http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png

سانگمین تو خیابون ها قدم میزد و فكر میكرد باورش نمیشد به این آسونی رابطش با یونگسنگ شكراب شده.راه میرفت و فكر میكرد نباید این قدر زود یونگسنگ رو از دست میداد شاید بهتر بود باهاش راه بیاد شاید بهتر بود این كارش رو به حساب دوست داشتن بیش از حدش میذاشت اما نه زندگی با مردی كه بخواد هر دفعه بهش شك كنه و براش به پا بذاره سخته.این فكرهایی بود كه ذهن سانگمین رو مشغول كرده بود و نمیذاشت اون درست فكر كنه.با صدای مرد دوچرخه سواری كه داشت به سمتش میومد به خودش اومد
-های خانم حواست كجاست؟
سانگمین به نشونه ی عذرخواهی تعظیم كردو اون مرد هم رفت دورو اطرافش رو نگاه كردو خودش رو روبه روی خونه ی یونگسنگ دید با افسوس نگاهی به پنجره ی اتاقش كه طبقه ی هفتم بود كرد و آهی كشید چه قدر دلش برای خنده های بانمكه یونگی تنگ شده بود.دلش میخواست بره در خونش و یونگ هم با آغوش گرمش ازش استقبال كنه اما صحبت یه عمر زندگی بود پس تصمیم گرفت صبر كنه شاید همه چیز درست میشد.
درست اون دست خیابون هیون پشت ماشینش نشسته بود و داشت سانگمین رو نگاه میكرد.الان وقتش بود كه خودش رو بیشتر به سانگمین نزدیك كنه گوشی همراهش رو برداشت و باهاش تماس گرفت اول سانگمین گفت كه چند جا كار داره اما بعد با اصرار هیون قبول كرد تا باهاش قرار بذاره.
سانگمین به همون پاركی رفت كه هیون بهش گفته بود بره اون جا و چند دقیقه بعد هم هیون كه پشت سر سانگمین بود ماشین رو پارك كردو به طرفش رفت.نگاهی به چهره ی گرفته ی سانگمین كردو گفت:هی دختر امروز دیگه چت شده؟
سانگمین لبخند كمرنگی زدو گفت:هیچی.من كه گفتم امروز خیلی حوصله ندارم
هیون خنده ای كرد دست سانگمین رو گرفت و گفت:بیا بریم برات بستنی كه بگیرم حالت خوب میشه
و سانگمین رو دنبال خودش به طرف یه مغازه ی كوچیك كه گوشه ی پارك بود كشید.بعد از این كه با هم بستنی خوردند هیون نگاهی بهش كردو گفت:حالا اگه گفتی نوبت چیه؟
سانگمین با حالت انتظار بهش نگاه كرد.هیون اشاره ای به وسیله بازیا كردو گفت:بریم سرسره بازی؟؟؟
سانگمین:عمرا!!!!
هیون از روی نیمكت بلند شدو دست سانگمین و گرفت و گفت:پاشو بریم زودباش
و اون رو به سمت خودش كشید و به زور به طرف سرسره برد.اون روز كلی هیون سانگمین رو شاد كردو باعث شد بعد از یك هفته خنده روی لب هاش ظاهر بشه.
سانگمین روی تاب نشسته بود و هیون هم آروم آروم تابش میداد.نور خورشید جاش رو به مهتاب زیبا و نقره ای ماه داده بود.سانگمین به آسمون خیره شدو گفت:هیون میدونی وقتی آدم ها میمیرن ستاره میشن؟
هیون هم سرش رو به سمت آسمون گرفت و گفت:وقتی آدم ها میمیرن یكی از ستاره ها از آسمون میوفته پایین
سانگمین اخمی كردو گفت:نه مخالفم....بعد دستش رو به سمت آسمون گرفت و ادامه داد...اون ستاره رو میبینی؟اون مادر منه...هر شب باهاش حرف میزنم
هیون:دوست ندارم امشب رو با حرفای ناراحت كننده تموم كنیم
سانگمین لبخندی زدو گفت:اگه من بمیرم ستارم خیلی كوچولوئه
هیون:چرا؟
همون لحظه سانگمین میخواست جواب بده كه یه صدایی از پشت سر توجه هر دوشون رو جلب كرد:چون تو از زمین خیلی دوری.دوست داری ستارت در بالاترین نقطه از زمین قرار بگیره
هر دو به طرف صدا برگشتند.سانگمین به خوبی میتونست چهره ی یونگسنگ رو تو سیاهی شب تشخیص بده.یونگی بهشون نزدیك تر شد حالا هیون هم میتونست چهره ی برافروخته ی یونگی رو ببینه.
یونگی بدون مقدمه به طرف سانگمین رفت و روبه روش ایستاد و با خشم گفت:رفتارهای اون شبت فقط به خاطر این بود كه میخواستی برگردی پیش این شازده آره؟طوری رفتار كردی كه من مقصرم و اون وقت...
