تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Mermaid eyes-part 18
سلام دوستای خوبم
حالتون خوبه
شرمنده که چند وقت نبودم ... خیلی سرم شلوغه ... ببخشید
بفرمایید قسمت جدید
این قسمت نظرات باز گذاشتم که حتما کامنت بذارید


http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png

چند وقتی گذشت برخوردهای هانا با هیونگ و كیو و كلا با اطرافیانش خیلی تغییر كرده بود بهتر شده بود اما حال جسمیش روز به روز بدتر میشد با این حال نمیذاشت كسی متوجه حال بدش بشه.وقتی كه تو آتلیه بود بیشتر وقتش رو برای كمك كردن به هنرجوها میگذروند این كار براش لذت بخش شده بود میتونست با ادم های متفاوت و روحیاتشون آشنا بشه دیگه از سرو صدا و شلوغی خیلی بدش نمیومد بعضی اوقات عصبی میشد اما سعی میكرد خودش رو كنترل كنه.كیو و هیونگ از این تغییر خوشحال بودند اما كیو نگران بود.اون میدونست حتما اتفاق خاصی افتاده كه هانا این قدر تغییر كرده اما سعی میكرد بیشتر جنبه ی مثبت این قضیه رو در نظر بگیره.

اون روز هانا تو فكر بود.میخواست كاری كنه تا جواب خوبی های هیونگ و كیو رو بده.توی اون چند وقت هر دوشون هنوز هم به فكر دوستشون بودند اما خیلی به روی خودشنون نمیووردند.هانا بالاخره تصمیمیش رو گرفت از جاش بلند شدو به سمت هیونگ و كیو كه داشتند با هم حرف میزدند رفت.كیو نگاهی به چهره ی هانا كردو گفت:چیزی شده؟كاری داری؟

هانا لبخندی زدو گفت:میشه امروز سه تایی با هم بریم بیرون؟

هیونگ درحالی كه لبخند میزد دست هاش رو زد به هم و گفت:واااای بریم بگردیم...این چند وقت خیلی برام خسته كننده بود من كه موافقم...

بعد چشم هاش رو ریز كردو ادامه داد:اما قصد نداری كه دوباره بهم گشنگی بدی؟؟؟!

هانا اخم هاش رو كرد تو هم و گفت:فقط سبزیجات سفارش میدم

با این حرف هیونگ قیافه ی مظلومی به خودش گرفت.كیو با دستش زد به شونه ی هیونگ و گفت:حالا نمیمیری یه روز سبزیجات بخوری...قبوله هانا حالا كجا میریم؟

هانا:اونش رو بعدا بهتون میگم...

یالاخره كارها تموم شد تمام هنر جوها آتلیه رو ترك كردند.هانا به هیونگ و كیو گفت كه با ماشین هانا برند خودش پشت فرمون نشست و چیزی هم نگفت كه قراره كجا برند.حدود نیم ساعت بعد روبه رو ی بیمارستان نگه داشت.هیونگ با تعجب به بیمارستان نگاه كردو گفت:چرا اومدیم این جا؟

هانا با بیتفاوتی رو كرد به كیو و گفت:گفتی مین هو تو این بیمارستان بستریه نه؟

كیو:اره چطور مگه؟

هانا درحالی كه در ماشین رو باز میكرد ادامه داد:خب دیگه پیاده بشید.امروز قراره با داداش مین هو بریم بیرون

هیونگ:چی داری میگی؟

هانا:میخوام اجازش رو بگیرم كه یه روز باهاش بریم بیرون و خوش بگذرونیم همین

كیو و هیونگ لبخند رضایت بخشی زدند و همراه هانا به داخل بیمارستان رفتند.بعد از یك ساعت هانا بالاخره موفق شد از بیمارستان اجازه بگیره تا به مین هو یه روز مرخصی بدند.هانا با دیدن مین هو دلش گرفت...یه پسر 27 ساله و خوش قیافه كه به خاطر شیمی درمانی تمام موهای سرش ریخته بود اما با این حال با همون برخورد اول به هانا لبخند میزد و طوری برخورد میكرد كه نگار صد ساله هانا رو میشناسه.هانا باهاش احساس راحتی میكرد...وقتی هیونگ به مین هو گفت كه قراره یه روز رو با هم برن بیرون و بگردند اون قدر خوشحال شد كه حد نداشت رو كرد بهشون و گفت:وااای دلم لك زده بود برای گردش تو این چند وقت این جا تو بیمارستان پوسیدم ازتون ممنونم

همه سوار ماشین شدند.هانا به سمت همون جایی رفت كه یه بار با كیو رفته بود یه جای سرسبز اما در عین حال دنج و ساكت...

