تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Mermaid eyes-part 15


http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png
جونگمین توی خونه نشسته بود مشغول تلوزیون نگاه كردن بود كه متوجه ورود پدرش شد.یونگی نگاهی بهش كردو خیلی آروم گفت:باید منتظرم میموندی؟
جونگی بدون این كه نگاهش رو از صفحه ی تلوزیون برداره گفت:كار داشتم نمیتونستم منتظر بمونم
یونگی دیگه هیچی نگفت و به سمت اتاقش رفت اما قبل از این كه به اتاقش برسه متوجه زنگ گوشی جونگمین شدو حرف هایی كه زد...
جونگمین با نگرانی گفت:الان كجاست لطفا آدرس رو بدید تا بیام اون جا
و بعد هم سریع از جاش بلند شدو سوییچ ماشین رو برداشت و از خونه زد بیرون.یونگی یكم نگران شد اما به روی خودش نیوورد فقط رفت تو اتاقش و مشغول انجام كارهاش شد.
جونگمین ماشین رو نگه داشت و نگاهی به اطراف كرد بالاخره روی یه نیمكت هانا رو به همراه یه خانم دیگه دید و سریع رفت به طرفشون.هانا بیهوش بود و اون خانمی كنارش نشسته بود رو كرد به جونگی و گفت:دیدم حالش خوب نیست و چند تا پسر مزاحمش شدند.با شوهرم بودیم اون پسرها رو رد كردیم و منم زنگ زدم به شما چون اخرین تماس ها رو با شما داشتند الانم شوهرم اون جا منتظره بهتره ببریدش خونه انگار خیلی زیاده روی كرده.
جونگی خم شد زیر بغل هانا رو گرفت و رو به اون خانم گفت:ازتون خیلی ممنونم از طرف من از شوهرتون هم تشكر و عذرخواهی كنید.
جونگمین هانا رو روی صندلی گذاشت و خودش هم نشست پشت فرمون و به سمت خونه حركت كرد.
یونگی متوجه صدای در و ورود ماشین جونگی شد از پنجره نگاهی به حیاط كردو جونگمین رو دید كه درحالی كه هانا رو بغل كرده بود داشت به سمت خونه میومد.هنوز جونگمین وارد خونه نشده بود كه یونگی جلوش ظاهر شد نگاهی به هانا كردو بعد گفت:چرا آوردیش این جا؟
جونگمین با نگرانی و خشم گفت:پس میبردمش كجا نكنه انتظار داشتی با این حالش ولش كنم وسط خیابون.امروز بهش چی گفتی كه این طوری شده؟
یونگی:من خوابم میاد هر كاری دوست داری بكن
جونگمین هانا رو برد تو اتاق خودش و گذاشتش روی تخت و پتو رو داد روش.چند دقیقه ای به چهره ی هانا خیره شد و با دست هاش موهاش رو كه ریخته بودند تو صورتش كنار زد.چراغ رو خاموش كردو خودش كنار تخت نشست و همون طوری كه سرش رو گذاشته بود روی تخت و دست هانا رو گرفته بود توی دستش خوابش برد.
..............................................
