http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png

یونگی از جاش بلند شدو رو به سانگمین گفت:بلند شو میخوام ببرمت یه جایی
سانگمین از جاش بلند شد میخواست از یونگی بپرسه كجا كه یونگی سریع تر از اون از كافی شاپ رفت بیرون و سانگمین هم دنبال سرش راه افتاد.وقتی بهش رسید با كنجكاوی گفت:كجا میخوای بری؟خودت میدونی من طاقت ندارم
یونگی خنده ای كرد اما هیچی نگفت سانگمین نگاهی بهش كردو گفت:وقتی میخندی خیلی با نمك میشی
یونگی:واقعا؟؟؟پس همیشه بیخودی میخندم چطوره؟
سانگمین اخم هاش رو كرد تو هم و گفت:از مرد هایی كه بیخودی به همه چیز میخندند بدم میاد
یونگی:ای بابا تكلیف من رو روشن كن بالاخره چیكار كنم
سانگمین:درحال حاضر بگو كجا میخوای بری؟
یونگی دست سانگمین روگرفت و اون رو دنبال خودش كشوند.یه تاكسی گرفت و مستقیم به خونه ی یونگسنگ رفتند.وقتی از ماشین پیاده شدند سانگمین با تعجب به یونگی نگاه كردو گفت:چرا اومدیم این جا؟
یونگی:بیا بریم داخل تا بهت بگم
سانگمین:نه من باید برم خونه بابا نگران میشه
یونگی باز هم با بی توجهی دست سانگمین رو گرفت و اون رو به داخل خونه برد.یه خونه ی نقلی و خیلی كوچولو و درعین حال هم خیلی ساده.یونگسنگ سانگمین رو راهنمایی كرد تا روی صندلی كه روبه روی یه پنجره ی تقریبا بزرگ بود بشینه.بعد نگاهی به بیرون كردو گفت:خیلی قشنگه نه؟من عاشق اینم  كه از این جا شهر رو نگاه كنم
سانگمین در حالی كه داشت دست هاش رو به هم میزد گفت:وای اره خیلی قشنگه
یونگی:چند دقیقه همین جا بمون و بیرون رو تماشا كن تا من یكم خوراكی بیارم با هم بخوریم همین جا بشینی ها.
سانگمین:باشه
یونگی خیلی آروم در خونه رو باز كردو بدون این كه سانگمین متوجه بشه از خونه رفت بیرون.چند دقیقه ای گذشت و سانگمین هنوز ذل زده بود به بیرون یكم سر جاش جابه جا شد و به اطراف نگاهی انداخت از سادگی خونه خیلی خوشش میومد.با این كه پدر یونگی وضع مالی نسبتا خوبی داشت اما یونگی همیشه ساده میگشت و ساده زندگی میكرد سانگمین از این اخلاق یونگی خیلی خوشش میومد.دوباره برگشت و به بیرون نگاه كرد كه یه لحظه یه چیزی توجهش رو جلب كرد.نزدیك تر رفت و دید كه یه كاغذ كه به یه نخ وصل شده بود پشت پنجره و درست مقابل صورتش داشت تكون میخورد.یكم دقیق تر به اون كاغذ نگاه كرد و تونست نوشته های روی كاغذ رو ببینه
"خانم یون سانگمین شما به یه مهمونی دونفره و دوستانه دعوت شدید.مكان مهمونی....
باید دنبال من بیای تا بفهمی!!!(: "
سانگمین چند لحظه با تعجب به اون كاغذ خیره شد اما یهو كاغذ كشیده شد به سمت بالا سانگمین یكم با خودش فكر كردو بعد لبخند زیبایی روی لبهاش نقش بست از خونه رفت بیرون و از راه پله ها بالا رفت.بالاخره به درپشت بوم رسید كه روی در هم یه كاغذ چسبیده شدو بود و روش نوشته شده بود"خوش اومدی عشق من"
سانگمین در رو باز كرد با تعجب به روبه رو خیره شد.سبدهای زیبای گل رز زرد در دو طرف چیده شده بودند و یه راه رو نشون میدادند و پشت بوم با چراغ های رنگی زیبایی روشن بود.اخر اون راه  شمع های كوچیك و گردی به شكل قلب چیده شده بود و وسط اون قلب یونگی كه از همیشه زیبا تر به نظر میرسید با لبخند بانمكش ایستاده بود و به سانگمین نگاه میكرد.سانگمین با دیدن یونگسنگ لبخند گرمی زد این روزی بود كه از اول اشناییش با یونگی انتظارش رو میكشید احساس خوشبختی میكرد اون قدر خوشحال بود كه حال خودش رو نمیفهمید با قدم های آروم اون راه رو طی كرد و به یونگی رسید وقتی درست روبه روی یونگسنگ ایستاد با تمام وجود بهش نزدیك شد و اون رو دراغوش گرفت.یونگی دستش رو دور كمر سانگمین حلقه كردو  شروع كرد به نوازش كردنش و توی گوشش زمزمه كرد:باید میذاشتی حرفم رو بزنم بعد این طوری بپری تو بغلم
