http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png

هانا یكم تو خیابون گشت و قدم زد و با خودش فكر كرد.حس بهتری داشت حالا كه با پدرش روبه رو شده بود و بخشیده بودش حسه خیلی بهتری داشت دیگه وجود پدرش براش مهم نبود میخواست فقط برای خودش زندگی كنه و به گذشته فكر نكنه میخواست همون طور كه یونگی اون رو فراموش كرده بود رفتار كنه و دیگه به یونگی فكر نكنه...آخر كار هم رفت سراغ ماشینش كه روبه روی بار مونده بود.دیگه ساعت نزدیك های 8:30 صبح شده بود و به طرف آتلیه حركت كرد.با این كه جونگی همه چیز رو فهمیده بود اما هنوز هم رو تصمیم خودش پایبند بود.نمیخواست درمان كنه جونگی درست میگفت كارش بیشتر شبیه خودكشی بود اما این تصمیمی بود كه گرفته بود و هیچ كس هم نمیتونست منصرفش كنه.

بالاخره رسید به آتلیه وقتی وارد شد به هیچ كس هیچی نگفت فقط نشست پشت بومش و شروع كرد به انجام كارهای خودش هیونگ با تعجب بهش نگاهی كردو بعد به كیو گفت:این چشه دوباره؟چند وقت حالش خیلی خوب شده بود الان دوباره شده مثل قبل

كیو نگاهی بهش كرد به نظر هانا خیلی حالش خوب نبود و خیلی خسته به نظر میرسید.كیو رفت به طرفش و دستش رو گذاشت روشونه ی هانا و گفت:حالت خوبه؟

هانا به خودش اومد نگاهی بهش كردو گفت:سلام حواسم نبود سلام كنم.خوبم

كیو:به نظر میاد خیلی خسته ای اگه حالت خوب نیست باید تو خونه میموندی

هانا لبخندی زدو گفت:نه خیلی خوبم

كیو یكم خیالش راحت شد:پس اگه خوبی من و هیونگ قراره بریم جایی كار مهمی پیش اومده لطفا حواست به بچه ها باشه

هانا:من؟

كیو:اره همین امروز فقط لطفا؟؟؟؟!

هانا:باشه

كیو و هیونگ با هم رفتن بیرون . هانا موند و شاگردها.هانا مشغول انجام دادن كارهای خودش بود كه یكی از شاگرها كه تقریبا همسن خودش بود بهش نزدیك شدو گفت:ببخشید میشه كمكم كنید

هانا نگاهی بهش كردو از جاش بلند شدو با اون به طرف نقاشیش رفتند.به نقاشیش نگاهی كرد.به نظر خیلی كارش خوب میومد هانا گفت:چه كمكی؟كارت كه خیلی خوبه

اون دختر مشكلش رو به هانا گفت و هانا هم كمكش كرد.

-شما خیلی شبیه خواهر من هستید

هانا:من؟چه جالب

-اسم من سوجین.همیشه دوست داشتم با شما دوست بشم اما انگار خیلی ارومی و دوست نداری با كسی درارتباط باشی

هانا لبخند كمرنگی زدو گفت:بدم نمیاد باهات بیشتر اشنا بشم

سوجین:من با مادرم تو سئول زندگی میكنم خواهرم ازدواج كرده و به همراه شوهرش به كشور دیگه ای مهاجرت كردند.وقتی شما رو میبینم انگار كنار خواهرم هستم.با همدیگه خیلی صمیمی بودیم و همیشه باهاش حرف میزدم و ازش راهنمایی میگرفتم اما الان خیلی وقته كه باهاش حرف نزدم.راستی من و چند تا دیگه از بچه ها میخوایم با هم بریم ناهار بخوریم تو هم با ما میای؟

هانا:چند تا دیگه از بچه ها؟

سوجین اشاره ای به چند تا از شاگردها كردو گفت:اره.اون ها هم دوست دارن با تو بیشتر آشنا بشن

هانا یكم فكر كردو بعد گفت:باشه خوبه

بعد هم رفت سراغ نقاشی خودش...

.................................

پدر هیون میدید كه هر روز هیون داره افسرده تر میشه.باهاش حرف زده بود و متوجه همه چیز شده بود.این كه سانگمین پیشنهاد هیون رو رد كرده بود  حق طبیعی سانگمین بود و كسی نمیتونست مجبورش كنه كه با هیون ازدواج كنه اما آقای كیم نمیتونست ببینه پسرش این قدر ناراحت و افسرده شده.اون هیون رو توی دنیا از همه چیز و همه كس بیشتر دوست داشت و برای راحتیش هر كاری میكرد پس تصمیم گرفت كه با آقای یون صحبت كنه.آقای یون مثل همیشه مشغول رسیدن به باغچه و گل های باغچه بود.آقای كیم نگاهی بهش كردو درحالی كه لبخند میزد گفت:خسته نباشی.بهتر یكم استراحت كنی باهات حرف دارم

آقای كیم نگاهی به هیون وو كردو درحالی كه داشت به سمتش میرفت گفت:بله آقا چه كاری باهام دارید؟

هیون وو همه چیز رو برای آقای یون توضیح داد و در اخر بهش گفت:خودت میدونی كه من تو و سانگمین رو مثل اعضای خانوادم دوست دارم.اما اگه سانگمین نخواد با هیون ازدواج كنه باید از این جا برید متاسفم كه این حرف رو میزنم اما هیون با دیدن سانگمین خیلی اذیت میشه.من كمی پول بهت میدم تا بتونی یه خونه ی نقلی بگیری و مثل قبل هم خرج و مخارج دانشگاه سانگمین رو میپردازم اما باید از این جا بری

آقای یون خیلی خوب هیون رو درك میكرد و خیلی خوب هم میدونست كه سانگمین یونگی رو دوست داره چون از قبل همه چیز رو براش گفته بود.نمیدونست باید چیكار كنه.از طرفی به سانگمین حق میداد و از طرفی به این خونه و هیون وو و حتی هیون هم خیلی وابسته شده بود اما به هر حال چاره ی دیگه ای نبود باید حرف هیون وو رو قبول میكرد.

اون شب آقای یون همه چیز رو با سانگمین در میون گذاشت.سانگمین به حرف های پدرش خوب گوش داد.از اون شبی كه به هیون جواب منفی داده بود دیگه باهاش روبه رو نشده بود.اون میدونست كه درجواب اون همه خوبی این خانواده كاری نكرده اما كای كه نمیتونست انجام بده این بود كه از یونگی نمیتونست جدا بشه.پس حرف های پدرش رو قبول كردو بهش گفت كه دیگه لازم نیست اقای كیم خرج دانشگاهش رو بده یا این كه انصراف میداد یا خودش میرفت سركار و خرجش رو درمیوورد...قرار شد چند وقت دیگه همه چیز رو برای رفتن از اون خونه اماده كنند...

................................................

جونگمین وارد اتاق پدرش شد.یونگی از ورود ناگهانی جونگی جا خورد.جونگمین بدون این كه اجازه بگیره روبه روی پدرش روی مبل نشست و بی مقدمه گفت:تو تنها كسی هستی كه میتونی هانا رو راضی كنی

یونگی با تعجب گفت:منظورت چیه؟

جونگی چندتا نفس عمیق كشید تا اروم تر بشه بعد شروع كرد:میدونم از این خبر خیلی ناراحت نمیشی چون احتمالا برات اهمیتی نداره اما برای من سلامتیه هانا خیلی مهمه.هانا مثل مادر سرطان گرفته و مثل مادر هم تصمیم گرفته كه درمان نكنه

با گفتن این حرف انگار یه سطل آب یخ رو سر یونگ سنگ ریختن.خیلی آروم از جاش بلند شدو بدون این كه چیزی بگه پشتش رو كرد به جونگی و خیره شد به بیرون.جونگمین از جاش بلند شدو گفت:پس چرا هیچی نمیگی؟میدونی كه اگه تو بهش یكم محبت كنی و ازش بخوای درمان رو شروع میكنه.خواهش میكنم دست از لجبازی بردار و بهش كمك كن

اما بازم یونگی هیچی نگفت.این بار جونگی با صدای بلند داد زد:تو هیچی عاطفه نداری؟چطوری میتونی ادعا كنی كه عاشق مادر بودی؟ادمی مثل تو تو زندگیش هیچی از عشق و عاشقی نمیفهمیده مطمئنم.بیچاره مادر كه چند سالی رو با تو سر كرد...

و بعد هم از اتاق خارج شدو در رو محكم كوبید به هم و متوجه اشك های یونگی نشد كه بی صدا روی گونه هاش در حال لغزیدن بودند.شاید اوایل به دنیا اومدن هانا یونگی اون رو به عنوان دخترش قبول نداشت و اصلا براش مهم نبود اما هر چه قدر كه بزرگتر میشد اون رو بیشتر به یاد همسرش مینداخت و بعد از اون این غذاب وجدان بود كه نمیذاشت یونگی به هانا نزدیك بشه این كه براش پدری نكرده بود و لحظه هایی كه هانا بیش از هر كس به اون نیاز داشت در كنارش نبود عذابش میداد و مانع از نزدیك شدنش به هانا میشد.اما حالا نمیدونست باید چی كار كنه...قطعا خوب شدن هانا از همه چیز براش مهم تر بود اما میدونست كه بعد از این همه سال هانا اون رو قبول نخواهد كرد.....

.....................................................

هانا به همراه بچه ها توی یه رستوران نشسته بود و همه دور یه میز نشسته بودند و داشتند میگفتند ومیخندیدن.همون موقع كیو و هیونگ هم وارد همون رستوران شدند و با دیدن بچه ها به طرفشون رفتند هیونگ با تعجب به هانا نگاهی كردو گفت:تو هم اومدی؟

هانا:اره مگه چیه؟جای تو رو تنگ كردم

هیونگ:ووی ووی ووی انگار من چی گفتم.كلا بی اعصابی ها

هانا دیگه هیچی نگفت.بچه ها از دیدن كیو و هیونگ خیلی خوشحال شده بودند و دائم داشتند حرف میزدند و میخندیدن هیونگ و كیو به نظر خیلی خوب نبودند اما خب نمیخواستند بقیه رو هم به خاطز ناراحتیشون ناراحت كنند و اون ها هم میخندیدند .هانا از بعضی حرف های بچه ها خیلی خوشش میومد و به خودش اجازه میداد تا باهاشون بخنده تا حالا تو همچین جمعی شركت نكرده بود اما حالا قصد داشت بیشتر باهاشون باشه و دوستای خوبی پیدا كنه.وقتی كه همه غذاهاشون رو خوردند و هانا هم با وجود اون همه غذای گوشتی غذای خودش رو خورد از رستوران اومدند بیرون و همه از هم جدا شدند.هیونگ از كیو خداحافظی كردو داشت میرفت سمت ماشینش كه هانا هم پشت سرش رفت و نشست تو ماشین.هیونگ نگاهی بهش كردو گفت:هانا امروز كلی كار دارم فقط میتونم برسونمت خونه

هانا اخمی كردو گفت:هنوز هم به كمك نیاز دارم باید با هم بریم یه تابی بخوریم.امروز دوست دارم با هم بریم كوه عصر كه دیگه آتلیه تعطیله

هیونگ:خواهش میكنم یه امروز رو دست از سر من بردار باشه.اصلا حوصله ندارم

هانا:ولی باید بریم

هیونگ كه عصبانی شده بود گفت:چرا باید به دستورهات عمل كنم؟

هانا:چون بهم قول دادی كمكم كنی

هیونگ واقعا كلافه شده بود بعد از این چند روز امروز دیگه تحمل هانا رو نداشت و از دستش خسته شده بود.برای یه لحظه كنترلش رو از دست داد و خیلی جدی شروع كرد به حرف زدن:اما امروز حالم خوب نیست این برات مهم نیست؟؟؟گفتی میخوای بهت كمك كنم تا دوست داشتن و محبت كردن رو تجربه كنی اما تو این چند وقت اصلا از دوست داشتن چیزی حالیت شده ها؟همش به فكر خودتی اون قدر خودخواهی كه نظر بقیه برات هیچ ارزشی نداره موقعیت بقیه رو درك نمیكنی برای اروم كردن اطرافیانت هیچ تلاشی نمیكنی به خواسته هاشون اهمیت نمیدی.فكر میكنی دوست داشتن یعنی چی؟فكر میكنی دونفر وقتی با هم دوستن كه فقط با هم برن بیرون؟اره؟اصلا میدونی امروز چه روز سختی برای من و كیو بود؟؟؟میدونی چرا بچه ها تو رستوران این قدر بی دلیل میگفتن و میخندیدن؟چون ما حالمون خوب نبود و اون ها میخواستن شادمون كنند چون ما ها با هم دوستیم و برای خوشحال كردن هم دیگه هر كاری میكنیم.امروز یكی از بهترین دوستامون رو تو بدترین شرایط دیدیم .حالش خیلی بده و احتمال بهبودیش صفر درصده.اون وقت تو ازم میخوای باهات بیام كوه و خودخواهیات رو تحمل كنم؟اگه تا الان بهت كمك كردم دلم برات میسوخته اما بذار یه چیزی رو رك رو راست بهت بگم تو هیچ وقت معنی دوست داشتن رو درك نمیكنی چون به قلبت اجازه ی حس كردن رو نمیدی بهش اجازه ی انتخاب نمیدیو هركاری رو كه میخوای انجام بدی با غرور و خودخواهی انجام میدی.اووووووووووووووووف

هانا با بهت داشت به حرف های هیونگ گوش میداد برای اولین بار حس كرد كه جلوی حرف زدن یه نفر كم اورده و هیچ چیزی برای گفتن نداره.درحالی كه اشك توی چشم هاش حلقه كرده بود از ماشین پیاده شدو درو بست.هیونگ برای یه لحظه از زدن اون حرف ها پشیمون شد اما واقعا تو موقعیتی نبود كه بخواد به هانا و ناراحتیش فكر كنه پس بدون این كه بهش توجه كنه ماشین روروشن كردو راه افتاد....


طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted،

تاریخ : سه شنبه 24 فروردین 1395 | 10:27 ب.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات

هدایت به بالای صفحه