هیون كنار پدرش كه دوسه روزی میشد از انگلیس برگشته بود نشسته بود و داشت باهاش حرف میزد.پدرش ناراحتی رو به وضوح تو صورت هیون میدید اما چون خود هیون چیزی نمیگفت ازش چیزی نمیپرسید تا این كه یهو گفت:هیون هنوز درمورد ازدواج با میران فكر نكردی؟
با این حرف هیون جا خورد رو كرد به پدرش و گفت:من كه گفتم ازش خوشم نمیاد و همین طور گفتم یه نفر دیگه رو خودم در نظر دارم
آقای كیم لبخندی زدو گفت:خب میشه بگی اون یه نفر كیه؟
هیون یكم منو من كرد:خب خودت خیلی خوب میشناسیش.از بچگی تو همین خونه بزرگ شده
با این حرف آقای كیم یكم رفت تو هم و گفت:منظورت سانگمین؟
هیون فقط با تكون دادن سرش حرف پدرش رو تایید كرد.آقای كیم كه خواسته و انتخاب های هیون خیلی براش اهمیت داشت و همیشه دوشت داشت شاهد خوشبختی هیون باشه و از طرفی سانگمین رو خیلی خوب میشناخت و دوستش داشت لبخندی زدو گفت:فكر میكنی بتونی باهاش خوشبخت زندگی كنی؟
هیون لبخند تلخی زدو گفت:اره اگه اون بخواد
آقای كیم:اگه اون بخواد؟مگه بهش چیزی گفتی؟
هیون دیگه حرفی نزدو از جاش بلند شد میخواست بره بیرون تا یه هوایی بخوره.سوار ماشین شدو راه افتاد هنوز از خونه خیلی دور نشده بود كه متوجه یونگی و سانگمین شد كه داشتند با هم میگفتند و میخندیدند.چند دقیقه ای ماشین رو  نگه داشت و بهشون نگاه كرد.از دیدن یونگی با سانگمین خیلی تعجب كرد یه لحظه حس بدی بهش دست داد یعنی یونگی همون مردی بود كه سانگمین دوستش داره.همین طور داشت به این موضوع فكر میكرد كه یونگی خم شدو بوسه ای به گونه ی سانگمین زدو سانگمین هم با خوشحالی ازش خداحافظی كردو به سمت خونه رفت با دیدن این صحنه احساس كرد خونش به جوش اومده.چطور ممكن بود؟یونگی كه فهمیده بود هیون چه قدر سانگمین رو دوست داره و علاقش به سانگمین فقط یه حس معمولی نیست پس چه طور دلش اومده بود همچین كاری بكنه؟
سریع حركت كردو به طرف یونگی رفت یونگسنگ تو پیاد رو داشت راه میرفت هیون از تو ماشین نگاهی بهش كرد.یكم سرعتش رو كم كردو بعد براش بوق زدو صداش زد.یونگی متوجه هیون شد كه به نظر هم خیلی عصبی میومد با این حال لبخندی زدو به طرفش رفت توی ماشین نشست و رو به هیون گفت:خیلی وقت بود ندیده بودمت؟حالت خوبه؟
هیون نگاه معنی داری به یونگی كردو گفت:خوب؟نه خیلی خوب نیستم
یونگی كه یه جورایی متوجه حرف هیون شده بود خودش رو زد به اون راه و گفت:چرا؟مشكلی پیش اومده؟
هیون:یه سوال ازت میپرسم خواهش میكنم راستش رو بهم بگو
یونگی:باشه.
هیون:اون پسری كه...اون پسری كه سانگمین دوستش داره تو هستی نه؟
یونگ سنگ چیزی نگفت و فقط به هیون خیره شد.هیون معنی این سكوت رو خیلی خوب میفهمید.تو اون چند وقتی كه یونگی رو تو بیمارستان دیده بود حس میكرد یونگی دوست خوبی میتونه براش بشه اما الان با این سكوت داشت میگفت كه دختری رو كه تو دوست  داشتی ازت گرفتم.هیون درحالی كه داشت خودش رو كنترل میكرد چند تا نفس عمیق كشید و گفت:برو پایین
یونگی آروم در ماشین رو باز كردو قبل از این كه بره بیرون گفت:ما واقعا هم دیگر رو دوست داریم و تصمیم گرفتیم ازدواج كنیم خوشحال میشم برامون ارزوی خوشبختی كنی
با گفتن این حرف هیون عصبی تر شد نگاهی به یونگی كردو گفت:این قدر مطمئن نباش
یونگی از این حرف هیون اصلا خوشش نیومد درسته كه فقط یه حرف بود اما خیلی تهدید امیز به نظر میومد.از ماشین پیاده شدو هیون رو تنها گذاشت....
........................................
جونگمین با صدایه ناله ی هانا از خواب بیدار شد.هنوز گیج بود نگاهی به هانا كردو گفت:چیزی میخوای؟
هانا درجواب فقط دست جونگین كه توی دستش بود رو بیشتر فشار داد.خواب از سر جونگمین پرید با نگرانی نگاهی بهش كردو چراغ خواب بالای سرش رو روشن كرد.صورت هانا از عرق خیس شده بود و چهرش نشون میداد كه حالش اصلا خوب نیست.جونگی دستش رو رو پیشونی هانا گذاشت.پیشونیش خیلی داغ بود و صدای ناله هاش نشون میداد كه این وضع فقط به خاطر خوردن مشروب نیست جونگمین یكم بهش كمك كرد تا آب بخوره و بعد رفت سمت آشپزخونه چند تا قالب یخ و پارچه برداشت تا بدن هانا رو خنك كنه حدود یك ساعتی گذشت هانا بهتر كه نشده بود هیچ تازه بدتر هم شده بود.جونگمین دیگه نمیدونست باید چی كار كنه.تو خونه فقط خودش بود و پدرش.اروم رفت به سمت اتاق یونگی دروباز كرد ساعت حدود 3 صبح بود و یونگی هنوز بیدار بود.جونگمین با نگرانی به یونگسنگ نگاه كردو گفت:هانا اصلا حالش خوب نیست
یونگی نگاهی به جونگمین كردو گفت:وقتی اون قدر مشروب بخوره معلومه كه حالش بد میشه
جونگمین رفت نزدیكتر:نه.نمیدونم تب كرده و مدام ناله میكنه نمیدونم چشه اصلا چشم هاش رو باز نمیكنه
با گفتن این حرف اولین چیزی كه تو ذهن یونگی اومد حالت های همسرش بود.سریع از جاش بلند شدو بدون این كه به جونگی نگاهی كنه رفت بالای سر هانا.همون طور كه جونگی گفته بود اصلا حالش خوب نبود.یونگی به جونگی نگاهی كردو گفت:بهتره زودتر ببریش بیمارستان.
جونگی:میشه تا من امادش میكنم شما ماشین رو روشن كنی؟
یونگی:خودت ببرش من خوابم میاد
و داشت از اتاق میرفت بیرون كه جونگی گفت:خوابت میاد؟الان میری تو اتاق و میگیری میخوابی؟چطوری میتونی این قدر بی تفاوت باشی؟
اما یونگی بی توجه به حرف جونگمین از اتاق رفت بیرون مدام یه سوال ذهنش رو درگیر كرده بود اما با خودش میگفت كه همچین چیزی امكان نداره.با یاداوری حرف های هانا تو قبرستان نگرانیش بیشتر شد " میخوام قبل از رفتنم ببخشمت.میخوام این چند روز رو زندگی كنم پس باید ببخشمت" منظور هانا از قبل از رفتنش چی بود؟این چیزی بود كه یونگی رو خیلی نگران میكرد
.
.
.
حدود دوساعتی میشد كه جونگی با هانا توی بیمارستان بود.به هانا سرم وصل كرده بودند و حالش یكم بهتر شده بود ما هنوز چشم هاش رو باز نكرده بود و جونگمین هم كنارش بود.
دكتر اومد داخل اتاق و رو به جونگمین گفت:چرا حواستون بیشتر بهش نیست.درمان روشروع كرده؟
با گفتن این حرف جونگمین با بهت خیره شد به دكتر.دكتر ادامه داد:نمیدونید كه خوردن مشروب براش خطرناكه؟
جونگی نگاهی به دكتر كردو با منومن گفت:منظورتون چیه؟
دكتر:مگه شما همراه این خانم نیستید؟
جونگی:چرا.برادرشم
دكتر:مگه نمیدونید كه فردی كه سرطان داره نباید مشروب بخوره؟
جونگی با شنیدن این حرف احساس كرد كه پاهاش سست شده نمیفهمید دكتر داره چی میگه.هانا سرطان داشت و جونگی الان فهمیده بود رو به دكتر كردو با نگرانی گفت:سرطان؟من چیزی نمیدونستم.خواهرم با ما زندگی نمیكنه
دكتر:كه این طور.پس بهتره كه مواظبش باشید.خواهرتون دچار سرطان روده شدندوباید سریع درمان رو شروع كنند.چون در مراحل اولیه هست به درمان میشه امیدوار بود اما خب اگه با این كارها خودش رو به كشتن نده.بیشتر مراقبش باشید و هر چه زودتر بهش بگید درمان رو شروع كنه.بعد از این كه سرمش تموم شد میتونید ببرینش خونه
و بعد هم از اتاق رفت بیرون.با رفتن دكتر جونگمین روی صندلی نشست و درحالی كه اشك تو چشماش حلقه كرده بود به هانا نگاه كرد باورش نمیشد همچین اتفاقی برای هانا افتاده و هانا كسی رو با خبر نكرده.
نیم ساعت بعد هانا به سختی چشم هاش رو باز كرد و اولین چیزی كه دید جونگی بود كه با نگرانی بهش خیره شدو بود و داشت نوازشش میكرد.با صدای آرومی گفت:چی شده؟
جونگمین:حالت خوب نبود اومدیم بیمارستان
هانا برای یه لحظه همه چیز به یاد آورد كه رفته بود بار و بعد هم تو پارك حالش بد شده بود.یكم توی جاش جابه جا شدو گفت:تمام شب رو پیشم بودی؟باید میرفتی خونه
جونگمین اخمی كردو گفت:ولت میكردم میرفتم خونه؟؟؟این چه حرفیه؟
سرم هانا دیگه تمام شده بود و میتونستند برند خونه.جونگمین به هانا كمك كردو اون رو تا توماشین بردو وقتی ماشین رو روشن كردو بدون این كه به هانا نگاه كنه گفت:درمان رو شروع كردی؟
هانا با شنیدن این حرف جا خورد انتظارش رو نداشت كه جونگی چیزی فهمیده باشه.هیچی نگفت و فقط چشم هاش رو بست.جونگمین دوباره گفت:از كی فهمیدی كه بیماری؟
هانا:به تو مربوط نیست
جونگی بدون این كه ناراحت بشه ادامه داد:فردا  با هم میریم پیش یه متخصص
هانا:لازم نیست
جونگی:خودم برات نوبت میگرم و خبرت میكنم.دكتر گفت میشه به درمان امیدوار بود.
هانا چشم هاش رو باز كردو گفت:نگه دار همین جا پیاده میشم
جونگی این بار با خشم برگشت و گفت:نكنه میخوای خود كشی كنی ها؟
هانا:سر من داد نزن.من هر كاری كه دلم بخود میكنم.الان هم قصد درمان ندارم.وقتی خودم هم نخوام هیچ كس نمیتونه مجبورم كنه فهمیدی؟
جونگی پاش رو محكم كوبید به پدال ترمز و این بار با صدای بلند تری داد زد:چرا من میتونم.شده با دست و پای بسته هم میبرمت بیمارستان
هانا چند لحظه به چشم های عصبانی جونگی خیره شدو گفت:این زندگی من و خودم براش تصمیم میگیرم.پدر هم نتونست مادر رو مجبور به درمان كنه....پس تو هم هیچ كاری از دستت برنمیاد
جونگی:اون نتونست چون پای تو وسط بود.اما الان فقط سلامتی خودت مهمه نه كس دیگه
هانا لبخند تمسخر آمیزی زدو گفت:اره به خاطر همین كه الان من رو مقصر مرگ مادر میدونه...
و بعد هم درماشین رو باز كردو سریع پیاده شد و به صدای جونگمین هم توجهی نكرد.جونگمین درحالی كه خیلی عصبی بود دیگه نتونست جلوی بغضش رو بگیره و شروع كرد به اشك ریختن سرش رو گذاشت رو فرمون و به خاطر خواهر كوچولوش كه اندازه ی یه دنیا دوستش داشت اشك ریخت....



طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted،

تاریخ : جمعه 20 فروردین 1395 | 10:23 ب.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات

هدایت به بالای صفحه