سانگمین حرف یونگ رو قطع كردو گفت:دوباره تعقیبم كردی؟
یونگی نفس عمیقی كشید و گفت:چرا همچین فكری میكنی؟چرا فكر كردی اون عكس ها رو من گرفتم؟چرا بهم فرصت جواب دادن ندادی؟امروز عصر از پشت شیشه دیدمت كه پایین ساختمون ایستادی فكر كردم میخوای بیای پیشم اما خجالت میكشی به خاطر همین اومدم دنبالت و دیدم با هیون اومدی این جا...
سانگمین:و بعد هم هزار تا فكر ناجور با خودت كردی نه؟
هیون صداش رو صاف كردو گفت:بهتره من برم...دوست ندارم شاهد دعواتون باشم...
و بعد هم چند قدم برداشت كه سانگمین گفت:وایسا هیون من هم باهات میام
میخواست دنبال سر هیون راه بیوفته كه یونگی دستش رو گرفت و گفت:اگه الان بری و به حرفام گوش نكنی دیگه هیچ وقت نمیخوام ببینمت...
سانگمین بدون این كه به یونگ اعتنایی بكنه دستش رو از دستش كشید و دنبال هیون راه افتاد خودش هم نفهمید چی اون لحظه باعث شد بدون فكر از یونگ جدا بشه...یونگسنگ با چشم هاش خشمگین به رفتن سانگمین نگاه كردو زیر لب گفت:یعنی به همین راحتی تنهام میذاری؟؟؟
و بعد خنده ی عصبی كردو دست هاش رو تو موهاش فرو برد.نمیفهمید چرا سانگمین حرفاش رو باور نمیكنه...هنوز هم نمیدونست كه كی به سانگمین گفته بود كه گرفتن اون عكس ها كار یونگه...
..................................................................
جونگمین یه بار دیگه زنگ درخونه رو زد و چند دقیقه ی بعد هانا با چهره و موهای به هم ریخته در رو باز كرد.با دیدن لبخند پهن جونگی نا خودآگاه لبخند زدو بدون هیچ حرفی پرید بغلش.جونگی از این رفتار هانا شكه شد تا حالا همچین رفتاری رو ازش ندیده بود اون رو از خودش جدا كردو گفت:چی شد؟الان تو بودی من رو بغل كردی؟
هانا خنده ای كردو گفت:مگه میشه داداش بزرگم رو كه این قدر نگرانمه و مواظبمه رو بغل نكنم آخ كه چه قدر دلم برات تنگ شده بود...
جونگی حالا شكه تر از قبل چشم هاش رو ریز كردو گفت:خیلی تغییر كردی.یعنی همش به خاطر پدره؟
با گفتن این حرف حالت چهره ی هانا تغییر كرد لبخند از روی لبهاش محو شدو دوباره حالت سرد همیشه جای اون همه شادی رو گرفت جلوتر از جونگی رفت تو خونه و گفت:بیا داخل و در رو پشت سرت ببند
جونگی ازحرفی كه زده بود پشیمون شد این دختر واقعا غیر قابل پیش بینی بود.بدون این كه چیزی بگه دنبال سر هانا رفت و لم داد روی كاناپه.هانا روبه روش نشست و گفت:نه به خاطر پدر نیست.به خاطر خودمه....شاید دیگه فرصت نشه این طوری بغلت كنم...تازه دارم قدر زندگیم رو میفهمم...تازه فهمیدم كه چه قدر دوستت دارم...شاید عجیب باشه اما تازه قلبم شروع كرده به تپیدن
جونگمین:هیچ خوشم نمیاد كه از كلمه ی فرصت نشه استفاده میكنی.اگه تازه قدر زندگیت رو فهمیدی پس باید ازش نگهداری كنی
هانا دوباره لبخند زدو درحالی كه داشت به طرف آشپزخونه میرفت گفت:اوپا قهوه میخوری؟
جونگی سرش رو به كاناپه تكیه داد و چشم هاش رو بست و گفت:آخ كه چه قدر كیف میده...همیشه این طوری صدام كن
هانا با دیدن چهره ی جونگی تو اون حالت حس كرد كه تمام این مدت خیلی باعث آزار جونگی شده.نباید باهاش این طوری رفتار میكرد.درحالی كه مشغول درست كردن قهوه بود با صدای محكم و رسایی گفت:ازت معذرت میخوام
جونگی:چی؟
هانا:ببخش كه این قدر اذیتت كردم
جونگی:من از دست خواهر كوچولوم هیچ وقت ناراحت نمیشم...
یك ساعت بعد هانا آماده شد تا به آتلیه بره با این كه از روبه رو شدن با كیو میترسید اما نمیتونست تو خونه بشینه باید به كیو و هیونگ هم كم كم میگفت كه یه مدت نمیتونه به آتلیه بره جونگی هانا رو رسوند و خودش هم به شركت رفت.
