تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Mermaid eyes-part 11


http://s7.picofile.com/file/8239646018/asdfg.png

تمام آزمایشات انجام شد و همه چیز رو به راه بود.فقط یكم بدن سانگمین ضعیف شده بود كه اون هم چیز مهمی نبود و به زودی بهبود پیدا میكرد.یونگی و آقای هان بالای سر سانگمین بودند آقای هان اون قدر خوشحال بود كه اشك توی چشم هاش حلقه كرده بود.نشست كنار سانگمین و درحالی كه با دستش صورت دخترش رو نوازش میكرد گفت:خیلی خوشحالم كه حالت خوبه.
سانگمین كه هنوز خیلی بی حال بود با یه لبخند كمرنگ جواب پدرش رو داد و بعد سرش رو به طرف یونگی چرخوند.یونگسنگ داشت بهش نگاه میكرد یكم مضطرب به نظر میرسید اما با این حال اون هم خیلی خوشحال بود.
یونگی نگاهی بهشون كرد و گفت:من باید برم دانشگاه دوباره بهتون سر میزنم
میخواست از اتاق بره بیرون كه یهو آقای هان گفت:راستی به هیون خبر دادی
یونگی برگشت و گفت:نه.اگه میشه خودتون خبر بدید فكر میكنم خیلی خوشحال میشه
و بعد هم خداحافظی كردو از اتاق رفت بیرون.
.
.
.
اون روز قرار بود سانگمین از بیمارستان مرخص بشه.هیون خبر رو از آقای هان شنیده بود اما نتونسته بود خودش رو برسونه چون كارها خیلی بهم ریخته شده بود.فقط تلفنی با سانگمین حرف زده بود.حالا خیالش راحت شده بود و میتونست با آرامش به كارهاش برسه.
یونگسنگ با یه دسته گل وارد اتاق شد.سانگمین كه اون گل هایه رز سفید و زرد رو دید یكم ذوق كردو گفت:واااااااای من عاشق رز زرد هستم
یونگی به طرفش رفت و دسته گل رو بهش داد.سانگمین هم مثل همه دخترها اولین كاری كه كرد دسته گل رو جلوی صورتش گرفت و عطر گل ها رو حس كردو گفت:خیلی بوی خوبی میده .ممنون
یونگی رفت به طرفش و كنارش نشست و گفت:خب بالاخره امروز بعد یك ماه مرخص میشی.
سانگمین:ااااااره.هه هه هه ولی خیلی خوش گذشت ها چند هفته گرفتم خوابیدم نه؟
با این حرف چهره ی یونگی رفت تو هم اخمی كردو گفت:نه اصلا خوش نگذشت
سانگمین نگاهی بهش كرد و گفت:متاسفم كه تو این چند وقت مزاحمت شدم از پدر شنیدم كه هر روز به دیدنم میومدی
یونگی لبخندی زدو دست سانگمین رو گرفت و گفت:این چیزها مهم نیست مهم این كه تو الان خوبی
وقتی یونگسنگ دست سانگمین رو گرفت.سانگمین حسه خاصی داشت گرمای دست های یونگی بهش دلگرمی میداد.یه جوری كه انگار گرمای این دست ها رو زیاد حس كرده.همین طور توی اون لحظه بودن در كنار یونگی هم براش حس آشنایی داشت.طوری كه انگار چندین وقته هر روز رو با یونگی میگذرونده...
.
.
.
از اون روز هر روز یونگی و سانگمین هم دیگر رو میدیدند.با هم به گردش میرفتند قدم میزدند و از خاطراتشون برای هم میگفتند طوری كه اگه یه روز هم دیگر رو نمیدیدند احساس دلتنگی میكردند.اون قدر سانگمین سربه سر یونگی میذاشت كه دست آخر صدای داد و فریاد یونگی درمیومد.اما همین  چیز ها بود كه براشون لذت بخش بود و باعث میشد از كنار هم بودن لذت ببرند.
وقتی كه یونگی و سانگمین وقت هاشون رو با هم میگذروندن هیون با پدرش مشغول روبه راه كردن شرایط بود و وقت های خالیش رو با یاد سانگمین سپری میكرد اون قدر برای دیدنش لحظه شماری میكرد كه دیگه خسته شده بود گاهی تصمیم میگرفت همه چیز رو ول كنه و به سئول برگرده اما دلش نمیومد تنها كاری كه میتونست بكنه و با اون كار یكم آرامش بگیره حرف زدن با سانگمین و شنیدن صداش بود...
............................................
