http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png

هیون توی آینه به خودش نگاهی كرد لبخندی زدو برای رفتن به شركت آماده شد وقتی داشت از در خونه میرفتن بیرون توجه پدرش بهش جلب شد.چند وقتی میشد كه پدر هیون متوجه تغییر رفتارش شده بود قبل از این كه هیون در رو ببنده صداش زدو گفت:هی هیون جونگ امروز خیلی خوشحالی خبریه؟

هیون لبخند پررنگ تری زدو گفت:نه باید چه خبری باشه؟فكر میكنم خبرا تو راهه

هیون وو با حالت مرموزی به هیون خیره شد كه هیون دستش رو تكون دادو گفت:من دارم میرم شما بمون خونه و استراحت كن...

هیون وو جلوتر رفت و مستقیم به چشم های هیون خیره شدو گفت:هیون كاری نكن كه بعدا به خاطرش پشیمون بشی.كسی رو كه دوستت نداره رو نمیتونی به زور كنار خودت نگه داری.

هیون هیچی نگفت فقط لبخند از روی لبهاش محو شدو قبل از این كه پدرش چیز دیگه ای بگه از خونه زد بیرون.شاید هیون وو راست میگفت شاید واقعا نمیشد هیون سانگمین رو به زور پیش خودش نگه داره اما اگه اون خودش بخواد چی؟فقط باید یه مدت از یونگ سنگ دور میشد اون وقت شاید هیون میتونست شانسش رو امتحان كنه...

.

.

.

سانگمین با دهن آویزون لبه ی باغچه ی كوچیك خونشون نشسته بود و درحالی كه زانوهاش رو بغل كرده بود به زمین ذل زده بود.پدرش كه مثل همیشه داشت باغچه رو تمییز میكرد خنده ای كردو گفت:باز چند تا از قایق هات غرق شده؟

سانگمین نفس عمیقی كشید و گفت:پنج روز

-ها؟

سانگمین:پنج روز گذشته اما از یونگی خبری نیست.با این كارش بهم ثابت كرد كه همه ی عشقم براش مفت هم نمی ارزید

پدرش كنار سانگمین نشست و درحالی كه دستش رو گذاشت رو دست های سانگمین گفت:شاید اون هم منتظر توئه؟

سانگمین اخمی كردو گفت:چرا؟

-شاید تو اشتباه كردی؟!

سانگمین:پدر من كه همه چیز رو براتون توضیح دادم كاملا حق با منه

آقای یون با بی تفاوتی از جاش بلند شدو گفت:راستی از هیون خبری نیست؟بهتره بری بهش یه سری بزنی

سانگمین:حوصله داریاااا.برم بگم چی؟

آقای یون:برو یه هوایی بخور و یه سری هم به هیون بزن...

سانگمین با همون قیافه ی گرفته از جاش بلند شدو به طرف اتاقش رفت.با این كه سعی میكرد خودش رو افسرده نشون نده ولی حالش بدتر از اونی بود كه نشون میداد.روبه روی آینه ایستاد و نگاهی به صورت رنگ پریده ی خودش كردو گفت:چته یون سانگمین.دنیا كه به آخر نرسیده.بهتره امروز رو یكم بری خوش بگذرونی

و بعد مشغول آرایش كردن شد....

.

.

.

یونگی دوباره به صفحه ی گوشیش نگاه كرد.نخیر انگار خبری از سانگمین نبود.هنوز هم نتونسته بود جریان اون شب رو هضم كنه.چون به خودش و سانگمین اعتماد داشت.

نمیدونست كی اون عكس ها رو گرفته فقط روزی رو یادش میومد كه وارد خونه شد و پاكتی كه از زیر در فرستاده شده بود تو خونه توجهش رو جلب كرده بود.اون روز با دیدن عكس های هیون و سانگمین خیلی عصبی شده بود اما باز هم به روی خودش نیوورده بود چون فكر میكرد این باید كار یه نفر باشه كه میخواد اون و سانگمین رو اذیت كنه

اما حالا از دست سانگمین هم خیلی ناراحت بود اون نذاشت اون شب یونگی هیچ توضیحی بده و بعد از زدن حرف های خودش با خودخواهی اون رو ترك كرده بود.این چیزی بود كه نمیذاشت یونگسنگ مغرور به سراغ سانگمین بره...