هانا نفس عمیقی كشید و وارد آتلیه شد اما برخلاف تصورش هیونگ خیلی آروم و ناراحت داشت نقاشی میكشید و خبری هم از كیو نبود.بقیه هم مشغول كار خودشون بودند.هانا آروم به طرف هیونگ رفت و گفت:سلام...هیونگ امروز كیو نیومده؟
هیوگ نگاه خسته ای به هانا كردو گفت:نه حال روحیش خوب نبود...بهتره استراحت كنه...اگه میشه امروز رو تو بیشتر حواست به بچه ها باشه
هانا با تكون دادن سرش حرف هیونگ رو تایید كردو مشغول كار خودش شد...یك ساعت بعد هیونگ دقیقا پشت سر هانا ایستاده بود و خیره شده بود به چشم های نقاشی كه هانا داشت میكشید اخمی كردو گفت:ازش بدم میاد
هانا با حالت متعجب برگشت سمت هیونگ و گفت:چی گفتی؟
هیونگ به خودش اومد با دست موهاش رو به هم ریخت و گفت:هیچی ادامه بده.خوشحالم داری رو این نقاشی كار میكنی
و بعد هم هانا رو با تعجب تنها گذاشت هانا نگاهی به نقاشیش كردو گفت:از این نقاشی بدت میاد؟؟؟
.
.
.
سه روز گذشت اما باز هم خبری از كیو نبود.هانا نمیدونست چرا؟ اما بی قرار بود.هر روز به امید این به آتلیه میومد تا كیو رو ببینه.ناخواسته دلش برای كیو تنگ شده بود...هر روز وقتی تنها میشد فقط و فقط به كیو فكر میكرد.دو روز دیگه قرار بود برای شروع درمان بیمارستان بستری بشه و دوست داشت قبل از رفتنش كیو رو ببینه...
اون روز مدام توی آتلیه قدم میزد.هیونگ كه حال روحیش بهتر شده بود  به حركاتش خیره شده بود به نظر كلافه میومد.لبخندی زدو گفت:هی هانا چت شده؟چرا این چند روز این قدر كلافه ای...
هانا به هیونگ نزدیك شدو روی صندلی روبه روی هیونگ نشست و یهو گفت:كیو كی برمیگرده؟
هیونگ نگاهی بهش كردو گفت:دلت براش تنگ شده؟
هانا هیچی نگفت سكوت كردو سرش رو انداخت پایین
هیونگ:هانا حال كیو خوب نیست نمیدونم چرا یهو این طوری شد.مرگ مین هو برای من هم سخت بود اما كیو همیشه قوی تر از من بوده...این چند روز درست غذا نمیخوره و درست هم حرف نمیزنه
هانا یكم هول كرد باز هم بدون مقدمه و با نگرانی كه تو صداش خیلی واضح بود گفت:نكنه مریض شده...
هیونگ لبخند كمرنگی زدو گفت:هر چه قدر هم كه سرد باشی..هر چه قدر هم كه خودت رو بی احساس نشون بدی باز هم زنی...باز هم قلب داری...زن كه باشی بالاخره یه روزی یه جایی دلت اهلی یه نفر میشه...اون موقع است كه دلت حتی برای ندیدنش هم تنگ میشه...اون وقت تو میمونی و قلبت كه همیشه با فكر كردن به لحظه های دیدار تند تر میزنه...هانا اگه دوستش داری از دستش نده ...این رو خیلی خوب تو این چند وقت فهمیدم...فهمیدم كه دلت براش تنگ شده.یادته بهم گفتی كه كمكت كنم این هم بخشی از كمك من به توئه .
هانا با بهت خیره شده بود به هیونگ چه طور هیونگ این قدر خوب از دل هانا خبر داشت.بدون این كه چیزی بگه از جاش بلند شد و از آتلیه زد بیرون....



زن که باشی ،
عاقبت یک جایی ، یک وقتی
به قول شازده کوچولو
دلت اهلیهِ یک نفر می شود !...
و دلت ،
برای نوازش هایش تنگ می شود ؛
حتی برای نوازش نکردنش !
تو می مانی و دلتنگی ها ،
تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تند تر می تپد .
سراسیمه می شوی ،
بی دست و پا می شوی ،
دلتنگ می شوی ،
دلواپس می شوی ،
دلبسته می شوی ؛
و می فهمی ،
نمی شود "زن" بود و عاشق نبود ..
.


طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted،

تاریخ : سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 | 11:16 ق.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات

هدایت به بالای صفحه