http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png

سانگمین پیش هیون بود داشتن با هم حرف میزدند.هیون بهش نگاهی كردو گفت:میخوای تو شركت یه كار نیمه وقت برات جور كنم تا مشغول بشی؟
سانگمین لبخندی زدو گفت:جدی میگی؟
هیون:اگه تو بخوای آره
سانگمین خواست جواب بده كه گوشیش توجهش رو جلب كرد یونگسنگ بود تو این یك ماهی كه رفته بود مرتب به سانگمین زنگ میزد سانگمین از یونگ برای كار كردن تو شركت هیون اجازه خواست.یونگی هم به خاطر این كه دوباره سانگمین حساس نشه این اجازه رو بهش داد.
هیون با دقت داشت به حرف زدن و حالت های چهره ی سانگمین كه انگار بیش تر از همیشه خوشحال بود نگاه میكرد.فكر نمیكرد رابطشون مثل قبل شده باشه دوباره نا امید شد.بعد از این كه سانگمین گوشی رو قطع كرد  هیون لبخند كمرنگی زدو گفت:بخشیدیش؟
سانگمین:گفت كار اون نبوده گفت وقتی برگرده بهم ثابت میكنه
هیون مردد بود اما نمیخواست سانگمین رو از دست بده الان وقت مناسبی بود ...مثل خود یونگی باید عمل میكرد یونگسنگ هم وقتی هیون از سانگمین دور بود با این كه میدونست هیون چه قدر سانگمین رو دوست داشت اون رو به خودش وابسته كرده بود.با تردید نگاهی به سانگمین كردو گفت:چه قدر بهش اعتماد داری؟
سانگمین:خیلی خیلی زیااااد
هیون:نمیخواستم این رو بهت بگم اما یونگی گذشته ی خوبی نداشته
با این حرف سانگمین جا خورد با حالت عصبی گفت:چی؟منظورت چیه؟
هیون سرش رو انداخت پایین و درحالی كه داشت با انگشت هاش بازی میكرد ادامه داد:میدونی كه دوستت داشتم و الان هم مثل یه دوست پشتتم.من درمورد یونگ تحقیق كردم تو گذشته با یه دختر رابطه داشته آدم دمدمی مزاجی بوده.قمار میكرده فهمیدم كه هر شب تو بارهای مختلف با دخترهای زیادی خوش میگذرونده.تا این كه گند كاراش درمیاد و چون پدرش آدم سرمایه دار و معروفی بود اون رو چند وقتی از خودش دور میكنه تا بتونه به شایعه های زیادی خاتمه بده
سانگمین نمیتونست حرف های هیون رو باور كنه یونسنگی كه اون میشناخت اون قدر ساده تو دانشگاه میگشت كه هیچكس فكر نمیكرد پسر یه تاجر باشه چه برسه به این كه از این كارها انجام داده باشه.با عصبانیت از جاش بلند شدو با خشم نگاهی به هیون كردو گفت:هیچ كدوم از حرف هات رو باور نمیكنم...
هیون:چرا؟چون یه زمانی دوستت داشتم.من صلاحت رو میخوام تا الان چیزی نگفتم چون فكر میكردم اون خیلی دوستت داره اما حالا ولت كرده و رفته
سانگمین:ولم كرده؟اون برمیگرده...مطمئنم كه برمیگرده
و بعد هم بدون این كه دیگه چیزی بگه و بزاره هیون جواب بده گذاشت و رفت.احساس میكرد دنیا داره دور سرش میچرخه اون همیشه به هیون ایمان داشت.از طرفی نمیتونست حرفاش رو باور نكنه و از طرفی هم اون حرف ها براش غیر قابل هضم بود.اما حالا دلهره هم داشت اگه یونگ برنمیگشت چی؟اگه اون رو ول كرده بود چی؟
اون شب چند باری با یونگی تماس گرفت اما موفق نشد باهاش حرف بزنه.دوباره گوشی رو برداشت و بدون این كه زمان رو در نظر بگیره شماره رو گرفت یونگسنگ گوشی رو جواب داد.سانگمین بدون فكر همه ی چیزهایی كه هیون بهش گفته بود رو به یونگ گفت...در مقابل یونگسنگ چند دقیقه ای سكوت كردو گفت:همه ی حرف هایی كه زدی درسته
سانگمین اشك توی چشم هاش حلقه زد با صدای گرفته ای گفت:چرا زودتر بهم نگفتی؟
یونگ:اون گذشته ی من بودم نمیخواستم از دستت بدم...من به خاطر گذشته متاسفم اما از وقتی كه فهمیدم با كارام دارم به خودم و خانوادم ضرر میرسونم دور همشون رو خط كشیدم و با دیدن تو همه چیز رو از اول شروع كردم.الان خیلی چیزها تغییر كرده خواهش میكنم دیدت رو نسبت به من خراب نكن
اون شب یونگی خیلی با سانگمین حرف زد و این دل سانگمین رو آروم تر كرد و باعث شد سانگمین كاری به كارهای قبلی یونگ نداشته باشه و بهش كمك كنه تا همین طور ادامه بده و كارها رو درست كنه.
حدود سه ماه گذشت سانگمین با هیون رابطشون خوب شده بود.هیون دیگه نمیخواست كاری كنه. اون یه هیولا نبود تا همین جا هم به خاطر حرف ها و كارهاش ناراحت بود شاید پدرش راست میگفت شاید واقعا نمیشد كسی رو كه مال خودش نبود رو به زور به دست بیاره ترجیح داد به این كارهاش خاتمه بده باید به زندگیش میرسید.همون طور كه به سانگمین قول داده بود براش یه كار پاره وقت جور كرده بود و هر كمكی كه میخواست بهش میكرد....
................................................................
ساعت حدود 6:30 بعد از ظهر بود هانا جلوی آینه نشسته بود و موهاش رو شونه میكرد.از ته دل خوشحال بود اما یكم استرس داشت.میخواست به دیدن كیو بره و باهاش حرف بزنه.حسنی كه داشت این بودكه میتونست همه چیز رو راحت و با شجاعت به زبون بیاره.شروع كرد به آرایش كردن و موهاش رو هم صاف كردو دورش ریخت.یكی از لباس های ساده و شیكش رو انتخاب كرد در آخر هم از عطری كه جونگ براش گرفته بود زد.از ظاهر خودش خیلی راضی بود.از خونه زد بیرون و به سمت همون آدرسی رفت كه هیونگ بهش داده بود.آدرس سرراستی بود خیلی زود خونه رو پیدا كرد آیفون رو زد و منتظر موند.
كیو روی تخت دراز كشیده بود و به سقف خیره شده بود.احساس تنهایی میكرد این احساسی بود كه سال ها همراهش بود اما حالا....حس میكرد كه واقعا هیچ كس رو تو دنیا نداره...از اون شبی كه هانا با اون لحن و چهره بهش گفته بود نمیتونه كنارش بمونه حالش بدتر شده بود...نگاه هانا اون شب خالی از احساسات بود نگاهی كه باعث شده بود ته دل كیو هم خالی بشه و بفهمه كه انگار هیچ وقت نمیتونه اون رو به دست بیاره.صدای زنگ خونه رشته ی افكارش رو پاره كرد.با خودش گفت حتما مثل همیشه هیونگه....جز اون كسه دیگه ای نبود كه بهش سربزنه اول اعتنایی نكرد اما وقتی دید انگاری دست بردار نیست.به طرف در رفت و بدون این كه نگاهی به آیفون كنه دكمه آیفون رو زدو در رو نیمه باز گذاشت و خودش هم رفت دستشویی تا یه آبی به دست و صورتش بزنه.هانا آروم وارد خونه شد و درو پشت سرش بست میخواست حرف بزنه كه صدای كیو رو شنید:هیونگ دوباره سروكلت پیدا شد مگه نگفتم حوصلت رو ندارم
هانا لبخندی زدو چیزی نگفت آروم آروم شروع كرد به گشتن تو خونه.اون قدر بهم ریخته بودكه برای یه لحظه با خودش گفت احتمالا یه زلزله ی 10 ریشتری این جا رو زیر رو كرده.
كیو از دستشویی اومد بیرون و در حالی كه داشت با حوله صورتش رو خشك میكرد به سمت آشپزخونه رفت در یخچال رو باز كردو پارچ آب رو برداشت میخواست همون طوری سربكشه كه هانا از پشت سر گفت:انگار تو كلا به لیوان اعتقاد نداری نه؟
كیو برای یه لحظه هنگ كرد همون طوری كه پارچ رو گرفته بود بالا چند لحظه مكس كردو بعد آروم برگشت به طرف صدا.با دیدن هانا هل كرد پارچ آب رو با سرعت آورد پایین و گفت:تو...تو اینجا چیكار میكنی؟
هانا اخمی كردو گفت:اون روز هم تو پارك میخواستی با دست آب بخوری
كیو با دست چشم هاش رو مالیدو همون طوری به هانا خیره شد.هانا رفت نزدیك تر و چند بار دستش رو جلوی چشم های كیو تكون دادو گفت:چیه؟جن دیدی؟
كیو به خودش اومد پارچ آب رو گذاشت رو كابینت و یهو نگاهش عوض شد با بی توجهی از كنار هانا رد شدو گفت:چرا اومدی این جا؟
هانا:اومدم ببینم دوستم حالش چطوره؟ولی انگار اوضاعت خیلی بده از خونه و قیافت مشخصه
كیو به طرف پنجره ی شیشه ای و بزرگ پذیرایی رفت روبه روش ایستاد و زل زد به بیرون.هانا نگاهی به سرو وضعش كرد معلوم بود تو این چند وقت درست غذا نخورده از صورت رنگپریده و ضعیفش معلوم بود.دیدن كیو این طوری و با این حال براش سخت بود اما باید بهش كمك میكرد تا حالش خوب بشه.پس بدون مقدمه شروع كرد به جمع كردن لباس هایی كه روی زمین و مبل ها افتاده بود و با خنده گفت:حالت بهم نمیخوره این جوری زندگی میكنی؟
كیو یهو و با لحن سردی گفت:چرا اتفاقا داره حالم از این زندگی بهم میخوره
با گفتن این حرف هانا حس بدی بهش دست داد تا حالا همچین حرفی رو از كیو نشنیده بود تو آتلیه كیو یه آدم شاد و مهربون بود كه همیشه برای كمك بهش آماده بود.ترجیح داد چیزی نگه.حدود یك ساعت گذشت هانا مشغول مرتب كردن خونه بود و كیو هم نشسته بود و به كارهاش نگاه میكرد اصلا نمیفهمید هانا این جا چیكار میكنه و چرا این كارها رو میكنه.هانا روبه روی كیو نشست نفس عمیقی كشید و گفت:اوووووووف تموم شد...آشپزخونه خیلی به هم ریخته نبود تو این مدت هیچی نخوردی نه؟
یو:چرا این كارا رو میكنی؟
هانا:اتاقت رو هم مرتب كردم همه ی طراحیات پخش و پلا بود همه رو جمع كردم و گذاشتم رو میزت
كیو:میگم چرا اومدی این جا؟
هانا:مگه نگفتم اومدم به دوستم سر بزنم
كیو:آخه تو آدمی نیستی كه این چیزها برات مهم باشه
با گفتن این حرف بغض گلوی هانا رو گرفت.كیو حق داشت همچین تصوری از هانا داشته باشه تو این مدت خیلی باهاش سرد رفتار كرده بود و كیو همه رو تحمل كرده بود.هانا میخواست همه ی این چیزا رو جبران كنه.از جاش بلد شدو گفت:میخوام غذا درست كنم تو چی میخوری؟
كیو هم از جاش بلند شدو در حالی كه داشت به طرف اتاقش میرفت گفت:ممنونم كه بهم سر زدی دیدی كه حالم خوبه میتونی بری خونه
و بدون این كه منتظر جواب باشه رفت تو اتاقش و در رو محكم بست.هانا  بدون توجه به كیو رفت تو آشپزخونه و مشغول غذا درست كردن شد.شام رو درست كردو با سلیقه میز رو چید چند دقیقه ای منتظر كیو شد اما انگار كیو نمیخواست  از اتاق بیاد بیرون رفت به طرف اتاق و در زد اما كیو جواب نداد:هی كیم كیو جونگ میخوای از گشنگی بمیری؟من كم پیش میاد برای كسی غذا درست كنم...بیا غذا بخور...هر چه قدر هم كه طولش بدی من منتظرت میمونم.
