http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png

كیو جلوی یه یتیم خونه نگه داشت و رو به هانا گفت:بچه های من این جا زندگی میكنند.امروز بهشون قول دادم كه بیام این جا به خاطر همین یكیشون زنگ زده بوده
و بعد هم از ماشین پیاده شدو در صندوق عقب رو باز كردو كادوهایی رو كه از قبل اماده كرده بود رو درآورد.هانا از ماشین پیاده شد و دنبال سر كیو راه افتاد وقتی بچه ها متوجه ورود كیو شدند همه با هم به طرف كیو رفتند و دورش جمع شدند.
هانا كنار دیوار ایستاده بود و به كیو نگاه میكرد كه چطور با مهربونی و حوصله خم میشد و یكی یكی گونه های اون بچه ها رو میبوسید و بهشون هدیه میداد.اون همه شلوغی هانا رو اذیت میكرد اما كیو در جواب سروصدای بچه ها فقط میخندید و لذت میبرد.
همون موقع یكی از دخترها به هانا نگاهی كردو بعد رو به كیو گفت:اوپا اون كیه دیگه؟
كیو نگاهی به هانا كردو گفت:اون دوستمه
دختر بچه یكم اخم كردو بعد با ناراحتی گفت:كاش منم بزرگ بودم تا میتونستم با اوپا برم بیرون
كیو كه خندش گرفته بود رفت طرفش و بغلش كرد و گفت:ولی من تورو همین طوری خیلی دوست دارم
.
.
.
كیو و هانا روی نیمكت توی حیاط یتیم خونه نشسته بودن و كیو به بازی كردن بچه ها نگاه میكرد.هانا یكم بی حال به نظر میرسید اما به روی خودش نیوورد.رو كرد به كیو و گفت:تو همیشه بهشون سر میزنی؟
كیو:اره
هانا:چه حوصله ای داری.من اصلا حوصله ی بچه ها رو ندارم...
كیو:اون ها یه جورایی خانواده ی من هستن
هانا با تعجب به كیو نگاه كردو گفت:خانواده؟!
كیو درحالی كه هنوز به بچه ها خیره شده بود گفت:منم مثل اون ها یه روز این جا بزرگ شدم.بهشون سر میزنم چون میدونم اون ها به محبت نیاز دارند.بهشون خوبی میكنم و دوستشون دارم چون میدونم اون ها هم باید دوست داشتن و خوبی كردن رو یاد بگیرند...وقتی فهمیدم كه پدر و مادرم من رو ول كردن و گذاشتنم این جا ازشون متنفر شدم.همیشه با خودم میگفتم اون ها چه قدر بی عاطفه بودند كه با من همچین كاری كردند.حتی تنها به حضورشون هم قانع بودم این كه اونا رو به همه نشون بدم و بگم ببینید ایناپدر و مادر من هستن.اما الان بخشیدمشون نمیدونم چرا ولی بخشیدمشون با بخشیدن اون ها بود كه تونستم راحت زندگی كنم و معنی زندگی كردن رو بفهمم
كیو برگشت و به هانا نگاه كرد.تو اون لحظه هانا هاله ی اشك رو تو چشم های كیو خیلی واضح میدید این اولین باری بود كه به دردل یه نفر گوش داده بود و احساس ناراحتی برای یه نفر میكرد همون طور كه به كیو نگاه میكرد گفت:خوبه كه تا حالا ندیدیشون.اگه فقط حضورشون مال تو بود اون وقت بیشتر زجر میكشیدی
همون موقع یكی از بچه ها دست هانا رو گرفت و گفت:اونی میشه بیای با هم بازی كنیم
هانا نگاهی بهش كردو با سردی گفت:نه
-خواهش میكنم حوصلم سر رفته
كیو از جاش بلند شدو هانا رو تنها گذاشت.اون دختر بچه هم دست از سر هانا برنمیداشت.هانا دیگه عصبانی شده بود اخم كردو گفت:نه نمیام چند بار بگم برو با دوستات بازی كن
دختر بچه به قیافه ی عصبانی هانا نگاه كرد و یهو بغض كرد بعد هم شروع كرد به گریه كردن.هانا یكم بهش نگاه كردو گفت:میشه این قدر گریه نكنی
اما دست بردار نبود از روی نیمكت اومد پایین و كنار اون دختره نشست و گفت:باشه اگه گریه نكنی با هم بازی میكنیم
اما همچنان داشت گریه میكرد هانا برگشت تا به كیو بگه اما كیو خودش مشغول بود هانا با كلافگی بهش نگاهی كرد و بعد با تردید دستش رو به موهای دختر بچه نزدیك كردو آروم شروع كرد به نوازش كردنش.وقتی كه بچه آروم شد هانا گفت:باهات بازی میكنم خوبه؟اسمت چیه؟
-سانی
هانا:من هم اسمم هانا.خب حالا باید چی كار كنیم؟؟؟
سانی همون طور كه با پشت دستاش داشت اشك هاش رو پاك میكرد گفت:میشه اول بریم یك لیوان آب بهم بدی؟
هانا از جاش بلند شدو در حالی كه دست سانی رو گرفته بود به طرف آبخوری رفتند تا سانی آب بخوره بعد از اون سانی نگاهی به بچه هایی كه روی تاب نشسته بودند و داشتند بازی میكردند كردو گفت:اون ها نمیذارن من تاب بازی كنم
هانا به طرفشون رفت و روبه روی یكی از بچه ها ایستاد و گفت:بیا پایین سانی میخواد بازی كنه
-نمیخوام
هانا:بذار این هم بازی كنه
-نه
هانا:اوووووووووف امروز چه گیری كردم ها.بچه میگم بیا پایین
كیو با خنده بهشون نگاه كردو خیلی اروم رفت به طرف پسر بچه ای كه روی تاب بود و گفت:خب تو بازی كردی دیگه حالا بذار سانی بازی كنه و تو هلش بده بعد دوباره تو بازی كن باشه؟بهتره با هم دوست باشید
پسر بچه از روی تاب بلند شدو به سانی اجازه داد تا روی تاب بشینه.كیو خنده ای به هاناكردو گفت:تو هم اخلاقت دقیقا مثل دختر بچه های خودخواه و لوسه
هانا:استاد....نه یعنی كیو میشه بریم دیگه من كلی كار دارم
كیو:خب قرار بود تا شب پیششون بمونم بهشون قول داده بودم اما حالا كه میگی كار داری اشكال نداره بریم
هانا یكم فكر كردو بعد گفت:خب اشكال نداره بمونیم....
........................................
چند روزی گذشته بود.تو این چند روز رفتار هیون با  سانگمین خیلی تغییر كرده بود.سانگمین این تغییر ناگهانی رو دوست نداشت.این تغیر بهش میگفت كه حتما هیون بهش علاقه مند شده.
هیون مدام عرض اتاقش رو متر میكرد و همش به حرف های سانگمین فكر میكرد.باورش نمیشد حالا كه تصمیم داشت همه چیز رو به سانگمین بگه همچین اتفاقی افتاده.این كه سانگمین فرد دیگه ای غیر از اون رو دوست داشت قلبش رو به درد میوورد.هیون همیشه دوست داشت قلب سانگمین رو مال خودش كنه كاری كنه كه سانگمین همیشه دركنارش بمونه.میخواست سانگمین فقط برای اون لبخند بزنه و تو آغوش اون گرم بشه اما حالا با شنیدن اون حرفا...انگار كه مغزش از كار افتاده بود.هیون بدجوری به سانگمین وابسته شده بود و اصلا نمیتونست به این فكر كنه كه سانگمین رو از دست بده پس باید هر كاری برای نگه داشتنش میكرد.
همون موقع متوجه صدای در شد.میدونست كه سانگمین پشت در و حتما به خاطر رفتار هیون كنجكاو شده.سانگمین با صدای هیون كه گفت بیا داخل رفت داخل اتاق هیون پشت در ایستاده بود و با ورود سانگمین سرش رو انداخت پایین و روی تخت نشست.سانگمین ناراحتی هیون رو خیلی خوب حس میكرد كنارش روی تخت نشست و آروم گفت:چیزی شده؟چرا یهو این جوری شدی؟حرف بدی زدم
هیون هیچی نگفت نمیدونست باید چی بگه.سانگمین چند دقیقه ای رو همون طوری منتظر موند و وقتی دید هیون چیزی نمیگه از جاش بلند شدو گفت:من میرم تو اتاقم هر وقت دلت خواست میتونی باهام حرف بزنی.