هر چهار نفرشون با هم راه میرفتند و حرف میزدند.هیونگ هر از گاهی مزه میپروند و باعث میشد لبخند روی لبهاشون بشینه.تو تمام مدت هانا به رفتارهای مین هو دقت میكرد اون واقعا مثل یه برادر بزرگ بود كه همیشه حواسش به داداش های كوچك ترش هست حتی در بدترین شرایط...

یكم كه راه رفتند به نظر اومد مین هو خسته شده به خاطر همین توی چمن ها نشستند.هیونگ رو كرد به بچه ها و گفت:من دلم بستنی میخواد میرم میخرم...

كیو هم از جاش بلند شدو گفت:وایسا من هم بیام

با رفتن هیونگ و كیو سكوت آرامش بخشی بین هانا و مین هو برقرار شد.چند دقیقه ای همون طوری گذشت كه بالاخره هانا سكوت رو شكست و گفت:فكر نمیكردم این قدر با هم خوب باشید

مین هو كلاهی كه رو سرش بود رو برداشت و با نقاب كلاهش شروع كرد به باد زدن خودش و گفت:مگه میشه با داداش هام بد باشم

هانا:گرمته؟؟؟

مین هو لبخندی زدو گفت:اره یكم...

هانا مثل همیشه با بی پروایی نگاهی به مین هو كردو گفت:سرطان خون داری؟

مین هو:اوهوم

هانا:درمان نداره درسته

مین هو:درسته

هانا یكم با انگشت های دستش بازی كرد گفت:ناراحتی كه به زودی این دنیا رو ترك میكنی؟

مین هو دوباره كلاه رو رو سرش گذاشت لبخندی زدو گفت:ازت خوشم میاد

هانا با تعجب به مین هو خیره شد كه مین هو ادامه داد:چون خیلی راحت سوالات رو میپرسی.از ترحم خوشم نمیاد همیشه اطرافیانم طوری باهام حرف میزنند كه ناراحت نشم اون ها فكر میكنند اگه راجع به بیماریم ازم بپرسند ناراحت میشم اما این طوری نیست چیزی كه اذیتم میكنه دلسوزی بیش از حدشونه از همون اول با تو احساس راحتی كردم...ناراحت نیستم بالاخره هر كس یه روزی باید این دنیا رو ترك كنه نه؟

هانا:اره...وقتی میدونی كه این بیماری درمانی نداره چرا راضی شدی بیمارستان بستری بشی و شیمی درمانی كنی؟

مین هو به آسمون خیره شدو گفت:با شیمی درمانی بیماریم درمان نمیشه فقط مدت بیشتری میتونم زنده بمونم

هانا:ارزشش رو داره؟

مین هو:ارزش؟معلومه...وقتی هر روز صبح از خواب بیدار میشی و میبینی كه داری نفس میكشی...وقتی دستت رو میذاری رو قلبت و ضربانش رو میتونی حس كنی...وقتی گرمای خونی كه تو رگ هات جاریه رو میتونی با تمام وجود احساس كنی میفهمی كه یه روز جدید شروع شده.یه روز جدید مثل یه زندگی جدید...میتونی كسایی رو كه دوست داری رو تو اون روز ببینی با لبخندهاشون شاد بشی دوست داشتن رو احساس كنی ...میتونی زنده بودن رو احساس كنی...احساس كنی كه هستی كه نفس میكشی كه زنده ای ...این یه معجزست...برای این معجزه باید جنگید برای اتفاق افتادن هر روز این معجزه باید جنگید...

بعد دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت:گاهی وقت ها هم هست میخوای قلبت بتپه اما فقط برای یه نفر بتپه...هر روز هر ساعت هر لحظه...به نظرت ارزش رو نداره؟هر شب به امید این نمیخوابم كه شاید دیگه از خواب بیدار نشم...هر شب به این امید میخوابم تا فردا هم شاهد یه معجزه باشم...

