http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png
همه ی وسایل ها رو بسته بندی كرده بودند و داشتند میذاشتن تو ماشین تا به خونه ی جدید برند.آقای كیم توی حیاط ایستاده بود و بهشون نگاه میكرد پدر سانگمین براش دوست خیلی خوبی بود و هیون وو واقعا بهش وابسته شده بود.اون تنها دوستی بود كه راجع به كار و قرارداد با هیون وو حرف نمیزد و همیشه باعث آرامشش میشد.آقای یون به نشونه ی احترام جلوی هیون وو تعظیم كرد.هیون وو جلوتر رفت و دستا ش رو گذاشت رو شونه های آقای یون و درحالی كه لبخند میزد گفت:امیدوارم همیشه شاد و راحت زندگی كنی و گاهی هم به من سر بزنی
آقای یون مكسی كرد و درحالی كه یكم شرمنده بود گفت:واقعا عذر میخوام هیچ وقت نمیخواستم این طوری بشه
هیون وو:من به سانگمین حق میدم اون حق داره برای آیندش خودش تصمیم بگیره از بابت هیون هم خیالت راحت باشه به زودی حالش خوب میشه
همون موقع سانگمین آخرین جعبه رو به سمت كامیون برد و بعد به طرف هیون وو و پدرش رفت.وقتی به هیون وو نگاه میكرد خیلی خجالت میكشید.سرش رو انداخت پایین و گفت:به خاطر این همه سال كه ازم حمایت كردید ممنونم اگه به خاطر كمك های شما نبود نمیتونستم تو رشته ی مورد علاقم و توی این دانشگاه درس بخونم.به خاطر همه چیز عذر میخوام و امیدوارم من رو ببخشی عمون جون
هیون وو در جواب سانگمین فقط لبخند زد.سانگمین سرش رو بلند كردو به پنجره ی اتاق هیون نگاهی انداخت.تا چشمش به پنجره افتاد هیون پرده رو كشید.سانگمین خیلی ناراحت بود هیون مثل برادرش میموند و دوست نداشت از دستش ناراحت باشه.نگاهی به پدرش كردو بعد رو به هیون وو گفت:میشه چند دقیقه با هیون حرف بزنم؟
هیون وو:اره.این كه دیگه اجازه گرفتن نمیخواد
سانگمین به سمت ساختمون رفت.پشت در اتاق هیون ایستاد میخواست در بزنه اما یكم استرس داشت نمیدونست هیون چطوری رفتار میكنه و بهش چی میگه با این حال در زدو چند لحظه بعد وارد اتاق شد.هیون پشت كامپیوتر نشسته بود و در حالی كه خیلی عصبی به نظر میرسید داشت كاراش رو انجام میداد.سانگمین پشت سر هیون ایستاد چند دقیقه گذشت اما هیچ كدوم حرفی نمیزدند.بالاخره سانگمین دستش رو گذاشت رو شونه ی هیون و گفت:واقعا ازت عذر میخوام اما فكر میكنم من حق انتخاب داشتم مگه نه؟هیون من تورو خیلی دوست دارم تو بهترین دوستم هستی اما نمیتونم به عنوان همسر آیندم بهت نگاه كنم
هیون فقط به حرف های سانگمین گوش میداد و هیچی نمیگفت.اون لحظه قلبش اون قدر تند تند میزد كه حس میكرد الان از كار میوفته دوست نداشت از كسی كه این قدر دوستش داره این چیزها رو بشنوه...آروم از جاش بلند شدو به سمت سانگمین برگشت بدون این كه به چشم هاش نگاه كنه گفت:منظورت اینه میتونیم هنوز با هم مثل دوتا دوست باشیم؟؟؟
با گفتن این حرف لبخند زیبایی روی لب های سانگمین نشست خنده ای كردو گفت:معلومه تو همیشه بهترین دوست من بودی...
هیون:ممنونم ازت.بهتره الان بری پدرت منتظرته
سانگمین:باشه
و بعد هم در حالی كه احساس رضایت میكرد از اتاق خارج شد.هیون به رفتن سانگمین نگاهی كرد دستش رو مشت كردو درحالی كه اشك توی چشم هاش حلقه كرده بود زیر لب زمزمه كرد:نمیذارم برای همیشه از پیشم بری....
............................................
هانا داشت قدم میزد و مدام به حرف های هیونگ فكر میكرد.با این كه خیلی بهش برخورده بود اما بعضی از حرف هاش رو قبول داشت.خوب میدونست كه همیشه خودخواهیاش جلوی تصمیم هاش رو میگرفت.بدون این كه بفهمه داره كجا میره همین طور قدم میزد.بالاخره خستش شد و از فكر كردن دست برداشت.به اطراف نگاهی كردو خودش رو جلوی آتلیه دید.ساعت حدود 10 شب بود اما چراغ های آتلیه روشن بود.اروم به طرف در ورودی رفت و از شیشه ی در نگاهی به داخل انداخت كیو توی آتلیه بود و داشت نقاشی میكرد.بدون این كه سرو صدا كنه وارد آتلیه شد.كیو اون قدر توی فكر بود كه متوجه حضور هانا نشد.هانا پشت سرش ایستاده بود و داشت به نقاشی كیو نگاه میكرد.با نگاه كردن به اون نقاشی میتونست احساسات كیو رو تو اون موقعیت درك كنه...هانا هیچ وقت با نگاه كردن به ادم ها نمیتونس بفهمه الان در چه حالی هستن اما همیشه نقاشی ها همه چیز رو بهش میگفتند.هانا دستش رو روشونه ی كیو گذاشت و خیلی آروم گفت:اشكال نداره خوب میشه این قدر نگران نباش
كیو به خودش اومد سرش رو برگردوند و به هانا كه پشت سرش بود نگاهی انداخت لبخند تلخی زدو گفت:تو این جا چیكار میكنی؟
هانا:نمیدونم!
كیو دوباره سرش رو به طرف بوم نقاشیش برگردوندو در حالی كه با كلافگی قلمو رو روی بوم میچرخوند و گفت:امیدوارم كه خوب بشه.اون هم یكی از بچه های همون پرورشگاه بود از بچگی با هم بزرگ شدیم مثل دوتا برادر.اون واقعا شده بود برادر بزرگترم....یادمه اولین بار كه دیدمش همراه هیونگ بود.پدر هیونگ به اون پرورشگاه كمك میكرد و هیونگ هم معمولا همراهش میومد.هیونگ چون تك فرزند بود خیلی تنها بود به خاطر همین با بچه های پرورشگاه خیلی دوست بود...یه روز هر سه تامون با هم عهد كردیم كه مثل سه تا برادر باشیم و همیشه به هم دیگه كمك كنیم...اون به عهدش خیلی خوب وفا كرد و همیشه بهم كمك كرد اما من....تو این شرایط هیچ كاری از دستم برنمیاد....اگه بلایی سرش بیاد من....
و بعد قلمو از دستش افتاد و اشك هاش روی گونه هاش جاری شدند.سرش رو انداخت پایین و شروع كرد به گریه كردن.هانا واقعا برای كیو ناراحت شد تا حالا با این حال ندیده بودش.اروم رفت كنار كیو خم شدو قلمو رو برداشت و جلوی كیو گرفت و گفت:بیا بگیرش باید نقاشیت رو كامل كنی
كیو نگاهی به هانا كرد.حضور هانا  براش گرما بخش بود حتی اگه با سردی حرف میزد.به چشم های هانا خیره شد.هانا برای یه لحظه اون همه غم و ناراحتی رو تو چشم های كیو حس كرد.بدون این كه خودش بفهمه داره چیكار میكنه دستش رو به طرف صورت كیو دراز كردو شروع كرد به پاك كردن اشك هاش.كیو همون طور كه نشسته بود دست هاش رو دور كمر هانا كه روبه روش ایستاده بود حلقه كردو سرش رو به هانا تكیه داد.هانا اول یكم جا خورد اما بعد با گرمی شروع كردبه نوازش كردنش.تو اون موقعیت هانا احساس خاصی داشت...احساس  میكرد گرمای خاصی دردرونش به وجود اومده و باعث شده قلبش گرم تر از همیشه بشه.میخواست برای اولین بار با قلبش،باتمام وجودش به یكی دلگرمی بده:كیو میدونم الان خیلی ناراحتی شاید حرفام هیچ فایده ای  نداشته باشه چون اصلا نمیتونم خوب حرف بزنم.میدونم توهم مثل من خیلی تنهایی و دوستت خیلی برات ارزش داره اما با گریه كردن و غصه خوردن چیزی درست نمیشه.تو باید قوی باشی و به دوستت امیدو دلگرمی بدی...كاری كن كه این چند وقت اخر بهش خوش بگذره این طوری میتونی به عهدت وفا كنی...
كیو آروم از هانا جدا شد با چشم های خیسش بهش نگاهی كردو آروم گفت:ازت ممنونم كه هستی
هانا لبخندی زدو درحالی كه داشت میرفت به سمت بومی كه به دیوار نصب شده بود گفت:میخوام این نقاشیم رو كامل كنم...نظرت چیه؟
كیو:خیلی كنجكاوم ببینم این چهره چی از آب درمیاد.خیلی خوبه
هانا روبه روی سه پایه ی خودش نشست بومش رو گذاشت روی سه پای و به آرومی شروع كرد به نقاشی كشیدن.كیو نگاه مهربونی بهش انداخت و مشغول كار خودش شد...
اون شب هر دو با هم تو آتلیه بودند و تا دیر وقت مشغول نقاشی كشیدن بودن.این كار هردوی اون ها رو آروم میكرد و باعث میشد كمتر به اتفاقات بد زندگیشون فكر كنند...
...................................................
هیونگ هنوز بی دلیل داشت تو خیابون ها تاب میخورد از طرفی برای دوستش ناراحت بود و از طرفی به خاطر برخوردی كه با هانا داشت.بالاخره از این همه سرگردونی خسته شدو به طرف خونه رفت.
از ماشین پیاده شدو پدرش رو دید كه تنها نشسته بود رو تاب كنار باغ و مثل همیشه با خودش خلوت كرده بود.آروم رفت كنار پدرش نشست و هیچی نگفت هیون همون طور كه چشم دوخته بود به آسمون لبخند زیبایی زدو گفت:امروز دیگه چه خبر شده ها؟
هیونگ با بی حوصلگی پاهاش رو گذاشت رو تاب و اون ها رو جمع كرد تو بغلش دستهاش رو قلاب كرد دور زانوهاش و گفت:خیلی كلافه و عصبیم
هیون:چی باعث شده تو عصبی بشی؟
هیونگ:وقتی خبر مرگ مادر یا پدرت رو شنیدی چه حالی پیدا كردی؟
هیون سرش رو انداخت پایین و درحالی كه داشت با انگشت های دستش بازی میكرد خیلی آروم گفت:حس كردم قلبم داره از هم میپاشه
هیونگ:بابا اگه بلایی سر داداش مین هو بیاد قلب من هم از هم میپاشه
هیون كمی مكس كردو بعد سرش رو به طرف هیونگ برگردوند و گفت:اون پسر قویه گاهی وقت ها باید به كسی كه دوست داری اجازه بدی كه بره و از رفتنش خوشحال باشی چون اون طوری راحت تر و خوشحال تر زندگی میكنه.مین هو تا الان خیلی زجر كشیده به نظرت براش بهتر نیست تا یه زندگی جدیدی رو توی یه دنیای جدید شروع كنه
در جواب هیونگ فقط سكوت كردو اشك هاش روی گونه هاش جاری شد هیون بهش نزدیك تر شدو دستش رو دور گردن هیونگ انداخت اون خیلی خوب حال هیونگ رو درك میكرد ....
....................................................
هیون روی صندلی توی دفترش نشسته بود و درحالی كه گوشیش توی دستش بود و دائم باهاش بازی میكرد داشت فكر میكرد.بالاخره تصمیمش رو گرفت شماره ی سانگمین رو گرفت و باهاش یه قرار ملاقت در یه رستوران گذاشت.
بعد از اون سریع از دفتر رفت بیرون و بعد از این كه به جایی سر زد رفت خونه تا یكم به خودش برسه و یه لباس مناسب بپوشه بالاخره وقتش رسید تا به محل قرار بره.
وقتی وارد رستوران شد سانگمین رو دید كه پشت یكی از میزها گوشه ی سالن نشسته بود لبخند زیبایی زدو به طرفش رفت.وقتی به سانگمین رسید سانگمین به نشونه ی احترام از جاش بلند شدو بعد هردو نشستندسانگمین نگاهی به هیون كردو گفت:خیلی خوشحال به نظر میرسی اتفاقی افتاده؟؟؟
هیون همون طور كه داشت به منوی روی میز یه نگاهی مینداخت گفت:امروز یه تصمیم مهم گرفتم
سانگمین:چی؟
هیون:بذار غذا رو سفارش بدم بعد میگم
هیون غذاها رو سفارش داد و بعد از این كه پیش خدمت همه ی غذاها رو روی میز گذاشت بدون این كه چیزی بگه دستمال رو از روی میز برداشت و انداخت روی پاش و بعد هم با ارامش شروع كرد به غذا خوردن.سانگمین كه دیگه طاقت صبر كردن نداشت گفت:بگو دیگه.تو كه میدونی من آدم كنجكاوی هستم.بگو باشه
هیون با چنگال یه تیكه از استیك برداشت و اون رو گرفت به طرف دهن سانگمین و گفت:اول این رو بخورد تا همه چیز رو بگم
سانگمین دستش رو دراز كرد تا چنگال رو بگیره كه هیون گفت:نه از دست من بخور
سانگمین یكم خجالت كشید اما قبول كرد بعد از خوردن دوباره رو كرد به هیون و گفت:خب حالا بگو
هیون:تصمیم گرفتم از امروز البته بعد از این كه غذا خوردیم دیگه دوستت نداشته باشم میخوام فقط به عنوان یه دوست بهت نگاه كنم.قول میدی برام دوست خوبی باشی
سانگمین لبخندی زد و درحالی كه شروع كرد به غذا خوردن گفت:پس باید با یونگ سنگ هم خوب باشی باشه؟من همیشه بهش میگفتم تو رو مثل برادرم میدونم...اون هم دوست داره باهات مثل یه دوست رفتار كنه
با گفتن این حرف قلب هیون به درد اومد بعد از این چند وقت كه همش جواب های منفی از سانگمین میشنید باز هم هر لحظه دلش برای لبخندها و حتی صدای نفس های سانگمین تنگ میشد چطور میتونست یه عمر رو بدون اون سر كنه.از روی اجبار لبخند مصنوعی زد.
بعد از غذا خوردن هر دو از رستوران اومدند بیرون سانگمین روبه روی هیون ایستاد و گفت:خب بابت غذا ممنونم من دیگه باید برم
هیون یكم به سانگمین نزدیك شد.به چشم هاش خیره شد.كمی خم شدو بوسه ای به پیشونی سانگمین زد سانگمین از این حركت هیون تعجب كرد اما هیون بی توجه به سانگمین اون رو درآغوش گرفت و توی گوشش زمزمه كرد:این آخرین باره كه این طوری بغلت میكنم
چند لحظه بعد ازش جدا شدو بدون این كه بهش نگاه كنه گفت:میخوای برسونمت
سانگمین به خودش اومد:نه ممنون من میرم
هیون:خونه ی جدید راحته؟
سانگمین:آره به خاطر لطف پدرت تونستیم اون خونه رو بگیریم
هیون:اگه به چیزی نیاز داشتی خبرم كن
بعد هم خداحافظی كردو رفت....سانگمین هم با خوشحالی به سمت خونه رفت...



طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted،

تاریخ : جمعه 27 فروردین 1395 | 10:28 ب.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات

هدایت به بالای صفحه