سانگمین كه اشك تو چشم هاش حلقه كرده بود از یونگی جدا شدو گفت:قبول از اول بگو
یونگی خنده ای كردو گفت:این همه رفته بودم تو حس همش رو خراب كردی
سانگمین با بی پروایی و قبل از این كه اجازه بده یونگی چیز دیگه ای بگه گفت:یونگی من خیلی دوستت دارم
و دوباره یونگسنگ رو در اغوش گرفت.یونگسنگ انتظار این حرف رو نداشت .خودش رو به هزار زور از دیشب اماده كرده بود تا همچین حرفی رو خودش به سانگمین بزنه اما سانگمین این قدر راحت احساساتش رو بیان میكرد... چه قدر براش اون لحظه شیرین بود.یونگسنگ سانگمین رو از خودش جدا كردو گفت:منم خیلی دوستت دارم.میخوام همیشه دركنارم باشی.بهت قول میدم كه منم همیشه دركنارت میمونم و هیچ وقت تنهات نمیذارم
و  بعد هم از جیبش یه جعبه ی كوچولو و زیبا دراورد.درش رو باز كرد و گردنبندی  كه داخل جعبه بود رو درآورد.یه گردنبند ظریف با پلاك بیضی شكلی كه با نگین های زیبایی تزئین شده بود و  وسطش یه گل رز برچسته كنده كاری شده بود.یونگسنگ موهای سانگمین رو كنار زد و دستش رو دور گردن سانگمین حلقه كرد.  و بهش نزدیك شد تا گردنبند رو براش ببنده.وقتی گردنبند رو بست از همون فاصله به چشم های سانگمین خیره شد.سانگمین خیلی واضح نفس های گرم یونگی رو حس میكرد.یونگسنگ همون جور كه به سانگمین نگاه میكرد به سانگمین نزدیك تر شد و خیلی آروم سرش رو خم كرد.لب هاش رو روی لبهای سانگمین گذاشت و شروع كرد به بوسیدنش و سانگمین هم با تمام وجود اون همه عشق و علاقه رو قبول كرد....
.......................................
كیو و هانا روی تاب نشسته بودند و هر كدوم به ارومی داشتند تابی رو كه روش نشسته بودند رو به حركت درمیووردند.كیو از جاش بلند شدو گفت:حوصلت سرنرفته؟
هانا:نه
كیو پشت سر هانا ایستاد و شروع كرد به هل دادن تاب.چند دقیقه ی بعد سروصدای هانا بلند شد.كیو خیلی تند اون رو تاب میداد و اصلا به هانا توجه نمیكرد.
هانا:استاد خواهش میكنم یواش تر
كیو:من كه گفتم دیگه بهم نگو استاد
هانا:استاد دیگه بهت نمیگم استا حالا تاب رو نگه دار
كیو:یه بار صدام بزن كیو
هانا یكم منومن كرد اما اون لحظه خیلی ترسیده بود به خاطر همین گفت:كیو این كار رو نكن.با این كارت من رو یاد كسی میندازی
با این حرف كیو تاب رو نگه داشت و با تعجب گفت:یاد كی؟
هانا سریع از تاب بلند شد و گفت:داداشم
و بعد هم شروع كرد به تند تند راه رفتن.كیو دنبال سرش راه افتاد و وقتی بهش رسید حرف رو عوض كردو گفت:من خیلی گرسنمه بریم غذا بخوریم؟
هانا حرف كیو رو تایید كرد و با هم رفتن تا غذا بخورند كیو با دقت به منو  غذا نگاه كردو از هانا پرسید :تو چی میخوری؟
هانا:من گیاه خوارم
كیو:واقعا؟خب باشه
و بعد هم غذاها رو سفارش داد برای خودش غذای گوشتی سفارش داد.وقتی غذاها رو گذاشتند روی میز هانا به غذاهای كیو با تنفر نگاه كردو گفت:چه طوری دلت میاد اون ها رو بخوری؟
كیو:ها؟دلم بیاد..خب گوشت دیگه....آها نكنه دلت واسه حیوونا میسوزه؟
هانا قیافه ی جدی به خودش گرفت و گفت:نه چرا باید دلم براشون بسوزه؟
كیو:چون یكم مهربونی
هانا:مهربون؟به هر حال تا اون غذاها جلوی چشم من باشه من هیچی از گلو پایین نمیره
كیو یكم به غذاها نگاه كردو بعد گفت:باشه الان میگم برای من هم سبزیجات بیارن و این ها رو جمع كنند
هانا:مجبور نیستی این كار رو بكنی
درجواب كیو فقط لبخند زدو همون كار رو انجام داد بعد از ازین كه غذا رو خوردند با هم رفتند تو چمن و زیر سایه ی یه درخت نشستندوكیو نگاهی به هانا كردو بعد درحالی كه داشت دراز میكشید یهو سرش رو گذاشت رو پای هانا و قبل از این كه هانا چیزی بگه چشم هاش رو بست و گفت:وااای خستمه
هانا كه یكم از این حركت كیو عصبی شده بود با خشم به كیو نگاهی كرد و گفت:میشه بلند شی
اما كیو جوابی نداد.هانا یكم سرش رو به كیو نزدیك تر كردو گفت:كیو میشه بلند بشی بشینی؟
كیو این بار یه نفس عمیق كشید و گفت:خوابم میاد
هانا باز هم به كیو نردیك تر شد:استاد
هنوز بقیه ی حرفش رو نزده بود كه كیو یه دفعه چشم هاش رو باز كردو به چشم های هانا كه بهش ذل زده بود خیره شد برای چند لحظه نگاه هاشون به هم گره خورد.هانا برای یه لحظه به شدت احساس گرما كرد سرش رو بلند كردو خودش رو زد به اون راه.كیو لبخندی زدو دوباره چشم هاش رو بست.هانا اروم سرش رو به طرف كیو برگردوند و دوباره بهش خیره شد اما این بار انگار قدرت حرف زدن نداشت سعی میكرد با عصبانیت حرف بزنه اما انگار كلمات از دهنش بیرون نمیرفت.همون موقع گوشی كیو شروع كرد به زنگ خوردن هانا چند دقیقه صبر كردو بعد گفت:نمیخوای جواب بدی؟
كیو:حوصله ندارم تو جواب بده و بگو كیو سرش شلوغه
هانا اول توجهی نكرد اما بعد كه دید چند بار دیگه گوشی زنگ خورد گوشی رو جواب داد و با تعجب به حرف های كسی كه پشت خط بود گوش داد و بعد گفت:استاد كیم الان سرش شلوغه
بعد از اون گوشی رو قطع كردو رو به كیو با تعجب گفت:پسرت بود
كیو لبخندی زدو از جاش بلند شدو گفت:دیگه بهم نگو استاد كیم.بگو كیو
هانا:تو بچه داری؟
كیو:اره
هانا:واقعا؟
كیو:چیه بهم نمیاد بابا باشم
......................................................................
نزدیك غروب بود و هیون تنهایی رو تاب نشسته بود و به آسمون خیره شده بود.خیلی دلش برای روزهایی كه با مادرش روی این تاب مینشست و با هم كلی شوخی میكردند تنگ شده بود یه لحظه با یاد آوری همه ی اون خاطره ها اشك توی چشم هاش حلقه كرد اما همون موقع متوجه ورود پر سروصدای سانگمین شد با دیدن سانگمین دوباره اون هم غم و غصه و دلتنگی جاشون رو دادن به دلخوشی.
سانگمین بعد از این كه وسایلاش رو گذاشت تو اتاقش كه گوشه ای از حیاط بود اومد پیش هیون نشست و درحالی كه لبخند پهنی روی لب داشت گفت:امروز در چه حالی؟
هیون:این چند وقت این قدر سرم شلوغ بوده و مشغول بودم كه الان كه بی كار شدم كلی حوصلم سر رفته
سانگمین از روی ذوق و خوشحالی خنده ای كردو گفت:هیون جونگ شی میخوام یه رازی رو بهت بگم.تو اولین نفری هستی كه میخوام این رو بهش بگم
هیون درحالی كه لبخند زده بود مشتاقانه به سانگمین نگاه كردو گفت:چی میخوای بگی؟؟؟منتظرم
سانگمین همون طور كه هیجان زده بود دستش رو گذاشت رو قلبش و گفت:تازگیا با دیدن یه نفر قلبم شروع میكرد به تند تند زدن.اون قدر كه فكر میكردم الانست كه قلبم منفجر بشه.اما امروز فهمیدم اون هم همین حس رو نسبت به من داره حالا احساس میكنم كه چه قدر خوشحالم و میتونم شاد زندگی كنم
با گفتن این حرف انگار برای یه لحظه نفس هیون تو سینش حبس شد اون لبخند زیبایی كه روی لبش بود محو شدو فقط خیره شد به سانگمین.كه سانگمین ادامه داد:دوست داشتم تو اولین نفری باشی كه میفهمی من بالاخره عشق زندگیم رو پیدا كردم.میخوای بدونی اون كیه؟
و بعد به چهره ی هیون نگاهی انداخت.با نگاه كردن به هیون ترسید تا حالا ندیده بود كه به این شكل بهش نگاه كنه حس كرد اتفاقی افتاده دستش رو جلوی چشم های هیون كه هنوز خیره بودند تكون داد و گفت:هیون حرفام رو شنیدی؟حالت خوبه؟
هیون به خودش اومد بغضی رو كه راه گلوش رو بسته بود در هم شكست و از جاش بلند شدو بدون این كه دیگه چیزی بگه به طرف ساختمون رفت.سانگمین به رفتنش نگاهی كرد هیچ نمیفهمید كه چرا هیون این رفتار رو نشون داد.شاید هم یه جورایی از طرز نگاه هیون متوجه موضوع شده بود اما همش به خودش میگفت امكان نداره اون فقط من رو به عنوان یه دوست میبینه...



طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted،

تاریخ : جمعه 13 فروردین 1395 | 04:54 ب.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات

هدایت به بالای صفحه