هانا به مین هو خیره شده بود حرف هاش قشنگ بود.هانا دستش رو رو قلبش گذاشت و گفت:از دست دادن این معجزه یه حماقت بزرگه نه؟

مین هو:اگه با دست های خودت از دستش بدی آره...هانا ازش نگهداری كن...از قلبت نگهداری كن چون خیلی مهربونه..بذار حس كنه...بهش كمك كن تا همه چیز رو حس كنه

هانا لبخند كمرنگی روی لب هاش نشست شاید مین هو راست میگفت.همون موقع هیونگ و كیو با خنده و مسخره بازی رسیدند صورت هیونگ بستنی شده بود و كیو هم هر هر داشت بهش میخدید.

هیونگ كه دیگه كم كم داشت عصبانی میشد گفت:ای نامرد حالا كه این طور شد بگیر كه اومد

و بعد یكی از بستنی ها رو مالید به كیو...

هانا و مین هو هم به كارهاشون نگاه میكردند و میخندیدند...

............................................................................

یونگسنگ آروم آروم همه عكس ها رو نگاه كرد و بعد با حالت عصبی عكس ها رو پرت كرد رو زمین.به كاناپه تكیه داد و چشم  هاش رو بست.خیلی عصبی بود این فكر كه ممكنه سانگمین رو از دست بده خیلی عصبیش كرده بود تو اون لحظه از دست سانگمین هم ناراحت بود.اصلا نمیفهمید چرا با هیون اون رفتار ها رو داشته چه دلیلی داره حالا كه همه چیز بینشون تمام شده هیون سانگمین رو بغل كنه این فكر ها مثل خوره به جونش افتاده بودهمون موقع متوجه صدای گوشیش شد به صفحه ی موبایلش نگاهی انداخت سانگمین بود.اول نمیخواست جواب بده اما بعد با بیحوصلگی گوشی رو جواب داد و گفت:سانگمین الان كار دارم بعدا باهات تماس میگیرم

و بعد هم بدون این كه اجازه بده سانگمین حرفی بزنه گوشی رو قطع كرد.

چند روز گذشت و یونگی هنوز نتونسته بود با این موضوع كنار بیاد به خاطر همین با سانگمین خیلی سرد شده بود.حتی نمیتونست ازخود سانگمین قضیه ی اون عكس ها رو بپرسه.میخواست بیشتر صبر كنه تا شاید چیزی دستگیرش بشه

سانگمین هم متوجه تغییر رفتار یونگسنگ شده بود اما به روی خودش نمیوورد با خودش میگفت شاید به خاطر كار و دانشگاه خسته شده.

سانگمین تو خونه نشسته بود و داشت روی پروژه ی دانشگاهش كارمیكرد كه متوجه زنگ در شد.در رو باز كرد و با كمال تعجب دید هیون پشت دره.هیون لبخند زیبایی بهش زدو گفت:چیه تعجب كردی؟

سانگمین:نه بیا تو

هیون رفت داخل خونه نگاهی به اطراف كردو گفت:عمو نیستش؟

سانگمین:نه رفته بیرون تا چند دقیقه ی دیگه برمیگرده...چی شده یادی از ما كردی؟

هیون:میخوام ازت بخوام بیای باهام خرید میخوام برای كسی هدیه بخرم اما نمیدونم یه دختر چه سلیقه ای داره به خاطر همین گفتم از تو كمك بگیرم

سانگمین لبخند شیطنت آمیزی زدو گفت:اوووووو...پس بالاخره یه دختر تونست قلب هیون خان رو به دست بیاره.این دختر خوشبخت كی هست.خوشگله؟

هیون:به سلیقه ی من شك داری...

سانگمین خنده ای كردو اماده شد تا با هم برن بیرون.اون روز كلی تو پاساژ گشتن و خرید كردند.غافل از این كه یه نفر تو تموم مدت دنبالشون بود و داشت از تمام اون لحظات عكس میگرفت.بالاخره از پاساژ اومدند بیرون توی پاركی كه اون نزدیكی ها بود یكم قدم زدند و بعد هر رو دو با خستگی رو یكی از نیمكت ها نشستند.همون طور كه داشتند با هم حرف میزدند چیزی پشت درختی كه روبه روی دید هیون بود توجهش رو جلب كرد.آروم از جاش بلند شدو رو به سانگمین گفت همین جا بایست الان میام....



خب این هم از این قسمت امیدوارم خوشتون اومده باشه
نظر یادتو نره هاااا
من نظر میخوام
بوووووووووووووووووووووووووس



طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted،

تاریخ : چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 | 10:08 ق.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات

هدایت به بالای صفحه