و به طرف میز رفت و نشست رو صندلی.یك ساعت گذشت هانا سرش رو گذاشته بود رو میزو به ساعتی كه به دیوار وصل شده بود خیره شده بود.حالش خیلی خوب نبود با این كه قرصش رو خورده بود اما یكم گیج بود.درد بدی تو دلش پیچید احساس كرد داره حالش به هم میخوره.دستش رو روی شكمش فشار داد...سرش رو از روی میز برداشت و به غذاهای سرد شده نگاه كرد با صدای بلند گفت:استاد كیم غذاها...
میخواست ادامه ی حرفش رو بزنه كه دیگه نتونست تحمل كنه دستش رو جلوی دهنش گرفت و سریع به طرف سرویس بهداشتی رفت.در حین رفتن خورد به میز كوچیكی كه یه گلدون روش بود و باعث شد گلدون بیوفته روزمین و خورد بشه...
قطع شدن ناگهانی صدای هانا و صدای شكستن كه تو خونه پیچید كیو رو نگران كرد سریع از اتاق اومد بیرون و به پذیرایی نگاهی انداخت.كه صدای هانا رو از دست شویی شنید.سریع رفت پشت در دستگیره رو چند بار تكون داد اما هانا در رو قفل كرده بود...خیلی نگران شده بود :هانا حالت خوبه در  رو باز كن...چی شد یهو؟
هانا نمیتونست جواب بده فقط بالا میوورد و از دل درد به خودش میپیچید.كیو چند باردیگه به در كوبید و بعد با نگرانی همون جا ایستاد.چند دقیقه ی بعد هانا درحالی كه خم شده بود و شكمش رو فشار میداد اومد بیرون و همون جا كنار در نشست و با صدای گرفته ای گفت:كیو خواهش میكنم كیفم رو بیار
كیو با بهت به چهره ی رنگپریده ی هانا خیره شدو سریع به طرف كیفش رفت و اون رو براش اورد هانا جعبه ی قرص هاش رو دراورد میخواست بازش كنه اما لرزش دست های باعث میشد نتونه كیو جعبه رو گرفت و قرص رو بهش داد و سریع یه لیوان آب براش اورد.هانا قرص رو خورد كم كم آروم تر شد.كیو خیره شده بود به جعبه ی قرص وقتی هانا یكم آروم تر شد گفت:چت شد؟این چه قرصیه؟یه مسكن خیلی قوی؟
هانا:میشه اول غذا بخوریم دلم داره ضعف میره بعد همه چیز رو برات میگم
كیو دست هانا رو گرفت و بهش كمك كرد تا پشت میز بشینه و خودش هم نشست روبه روش.هردو به غذاهای سرد شده خیره شدند كه هانا گفت:ببخشید سرد شده انگار
كیو:تو كه گیاه میخوری پس چرا گوشت درست كردی؟
هانا یه تیكه گوشت برداشت و گذاشت تو دهنشو گفت:خب چون تو دوست داری
و بعد با اشتها شروع كرد به غذا خوردن انگار نه انگار كه چند دقیقه ی پیش حالش اون قدر بد بود كه از شدت درد حس میكرد دیگه به آخر خط رسیده.دوست داشت كیو هم غذا بخوره پس شروع كرد به خندیدن و شوخی كردن.كیو در حالی كه همون طوری اروم و سرد نشسته بود  آروم آروم شروع كرد به غذا خوردن...
.
.
.
كیو:خب الان میگی چت شد؟
هانا روبه روی كیو نشسته بود الان وقتش بود تا همه چیز رو بهش بگه.میخواست بهش بگه كه چه حسی بهش داره پس تو چشم های كیو نگاه كردو بی مقدمه و یهویی گفت:كیو جونگ دوستت دارم
با این حرف كیو یهو جا خورد.به نگاه پر احساس هانا نگاه كرد.اول فكر كرد هانا برای دلسوزی داره همچین حرفی میزنه اما اون نگاه با نگاه اون شب كه خالی از احساس و سرد بود فرق میكرد.كیو احساس كرد تمام بدنش داغ كرده ضربان قلبش كه تو این چند روز یخ زده بود رو به وضوح میشنید حالت چهرش عوض شد.هانا چه طور میتونست این جمله رو كه كیو برای گفتنش همیشه با خودش در گیر بود رو به همین راحتی بگه...:چی؟
هانا این بار محكم تر بی پروا تر گفت:گفتم دوستت دارم.دلم برات تنگ شده بود به خاطر همین بهت سر زدم.
كیو هنوز داشت با بهت به هانا نگاه میكرد كه هانا ادامه داد:میخوام همیشه كنارم بمونی.تحملم كن قول میدم زود خوب بشم به خاطر تو هر كاری میكنم كه زود خوب بشم
با این حرف كیو به خودش اومد از جاش بلند شدو روبه روی هانا ایستاد هانا هم بلند شدنگاهی بهش كردو گفت:همیشه كنارت میمونم قول میدم...تو هم قول بده.نمیخوام از دستت بدم پس خواهش میكنم منتظرم بمون باشه
هانا بدون این كه به كیو فرصت حرف زدن بده داشت حرف میزد كیو نمیفهمید منظور هانا چیه یكم كلافه و نگران شده بود شونه های هانا رو گرفت و گفت:چی داری میگی؟یعنی چی زود خوب میشی؟
هانا چند لحظه ساكت موند كه كیو دوباره با صدای بلند تری گفت:هانا چت شده؟
هانا سرش رو انداخت پایین فكر میكرد با گفتن این كه بیماره كیو رو از دست میده یكم از گفتن این حرف میترسید اما باید بهش میگفت همون طور كه سرش پایین بود گفت:من مریضم باید بیمارستان بستری بشم
كیو نفس عمیقی كشید سعی كرد خونسردی خودش رو حفظ كنه و آروم گفت:بیماریت چیه؟
هانا:سرطان ...سرطان روده قابل درمانه ...زود خوب میشم دكتر گفته زیاد پیشرفت نكرده
كیو حس میكرد چیزی درونش فروریخته دیگه تحمل این یكی رو نداشت.دختری كه همیشه دوستش داشت روبه روش ایستاده بود و میگفت سرطان داره كیو یه بار از این بیماری زخم خورده بود...دوباره نمیتونست دیدن آب شدن هانا رو هم تحمل كنه.همون طور به هانا خیره شده بود كه هانا گفت:نمیخوای تنهام بذاری مگه نه؟
كیو یادش به روزهایی افتاد كه با دكتر مین هو حرف میزد.دكترش میگفت روحیه از همه چیز برای بیمارهای سرطانی مهم تره.اون همیشه با خونسردی با مین هو رفتار میكرد.اما بعد از اون همه امیدواری مین هو رو از دست داده بود....حالا ازش خجالت میكشید كه همیشه بهش امیدواری بیخودی میداد اما در مقابل هانا هم باید همین كار رو میكرد.اون هانا رو خیلی دوست داشت اگه همون طور كه هانا میگفت و بیماریش قابل درمان بود پس باید بهش كمك میكرد.لبخند زوركی اما شیرینی روی لبهاش نشست و هانا رو در آغوش گرفت و محكم به خودش فشردو زیر لب گفت:مطمئن باش هیچ وقت تنهات نمیذارم
و شروع كرد بی صدا اشك ریختن.هانا احساس امنیت میكرد.احساس آرامش...چه قدر خوشحال بودكه میتونست مثل آدم هایه عادی در كنار خانوادش زندگی كنه.چه قدر خوشحال بود كه بالاخره احساسات گم شدش رو تونسته بود پیدا كنه...




طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted،

تاریخ : شنبه 1 خرداد 1395 | 10:19 ق.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات

هدایت به بالای صفحه