب درك میكنم ...هیونگ جون شی با پدرت حرف بزن....كاری كن كه همیشه خوشحال باشه اما كاری به گذشتش نداشته باش بذار اون طوری كه میخواد زندگی كنه...آقایی كه من دیدم خیلی خوب میدونه چطور زندگی كنه
.........................................................
هیون هنوز هم به خاطر كارش از دست خودش ناراحت بود تو حیاط منتظر ایستاده بود تا ببینه هیونگ كی میاد هیونگ پسری نبود كه بخواد از خونه قهر كنه اما با این حال بازم نگران بود.ساعت حدود 10 بود كه هیونگ بالاخره از راه رسید ماشین رو پارك كردو با دیدن پدرش كه گوشه ی باغ ایستاده بود و خیلی نگران بهش چشم دوخته بود لبخندی زدوبه طرفش رفت.وقتی بهش رسید روبه روش ایستاد و گفت:چی شد؟چرا از اتاقت اومدی بیرون تا جایی كه من میدونم تا فردا شب این قهرت ادامه داره
هیون دستش رو گذاشت رو شونه ی هیونگ و گفت:متاسفم
هیونگ لبخندی زدو گفت:این نشون میده من برات مهم تر از....
هیون:در حال حاضر تو از همه برای من مهم تری و ارزشت از همه برای من بیشتره.بیا بشین رو تاب میخوام باهات حرف بزنم
هرو دو نشستند روتاب هیونگ با پاش كمی تاب رو به حركت دراورد هیون خندید و گفت:مادرت هم همیشه همین كار رو میكرد
هیونگ با پا محكم تاب رو نگه داشت و اخمی كردو گفت:دوست ندارم راجع بهش چیزی بشنوم
هیون:نباید ازش متنفر باشی.اون مادرته مطمئنم دوستت داشته....ازدواج ما از  اولش هم به خاطر یه اشتباه سر گرفت
هیونگ خنده ی عصبی كردو گفت:آره میدونم...اون اشتباه به وجود اومدن من بود
هیون یه لحظه از حرفی كه زده بود پشیمون شد با این حال حرفش رو ادامه داد:تو كه همه چیز رو میدونی همه ی دفتر خاطراتم رو خوندی....میدونی كه منم مقصر بودم ...سانگمین چند وقت بعد از ازدواجمون یه سری از اون عكس هایی رو كه به دستور من از من و خودش گرفته شده بود رو دید...همه ی موضوع رو فهمید فهمید كه بهش دروغ گفتم...فهمید كه چندین وقت باعث شدم از كسی كه عاشقانه دوستش داشت جدا بشه و اون رو مقصر بدونه...نسبت بهم بدبین شده بود اما سعی كرد باهام كنار بیاد...ماه های آخربود تو قرار بود به زودی دنیا بیای كه سروكله ی یونگی پیداشد.....
هیون میخواست حرف بزنه كه هیونگ حرفش رو قطع كردو گفت:تو تقصیری نداشتی...اون با دیدن یونگ سنگ از خودش بیخود شد....اگه میخواست بهت بدبین بشه میتونست همون موقع تركت كنه....بابا قبول كن كه اون به خاطر یونگسنگ با بی رحمی من و تو رو ترك كرد....خودت كه تو دفترت نوشتی...اون بهت خیانت كرد
هیونگ راست میگفت نمیدونست باید چی جوابش رو بده.یونگسنگ برگشته بود و به سانگمین گفته بود اون رو تو آمریكا غافلگیر كردن ...یونگ از هیچی خبر نداشته و مادرش ترتیب همه چیز رو داده بوده...بهش گفته بود كه فقط با هم نامزد بودن اما مادرش به دروغ گفته عروسی كردن اما اون همیشه به سانگمین فكر میكرده و همش به فكر برگشت بوده و  دست آخر هم میزنه به سیم آخر رو نامزدش رو ول میكنه و برمیگرده كره...بعد از به دنیا اومدن هیونگ رفتار سانگمین با هیون سرد میشه و كم كم ازش فاصله میگره...هیون میفهمه كه سانگمین بهش خیانت كرده و بعد از كلی دعوا و جرو بحث ازش جدا میشه....حق با هیونگ بود هیون نباید دلش برای همچین آدمی تنگ میشد...آدمی كه 26 سال پیش همین روز اون رو ترك كرده بود.اما هیون نمیتونست...نمیتونست فراموشش....نگاهی به هیونگ كردو گفت:هیونگ اون رو ببخش...شاید به بخششت نیاز داشته باشه
هیونگ:هیچ وقت همچین كاری نمیكنم...فقط در یه صورت اینكه بفهمم دیگه رو این كره ی خاكی وجود نداره
و بعد هم به طرف ساختمون رفت.روی تختش دراز كشید و به سقف خیره شد ....شاید برای یه لحظه دلش به حال مادرش سوخت اما سعی كرد از فكرش دربیاد و دیگه هم بهش فكر نكنه...
