http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png

بالاخره خطر ورشكستگی حل شد و هیون و پدرش یه نفس راحت كشیدند.به محض این كه اوضاع روبه راه شد هیون كاراش رو درست كرد تا به سئول برگرده.وقتی تو هواپیما نشسته بود.هر لحظه نزدیك تر شدنش به سانگمین رو حس میكرد همون طور كه هنذفری تو گوشش بود و داشت آهنگ گوش میداد عكس سانگمین رو كه همیشه همراه خودش داشت رو از توی كیف پولش در آورد و ذل زد بهش اون قدر دلش برای سانگمین تنگ شده بود كه نمیدونست وقتی باهاش روبه رو میشه باید چیكار كنه.اون چند وقتی كه سانگمین تو بیمارستان بود و حالش خیلی بد بود برای هیون یه تجربه ی خیلی دردناك بود.سانگمین تنها كسی بود كه هیون میتونست بهش ابراز علاقه كنه تو اون چند وقت فكر از دست دادن سانگمین داشت دیوونش میكرد.اما حالا تصمیم گرفته بود به محض رسیدنش برنامه ای بچینه تا بتونه حرف دلش رو به سانگمین بزنه.
.
.
.
سانگمین تو خونه منتظر بود تا هیون برسه.اون هم خیلی خوشحال بود همیشه هیون رو به چشم یه برادر بزرگتر و یه دوست خیلی خوب میدید.این چند وقت خیلی دلش برای هیون تنگ شده بود تقریبا دوماهی میشد كه هیون به انگلیس رفته بود.
سانگمین توی حیاط روی تاب نشسته بود و خیلی آروم داشت تاب رو به حركت درمیوورد كه صدای در توجهش رو جلب كرد پدرش برای باز كردن در رفت و چند دقیقه ی بعد درحالی كه چمدان هیون رو به زور داشت از هیون میگرفت اومد داخل.
هیون به اطراف نگاهی انداخت و وقتی سانگمین رو دید كه با دیدن اون از تاب بلند شده بود وداشت به سمتش میومد یه لحظه احساس كرد كه قلبش داره از حركت می ایسته نمیدونست چرا همیشه در مقابل لبخنهای سانگمین این قدر ضعیف میشد و دست  پاش رو گم میكرد.
سانگمین بهش رسید و درحالی كه به نشونه ی احترام خم شد سلام كرد.هیون بهش نگاهی انداخت و بدون این كه چیزی بگه رفت جلو و دست هاش رو روی شونه های سانگمین گذاشت لحظه ای به چشم های سانگمین كه بهش خیره شده بودند نگاهی كردو بعد اون رو محكم در آغوش گرفت و توی گوشش زمزمه كرد:خیلی دلم برات تنگ شده بود.بدجوری ترسونده بودیم
سانگمین از این حركت هیون یكم جا خورد اما با خودش گفت حتما هیون هم همون قدری كه من دلم براش تنگ شده بود برام  دلتنگ شده بوده پس در جواب هیون گفت:منم همین طور.خوشحالم كه همه چیز روبه راه شده
آقای یون كه همون طوری اون جا ایستاده بود و به كار هیون داشت نگاه میكرد صرفه ای كردو گفت:آقا باید خسته باشید نمیخواید استراحت كنید
هیون كه یه لحظه وجود آقای یون رو فراموش كرده بود از سانگمین جدا شدو یكم از روی خجالت منومن كردو گفت:بله...یعنی اره خستم. بهتره یكم استراحت كنم
و بعد هم به طرف ساختمون رفت......
.............................................................
هیونگ روبه روی همون تابلوی نیمه كاره ی هانا ایستاده بود و به اون دوتا چشم خیره شده بود.هانا كه مشغول كار خودش بود یه لحظه متوجه هیونگ شد از جاش بلند شدو درحالی كه دست به سینه كنار هیونگ ایستاده بود گفت:چیه؟چرا این جوری بهش نگاه میكنی؟
هیونگ كه هنوز تو حال خودش بود گفت:نمیدونم.یه جوریه...خیلی ناراحت به نظر میرسه
هانا:ناراحت؟شاید ناراحته
هیونگ یه لحظه برگشت و چشمش خورد به هانا كه كنارش ایستاده بود تازه به خودش اومد و گفت:چرا كاملش نمیكنی؟شخص خاصیه؟
هانا:دوست ندارم كاملش كنم.اره اون مهمترین شخصیه كه تو زندگی من وجود داره
و بعد هم به طرف بوم خودش رفت.هیونگ همون طوری با یه عالمه سوال روبه روی اون نقاشی ایستاده بود كه اینبار كیو از پشت سر اسمش رو یهویی صدا كرد.هیونگ برگشت به طرف كیو و گفت:چی شده؟
كیو:من میخوام برم بیرون این چند ساعت رو میتونی تنهایی این جا بمونی؟
هیونگ:اره داداش برو به كارت برس
كیو رفت به طرف هانا و گفت:میای با هم بریم بیرون.البته اگه حوصله داری هوم؟
هانا:كجا بریم؟
كیو:بریم یه تابی بخوریم.گفتم كه اگه حال و حوصلش رو داری
هانا در حالی كه قلمو رو داشت تمییز میكرد گفت:اوهوم بریم قرار بود بهت كمك كنم تا از تنهایی دربیای
و بعد هم همراه كیو سوار ماشین شدند كیو ماشین رو روشن كرد و قبل از این كه حركت كنه از هانا پرسید:دوست داری كجا بریم؟
هانا یكم فكر كردو گفت:چرا هر جا خودت دوست داری نمیری؟من اگه بودم از همراهم همچین سوالی نمیكردم
كیو:خب اون طوری فقط به خودم خوش میگذره شاید جایی بخوام برم كه تو دوست نداشته باشی اگه میخواستم همچین كاری كنم بهتر بود تنها میرفتم
هانا:حرفت درسته اما من بازم جایی میرفتم كه خودم دلم میخواست.به هرحال من از جاهای شلوغ و پرسروصدا خوشم نمیاد.
كیو یكم فكر كردو بالاخره یه جای خیلی آروم رو در نظر گرفت ماشین رو روشن كرد و حركت كرد.تو تموم مدت هانا از پنچره داشت بیرون رو تماشا میكرد و كیو هم گاهی برمیگشت و به چهره ی هانا نگاهی مینداخت.چند روزی بود كه به نظر میرسید هانا ضعیف تر و بی حال تر شده با این كه بیشتر از قبل حرف میزد اما چهرش خوشحالی رو نشون نمیداد.كیو همیشه حواسش به هانا بود و در عین حال همیشه براش نگران بود اما با اخلاقی كه هانا داشت هیچ وقت نمیتونست به خودش اجازه بده تا چیزی ازش بپرسه.
بالاخره ماشین رو توی پاركینگ یه مكان تفریحی نگه داشت با این كه محیط اون جا خیلی زیبا بود اما خیلی خلوت به نظر میرسید.هانا و كیو از ماشین پیاده شدند هانا به اطراف نگاهی انداخت و بعد درحالی كه چشم هاش رو بسته بود نفس عمیقی كشید.كیو كنارش ایستاد و گفت:این جا رو دوست داری؟
هانا:اره گاهی وقت ها میام
هانا هنوز تو حال خودش بود كه كیو یهو دستش رو گرفت و اون رو به دنبال خودش كشوند.هانا چشم هاش رو باز كردو دنبال سر كیو راه افتاد.یكم قدم زدند و راه رفتند اما هیچ كدوم هیچی نمیگفتند.هانا با خودش فكر میكرد كه بیرون رفتن با هیونگ بهتر بود چون یكم با كیو رودربایستی داشت و نمیتونست هر كاری كه دلش میخواد انجام بده خودش هم دلیل این رو نمیفهمید كیو جونگ اولین مردی بود كه هانا بهش این طوری احترام میذاشت.
همون طور كه داشتند راه میرفتند كیو چشمش به شیر آبی افتاد نگاهی به هانا كردو گفت:من تشنمه بریم آب بخوریم
و بعد به طرف شیر آب رفت.یكم دستش رو شست و بعد درحالی كه دستش رو گرفت زیر شیر آب سرش رو برد پایین تا آب بخوره كه هانا گفت:این طوری؟با لیوان آب بخور
كیو:لیوان ندارم
هانا درحالی كه داشت از تو كیفش لیوان آب رو در میوورد گفت:بیا این رو بگیر اما بعد خوب بشورش
كیو با خنده لیوان رو از هانا گرفت و آب خورد بعد رو به هانا گفت:تو هم آب میخوری؟؟؟
هانا:نه.خوب بشورش
كیو شروع كرد به شستن لیوان هانا همون طور كنارش ایستاده بود و بهش نگاه میكرد كیو میخواست لیوان رو بهش بده كه گفت:اونورش.اونورش هم بشور
كیو با حوصله دوباره شیر آب رو باز كردو دوباره لیوان رو زیر شیر آب گرفت.این بار هانا گفت:خب دیگه خوب شد بدش به من
كیو لیوان رو به هانا داد و بعد دست هاش رو كه خیس شده بودن رو چند بار تكون داد تا خشك بشن اما حواسش اصلا به هانا نبود.هانا با خشم نگاهی به لباسش كه چند قطره آب پاشیده بود بهش كردو گفت:استاد این عادت خیلی بدیه ها
كیو یا تعجب بهش نگاه كردو گفت:ها؟
هانا:همین تكون دادن دست هاتون
كیو:چه اشكال داره؟
هانا:ببین چیكار كردی؟
و بعد به لباس خودش اشاره كرد كیو نگاهی بهش كردو گفت:هه هه هه چیزی نشده كه چند تا قطره كه بیشتر نیست
و بعد هم با بی تفاوتی شروع كرد به قدم زدن.هانا از این بی تفاوتی خوشش نمیومد لیوان رو پر آب كردو دنبال سر كیو راه افتاد وقتی بهش رسید نگاه تهدید آمیزی بهش كرد.كیو با تعجب نگاهی بهش كردو گفت:چیه؟چرا این طوری نگاهم میكنی؟
و بعد چشمش به لیوان آبی كه دست هانا بود افتاد همون جا سر جاش ایستاد و درحالی كه چند قدم به عقب برداشت گفت:نگو كه میخوای این رو خالی كنی رو سر من؟
هانا همون طور كه به كیو نزدیك میشد گفت:شما خیلی باهوشی از كجا فهمیدی؟
و یهو گذاشت دنبال كیو.كیو هم با خنده داشت میدوید تا هانا بهش نرسه اما خب بالاخره هانا مثل همیشه كار خودش رو كرد و لیوان آب رو پاشید به كیو كیو با درموندگی نگاهی به خودش كردو بعد لبخندی زدو گفت:اشكال نداره الان خشك میشه
هانا:خب تقصیر خودت بود دیگه.تلافی كردن یكی از قوانین مهم زندگی منه
............................................................
چند وقتی از اومدن هیون گذشته بود.تو این چند وقت هیون بیشتر وقتش رو باسانگمین میگذروند البته وقتی كه خونه بود.سانگمین هر روز رو میرفت بیرون اما بعد از یكی دو ساعت به خونه برمیگشت.
اون روز سانگمین به همراه یونگی بود با هم دیگه رفته بودند خرید و برای این كه خستگیشون دربره تو یه كافی شاپ نشسته بودند و داشتند بستنی میخوردند.یونگی به چهره ی سانگمین كه از چند وقت پیش خیلی شادتر به نظر میرسید نگاهی كردو یه دفعه گفت:با هیون رابطه ی خوبی داری نه؟
سانگمین همون طور كه با اشتها داشت بستنی میخورد گفت:آره.اون خیلی مهربونه
یونگی:چه قدر باهاش خوبی؟
سانگمین چند لحظه به یونگی خیره شدو بعد گفت:خیلی باهاش خوبم.اما فقط به عنوان یه دوست خوب...نكنه بهش حسودیت میشه؟
یونگی لبخندی زدو گفت:كی؟من؟نه چرا باید بهش حسودی كنم؟
سانگمین:چون هم خوش قیافست.هم مهربونه.هم با استعداده هم من رو خیلی دوست داره
با گقتن حرف آخر یونگی یكم رفت تو هم.سانگمین كه تازه متوجه شد چی گفته خنده ای كردو گفت:خب ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و چون هر دو تنها بودیم به هم وابسته شدیم
یونگی:درسته
و بعد با نگاه كردن به قیافه ی سانگمین خندش گرفت سانگمین همون طور كه قاشق رو با یه عالمه بستنی داشت میكرد تو دهنش گفت:چیه؟چرا بهم میخندی؟
یونگی یه دستمال كاغذی برداشت و شروع كرد به پاك كردن بینی سانگمین و گفت:تو با دماغت بستنی میخوری؟
سانگمین برای چند لحظه بی حركت ایستاد و به كارهای یونگی خیره شد.یونگی نگاهی بهش كردو گفت:درست بخور ابروم رو بردی مثل بچه دبستانی ها میمونی






طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted،

تاریخ : سه شنبه 10 فروردین 1395 | 03:53 ب.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات

هدایت به بالای صفحه