..................................................

نور خورشید كه از لایه پرده به داخل میتابید باعث شد یونگسنگ كه سرش رو گذاشته بود رو تخت كنار هانا از خواب بیدار بشه.چشم هاش رو یكم با دست مالید و اولین چیزی كه توجهش رو جلب كرد چهره ی آروم هانا بود كه مثل بچه ها خوابیده بود.آروم دستش رو به طرف پیشونیش دراز كردو موهاش رو از تو پیشونیش كنار زد.یونگسنگ احساس آرامش میكرد دوست داشت همه چیز رو جبران كنه و از این به بعد یه پدر خوب برای بچه هاش باشه.

یونگسنگ متوجه زنگ گوشی هانا شد قبل از این كه هانا از خواب بیدار بشه گوشی رو برداشت و جواب داد.هیونگ پشت خط بود یونگی با دقت به حرف های هیونگ گوش داد و گفت:من پدرش هستم هانا الان نمیتونه بیاد

اما قبل از این كه حرفش رو كامل بزنه هانا چشم هاش رو باز كردو گفت:لطفا گوشیم رو بده

یونگسنگ گوشی رو دست هانا داد.بعد از این كه هانا گوشی رو قطع كرد با حالت عصبی از جاش بلند شدو رو كرد به یونگی و گفت:من باید برم

یونگسنگ با تعجب بهش خیره شدو گفت:كجا میخوای بری؟

هانا همون طور كه داشت لباسش رو میپوشید یهو گفت:به تو مربوط نیست

كه با چهره ی یونگی مواجه شد یكم لحن حرف زدنش رو آروم تر كردو گفت:باید برم مراسم یكی از دوستانم

یونگسنگ:مراسم؟؟؟

هانا:آره دیشب فوت كرده

یونگسنگ نمیتونست هانا رو درك كنه اون خونسردتر از آدمی بود كه حتی برای دوستش یه اتفاق كوچیك افتاده باشه اما خب خودش باعث شده بوددخترش این قدر بی احساس و سرد بار بیاد.یونگسنگ به هانا كمك كردو گفت:باشه من میرسونمت و بعد از این كه مراسم تموم شد با هم برمیگردیم بیمارستان

هانا كیفش رو از دست یونگی گرفت و گفت:لازم نكرده...یعنی خودم میرم مطمئن باش برمیگردم

چند قدم برداشت و بدون این كه روش رو به سمت یونگی برگردونه با صدای سردی گفت:اگه میخوام درمان كنم به خاطر تو نیست...میخوام از این معجزه نگهداری كنم

و بعد با قدم های تند از اتاق خارج شد یونگی نفس عمیقی كشید فكر میكرد همه چیز تمام شده اما انگار از این به بعد اون بود كه باید با رفتارهای سرد هانا میساخت.

.

.

.

هانا سریع یه تاكسی گرفت به همون جایی رفت كه هیونگ آدرسش رو داده بود.وقتی به محل مراسم رسید با دیدن عكس مین هو  اول در ورودی دلش بدجوری گرفت خوب میدونست كه الان كیو و هیونگ در وضعیت بدی هستند سریع وارد سالن شد هیونگ و كیو با كت و شلوار مشكی دم در ایستاده بودند و به مهمان ها احترام میذاشتند.هانا آروم به سمتشون رفت و با اولین چیزی كه مواجه شد نگاه پربغض كیو و گونه های خیس هیونگ بود.

روبه روشون ایستادو با صدای آرومی گفت:واقعا متاسفم

كیو رو كرد بهش و گفت:ممنون كه اومدی

تاآخر مراسم هانا كنار هیونگ و كیو بود.دلش به حال هر دوشون میسوخت این كه هیونگ اون طوری برای دوستش اشك میریخت براش ناراحت كننده بود و خوب میدونست كه كیو با این كه گریه نمیكنه اما حالش از هیونگ هم بدتره.همه ی مراسم انجام شد.در آخر هیونگ و پدرش از هانا و كیو جدا شدن و كیو هم رو كرد به هانا و گفت:من میرسونمت بیا بریم

توی ماشین هر دو ساكت بودند و هیچی نمیگفتند .كیو روبه روی خونه ی هانا نگه داشت.هانا نگاهی به كیو كردو گفت:ازت ممنونم مواظب خودت باش

و از ماشین پیاده شد كیو هنوز داشت به رفتن هانا نگاه میكرد.هانا حس میكرد باید به عنوان یه دوست چیز دیگه ای هم به كیو میگفت پس برگشت به طرفش و وقتی به شیشه ی ماشین رسید رو كرد به كیو و گفت:چرا نمیری؟

كیو دستش رو با حالت عصبی رو صورتش كشید و گفت:حوصله ندارم

هانا:برو بگیر بخواب...یكم استراحت كم

كیو:مطمئنم خوابم نمیبره

هانا نگاهی به كیو كردو گفت:اگه كاری هست كه میتونم انجام بدم كه باعث آرامشت بشه بهم بگو تا انجام بدم

كیو:واقعا؟

هانا سرش رو تكون داد و گفت:آره واقعا

كیو از ماشین پیاده شدو درست روبه روی هانا ایستاد.نگاه ناراحتش دل هانا رو به درد میوورد.كیو به هانا نزدیك شدو گفت:میشه چند لحظه همین طوری بایستی؟

هانا با تعجب به كیو نگاه كردو گفت :باشه

كیو دست هاش رو دور هانا حلقه كرد و سرش رو گذاشت روشونه ی هانا و گفت:این طوری آرامش میگیرم

هانا كه شكه شده بود همون طوری بدون حركت ایستاده بود و  هیچ كاری نمیتونست بكنه كم كم به خودش اومد.اون لحظه برای هانا هم آرامش بخش بود اون هم دست هاش رو دور كیو حلقه كرد.قطره اشكی از گوشه چشم كیو روی گونش لغزید دیگه نتونست جلوی سد اشك هاش رو بگیره و بی پروا شروع كرد به اشك ریختن.هانا متوجه كیو شد آروم توی گوشش زمزمه كرد:میدونم سخته مخصوصا برای تو كه كسی رو تو این دنیا نداری...اما همیشه ...همیشه

كیو ادامه ی حرف هانا رو زد و گفت:همیشه تو كنارم بمون بهم قول بده باشه؟

با گفتن این حرف هانا خودش رو از كیو جدا كرد و با نگاه عجیبی بهش خیره شدو گفت:نه نمیتونم بهت همچین قولی بدم.فقط میخواستم بگم همیشه به شاد زندگی كردن ادامه بده

و بعد بدون این كه اجازه بده كیو چیزی بگه به سمت ساختمون رفت.كیو نفهمید هانا چرا این عكس العمل رو نشون داد.با ناراحتی سوار ماشینش شدو اون جا رو ترك كرد.هانا پشت در شیشه ای ساختمون ایستاده بود و به رفتن كیو نگاه میكرد با رفتن كیو اشك هاش روی گونه هاش جاری شد.نمیفهمید چرا برای اولین بار از حرفش پشیمون شده بود.اون لحظه احساس میكرد قلبش داره آتیش میگیره این حال خودش رو درست نمیفهمید دست رو روی قلبش گذاشت و زیر لب گفت:نمیخوام قولی بدم كه نمیتونم عملیش كنم...شاید نتونم به خوبی با این وضعیت مبارزه كنم.

 




طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted، 

تاریخ : جمعه 17 اردیبهشت 1395 | 10:15 ق.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه