http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png

سانگمین كنار هیون ایستاده بودو باهاش قدم میزد هیچ كدوم هیچی نمیگفتند سانگمین از كارش پشیمون بود نباید اون طوری یونگ رو ول میكرد باید بهش محلت میداد.هیون متوجه حال سانگمین شد رو كرد بهش و گفت:خب برسونمت خونه؟

سانگمین نگاهی به اطراف كرد خیلی تاریك بود پس ترجیح داد با هیون بره خونه و پیشنهادش رو قبول كرد.تویه راه هیون گاهی برمیگشت و نیم نگاهی به قیافه ی گرفته ی سانگمین میكرد دوست نداشت تو این شرایط ببینتش اما خب یه جورایی هم براش خوشحال كننده بود ...هیون سانگمین رو رسوند و خودش هم به خونه رفت...

دوهفته ای گذشته بود و سانگمین هر روز افسرده و افسرده تر میشد ...باز هم باور این كه سر موضوعی به این بیخودی با یونگ درگیر شده براش سخت بود دیگه تحمل این اوضاع رو نداشت.بعضی روزها هیون میومد میبردش بیرون شاید تو اون لحظات از شر فكر كردن به موضوعات بیخودی راحت میشد.

یونگسنگ دوباره لیوانش رو از مشروب پركردو یه نفس نوشید.حالت طبیعی نداشت دلش برای خنده ها و حرف زدن های سانگمین تنگ شده بود.با فكر كردن به این كه ممكنه 6 یا 7 ماه سانگمین رو نبینه دلش میگرفت.گوشیش رو از روی میز برداشت و شماره ی سانگمین رو گرفت...

سانگمین تو خونه نشسته بود و بیخودی كانال های تلوزیون رو عوض میكرد كه متوجه گوشیش شد با بی حوصلگی گوشی رو نگاه كرد.به محض این كه اسم یونگ رو دید برق از چشم هاش پرید از جاش پرید و درحالی كه هول كرده بود جواب داد.

یونگسنگ با شنیدن صدای سانگمین لیوان مشروبی كه تو دستش بود رو روی میز كوبید و با صدایی كه كاملا مشخص بود مسته گفت:عشق من....پس تو كجااااایی؟؟؟....دلم برات تنگ شده....

سانگمین با شنیدن حالت صدای یونگ یكم نگران شد :یونگسنگ تو الان كجایی؟

یونگ با چشم های خمار و نیمه بازش به اطراف نگاهی كردو گفت:نمیدوووووووونم...بیا پیشم ...خواهش میكنم

و بعد هم صدا قطع شد سانگمین چند لحظه گوشی رو همون طوری روی گوشش نگه داشت و چند بار اسم یونگ رو صدا زد اما یونگسنگ جواب نداد سریع از جاش بلند شدو از خونه زد بیرون میتونست حدس بزنه كه یونگ تو یكی از بارهای اطراف خونش باید باشه.حدود یك ساعت طول كشید سانگمین وارد یكی از بارها شدو از همون اول یكی یكی به میزها نگاه انداخت تا بالاخره یونگسنگ رو كه سرش رو گذاشته بود رو میز و خوابش برده بود رو دید به طرفش رفت و بهش نگاهی كرد كاملا بیهوش بود...

به هر زوری كه بود بالاخره یونگ رو برد خونه.اون رو گذاشت روكاناپه و خودش هم رفت تو آشپزخونه تا براش یه لیوان آب بیاره...با پدرش تماس گرفت و گفت كه یكم دیرتر میره خونه نگرانش نشه...

دوساعتی گذشت بالاخره یونگسنگ چشم هاش رو باز كرد.هنوز هم كاملا هوشیار نشده بود اما میفهمید دورو برش چه خبره به سانگمین كه رو كاناپه ی روبه رویی نشسته بود نگاهی انداخت برای یه لحظه همه چیز یادش اومد...اون لحظه كه سانگمین بهش داشت كمك میكرد تا از بار بیاد بیرون رو به خاطر آورد.درحالی كه دستش رو به طرف سرش برد بلند شد نشست و یكم به سانگمین نگاه كرد.سانگمین هم بهش نگاهی كردو گفت:خب؟

یونگسنگ با تعجب گفت:خب چی؟

سانگمین:خب بهم زنگ زدی كه چی؟

یونگسنگ:مثل این كه نمیبینی حالم خوب نبوده نه؟اگه حالم سرجاش بود كه بهت زنگ نمیزدم

سانگمین بلند شدو كیفش رو از روی مبل برداشت و گفت:پس لزومی نداره من این جا بمونم.

داشت میرفت كه یونگ از جاش بلند شدو گفت:نرو باهات حرف دارم

سانگمین كه منتظر همین حرف بود ایستاد و گفت:میشنوم

یونگسنگ چند قدم به طرفش برداشت و گفت:سانگمین من اون عكس ها رو نگرفتم

سانگمین دوباره عصبی شد.انتظار داشت یونگی ازش  عذر بخواد نه این كه كارش رو انكار كنه:دوست ندارم دروغ بشنوم

یونگی:دروغ نمیگم

سانگمین:پس اون پسره اون روز تو پارك چرا اسم تورو آورد؟حداقل به خاطر كارت عذرخواهی كن این طوری بهتر نیست

یونگی با صدای بلند گفت:میگم من اون كار رو نكردم چرا باور نمیكنی؟بهت ثابت میكنم..بذار وقتی برگشتم بهت ثابت میكنم

با گفتن این حرف حالت حرف زدن سانگمین عوض شد نگاه عمیقی به یونگ انداخت و گفت:وقتی برگشتی؟

یونگی:دارم میرم آمریكا...اما زود برمیگردم و بهت ثابت میكنم اون كار من نبوده....سانگمین من تورو بیشتر از خودم دوست دارم نمیدونم كی بهت همچین حرفی زده اما من به تو بیشتر از هر كس دیگه ای اعتماد دارم خواهش میكنم تو هم حرفم رو باور كن

سانگمین بی توجه به حرف های یونگ گفت:كی برمیگردی؟

یونگی:معلوم نیست شاید یكی دو ماه شاید هم شش ماه.فقط قول بده وقتی برگشتم این طوری باهام رفتار  نكنی باشه

شش ماه؟زمان زیادی بود سانگمین چطوری میتونست این تو این مدت بدون یونگ طاقت بیاره؟دیگه گذشته براش اهمیت نداشت تو این دو هفته فهمیده بود كه بدون یونگ یه آدم افسرده و بی حوصلست....بدون مقدمه رفت جلو و یونگ رو در آغوش گرفت و گفت:چیكار كنم؟دلم برات تنگ میشه

یونگ لبخندی زدو سانگمین رو بیشتر در آغوشش فشردو گفت:زود برمیگردم قول میدم

............................................................

هانا پشت ماشین نشسته بود و بیخودی تو خیابون ها تاب میخورد.به حرف های هیونگ فكر میكرد.اون راست میگفت دل سانگمین انتظار دیدن كیو رو میكشید و حتی با شنیدن مریض بودن كیو دلش میگرفت اون قبلا درمورد هیچ مردی همچین احساساتی نداشت كم كم داشت باور میكرد كه واقعا كیو رو دوست داره.اما نمیدونست باید چیكار كنه فقط این رو میدونست كه باید قبل از بستری شدن تو بیمارستان یه بار كیو رو ببینه و باهاش حرف بزنه.اما خیلی وقت نداشت پس فردا باید میرفت بیمارستان تو همین فكر ها بود كه به خودش اومد نگاهی به خیابون كردو سریع تغییر مسیر داد.

نیم ساعت بعد روبه روی خونه ی ویلایی پدرش نگه داشت از ماشین پیاده شدو با قدم های محكم و تند تند به سمت در خونه رفت.قبل از این كه آیفون رو بزنه در باز شد رفت داخل و سریع به طرف ساختمون رفت.یونگسنگ با لبخند در رو به روی هانا باز كرد هانا نگاهی بهش كردو بعد از سلام كردن رفت روی مبل نشست یونگی هم روبه روش نشست و گفت:از پنجره داشتم بیرون رو تماشا میكردم كه دیدم اومدی.خیلی خوشحال شدم

هانا یكم مردد بود اما با این حال یهو گفت:من حدود یه هفته دیگه میام بیمارستان شاید زودتر شاید هم دیرتر اگه میشه كارهام رو درست كن

یونگسنگ نگاه عمیقی به هانا انداخت و با حالت عصبی گفت:دكتر گفته باید زودتر درمان رو شروع كنی خواهش میكنم دوباره شروع نكن

هانا مستقیم به یونگ خیره شدو گفت:دكترها خیلی چیزها میگن فكر نمیكنم یه هفته نقش زیادی تو زنده موندن یا مردن من داشته باشه.در ضمن از اول هم من چیزی رو شروع نكرده بودم

یونگی نفس عمیقی كشید و سعی كرد آرامش خودش رو حفظ كنه این بار با لحن مهربونی گفت:چرا؟دلیل خاصی داری؟

هانا یكم فكر كرد.چه قدر دلش میخواست با پدرش راجع به این موضوع حرف بزنه.به هر حال هم یونگی هانا رو قبول كرده بود و هم هانا یونگی رو بخشیده بود باید از یه جا شروع میكردند و به رابطشون سروسامون میدادن پس هانا مثل همیشه خیلی زود تصمیمش رو گرفت نگاه سردش سریع تغییر كردو با خجالت به پدرش خیره شدو خیلی آروم گفت:باید درمورد موضوعی باهات حرف بزنم

یونگسنگ متوجه تغییر حالت هانا شد از جاش بلند شدو كنار هانا نشست و گفت:هر چی میخوای بگو

هانا:این اولین باریه كه میخوام راجع به احساساتم با یه نفر حرف بزنم....پدر لطفا بهم كمك كن

یونگ با شنیدن كلمه ی پدر قند تو دلش آب شد چه قدر شنیدن این كلمه بعد از این همه سختی بهش میچسبید این بار دست هانا رو تو دست هاش گرفت و با مهربونی موهاش رو نوازش كردو گفت:هر كمكی باشه بهت میكنم

هانا باز هم مثل همیشه سریع رفت سر اصل مطلب:راستش من ...من استاد كیم...یعنی كیو رو دوست دارم.دلم براش تنگ شده....چطوری بگم...خب...

یونگ لبخند دلنشینی زدو آروم گفت:یعنی هانا كوچولوی من عاشق شده آره؟

با گفتن این حرف هانا به یونگ خیره شدو گفت:حالا باید چیكار كنم؟

یونگ:بهش اعتراف كن.بهش بگو كه دوستش داری ..هانا اگه واقعا دوستش داری از دستش نده...خطای من رو تو مرتكب نشو...عشقی كه اعتراف نشه ارزشی نداره

هانا نفس عمیقی كشیدو گفت:اگه....اگه بهش بگم و اون رو به خودم وابسته كنم و بعد....بعد از این بیماری

یونگی انگشتش رو گذاشت رو لب هانا و گفت:هیییییییس ...دوست ندارم درمورد این موضوع چیزی بشنوم تو درمان میشی فقط باید زودتر بجنبی فهمیدی؟همون طور كه تو میخوای كارهات رو میكنم تا وضعیتت مشخص بشه...هر موقع خیالت راحت شد بهم خبر بده اما یادت باشه زیاد طولش نده

هانا :ممنون پدر

یونگ باز هم لبخند زیبایی تحویل هانا دادو اون رو درآغوش گرفت و گفت:از این به بعد همیشه مراقبتم

 




طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted،

تاریخ : جمعه 24 اردیبهشت 1395 | 11:17 ق.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات

هدایت به بالای صفحه