هانا:هی هیونگ بیا بریم با هم بیرون
هیونگ:ببخشید اما من امروز قرار با پدرم برم بیرون
هانا همون طور كه داشت دنبال سر هیونگ راه میرفت گفت:منم میام
هیونگ یهو برگشت و با حالت عصبی گفت:عمرا...نمیشه
هانا:میام
هیونگ:برو بابا
هانا:بذار بیام.میخوام بابات رو ببینم
هیونگ نفس عمیقی كشید و گفت:هانا این چند روز واقعا دیوونم كردی.همش رو اعصابم راه میری بابا دست از سرم بردار.
.
.
.
هیون همون طوری كه سبد غذاها تو دستش بود یه نگاهی به هانا كرد.هانا هم بدون این كه یه ذره خجالت بكشه همون طور به هیون خیره شده بود.هیون لبخندی زدو گفت:تو با هیونگ دوستی؟
هانا:بله.خیلی دوست داشتم شما رو ببینم و باهاتون به گردش بیام
هیون:باشه فكر كنم سه نفره بیشتر خوش بگذره
هیونگ كه اخم هاش رو كرده بود توهم رفت سمت هیون و سبد رو ازش گرفت و گفت:قطعا بهمون خیلی خوش میگذره
و هر سه سوار ماشین شدند.هیونگ به خارج از شهر رفت یه جای با صفا و سرسبز.
وقتی ماشین رو نگه داشت هانا همون طور كه از ماشین پیاده میشد گفت:اخیش این جا چه قدر ساكته
هیون:اره منم به خاطر همین آرامشش دوستش دارم
هیونگ وسایل ها رو درآرود و یه زیر انداز پهن كردند و نشستن زیر سایه ی یه درخت.تا چند دقیقه ی اول هیچ كس چیزی نمیگفت و همه داشتند به هم نگاه میكردند كه هیون سكوت رو شكست و گفت:شما با هم كجا آشنا شدید؟
هیونگ قیافه ی مظلومی به خودش گرفت و گفت:هی دست رو دلم نذار كه خونه
هانا:چی؟؟؟
هیونگ در حالی كه خودش رو جمع و جور كرد گفت:تو آتلیه
هیون:پس شما هم هنرمندید؟
هانا:درسته
یه یك ساعتی رو با هم حرف زدن و هیون و هیونگ كلی سربه سر هم گذاشتند و خندیدن.هانا از این كه میدید رابطه ی اون ها این قدر با هم خوبه یه لحظه افسوس خورد.چه قدر آرزو داشت فقط یه بار این طوری با پدرش حرف بزنه و باهاش شوخی كنه..... بعد از اون مشغول خوردن ناهار شدند بعد از ناهار هیونگ نگاهی به هیون كردو گفت:میای والیبال؟؟؟
هیون:مگه بلدی؟؟؟
هیونگ قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت و گفت:پس چی فكر كردی.مثلا پسرتم هااا یادت رفته چند سال تو تیم والیبال بودم
هیون:آره یادمه.همیشه ذخیره بودی.فكر كنم تو اون چند سال فقط دو سه بار بازی كردی نه؟
با این حرف هانا یهو زد زیر خنده.هیونگ نگاهی به هانا كردو گفت:چیییییش میخندی اگه راست میگید بیاین بازی كنیم تا نشونتون بدم. من تو یه تیم شما دو تا هم تو یه تیم خوبه؟
خلاصه چند دقیقه ی بعد همه از جاشون بلند شدند و شروع كردند به بازی كردن.هیون هر كاری میكرد تا هیونگ نتونه توپ ها رو رد كنه گاهی كوتاه میزد گاهی بلند اما هیونگ مثل فرفره همه رو جواب میداد.همین طور داشتن با هم بازی میكردند كه توپ به طرف هانا رفت هانا دست هاش رو زیر توپ برد و با تمام قدرت توپ رو به طرف هیونگ زد.تا هیونگ اومد به خودش بیاد توپ مستقیم خورد تو صورتش و یه لحظه كنترلش رو از دست داد و به پشت افتاد رو زمین هیون و هانا رفتند به طرفش هیون سریع كنارش نشست و به بینی هیونگ كه داشت خون میومد نگاهی كردو گفت:حالت خوبه.بلند شو
و بهش كمك كرد تا بلند بشه هانا هم همون طوری فقط بهشون خیره شده بود.هیونگ بلند شد و خنده ای كردو رو به هیون گفت:بابا چرا رنگت پریده دیگه خرس گنده ای شدم ها.من میرم سمت ماشین آب بردارم و صورتم رو بشورم
هیون:مطمئنی حالت خوبه؟
هیونگ فقط لبخندی زدو به سمت ماشین رفت.هانا به چهره ی هیون نگاهی كردو گفت:متاسفم نمیخواستم این طوری بشه
هیون:اشكال نداره پیش میاد دیگه
هانا یكم مكث كردو بعد ادامه داد:همیشه این قدر هوای پسرت رو داری؟
هیون از این حرف هانا تعجب كرد درجواب گفت:خب نباید داشته باشم.همه ی پدرها همیشه نگران بچه هاشون هستند حتی وقتی بچه ها بزرگ میشند و صاحب خانواده میشند
هانا:همه ی پدرها
هیون تو اون لحظه غم عمیقی رو در چشم های هانا حس كرد.خیلی راحت میشد از اون چشم ها فهمید كه هانا یه مشكل بزرگ تو زندگیش داره.هیون از همون اول كه هانا رو دید میتونست اخلاق متفاوت و گاهی غیر عادیش رو درك كنه اما به روی خودش نیوورد.اما حالا با دیدن هانا كه این قدر غمگین به نظر میرسید یكم دلش گرفت به هانا نزدیك تر شدو گفت:بیا با هم این دورو ورها یه تابی بخوریم هیونگ هم بعد میاد دنبالمون
هانا همراه هیون توی چمن زار شروع كرد به راه رفتن.هیونگ هم وقتی اون دو تا رو با هم دید از فرصت استفاده كرد و درحالی كه با یه دستمال بینیش رو گرفته بود زیر همون درختی كه نشسته بودند دراز كشید و چشم هاش رو بست تا یكم استراحت كنه.
هیون همون طور كه قدم میزد گاهی خم میشد گل های كوچك و زردی رو كه اون جا روییده بودند رو از شاخه جدا میكرد و هانا هم هیچی نمیگفت.دست آخر هیون گل هارو به طرف هانا دراز كرد هانا به گل ها نگاهی كردو گفت:من از گل ها خوشم نمیاد
هیون با حالت تعجب گفت:مگه میشه؟همه ی دختر ها گل دوست دارند
هانا:اما من از گل ها متنفرم.نمیدونم چرا مردم به هم گل میدند و حس میكنند كار خیلی قشنگی انجام دادند.
هیون:از همون اول فهمیدم كه خیلی با ادم های دیگه متفاوتی اما در این حد.مردم به دلیل های مختلفی به هم گل میدند.بعضی اوقت گل میشه نماد دوستی گاهی میشه نماد عشق گاهی مردم برای قدردانی به هم گل میدند و گاهی هم برای همدردی
هانا:میشه بپرسم شما برای چی به من این گل ها رو میخواید بدید؟
هیون:حس كردم ناراحتی گفتم شاید با گرفتن این گل ها حال و هوات عوض بشه
هانا گل ها رو از هیون گرفتن.اون ها رو جلوی صورتش گرفت و گفت:اره یكم ناراحتم
و بعد شروع كرد یكی یكی گلبرگ های گل ها رو كندن و دسته آخر شاخه های باقی مونده رو هم انداخت دور نفس عمیقی كشید و گفت:برای این كار خوب بود الان حس بهتری دارم.
هیون به كار هانا نگاهی كردو در جواب فقط لبخند زد...
.
.
.
هیونگ ماشین رو جلوی خونه ی هانا نگه داشت و هانا از ماشین پیاده شد روبه روی شیشه ی جلو كه هیون نشسته بود ایستاد و رو به هیون گفت:امروز خیلی بهم خوش گذشت وجود شما واقعا آرامش بخشه درست برعكس پسرتون
هیونگ میخواست حرف بزنه كه هیون گفت:به من هم خوش گذشت.بهتره دیگه بری خونه دیر وقته ممكنه نگرانت بشند
هانا لبخند تلخی زدو گفت:نگرانم بشند؟؟؟اره شاید نگرانم بشند من میرم دیگه
و بعد هم خداحافظی كردو رفت.هیونگ با حرص رو به پدرش گفت:واقعا اعصاب خورد كنه
هیون:اعصاب خورد كن؟اون فقط خیلی راحت حرف هاش رو میزنه به نظر من كه دختر خوبیه.بهتره راه بیوفتی
هیونگ:اگه میدونستی چه بلاهایی سر پسر نازنینت آورده دیگه نمیگفتی دختر خوبیه.اون یه هیولاست
هیون:راه بیوفت بچه چه قدر حرف میزنی....

هیچ چیز سخت تر از این نیست كه منطقی فكر كنی
وقتی احساساتت دارند خفت میكنند!!!



طبقه بندی: ♪♪ Mermaid Eyes ♪♪ Compeleted،

تاریخ : جمعه 6 فروردین 1395 | 03:52 ب.ظ | نویسنده : M@R@LI | نظرات

هدایت به بالای صفحه