http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png

دیروقت بود وسانگمین درست روبه روی در ورودی خونه ی یونگسنگ ایستاده بود هنوز مردد بود كه باید چیكار كنه.خیلی عصبانی بود هنوز هم نمیتونست بفهمه یونگی برای چی این كار رو كرده بود.دستش رو آروم به طرف در دراز كرد و با مشت چند بار به در كوبید چند دقیقه بعد یونگسنگ در حالی كه با دست چشم هاش رو داشت میمالید و خمیازه میكشید در رو باز كرد با دیدن سانگمین كه با چهره ی عصبانی داشت بهش نگاه میكرد یه لحظه جا خورد.یكم منومن كردو گفت:چیزی شده؟چرا این موقع شب اومدی این جا؟

سانگمین لبخند كمرنگی زدو گفت:خواب بودی؟!

یونگی:آره.داشتم رو یكی از پروژه هام كار میكردم كه خوابم برده بود...

سانگمین به یونگی نزدیكتر شدو گفت:نمیخوای دعوتم كنی بیام داخل؟

یونگی از جلوی در رفت كنار و همون طور كه خودش جلوتر از سانگمین وارد خونه شد گفت:بیا تو در هم پشت سرت ببند

سانگمین به داخل خونه رفت و روی كاناپه نشست یونگسنگ رفت تو آشپزخونه و درحالی كه داشت یه لیوان آب برای خودش میریخت گفت:نگفتی برای چی این موقع شب اومدی؟؟؟

سانگمین:دلم برات تنگ شده بود طوریه؟

یونگی نیم نگاهی به سانگمین كرد و بعد از این كه آب خورد لیوان رو روی كابینت گذاشت و به طرف سانگمین رفت.روی مبل یه نفره ی روبه روی سانگمین نشست و گفت:این موقع شب؟خودت میدونی دوست ندارم تا این موقع تو خیابون ها باشی؟

سانگمین از جاش بلند شد و درحالی كه داشت میرفت سمت یونگی با حالت خاصی گفت:چرا عزیزم؟

یونگی با این كه از دیدن اون عكس ها هنوز هم دلخور بود اما یكم خودش رو لوس كردو گفت:چون در شان دوست دختر من نیست كه تا دیروقت بیرون باشه

سانگمین نشست رو دسته ی مبلی كه یونگی روش نشسته بود و كمی به طرف یونگسنگ خم شدو گفت:واقعا؟

یونگی واقعا نمیتونست بفهمه سانگمین چش شده حالت حرف زدن و رفتارهاش با روزهای گذشته خیلی تغییر كرده بود.نگاهی بهش كردو گفت:نه امشب تو یه چیزیت شده

سانگمین با بی تفاوتی و درحالی كه داشت بیشتر به یونگسنگ نزدیك میشد گفت:گفتم كه دلم برات تنگ شده بود...

و بعد بدون معطلی لب هاش رو روی لبهای یونگسنگ گذاشت و شروع كرد به بوسیدنش.یونگسنگ كه تاحالا همچین رفتاری رو از سانگمین ندیده بود پاك غافلگیر شده بود.سانگمین هر لحظه خودش رو بیشتر به یونگی میچسبوند و این یونگی رو اذیت میكرد یونگی سعی كرد سانگمین رو از خودش جدا كنه و بعد مستقیم توی چشمهاش خیره شدو گفت:هیچ معلوم هست چته؟

سانگمین:مگه چیه؟تو دوست پسرمی و بهم قول دادی به زودی با هم ازدواج میكنیم.مگه نه؟فكر میكنم بهتره امشب رو با هم بگذرونیم شاید این طوری دیگه بهم شك نكنی هوم؟

یونگی:منظورت چیه؟

سانگمین:كاملا واضح گفتم.من به غیر از تو به هیچ كس دیگه ای فكر نمیكنم و نمیخوام هم با هیچ كس دیگه ای رابطه ای داشته باشم.