و بعد رفت به طرف در اتاق هنوز در رو باز نكرده بود كه با صدای هیون سرجاش ایستاد.
هیون:نرو
سانگمین برگشت و به چهره ی درهم هیون نگاهی كرد.با این كه میتونست حدس بزنه هیون چشه اما گفت:اتفاقی افتاده؟
هیون:هیچ وقت از پیشم نرو
سانگمین چند لحظه همون طور به هیون نگاه كرد كه هیون ادامه داد:اگه از پیشم بری نمیتونم زندگی كنم.من...من بیشتر از اونی كه فكرش رو كنی دوستت دارم...خواهش میكنم عشق كسه دیگه ای رو قبول نكن
سانگمین دوست نداشت همچین چیزی رو از هیون بشنوه با این كه حدس میزد اما دوست نداشت چون نمیدونست باید چی بگه یا چیكار كنه.هیون خیلی براش قابل احترام بود.سانگمین هیون رو دوست داشت اما فقط به عنوان یه دوست خیلی صمیمی یا یه برادر.اما حالا هیون بهش میگفت كه بدون اون نمیتونه زندگی كنه خوب میدونست كه هیون بعد از مرگ مادرش خیلی شكننده و حساس شده بود.اما چیزی كه وجود داشت این بود كه سانگمین  نمیتونست از یونگی بگذره.
هیون از جاش بلند شدو درحالی كه دست های سانگمین رو توی دست هاش گرفت گفت:بگو كه تو هم كنارم میمونی و دوستم داری
سانگمین زبونش بند اومده بود سعی كرد دست هاش رو از دست های هیون بكشه اما هیون دست هاش رو محكم تر توی دست هاش فشار دادو گفت:خواهش میكنم
سانگمین با نگاه كردن به چشم های هیون كه اشك توشون حلقه كرده بود  قلبش به درد میومد میدونست كه اگه عشق هیون رو رد كنه دیگه نمیتونه با هیون رابطه ی خوبی داشته باشه اما باز هم نمیتونست از یونگی بگذره.تنها كلمه ای كه تو اون لحظه تونست خیلی قاطع و محكم بگه این بود:نه
هیون دست هاش شل شدو سانگمین سریع ازش جدا شدو از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتن سانگمین هیون دوباره روی تختش نشست و سرش رو بین دست هاش پنهان كرد.اون هنوز هم قصد تسلیم شدن نداشت اگه سانگمین صدبار دیگه هم بهش میگفت نه هیون بازهم ازش میخواست كه با اون بمونه....
............................................
چند وقتی گذشته بود هانا دیگه بیشتر وقت ها با كیو میرفت بیرون و كمتر سربه سر هیونگ میذاشت.رابطه اش با شاگردهای توی كلاس خیلی بهتر شده بود اما هنوز هم توی زندگیش یه چیزی رو كم داشت اون هم احساس دوست داشتن بود.همیشه جمله ی كیو رو توی ذهنش مرور میكرد "با بخشیدن اون ها بود كه تونستم راحت زندگی كنم و معنی زندگی كردن رو بفهمم " همیشه با خودش میگفت باید سعی كنم پدرم رو ببخشم تا بتونم راحت زندگی كنم.
اون روز تصمیم گرفته بود بره و به مادرش سر بزنه.بعد از این كه كارش تموم شد سریع ازبقیه خداحافظی كردو سوار ماشین شد و حركت كرد.
وقتی رسید ماشین رو پارك كرد و پیاده شد.وقتی به مادرش رسید اروم خم شدو كنار سنگ قبر نشست دستش رو روی اسم مادرش كشید و شروع كرد به حرف زدن:خیلی دیگه نمونده.دكتر میگه اگه بخوای میتونی معالجه كنی هنوز خیلی دیر نشده اما من نمیخوام.نمیخوام چون میخوام بیام پیش تو.هه هه هه جالب كه منم به بیماری كه تو گرفتی دوچار شدم و همون تصمیمی رو كه تو گرفتی گرفتم.انگار خدا از اول هم قصد داشته ما كنار هم باشیم اما لجبازی تو باعث شد چند سالی رو دور از تو سپری كنم.مامان وقتی اومدم فقط میخوام بغلم كنی و بهم بگی كه خیلی دوستم داری و من رو بخشیدی
و بعد فقط همون طوری ساكت نشست. چند دقیقه ی بعد متوجه شخصی شد كه یه شاخه گل روی سنگ قبر گذاشت.نگاهی كرد و پدرش رو دید كه بی توجه به اون همون طوری ایستاده بود.هانا از جاش بلند شد اما یونگی باز هم هیچ عكس العملی نشون نداد انگار كه اصلا هانا اون جا حضور نداشت.این رفتار یونگ سنگ هانا رو همیشه عصبی میكرد.هانا درحالی كه عرق سردی رو پیشونیش نشسته بود سعی كرد آرامش خودش رو حفظ كنه و خیلی آروم گفت:حداقل جلوی مادر نشون نده كه این قدر از من متنفری
یونگی نفس عمیقی كشید و گفت:متنفر؟مگه ادم از كسی كه نمیشناستش متنفر میشه؟
هانا:با چه رویی میای به دیدنش؟
یونگی آروم كنار قبر نشست و با خونسردی گفت:تو با چه رویی میای به دیدنش؟؟؟
هانا احساس میكرد دیگه نمیتونه رو دوتا پاش بند بشه اما همه ی قدرتش رو جمع كردو گفت:میخوام ببخشمت به خاطر همه ی لطف هایی كه در حقم كردی میخوام قبل از رفتنم ببخشمت.میخوام این چند روز رو زندگی كنم پس باید ببخشمت
و بعد هم از اون جا دور شد.یونگی به رفتن هانا نگاهی كرد تو اون چند دقیقه كه صدای هانا رو میشنید احساس میكرد قلبش لای یه گیرست و هر لحظه بیشتر داره بهش فشار میاد.با نگاه كردن به رفتن هانا اشك توی چشم هاش حلقه كردو طولی نكشیدكه گونه هاش خیس شد.دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت:چرا نمیتونم؟چرا نمیتونم برات پدری كنم؟
.
.
.
هانا هنوز سوار ماشین نشده بود كه صدایی متوقفش كردو برگشت و جونگمین رو پشت سرش دید.
جونگمین نگاهی به هانا كردو با لبخند بهش نزدیك شد وقتی بهش رسید و روبه روش ایستاد با دیدن اشك هایی كه گونه های هانا رو خیس كرده بودند لبخند روی لبش محو شد.دستش رو به طرف صورت هانا دراز كرد اما هانا قبل از این كه دست جونگمین بهش بخوره سوار ماشین شد و سریع راه افتاد و به جونگمین كه صداش میزد توجهی نكرد.
جونگمین میدونست كه حتما هانا با پدرش رو به رو شده و چیزی به هم گفتن.گوشیش رو برداشت و چند باری به هانا زنگ زد اما جواب نداد.با كلافگی گوشی رو گذاشت تو كیفش و بدون این كه منتظر پدرش بشه یا بره كنارش از اون جا رفت.
هانا همون طور كه اشك میریخت رانندگی میكرد.همیشه به خودش میگفت كه پدرش دوستش داره اما وقتی باهاش روبه رو میشد میفهمید كه هیچ احساسی تو نگاهش و حتی طرز حرف زدنش نیست این هانا رو خیلی زجر میداد و باعث شده بود اون هم با بقیه طوری رفتار كنه كه پدرش از بچگی باهاش رفتار میكرد.خیلی عصبی و ناراحت بود.به اولین باری كه رسید ماشین رو نگه داشت و به خوردن مشروب پناه برد تا آروم تر بشه بی توجه به حرف های دكتر و این كه خوردن مشروب چه قدر براش خطرناكه.میخواست چند ساعتی رو از همه ی این فكر ها و ناراحتی ها راحت باشه و تو دنیای خودش سیر كنه.هر بار كه یه لیوان از مشروب رو بالا میكشید یكی از خاطرات تلخ گذشتش رو كنار میذاشت....







طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted، 

تاریخ : سه شنبه 17 فروردین 1395 | 03:56 ب.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه