جای هیچکس را هیچکس دیگر نمیتواند پر کند !

مهربانم : تولدت مبارک



تولد تولد تولدددددددددددددددت مبارک
جییییییییییغ امروز تولد عشقوووووولیه من


 اینم داستان تولدشه
اسکارلی عزیزم من اولین باره که یه داستان با همچین مضمونی
 نوشتم
 فکر کنم خیلی بد شده باشه
و خیلی هم کم شده
امیدوارم منو ببخشی

ولی خب این داستاااااان بسی


خودت بروووو بخونش
...










خسته از یه روز کاری پر تلاش از کمپانی بیرون اومد و به سمت مترو حرکت کرد...امروز از صبح هیچکدوم از پسرا برای تمرین نیومده بودن حتی کیوجونگ ؛ با این حال مدیر کمپانی باز هم اجازه رفتن رو تا آخرین لحظه بهش نداد و مجبور شد تا ساعت 9 توی کمپانی بمونه و در آخرهم تنها به خونه برگرده... حتی به هوای اینکه شب با کیوجونگ به خونه برمیگرده ماشینش رو همراه خودش نیاورده بود که از شانس خوبش اون هم برای تمرین نیومد و طی تماسی که باهاش داشت بهش گفت که با بقیه پسرا برای فیلم برداری یه برنامه به خارج از شهر رفتن و اسکارلت باید امشب رو تنها توی خونه بمونه...دستش رو توی جیب شلوارش فرو برد و آهسته و قدم زنان به سمت ایستگاه مترو رفت...با وجود اینکه تا آخرشب هنوز زمان زیادی باقی مونده بود مترو توی اون ساعت خلوت تر از همیشه به نظر میرسید برعکس خیابونها که شلوغ پر سروصدابود اونجا فقط صدای اصطکاک چرخ های قطار روی ریلهاش که خبر از نزدیک شدنش به اون ایستگاه رو میداد به گوش میرسید...نگاهی به اطرافش که خالی ازهرگونه رفت وآمد بود انداخت ؛این سکوت مترو و نبودن تردد آدمها به نظرش کمی عجیب اومد اما بهش اهمیتی نداد و بی تفاوت به سمت جایگاه حرکت کرد تا با اومدن قطار سوار بشه...هنوز کاملا به جایگاه نرسیده بود که پسری یه دفعه از پشت دیوار جلوش پرید و باعث شد حسابی بترسه و جیغ بکشه...پسر با دیدن ترسیدنش قهقه ای سر داد وجهت مخالف مسیر اون رو در پیش گرفت و رفت..اسکارلت که هنوز از شدت ترس داشت تند تند نفس میکشید با دیدن خنده های اون پسر و رفتنش به سمت مخالف اون، نفسی از سر آسودگی کشید و با صدای بلندی که اون پسر بشنوه شروع کرد به حرف زدن
- خدا شفات بده بدبخت روز یکشنبه برو خودتو به یه کشیش نشون بده...یااااا نه به یه دکتر روانپزشک خودتو نشون بده دیوووووووووونه..
با تموم شدن حرفاش پسر همونطوری که ازش دور میشد بدون اینکه برگرده به سمت اون براش دستی به نشونه خداحافظی تکون داد و از پله بالا رفت...اسکارلت هم سری به نشونه تاسف تکون داد و به سمت قطار که تازه به ایستگاه رسیده بود قدم برداشت و سوار شد...
─────────────────────────────
از مترو پیاده شد و به سمت خونه به راه افتاد از ایستگاه مترو تا خونه مشترکش با کیوجونگ 10 دقیقه ای پیاده راه بود که باید طی میکرد..حوصله اش حسابی سررفته بود به نظرش امشب یکی از کسل کننده ترین شبهای زندگیش بود مخصوصا که باید امشب رو تنها توی خونه سپری میکرد نه کیوجونگ بود نه پروشات..بی رمق از پله های جلوی خونه بالا رفت و کلید رو توی درب چرخوند و وارد خونه شد ... چراغ آباژور داخل سالن رو روشن کرد و خودشو روی اولین کاناپه انداخت دستشو روی چشماش گذاشت و نفسی از سر خستگی کشید و چند دقیقه ای رو توی همون حالت گذروند ...بالاخره به خودش اجازه داد تا از روی کاناپه بلند بشه و به کارهاش برسه اما قبل از بلند شدن فیلم های که چند روز پیش با کیوجونگ اونها رو خریده بودن تا باهم نگاه کنن توجه اش رو جلب کرد... اسکارلت به شدت به دیدن فیلم های ترسناک و هیجان انگیز علاقه داشت پس صاف سرجاش نشست و مشغول بررسی فیلم ها شد تا یکیشو انتخاب کنه و ببینه .. بعد از کلی فکر کردن بالاخره یکیشو انتخاب کرد و جدا از بقیه فیلم ها اون رو کناری گذاشت تا بعد از یه دوش گرفتن حسابی بشینه و با خیال راحت فیلمش رو تماشا کنه...کیفش رو برداشت واز پله ها بالا رفت..ازداخل کمد لباساش یه لباس راحت رو انتخاب کرد و بعد از برداشتن حوله اش داخل حمام رفت...یه دوش مختصر گرفت و بعد از خشک کرد تنش لباساش رو پوشید... داشت موهاش رو بالای سرش داخل حوله جمع میکرد که یه دفعه برق کل ساختمون قطع شد
- اه لعنتی ...
از حمام بیرون اومد تا پایین بره و نگاهی به فیوز برق بندازه .. بیرون از خونه باد شدیدی در حال وزیدن بود بی توجه به اون حوله اش رو روی تخت انداخت و با استفاده از نور ماهی که کم و بیش داخل اتاق رو روشن میکرد مسیر راه پله  رو در پیش گرفت...از اتاق بیرون اومد و خواست از پله ها پایین بره که احساس کرد چیزی پشت سرش به حرکت در اومد سریع چرخید سمت اتاقش وباچشم اونو از نظر گذروند...حس بدی داشت چند ثانیه ای رو به داخل اتاق نگاه کرد و با قبولوندن اینکه چیزی اونجا نیست و فقط یه احساس زودگذر بوده برگشت تا دوباره از پله ها پایین بره که چراغ ها روشن شد..با وصل شد برق ساختمون با خیال راحت از پله ها پایین اومد نگاهی به سالن انداخت و به سمت آشپزخونه رفت..مقداری قهوه داخل قهوه ساز ریخت وبعد از اینکه کمی آب بهش اضاف کرد اون رو توی پریز برق زد..زدن دوشاخه به پریز برق همزمان شد با قطع دوباره برق ساختمون و صدای نهیبی که از برخورد باد به پنجره سالن توی خونه طنین انداز میشد..کلافه دستی داخل موهاش برد وبرگشت تا از آشپزخونه بیرون بره که سایه شخصی که توی تاریکی داخل سالن جلوی پنجره ایستاده بود و باد سردی که با باز شدن پنجره داخل خونه می وزید باعث شد جیغی از سر ترس بکشه و چشماشو ببنده
- ت...ت...تو ...تو...
هنوز سوالش به پایان نرسیده بود که دوباره برق ساختمون وصل شد واون باد شدیدی که تا چند ثانیه پیش داشت طوفان به پا میکرد دست از وزیدن کشید..آب دهنش رو با صدا قورت داد و آروم چشماشو باز کرد هیچ اثری از اون سایه وجود نداشت و کسی یا چیزی جز پردهای بلند پنجره که حالا با نیسم ملایم باد به رقص در اومده بودن داخل سالن نبود... آهسته با قدمهای لرزون به سمت سالن قدم برداشت  با ترس و لرز نزدیک پنجره رفت و سریع اون رو بست و پرده ها رو کشید دستشو روی قلبش گذاشت
- آروم باش اسکارلی..آروم باش چیزی نیست اینا همش خطای دیده خودته اون سایه اصلا وجود نداشت..
چندتا نفس عمیق کشید و دوباره به سمت آشپزخونه حرکت کرد..قهوه ساز رو روشن کرد و بعد از آماده شدنش یه فنجون قهوه برای خودش ریخت وبه سمت کاناپه رفت..همه لامپ ها روخاموش کرد ترجیح داد با همون نور ملایم آباژور فیلم تماشا کنه...چند دقیقه ای نشست یه کم از قهوه اش رو که خورد فنجونش رو روی میز گذاشت و فیلمی که برای دیدن انتخاب کرده بود رو برداشت... به سمت سیستم پخش رفت و فیلم رو داخل اون گذاشت تلوزیون رو روشن کرد و برگشت سرجاش نشست و طبق عادت همیشگیش کوسنی رو هم توی بغل گرفت و مشغول تماشا کردن فیلم شد...1ساعتی از شروع فیلم میگذشت درست در حساس ترین و ترسناک ترین نقطه فیلم که هیجان و استرس زیادی به بیننده وارد میشد برای سومین بار برق ساختمون قطع شد و خونه در تاریکی مطلق فرو رفت اما با این تفاوت که صفحه آبی رنگ LCD روشن بود..اسکارلت که حسابی از این قطع و وصل شدن برق کلافه شده بود بی توجه به اینکه دلیل روشن بودن صفحه تلوزیون زمانی که برق خونه قطع شده چی میتونه باشه بلند شد تا به سمت تلوزیون بره و اونو خاموش کنه اما همون لحظه همون سکانس حساسی که مشغول تماشای اون بود و اون دست اهریمنی داخل فیلم به سمت صورت اسکارلت حمله برد که باعث شد جیغ بلندی بکشه و خودشو به عقب پرت کنه و کشون کشون به یه گوشه برسونه..از شدت ترس نفسش بند اومده بود وتوان فریاد کشیدن نداشت و این ترس با صدای قهقه ی شیطانی سایه ی مردی که چاقوی تیز و براقی توی دستش داشت و لحظه به لحظه بهش نزدیک تر میشد شدت گرفت و باعث شد با تمام توانش فریاد بکشه و کمک بخواد..اما انگار فریادش راه به جایی نداشت و هیچکس صداش نمی شنید..اون سایه هولناک بالای سرش ایستاد و چاقوش رو بالا برد و با آخرین توانی که داشت اونو به سمت قلب اسکارلت فرو برد تا صدای ضربان قلبش رو به دست خاموشی بده..
─────────────────────────────
 همزمان با فرو بردن چاقو به قلب اسکارلت چراغای خونه روشن شد وصدای خنده های بلندی کل فضای خونه رو در برگرفت...اسکارلت چشماشو باز کرد و با دیدن پسرا و پروشات بالای سرش که دارن با صدای بلندی میخندن و جونگمین که ماسکش رو برداشته و داره تیغه کشویی چاقوی توی دستشو با خنده شیطنت آمیزی بالا و پایین میکنه با بهت دستشو روی قلبش گذاشت و چند باری اونو بالا پایین کرد تا مطمئن بشه که سالمه و اتفاقی براش نیوفتاده...هنوز گیج بود و نمیدونست که چی شده اصلا خواب بوده یا توی بیداری به سرمیبره..ذهن آشفته اش در حال تجزیه و تحلیل بود که کیوجونگ همراه کیک تولدی که توی دستش بود و داشت شعر تولدت مبارک رو برای اسکارلت میخوند از پله ها پایین اومدو جلوی اسکارلت نشست
- تولدت مبارک ...تولدت مبارک..تولدت مباااااااااااارک...تولدت مبارک عشق من..
اسکارلت خیره به کیوجونگ ساکت بودو چیزی نمیگفت انگار که داشت وقایع اتفاق افتاده رو برای خودش مرور میکرد تا بفهمه چه اتفاقی افتاده...کیوجونگ که این بهت و سکوت اسکارلت رو دید لبخند دلنشینی به چهره اون پاشید وکیکی که توی دستش بود رو به هیونگ جون داد..دستشو زیر بغل اسکارلت برد و اونو از روی زمین بلند کرد و روی اولین کاناپه نشوند و خودش هم جلوش زانو زد 
- ببین اسکارلی لازم نیست دیگه بترسی اینا همش نقشه بود یه بازی یه نمایش ..البته نقشه پروشات با اون جونگمین دراز مارمولک...وقتی بهشون گفتم میخوام برای تولدت تورو سوپرایز کنم این ایده رو پروشات و جونگمین بهم دادن اولش قبول نکردم اما وقتی حرفات که همیشه میگفتی دوست داری این هیجان و ترسی که توی فیلم ها میبینی رو تجربه کنی قبول کردم این کارو انجام بدم...با مدیر کمپانی صحبت کردم که امروز تا آخرین لحظه بهت اجازه رفتن نده..کلی توی دردسر افتادم تا بتونم از لحظه ای که از در کمپانی بیرون میای همه چیز به نظرت عجیب و غریب باشه مثل خلوت بودن مترو یا اون پسره که تورو ترسوندبعد از هماهنگی برای تمام اینا خودمون هم اومدیم اینجا تا بتونیم دوربینایی که برای تصویر سه بعدی LCD و فن هایی که برای راه انداختن اون طوفان مصنوعی لازم داشتیم رو نصب کنیم و همه چیز طبیعی به نظر برسه..منو ببخش نمیخواستم اینطوری بترسونمت فقط میخواستم تولد امسالت خیلی متفاوت باشه...
با تموم شدن حرفای کیوجونگ اسکارلت چند لحظه ای رو ساکت موند و بعد شروع کرد به بلند بلند خندیدن و به دفعه جیغ کشیدن مثل فنر از سرجاش بلند شدو به سمت پروشات و جونگمین رفت تا حسابی از خجالتشون دربیاد...جونگمین هم که موقعیتو خیط دید دست پروشات رو گرفت و شروع کرد به دویدن دور خونه و اسکارلت هم به دنبالشون...اینقدر غرغر کرد و دنبالشون دووید که بالاخره خسته شد؛دستشو روی زانوهاش گذاشت و خم شد
- خدا بگم چیکارتون نکنه...تو..تو پروشات بلایی سرت بیارم که اون سرش نا پیدا تو که میدونی من چقدراز تاریکی میترسم...
بعد مخاطبش رو عوض کرد و با جونگمین هم کلام شد
- و تووو دارز..دیلااااق..هویج ...اسب برای تو هم دارم صبر کن..
جونگمین :
- هه هه هه ... ولی خودمونیم خوب ترسیدیااااا مخصوصا اون تیکه آخر که میخواستم بکشمت کاشکی واقعا کشته بودمت... قرمزی ولی بازهم بسی دلمان خنک شد انگار یادت رفته چه بلایی سر ما و پروشات عزیزمان در آن فیلمنامه سرزمین دابل اسی آوردی خیره سر..بالاخره ماهم باید یک جوری تلافی میکردیم آن کارتان رااا حقتان بود خوش گذشت کمی خندیدم...
با تموم شدن حرفای جونگمین همگی زدن زیر خنده و شروع کردن بلند بلند خندیدن که این صدای خنده هاااا با قطع برق ساختمون و صدای جیر جیر لمینت های کف خونه و راه رفتن شخصی که از طبقه بالا به گوش میرسید تبدیل به سکوت شد.. 





دید چی شد داشتن عشقوووولیه منو میترسوندن حالا خودشووووووووون
....




طبقه بندی: Party O clock،

تاریخ : دوشنبه 30 فروردین 1395 | 01:41 ب.ظ | نویسنده : proshat | نظرات

هدایت به بالای صفحه