یونگی عصبی شده بود از جاش بلند شدو گفت:خب كه چی؟

سانگمین دوربین رو از توی كیفش درآورد و مستقیم گرفت جلوی صورت یونگی و گفت:منظورت از این كار ها چیه؟چرا برام به پا گذاشتی؟حتی یه ذره هم بهم اعتماد نداری؟یادته دفعه ی اولی كه داشتیم با هم حرف میزدیم چی ازم پرسیدی گفتی مهمترین چیزی كه تو زندگی بهش اهمیت میدی چیه؟منم گفتم اعتماد...یه زن و شوهر وقتی میتونن در كنار هم راحت زندگی كنند كه به هم اعتماد داشته باشند...اون روز بهم گفتی كه بهم اعتماد داری یادته یا نه؟

یونگی پاك قاطی كرده بود دوربین رو از دست سانگمین گرفت و یكی یكی عكس ها رو نگاه كرد.تا اومد حرف بزنه سانگمین كیفش رو برداشت و همون طور كه با قدم های تند به سمت در خروجی میرفت گفت:هر وقت با خودت كنار اومدی و فهمیدی كه بهم اعتماد داری بیا سراغم...اما اگه یه درصد هم به عشق من نسبت به خودت شك كردی دورم رو خط بكش...

بعد هم رفت بیرون و درو محكم پشت سر خودش بست.یونگی هنوزبا بهت داشت به در نگاه میكرد هنوز هم منظور سانگمین رو نتونسته بود درك كنه اروم روی مبل نشست و به نگاه كردن اون عكس ها ادامه داد و همه ی حرف های سانگمین رو یه دور دیگه برای خودش مرور كرد....

..............................................................

یونگی تو اتاق دكتر نشسته بود و داشت باهاش حرف میزد.دكتر پرونده های روی میز رو مرتب كردو بعد نگاهی به یونگی انداخت و گفت:باید بیشتر مراقبش باشید.عصبی شدن براش ضرر داره.هر چه زودتر هم باید درمان رو شروع كنه

یونگی سرش رو به نشونه ی تاسف تكون داد و گفت:اون نمیخواد این كار رو بكنه

دكتر با چشم های گرد شده به یونگسنگ نگاه كردو گفت:یعنی چی كه نمیخواد؟اگه به موقع جلوی این بیماری گرفته بشه كشنده نیست.باعث خوشحالیه كه زود متوجه شدیم .مجبورش كنید این كار رو بكنه چون به سرعت پیشرفت میكنه اون موقع دیگه كاری از دست ما برنمیاد

یونگی با ناامیدی از اتاق دكتر خارج شد.هنوز هم كلمه كلمه ی حرف های هانا تو گوشش میپیچید...دیگه نمیدونست باید چیكار كنه انگار یه وزنه ی ده تنی به مغزش وصل شده بود و توان فكر كردن رو ازش گرفته بود.به سمت اتاق هانا رفت آروم در رو باز كرد.هانا به هوش اومده بود و رو تخت نشسته بود.از پنجره ی روبه روش خیره شده بود به بیرون به نظر آروم میرسید.یونگی كنار هانا نشست از عكس العمل هانا میترسید اما اون هنوز آروم بود و هیچی نمیگفت.سكوت سردی اتاق رو دربرگرفته بود و باعث میشد نفس كشیدن تو اون شرایط برای یونگسنگ سخت بشه .یونگسنگ نفس عمیقی كشید میخواست دستش رو بذاره رو شونه ی هانا كه هانا با لحن سردی گفت:بهم دست نزن

یونگی نمیخواست دوباره هانا رو ناراحت كنه پس به حرفش گوش داد این بار اون هم به بیرون خیره شدو گفت:هانا من...

كه هانا باز هم حرفش رو قطع كردو گفت:نمیخوام باهام حرف بزنی

یونگی باز هم مخالفتی نكرد همون طور آروم كنار هانا نشست.حدود یك ساعت گذشت اما این یك ساعت برای هر دوشون یه صدم ثانیه هم طول نكشید هانا با این كه هنوز ناراحت و عصبی بود اما سال ها بود كه انتظار همچین لحظه ای رو میكشید لحظه ای كه كنار پدرش با آرامش بشینه و گرمای مهربونیش رو با تمام وجود حس كنه.یونگسنگ هم از این كه هانا رو این قدر آروم میدید احساس آرامش میكرد.

هانا یه دفعه سرش رو به شونه ی یونگسنگ تكیه داد و آروم گفت:با دستت موهام رو نوازش كن.