...........................................................
صبح روز بعد هیونگ مثل همیشه همه چیز رو سریع فراموش كردو با خوشحالی آماده شد تا به آتلیه بره.یه تیپ مناسب زدو به سمت آتلیه رفت.وقتی وارد شد همه چیز مثل همیشه بود به جز هاناكه به گفته ی خودش قرار بود بره مسافرت...هیونگ به طرف كیو رفت...كیو یكم نگران بود و كلافه...هیونگ نگاهی بهش كردو گفت:هی داداش بذار یه روز بگذره اون وقت این جوری افسرده شو
كیو لبخندی زدو گفت:بچه برو پی كارت الان حوصله ندارم....
هیونگ خنده ای كرد بعد از این كه با هنر جوها احوال پرسی كرد روی سه پایه یه بوم جدید گذاشت و مشغول نقاشی كشیدن شد.برای خودش نقاشی میكرد و سوت میزد كه یهو چشمش به بوم هانا كه هنوز روی سه پایش گوشه ی سالن بود خورد به نظر میرسید نقاشیش روكامل كرده یكم دقیق تر شدو با دیدن نقاشی یه لحظه خشكش زد قلمو از دست افتاد و ذل زد به اون نقاشی...كیو متوجه هیونگ شد دستی براش تكون دادو گفت:هیونگ چت شد جن دیدی؟
هیونگ بی توجه به كیو از جاش بلند شدو به طرف نقاشی رفت روبه روش ایستاد و به چهره ی زنی كه هانا كشیده بود نگاه كردو به اون چشم ها خیره شد...دهنش از تعجب باز مونده بود...زیر نقاشی نوشته شده بود:تقدیم به مادر مهربونم امیدوارم دخترت رو بخشیده باشی
همین طوری بهش نگاه میكرد كه كیو دستش رو گذاشت رو شونه ی هیونگ و هیونگ یهو جا خورد با نگاه عصبی به كیو نگاه كرد كیو لبخندی زدو گفت:هیچ معلوم هست چت شد یهو؟
هیونگ كه هنوز تو شك بود گفن:این....این كه سانگمینه
كیو:چی؟سانگمین؟مادرت رو میگی؟؟؟!این امكان نداره چون هانا گفت این عكس مادرشه
هیونگ با صدای گرفته ای گفت:هانا كجا رفته؟
كیو:گفت كه مسافرت
هیونگ:خب كجا؟؟؟
كیو:من نمیدونم
هیونگ یقه ی لباس كیو رو گرفت و گفت:مگه میشه ندونی كدوم گوری رفته ها؟
با این حرفش و تن صداش همه برگشتند به سمتش و چند لحظه بهش خیره شدند.هیونگ نگاهی به هنرجوها كردو با عصبانیت گفت:شما به كار خودتون برسید چی رو  نگاه میكنید...بعد رو كرد به كیو و ادامه داد...میگی كجاست یه نه؟
كیو:هی داری چیكار میكنی؟میخوای بری دنبالش؟؟؟
هیونگ:آره...باید بفهمم این كیه....اگه این سانگمین باااشه...یعنی...یعنی مادر من مرده؟؟؟
كیو پاك گیج شده بود...اما با یادآوری داستانی كه هیونگ براش گفته بود همه چیز رو تجزیه و تحلیل كردو به این نتیجه رسید كه یونگسنگی كه هیونگ ازش گفته بود همون هئو یونگسنگ پدر هاناست.برای یه لحظه دلش به حال هیونگ سوخت...هیونگ همیشه دوست داشت سانگمین رو یه بار ببینه اما سانگمین بعد از این كه با یونگ ازدواج كرد از كره رفته بود و هیچ وقت هیچ خبری ازش نشده بود.كیو نفس عمیقی كشیدو گفت:بهت میگم میشه این یقه ی من رو ول كنی؟
هیونگ با شرمندگی و درحالی كه كلافه بود یقه ی لباس كیو رو ول كرد.كیو دست  هیونگ رو گرفت و گفت بشینه تا باهاش حرف بزنه.هیونگ روبه روی كیو نشست و منتظر موند از طرز نگاهش میتونست بفهمه كه كیو یه چیز مهم رو داره ازش مخفی میكنه با حالت عصبی گفت:بگو دیگه
كیو كه میدونست وقتی هیونگ عصبانی میشه نباید خیلی لجش رو دربیاره گفت:میدونم الان عصبی و كلافه ای اما هانا در موقعیتی نیست بخواد جواب تو رو بده
هیونگ كمی نگران شدو گفت:برای چی؟
كیو:هانا الان بیمارستان بستری شده.اسم پدر هانا یونگ سنگه اون عكس رو هم كه تو شناختی پس در این كه سانگمین مادر هاناست شكی نیست اما ....
هیونگ از جاش بلند شدو گفت:كدوم بیمارستانه؟
كیو:خواهش میكنم هیونگ منطقی فكر كن...هانا مریضه....خب ...سرطان
هیونگ بیشتر از قبل عصبی شدو در حالی كه از چشم هاش خشم میبارید دوباره با صدای بلندی كه كل آتلیه رو تكون داد گفت:میگم كدوم بیمارستانه؟
این بار هنرجوها با این كه خیلی كنجكاو بودن هیچ عكس العملی نشون ندادند...كیو بالاخره آدرس بیمارستان رو به هیونگ داد و خودش هم همراهش رفت.توی راه همش داشت ازش خواهش میكرد كه چیزی نگه و هانا رو اذیت نكنه اما هیونگ توجهی نمیكرد فقط پاش رو گذاشته بود رو گاز و به راهش ادامه میداد.بالاخره رسید به بیمارستان باز هم بی توجه به كیو وارد بیمارستان شدو با راهنمایی كیو به طرف اتاق هانا رفت...
بدون این كه دربزنه در رو باز كرد با باز شدن در هانا و یونگی با تعجب خیره شدند به هیونگ كه تو چهارچوب در ایستاده بود.هانا با دیدن چهره ی هیونگ یه لحظه ترسید هیونگ رفت نزدیك تر و چند لحظه بعد كیو در حالی كه از روی تاسف برای هانا سرتكون میداد وارد اتاق شد.
هیونگ رفت نزدیك تر كه یونگی گفت:ببخشید چیزی شده؟
هیونگ نگاهی عصبانی به یونگ سنگ كردو بعد رو به هانا كردو با بغض گفت:حالت خوبه؟
با این حرف كیو یه نفس راحت كشید.هانا كه یكم جا خورده بود گفت:اوهوم.كیو بهت گفت؟چرا اومدین این جا؟
هیونگ:مگه من دوستت نیستم چرا بهم نگفتی؟
هانا:نمیخواستم نگرانت كنم.حالم زود خوب میشه
هیونگ چند دقیقه ای رو با مهربونی نشست كنار هانا و باهاش حرف زد بعد نگاهی به یونگ كردو گفت:شما باید پدر هانا باشید درسته؟
یونگی لبخندی زدو گفت:درسته
حالت نگاه هیونگ عوض شدو یونگ این رو خوب متوجه شد بعد از چند دقیقه هیونگ از هانا خداحافظی كردو از اتاق رفت بیرون هنوز هم باورش نمیشد سرنوشت این طوری هانا رو گذاشته بود سر راهش تا بفهمه مادرش خیلی وقته  كه مرده.عكس مادرش رو از توی كیف پولش درآورد نگاهی بهش كردو گفت:میخواستم خودت ازم بخوای كه ببخشمت اما انگار ....
و بغض گلوش رو گرفت متوجه یونگ شد كه از اتاق اومد بیرون رفت به طرفش و از پشت سر صداش زد:یونگ سنگ شی
یونگسنگ برگشت و به هیونگ نگاهی كردو گفت:اسمم رواز كجا بلدی هانا بهت گفته بود؟
هیونگ:باید باهاتون حرف بزنم
با هم به محوطه ی بیمارستان رفتند و هر دو كنار هم روی یه نیمكت نشستند هیونگ با تنفر به یونگ نگاه میكرد و یونگ هم متوجه این نگاه سنگین شده بود.هیونگ بی مقدمه عكس سانگمین رو گرفت جلوی یونگی و گفت:این عكس رومیشناسی؟
یونگسنگ كمی به عكس نگاه كردو بعد با چشم های گرد شده رو كرد به هیونگ گفت:این عكس دست تو چی كار میكنه؟
هیونگ:این مادرمه...میشناسیش؟
یونگی حالا متعجب تر شده بود :سانگمین مادر هانا
هیونگ:من رو ببر سر خاكش
یونگی كه هنوز تو شك بود منومن كردو گفت:تو...تو پسر....
هیونگ:من كیم هیونگ جون پسر كیم هیون جونگ هستم...همون كه مادرش رو ازش گرفتی و باعث شدی پدرش یه عمر تو تنهایی زندگی كنه
یونگ از جاش بلند شد از روی عصبی بودن دست هاش رو تو موهاش فرو برد چرا این پسر حالا باید پیداش میشد.نگاهی به چهره ی عصبانی و درعین حال مظلوم هیونگ كردو گفت:من...من باید این جا بمونم زنگ میزنم به جونگمین پسر بزرگم تا بیاد ببرتت
هیونگ خنده ای كردو گفت:هه هه هه...پس یه داداش هم دارم...چه خوب
یونگسنگ میخواست حرف بزنه كه هیونگ گفت:اشكالی داره اونا هم بفهمن یه دادش بزرگتر از خودشون دارند؟
یونگی نمیدونست باید چی بگه نمیدونست چرا ولی احساس شرمندگی میكرد.هیونگ راست میگفت اون مادرش رو ازش گرفت شایدبهتر بود وقتی از آمریكا برگشته بود سراغ سانگمین نمیرفت اما بعضی وقت ها عشق اون قدر تو وجود آدم نفوذ میكنه كه اون رو وادار به هر كاری میكنه.سری تكون دادو گفت:متاسفم....سانگمین هم متاسف بود همیشه بهت فكر میكرد وقتی مریض شدمیگفت چون تورو ول كرده خدا فرصت بزرگ كردن بچهاش رو بهش نداده
اشك توی چشم های هیونگ حلقه كرد.با این وجود باز جلوی خودش رو گرفت...حدود یك ساعت بعد جونگمین اومد بیمارستان یونگی سربسته یه چیزایی به جونگ گفت...جونگمین میدونست كه مادرش قبلا یه بار ازدواج كرده اما نمیدونست كه بچه ای هم داره با دیدن هیونگ لبخندی زدو بهش گفت كه اون رو راهنمایی میكنه.
توی راه هیونگ هیچی نمیگفت كه جونگی یهو گفت:متاسفم حالا كه پیداش كردی فهمیدی فوت شده میدونم ناراحتی
هیونگ با خونسردی گفت:نه ناراحت نیستم
جونگی:چرا؟
هیونگ:چون ...چون...نمیدونم شاید هم ناراحتم
توی مسیر دیگه هیچ كدوم حرفی نزدند.وقتی رسیدند جونگی ماشین رو نگه داشت و گفت:همین جاست میتونی پیاده بشی
هیونگ از تو ماشین نگاهی به بیرون كرد.هیچ وقت فكر نمیكرد همچین جایی مادرش رو پیدا كنه زیر لب گفت:بخشیدمت...فكر میكنم همیشه به یادم بودی چون اگه سنگ دل بودی برای نجات هانا از جونت نمیگذشتی...و درحالی كه سعی میكرد بغضش رو قورت بده رو به جونگی گفت:نمیخواد ....بریم
جونگی با تعجب بهش نگاه كردو گفت:بریم؟
هیونگ:آره بریم ....
جونگمین كه گیج شده بود دوباره ماشین رو روشن كرد و حركت كرد ماشین هیونگ تو پاركینگ بیمارستان پارك بود به خاطر همین دوباره رفتند بیمارستان....هیونگ نگاهی به جونگی كردو گفت:ممنون داداش
جونگی خنده ای كردو گفت:خواهش میكنم داداش بزرگه میشه گاهی همدیگرو ببینیم دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم
هیونگ خنده ای كردو گفت:معلومه
و قبل از این كه برگرده ترجیح داد بره پیش هانا.هانا با دیدن قیافه ی هیونگ گیر داده بود به كیو كه چی شده و كیو هم همه چیز رو براش گفته بود هانا احساس بدی داشت میدونست كه هیونگ چه قدر از سانگمین متنفره اون شب كه باهاش حرف زده بود این رو فهمیده بود یكم همه چیز براش غیر قابل هضم بود اما وقتی پدرش حرف های كیو رو تایید كرده بود همه چیز رو پذیرفت.هیونگ با یه لبخند وارد اتاق شد...هانا با نگرانی بهش خیره شد یونگی نگاهی بهش كردو گفت:چه زود اومدید
هیونگ بدون این كه نگاهی بهش كنه گفت:كارمون زود تموم شد
یونگی و كیو از اتاق رفتند بیرون شاید هر دو فهمیده بودند بهتره هیونگ و هانا رو تنها بذارن هیونگ كنار تخت هانا نشست و گفت:زود خوب شو باشه؟
هانا سرش رو انداخت پایین و گفت:حالا از من هم بدت میاد؟
هیونگ:نه مگه تقصیر تو بوده...از سانگمین و پدرت متنفرم اما دلیل نمیشه تو و جونگمین رو خواهر برادر خودم ندونم
هانا با تعجب به هیونگ نگاه كرد شاید اگه خودش جای هیونگ بود اون روز آشوب به پا میكرد
...........................................
هیونگ رسید دم در خونه ماشین رو پارك كرد و رفت داخل.هیون مثل همیشه رو تاب نشسته بودو داشت به ستاره ها نگاه میكرد هیونگ هم كنارش نشست هنوز هم دلش به حال هیون میسوخت آروم دستش رو گذاشت روی دست پدرش و سرش رو تكیه داد به شونش.هیون لبخندی زدو گفت:باز چت شده؟
هیونگ:گفتی وقتی آدم ها میمیرن ستاره میشن؟
هیون:اره
هیونگ درحالی كه به اشك هاش اجازه ی باریدن داد گفت:پس بهتره تو آسمون بگردیم دنبال ستاره ی سانگ....دنبال ستاره ی مامان
با این حرف هیون جا خورد سرش رو خم كردو نگاهی به هیونگ كردو گفت:چرا گریه میكنی؟
هیونگ:بخشیدمش...یادته بهت گفتم فقط در چه صورت میبخشمش؟
هیون حالا متوجه منظور هیونگ شد با صدایی كه میلرزید دستش رو به طرف آسمون دراز كردو گفت:اونه....ستارش اون ستاره ریزست كه از زمین خیلی خیلی دورتره
و اشك هاش روی گونه هاش جاری شد.............
خب این هم از این قسمت آخری....امیدوارم خوشتون اومده بااااااشه
با نظراتتون همراهیم كنید



طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted،

تاریخ : سه شنبه 4 خرداد 1395 | 11:21 ق.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات

هدایت به بالای صفحه