تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Mermaid eyes-part 19


http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png

هیون آروم و در حالی كه زیاد جلب توجه نكنه به سمت درخت رفت و قبل از این كه اون مرد متوجه بشه و بتونه از جاش تكون بخوره مجش رو گرفت.به دوربین توی دستش نگاه كرد و بعد با حالت عصبی گفت:این چیه دستت؟؟؟

پسر جوونی كه روبه روش ایستاده بود دست و پاش رو گم كرده بود نمیدونست باید چی بگه تنها كاری كه كرد این بود كه دستش رو از دست هیون كشید و پا گذاشت به فرار.هیون هم وقت رو تلف نكرد و دنبال سرش شروع كرد به دویدن سانگمین هم با تعجب داشت بهشون نگاه میكرد نمیدونست چی شده و هیون برای چی داره دنبال اون پسر میدوه از جاش بلند شدو پلاستیك خریدها رو برداشت و به همون سمتی كه هیون رفته بود رفت...با سرعت قدم برمیداشت تا به هیون برسه ...وقتی رسید بهش كه هیون افتاده بود رو پسره و با مشت داشت میزد تو صورتش درحالی كه نفس نفس میزد به طرف هیون رفت بازوش رو گرفت و گفت:داری چیكار میكنی بس كنن دیگه

هیون با حرص دوربین رو از كنار دست پسری كه حالا رو سینش نشسته بود برداشت و یكی یكی عكس ها رو نگاه كرد سانگمین با دیدن عكس ها زبونش بند اومده بود اون پسر چرا باید از تمام لحظاتی كه سانگمین با هیون بود عكس مگیرفت.هیون دوباره دستش رو مشت كرد و به طرف صورت پسره نشون رفت نگاه پراز خشمی بهش تحویل داد و گفت:میگی چرا این عكس ها رو گرفتی یا نه؟كی بهت گفته این كار رو بكنی...

پسره به نشونه ی تسلیم دست هاش رو بالا برد و گفت:میگم ...میگم...فقط دیگه نزن باااشه؟

هیون:زود باش...

با صدای آروم و لرزونی گفت:آقای هئو بهم گفتند این كارا رو بكنم

با گفتن این حرف سانگمین احساس كرد یه پارچ آب یخ ریختن رو صورتش اصلا نمیفهمید یونگسنگ چرا این كار رو كرده یعنی به اندازه ی یه سر سوزن هم بهش اعتماد نداشته...سانگمین كه تو این مدت كار اشتباهی نكرده بود...مگه غیر از این بود كه از تمام راحتی خودش و پدرش برای یونگی گذشته بود...اصلا باورش نمیشد...اروم دستش رو گذاشت رو شونه ی هیون و گفت:ولش كن...بذار بره

هیون كه متوجه حال سانگمین شد بلند شدو اون پسر هم بدون این كه دوربینش رو پس بگیره پا گذاشت به فرار...سانگمین بدون این كه دیگه چیزی بگه شروع كرد به راه رفتن.هیون دنبال سرش راه افتاد دستش رو گرفت و گفت:چت شده؟چرا این جوری شدی؟؟؟

سانگمین لبخند تمسخر آمیزی زدو گفت:چطور میتونه این قدر نسبت بهم بی  اعتماد باشه.من كه هر كاری میتونستم براش كردم...یعنی این قدر شكاكه....اگر بهم اعتماد نداره باید زودتر از این بهم میگفت

و بعد هم آروم آروم شروع كرد به قدم زدن بدون این كه دیگه چیزی بگه....

..............................................................

هانا حس خوبی داشت از وقتی با مین هو حرف زده بود حس بهتری داشت.شاید داشت به این فكر میكرد كه اون هم باید از این معجزه و از قلبش مراقبت كنه.حالا كه داشت همه چیز رو فراموش میكرد میتونست با دید بهتری نسبت به زندگی نگاه كنه.اما باید تصمیمش رو هر چه زودتر میگرفت نباید میذاشت تا دیر بشه

هانا تقریبا رسیده بود به خونه هنذفری تو گوشش بود داشت آهنگ گوش میداد.یواش یواش قدم میزد و از سكوت شب لذت میبرد.داشت به سمت ساختمون میرفت كه كسی از پشت سر صداش زد چون هنذفری تو گوشش بود متوجه نشد اما چند لحظه بعد با برخورد چیزی روی شونش یهو به خودش اومد و برگشت.درست روبه روش یونگسنگ ایستاده بود.تو این چند سالی كه هانا این جا زندگی میكرد این اولین باری بود كه پدرش رو روبه روی خونش میدید.هنذفری رو از تو گوشش دراورد و چند لحظه خیره شد به پدرش.یونگی یه قدم به هانا نزدیك شد با صدای گرفته ای گفت:حالت خوبه؟

با این حرف هانا برای یه لحظه حس كرد چیزی درونش فروریخت.اما به خودش اومد حتما جونگی همه چیز رو برای پدرش گفته بود.خیلی محكم گفت:باید بد باشم؟

یونگی:امیدوارم كه....

هانا با خشم حرف یونگی رو قطع كردو گفت:چرا اومدی این جا؟اومدی حالم رو بپرسی؟نگران نباش اگه حالم اون قدر بد بشه كه فقط تو، تو این دنیا بتونی كمكم كنی هیچ وقت مزاحمت نمیشم

یونگسنگ چند لحظه هیچی نگفت احساس میكرد قلبش به هزار تیكه تقسیم شده و حالا داره از درون آتیش میگیره.اشك توی چشم هاش حلقه زد.یه قدم دیگه به هانا نزدیك شد دستش رو به طرف صورت هانا دراز كرد...هانا مستقیم به یونگی خیره شده بود خیلی واضح هاله اشك رو تو چشم های یونگی كه توی نور مهتاب برق میزد رو میدید.میتونست گرمای آغوش پدرش رو از این فاصله خوب حس كنه چقدر دوست داشت یه بار فقط یه بار یونگی این گرما رو با تمام وجود بهش هدیه میداد.اما نمیتونست...نمیتونست تمام این سال ها...تمام این عذاب ها رو با دیدن اون اشك ها از یاد ببره...مگه خودش كم اشك ریخته بود...مگه كم عذاب كشیده بود....دست یونگی رو كه هر لحظه به صورتش نزدیك تر میشد رو پس زدو با لحن تمسخرآمیزی گفت:چیه؟چی شده؟نكنه دلت برام میسوزه ها؟

یونگسنگ بغضش رو فرو داد بهش نزدیك تر شد میخواست یه بار با تمام وجود بغلش كنه و بهش بگه كه همیشه دوستش داشته.میخواست بگه كه هانا براش خیلی مهمه. وقتی دست هاش رو داشت دور هانا حلقه میكرد هانا با خشم اون رو هل داد و خودش چند قدم ازش فاصله گرفت نمیخواست تمام خاطراتی كه برای فراموش كردنشون تا مرز جنون جنگیده بود دوباره براش تازه بشه.

یونگسنگ بالاخره با صدای آروم و گرفته ای شروع به حرف زدن كرد:هانا میخوام باهات حرف بزنم.میخوام همه ی اون چیزهایی كه رو دلم سنگینی میكنه رو برات بگم...میخوام بگم كه چه قدر دوستت دارم.میخوام دست از این غرور مسخرم بردام

هانا با بی تفاوتی به یونگ سنگ خیره شده بود خنده ای كردو گفت:خوبه.حالا كه همه ی این ها رو گفتی میتونی بری.

یونگی یكم عصبی شده بود دست های هانا رو با دست هاش گرفت و توی چشم هاش خیره شد.توی چشم های هانا هیچ حسی نبود.یونگی همیشه فكر میكرد هانا اون رو دوست داره اما حالا با دیدن اون چشم ها پر از تنفر بود میتونست بفهمه هانا دیگه بهش اهمیتی نمیده با این حال دیگه نمیتونست این طوری زندگی كنه باید بهش میگفت كه برای تمام این سال ها متاسفه.

هانا سعی كرد دست های یونگی رو پس بزنه اما این بار یونگسنگ دست هاش رو محكم گرفته بود و بهش این اجازه رو نمیداد.هانا با حالت عصبی گفت:دست هام رو ول كن.

یونگی دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره كم كم اشك هاش گونه هاش رو خیس كرد.هانا با دیدن اون اشك ها دست از تقلا برداشت و چند لحظه بهش خیره شد.

یونگی:این جوری باهام رفتار نكن.میدونم ادم خودخواهی هستم اما برای تمام گذشته پشیمونم

هانا نمیخواست این حرف ها رو بشنوه نمیخواست حالا كه همه چیز داشت تمام میشد به این حرف ها گوش كنه:بس كن...

یونگی ادامه داد:هانا،عزیزم خواهش میكنم بهم یه فرصت بده بذار همه چیز رو جبران كنم

هانا:میگم ولم كن نمیخوام این حرف ها رو بشنوم....ولم كن

یونگی:درسته اون اوایل كه دنیا اومدی نمیخواستم ببینمت اما هر چی بزرگ تر میشدی بیشتر من رو یاد ماردت مینداختی اما نمیتونستم بهت نزدیك بشم میدونستم ازم متنفر شدی نمیتونستم رو غرورم پا بذارم.اما حالا میخوام كه من رو ببخشی.این كار رو میتونی در حقم بكنی؟

صدای هانا حالا دورگه شده بود و خشمش بیشتر :دیگه برای گفتن این حرف ها دیره...غرور؟؟؟!همین غرورت بود كه زندگی رو از من گرفت...همه ی لحظاتی رو كه میتونستیم در كنار هم باشیم رو خراب كرد...عذاب وجدان برام كافی نبود؟؟؟!چرا باهام این كار رو كردی....میدونی چه قدر محتاج آغوشت بودم؟!میدونی لحظاتی رو كه بیشتر از هر كس شونه های تورو برای اشك ریختن نیاز داشتم سرم رو توی بالشت فرو میكردم و صدام رو خفه میكردم؟میدونی چی كشیدم؟حالا اومدی و میگی متاسفم بعد از 22 سال؟نمیتونم... دیگه توانش رو ندارم....

اشك های هانا هم بی وقفه از چشم هاش جاری میشدن.چند لحظه بینشون سكوت ایجاد شد یونگی هنوز منتظر بود ...منتظر بود تا هانا اون رو ببخشه.هانا توی چشم های یونگی نگاه كرد خیلی آروم ولی محكم گفت:ازت متنفرم

یونگی حس كرد دیگه هیچی از قلبش باقی نمونده.قلبی كه این همه سال زیر فشار بود حالا با زدن حرف آخر از هم پاشیده بود.اما این چیزها دیگه براش مهم نبود تنها چیزی كه برای یونگسنگ تو اون لحظه اهمیت داشت زنده موندن هانا بود.حتی اگه هانا ازش متنفر بود نباید یه اشتباه رو دوبار تكرار میكرد نباید اون رو هم مثل همسرش از دست میداد.

یونگ سنگ:باشه.ازم متنفر باش اما نمیذارم خودت رو به كشتن بدی.همین الان با هم میریم بیمارستان

و بعد دست های هانا رو همون طور كه گرفته بود دنبال خودش كشید.هانا نمیتونست از پس یونگی بر بیاد انگار هیچ چیز نمیتونست جلوی اون رو بگیره هانا برای یه لحظه كنترلش رو از دست داد.محكم ایستاد و درحالی كه داشت سعی میكرد جلوی یونگی رو بگیره شروع كرد به جیغ زدن و مدام سرش رو تكون میداد.یونگی با بهت ایستاد هانا حالت طبیعی نداشت دست هاش رو ول كرد و حالا با دست پاچگی سعی كرد تا آرومش كنه:هانا آروم باش...خواهش میكنم

هانا دست هاش رو تو موهاش فرو برد و شروع كرد به كشیدن موهاش اون قدر عصبی شده بود كه نمیفهمید داره چیكار میكنه فقط داد میزد.چند نفری متوجه اون اوضاع شدن و به طرفشون رفتن با دیدن یونگی كه اشك میریخت و درحالی كه صورت هانا رو میون دست هاش گرفته بود از هانا میخواست كه آروم باشه رفتن جلو

-آقا اتفاقی افتاده؟چیزی شده؟

یونگی به هیچ كدومشون توجه نمیكرد هانا رو محكم بغل كردو گفت:اروم باش....خواهش میكنم...این كار ها رو نكن...عزیزم متاسفم به خاطر همه چیز ...خواهش میكن آروم باش

و شروع كرد به نوازش كردنش.هانا كم كم آروم شد و حالا صدای هق هق و زجه هاش بود كه دل آدم هایی كه اون جا ایستاده بودند رو به درد میوود.مردمی كه بی خبر از زندگی اون دو نفر با تعجب داشتن بهشون نگاه میكرد و هیچ كدوم نمتونستن به خودشون اجازه ی جلو رفتن رو بدند

هانا همون طور كه گریه میكرد با صدای گرفته ای گفت:ولم كن...نمیخوام باهات بیام...نمیخوام دیگه ببینمت چرا حالا اومدی؟چرا حالا كه دارم فراموش میكنم اومدی...بذار زندگیم رو كنم...دیگه نمیتونم این اوضاع رو تحمل كنم ...بذار این چند وقت رو زندگی كنم

یونگی اون رو بیشتر به خودش چسبوند و گفت:نمیذارم تو هم از پیشم بری.باید همه چیز رو جبران كنم...نمیذارم دیگه اتفاقی برات بیوفته

چند دقیقه ای گذشت و در همون حالت بودند.هانا آروم شده بود و حالا فقط اشك میریخت.مردم كم كم از اطرافشون پراكنده شدن.یونگی یه لحظه احساس كرد بدن هانا شل شده...اون تو بغل یونگ سنگ از هوش رفته بود.یونگی سریع خم شدو همون طور كه یه دست پشت كمر هانا بود اون یكی دستش رو برد زیر زانوهای هانا و بغلش كرد.سریع گذاشتش تو ماشین و به طرف بیمارستان رفت



دلم پر از زخم هاییست كه قرار است
وقتی بزرگ شدم
فراموششان كنم!!!





طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted،

تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت 1395 | 10:11 ق.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات

هدایت به بالای صفحه