یونگی دستش رو به موهای هانا نزدیك كردو شروع به نوازش كردن هانا كرد.هانا چشم هاش رو بست. بغضی كه راه گلوش رو گرفته بود بالاخره تركید و شروع كرد به اشك ریختن.یونگی متوجه اشك های هانا شد اون اشك ها مثل اسیدی بودكه هر قطرش قلب یونگی رو بیشتر میسوزوند.هانا این بار با صدای لرزونی گفت:حالا بهم بگو اشكال نداره همه چیز درست میشه.بگو این همه سال به راحتی فراموش میشه...بهم قول بده دیگه تنهام نمیذاری....بگو مادرت تو رو بخشیده...

یونگی همون طور كه داشت هانا رو نوازش میكرد شروع كرد به حرف زدن:دخترم اشكال نداره.قول میدم همه چیز درست میشه...همه ی این سال ها باید فراموش بشه...بهت قول میدم هیچ وقت این طوری تنهات نمیذارم....مادرت اون قدر مهربونه كه فكر میكنم بالاخره یه روز من رو میبخشه

هانا سرش رو از شونه ی یونگی بلند كرد.بهش نگاه كردو گفت:حالا مستقیم بهم خیره شو و با دست هات اشك هام رو پاك كن.بعد صورتم رو بین دست هات بگیرو بگو دیگه گریه نكن من این جام همیشه ازش مراقبت میكنم

حالا اشك های یونگسنگ هم جاری شده بود.این تنها خواسته های دخترش بود كه هیچ وقت نتونسته بود براش انجام بده.آروم با انگشت هاش اشك های هانا رو پاك كردو بعد صورت هانا رو كه خیلی ضعیف شده بود رو بین دست هاش گرفت و گفت:دیگه گریه نكن من این جام نمیذارم بلایی سرت بیاد

هر دو چند لحظه ای تو همون حالت موندن كه یه دفعه نگاه سردو غمگین هانا تبدیل شد به برق مهربونی و شادی لبخند زیبایی روی لبهاش نشست و گفت:باشه پدر میدونم كه همیشه مراقبم هستی

و بعد یونگی رو درآغوش گرفت.اون لحظه بود كه هر دو برای چند دقیقه ی معنایه واقعی آرامش رو میتونستن با تمام وجود حس كنند

.......................................................................................

هیونگ همون طور كه با پدرش داشت حرف میزد متوجه زنگ موبایلش شد.به هیون لبخندی زدو گفت:ببین تا بحثمون گل میندازه یكی پیدا میشه جو رو به هم میریزه

هیون:بچه گوشیت رو جواب بده این قدر حرف نزن...وااای كه سرم رو بردی

هیونگ نگاهی به صفحه ی گوشی كردو گفت:بفرما كی غیر از كیو این موقع مزاحم ادم میشه

با لبخند گوشی رو جواب داد و گفت:به به چطوری خروس بی محل؟

اما با شنیدن صدای ناراحت و لرزون كیو حس كرد چیزی درونش فرو ریخت.هیون داشت به هیونگ نگاه میكرد و متوجه تغییر حالتش شد طولی نكشید كه اشك توی چشم های هیونگ حلقه كردو دقیقه ی بعد اشك هاش بی وقفه روی گونه هاش جاری شدند.هیون با تعجب داشت به هیونگ نگاه میكرد كه هیونگ گوشی رو قطع كردو همون طور كه روی كاناپه نشسته بود كمی به جلو خم شد سرش رو بین دست هاش گرفت شروع كرد به گریه كردن.هیون میتونست حدس بزنه كه چی شده.اون هم ناراحت شد.مین هو رو خیلی دوست داشت از بچگی به مین هو و كیو تو پروشگاه كمك میكرد و وقتی بیمار شد هر كاری كرد تا بهبود پیدا كنه اما فایده ای نداشت..آروم از جاش بلند شد كنار هیونگ نشست.دستش رو دور هیونگ حلقه كردو گفت:مرد آروم باش.میدونم كه سخته اما مگه نمیخواستی مین هو دیگه زجر نكشه فكر میكنم الان راحت شده

هیونگ همون طور كه هق هق میكرد گفت:دلم براش تنگ میشه اون قول داده بود همیشه باهامون بمونه...نباید این طوری مار رو ترك میكرد

قطره اشكی از گوشه ی چشم هیون جاری شد:اون همیشه كنارت میمونه حتی نزدیك تر اون همیشه تو قلبت میمونه مگه نه؟آدم هایی كه دوستشون داریم همیشه تو قلبمون موندگار میشن....




طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted، 

تاریخ : سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه