سلا خوشگلیای خودم خوبید
ببخشید که هفته قبل نتونستم داستان رو up کنم براتون

حالا هم زیاد نمیحرفم زودی برید ادامه ببینید چه خبره










داخل افکار پریشون خودش دنبال پیدا کردن یه جواب منطقی برای چیزی که بیشترین حجم ذهنش رو با خودش درگیر کرده بود میگشت...ذهنش  رو به هر طرف که میکشید به یه جواب ختم میشد... ″یه رابطه ی احساسی″ ...جونگمین و هیونگ  تنها کسایی بودن که توی این مدتی که سوزان باهاشون همراه بود همیشه هوای اون رو داشتن از همون روز اول با سوزان کنار اومدن و یه رابطه خوب رو باهاش شروع کردن برعکس رابطه ای که خودش با سوزان داشت...رابطه هیونگ با سوزان که مشخص بود ولی رابطه جونگمین با اون نه..فکرش بدجور بهم ریخته بود و نمیدونست که چیکار باید بکنه فقط نگاهشو روی سقف بالای سرش میچرخوند و با بردن نگاهش از یه گوشه سقف به گوشه دیگه اش لحظه هایی که سوزان و جونگمین رو از همون ابتدا با هم دیده بود رو روی اون قسمت از سقف مثل فیلم جلوی چشمش می آورد و بهش فکر میکرد...توی افکار درگیرش غرق بود که باز شدن درب اتاق سوزان توجهش رو جلب کرد و اون رو ازدنیای فکر و خیال بیرون کشید... چون توی تاریکی نشسته بود سوزان متوجه اون نشد..دستشو روی پهلوش گذاشته بود و با چهره ای درهم درحالی که آروم و به سختی روی پاش راه میرفت ازاتاقش بیرون اومد تا به سمت پله ها بره...هیون با دیدن این وضعیش سریع از سرجاش بلند شد و به سمتش رفت...از پشت بهش نزدیک شد و دستشو زیر بازوی اون حلقه کرد تا مانع بیشتر راه رفتن و فشار روی پاش بشه...
- کجا داری میری دختر..؟؟؟
سوزان که با این حرکت یه دفعه ای هیون ترسیده بود دستش رو روی قلبش گذاشت و برگشت سمت اون
- وااااااااااااای هیون جونگ منو ترسوندی...اینجا...
دردی که توی پهلوش پیچید مانع از بیشتر حرف زدنش شد چهره اشو توی هم کشید و چشماشو از سر درد روی هم فشار داد 
هیون :
- چی شد سوزان حالت خوبه...چرا از اتاقت بیرون اومدی.؟؟؟
دستشو زیر زانوهاش برد و بدون منتظر موندن برای جوابش سوالش از سمت سوزان آروم روی دستاش بلندش کرد و چرخید سمت اتاقش با پاش آروم درب اتاق رو باز کرد و داخل رفت.. سوزان رو روی تخت گذاشت و کنارش ایستاد...
- برای چی از اتاقت اومدی بیرون.؟؟؟
- جای بخیه هام روی پهلوم داره میسوزه...دستمم خیلی درد میکنه ...میخواستم برم کیسی رو بیدار کنم... میشه لطفا کیسی رو بیدار کنی...
هیون با شنیدن اسم کیسی اخماش رو توی هم کشید و از اتاق بیرون رفت.. چند دقیقه بعد با یه لیوان آب و کیسه داروهای که دکتر براش نوشته بود برگشت..درب اتاق رو روی هم گذاشت و کنار سوزان روی تخت نشست..از بین داروهاش قرص مسکنی رو برداشت. یه دونه اش رو از خشاب جدا کرد و توی دست سوزان گذاشت و با ابرو بهش اشاره کرد تا اونو بخوره...سوزان که از تعجب برای این رفتار هیون دهنش باز مونده بود قرص رو توی دهنش گذاشت؛هیون هم لیوان آب رو به لبهاش نزدیک کرد و بهش آب داد و بعد از خوروندن مقداری از آب به اون لیوان رو از لبهاش جدا کرد و روی عسلی کنار میز گذاشت...
- این مسکن تا چند دقیقه دیگه درد دستت رو آروم میکنه..و اما سوزش بخیه هات و پهلوت...
دستکش یه بار مصرفی رو که همراه با دارو ها آورده بود دستش کرد و این بار از بین داروها پمادی رو که دکتر برای چرب کردن جای بخیه ها براش تجویز کرده بود رو بیرون آورد و دربش رو باز کرد
مقداری از اون رو روی انگشتش گذاشت وسرش رو بالا آورد و بعد از لبخند زدن به چهره گیج سوزان دستشو جلوی اون تکون داد
- کجا سیر میکنی..با این دستت که سالمه گوشه لباستو بگیر بالا تا جای بخیه هاتو برات چرب کنم تا هم اذیتت نکنه هم سوزشش کم بشه...
مثل دختر بچه های حرف گوش کن گوشه لباسش رو کمی بالا زد و هیون آروم پمادی که روی انگشتش بود رو روی بخیه هاش زد..هرچند هیون برای اینکه دردش نگیره یواش این کارو کرد اما بازهم سوزان با فشاری که انگشت هیون روی بخیه هاش وارد میکرد صدای آخ گفتنش بلند شد و کمی از سر، درد به خودش پیچید..هیون با هر آخ گفتن سوزان انگار خودشم اون درد رو احساس میکرد چهرشو درهم میکشید و چینی به ابروش میداد ... وقتی تماما جای بخیه ها رو براش چرب کرد لباسش رو پایین زد و دستکشش رو درآورد و بهش کمک کرد تا دراز بکشه ... پتوی پایین پاش رو روش کشید و بالای سرش ایستاد... سوزان که هنوز از این کار هیون توی شوک به سرمیبرد با همون قیافه مبهوت بهش نگاه کرد ...اون که حالا بعد از اتفاقی که براش افتاده بود خیال داشت رابطه اش رو با هیون بهتر کنه لبخندی رو مهمون لبهاش کرد و از هیون تشکرد کرد...
- ممنون هیون جونگ 
─────────────────────────────
با یه قیافه خواب آلود درحالی که نصف چشم بندش روی چشمش بود و نصف دیگه اش بالای ابروش و فقط یکی از چشماش باز بود لیوانی رو برداشت و زیر شیرآب گرفت و پرش کرد و یه جا سر کشید و دوباره لیوان رو پر از آب کرد تا اونو داخل اتاقش ببره و بزاره بالای سرش تا اگر تشنه اش شد دیگه مجبور نشه تا اشپزخونه بیاد...لیوان توی یکی از دستاش بود و با اون یکی دستش داشت کمرش رو میخاروند که نورچراغ روشن اتاق سوزان که از لای درب روی زمین کف سالن خط انداخته بود مسیر نگاهش رو به اون سمت کشید...فکر کرد شاید سوزان حالش بد شده باشه... چشم بندش رو کامل بالا زد و به سمت اتاق اون رفت..اما قبل از اینکه درب رو باز کنه و داخل اتاق بره صدای شخصی داخل اتاق توجهش رو به خودش جلب کرد... لحظه ای مکث کرد و با متوجه شدن اینکه صدای شخص داخل اتاق صدای هیون جونگه که داشت به سوزان میگفت.. ″ کجا سیر میکنی..با این دستت که سالمه گوشه لباستو بگیر بالا تا جای بخیه هاتو برات چرب کنم تا هم اذیتت نکنه هم سوزشش کم بشه ″..آب دهنش رو با صدا قورت داد و با چشمایی که از شدت تعجب داشت از حدقه بیرون میزد جاش رو عوض کرد تا از همون لای نیمه بازدرب بتونه داخل اتاق رو ببینه...چیزی که میدید خارج ظریفت عقلش بود هیون جونگی که تا همین چند روز پیش میخواست سر به تن سوزان نباشه حالا مثل یه پرستار دلسوز داشت جای بخیه هاش رو براش چرب میکرد.!!!! خیال میکرد داره خواب میبینه نگاهی به اطرافش انداخت، چند بار پشت سرهم پلک زد و چشماش رو مالید با متوجه شدن اینکه خواب نیست و بیداره دوباره نگاهش رو به داخل اتاق برد...سوزان بعد از اینکه هیون بخیه هاش رو براش چرب کرد و اونو روی تختش خوابوند لبخندی زد و با یه لحن گرم و صمیمی از اون تشکر کرد
- ممنون هیون جونگ ..
هیون که انگار از این حرف سوزان خوشش اومده بود لبخندی زد و سرشو به نشونه تشکر تکون داد و دستشو توی جیبش فرو برد و لبهاشو به حرکت درآورد
- کاری نکردم...درواقع من ازت ممنونم...
سوزان کمی توی تختش جا به جا شد و دوباره نگاهشو به هیون داد
- چرا داری تشکر میکنی.؟؟؟
- به خاطر اینکه..اون روز توی بیمارستان وقتی کیسی ازت پرسید که موقع افتادنت من اونجا چیکار میکردم دروغ گفتی و منواز زیر اون همه فشار عصبی که روم بود بیرون کشیدی...
به اینجای حرف هیون که رسید چشماش کاملا باز شد و خواب از سرش پرید و با دقت بیشتری به حرفای اونا گوش کرد...با تموم شدن جمله هیون سوزان با یه لبخند دلگرم کننده روی لبش ادامه حرفای هیون رو از سر گرفت
- هیون جونگ تو هیچ تقصیری نداشتی من خودم سر خوردم...و این هیچ ارتباطی به تو نداشت..پس من دروغ نگفتم..
- ولی.؟؟؟
- ولی چی.؟؟
- ولی اگر من دستتو محکم نمیگرفتمو اون حرفا رو بهت نمیزدم توهم عصبانی نمیشدی که بخوای دستت رو از دستای من بیرون بکشی و بعدش سر بخوری...
حالا سوزان نگاه مستقیمش به چهره هیون بود و داشت به طور خاصی بهش نگاه میکرد
- لطفا بس کن هیون جونگ...افتادن من یه حادثه بود و تو نقشی درش نداشتی که بخوای به خاطرش از من عذرخواهی کنی...به جاش فکر میکنم به خاطر حرفایی که بهم زدی باید ازم معذرت خواهی کنی..درسته.؟؟؟
هیون جونگ که بخش اعظمی از ناراحتیش به خاطر همون حرفایی بود که به سوزان زده بود کمی این پا و اون پا کرد و دوباره با سوزان هم کلام شد
- درسته من واقعا به خاطر حرفایی که اون لحظه بهت زدم معذرت میخوام...من فکر میکردم...فکر میکردم که...
- فکر میکردی چی ...؟؟؟
- خب فکر میکردم هیونگ جون عاشقت شده و این عشق فقط از طرف اونه که تو داری با مهربونیات نسبت بهش به این عشق یه طرفه دامن میزنی به همین خاطرنگرانش بودم ..هم نگران هیونگ هم جونگمین...هیچوقت فکر نمیکردم همچین رابطه ای بین تو وهیونگ باشه تا به امروز که متوجه شدم جریان از چه قراره...ولی ...
دوباره ساکت شد و حرفش رو نیمه تموم گذاشت.. هنوزهم تردید داشت که چیزی درمورد مسئله ای که ذهنش رو به خودش درگیر کرده بود بپرسه یا نه...اما الان بهترین موقعیت برای فهمیدن این موضوع بود...با خودش درگیر بود که سوزان با حرفی که زد گفتش رو براش آسون کرد
سوزان :
- راحت باش ...ولی چی .؟؟؟ میخوای بدونی چی بین من و جونگمین میگذره.؟؟؟؟
- درسته میخوام بدونم رابطه ات با جونگمین چیه.؟؟مسلما شبیه رابطه ای که با هیونگ داری نیست...
- خب بزار خیالیتو راحت کنم من و جونگمین فقط باهم دوستیم...یه دوستی صمیمی خارج از رابطه ی کاری مثل خودتون...
هیون یه لنگه ابروش رو بالا داد و با لحن خاصی کلمه دوست رو تکرار کرد
- دوست..!!!اما با اون چیزی که من دیدم فکر میکنم رابطه شما فراتر از دوستیه..
- منظورت چیه مگه تو چی دیدی.؟؟
- اونشب مهمونی که اون پاکت نامه رو بهم دادی..وقتی خوندمش خیلی عصبانی شدم اومدم توی اتاقت... تو اونجا نبودی..از پنجره باز اتاق متوجه شدم رفتی بیرون...دنبالت تا ساحل اومدم و اونجا..
سوزان دستش رو به نشونه سکوت بالا آورد و اجازه بیشتر حرف زدن رو به هیون نداد...لبخند تمسخرآمیزی به چهره هیون پاشید وبعد از کمی فکر کردن تصمیم گرفت که این غبار شک رو از فکر هیون جونگ پاک کنه
- خیل خب فهمیدم چی دیدی و منظورت از این حرفا چیه...بزار روشنت کنم...اما قبل از اون باید یه قولی به من بدی که حرفایی که بهت میزنم بین خودمون باشه قبوله.؟؟؟
هیون بعد از لحظه ای درنگ دستشو جلوی سوزان گرفت و بهش دست داد
- قول میدم..
- خوبه...اون شب تو منو دیدی که جونگمین رو بغل کردم و جونگمین هم منو بوسید..درسته این همون چیزیه که تو دیدی.؟؟؟
- آره خب..
- صرفا جهت از بین رفتن این شکی که تودلت هست و ذهنتو درگیر کرده بهت میگم...منو جونگمین باهم فقط دوستیم..اگر ما رو توی اون حالت دیدی..به خاطر این بود که اونشب جونگ واقعا حال خوبی نداشت..اون شب بعد از کلی حرف زدن درمورد گذشته و آینده از من خواست در مورد یه موضوعی کمکش کنم...خب دیدم میتونم این کارو انجام بدم وبهش کمک کنم پس قبول کردم...بعدش مثل یه دوست برای دلداری  دادن بهش بغلش کردم ... اون چیزی که فکر میکنی بین ما نیست..اون خودش یه نفر دیگه رو دوست داره...
- یه نفر دیگه رو دوست داره منظورت چیه.؟؟
- بیشتر از این نمیتونم چیزی بهت بگم...پس لطفا چیزی نپرس..تا همین جای حرفامم نباید بهت میگفتم ولی برای اینکه خیالتو راحت کنم بهت گفتم... واما تو قول دادی که این حرفا بین خودمون می مونه و چیزی درمورد علاقه جونگمین به کسی نمیگی..!
هیون در جواب برای موندن روی قولی که به سوزان داده بود لبخند دلگرم کننده ای به چهره اش پاشید و با همون لبخند روی لبش بعد از گفتن شب بخیر به سوزان چراغ رو خاموش کرد و به سمت درب حرکت کرد...با اومدن هیون به سمت درب از پشت اون کنار رفت وسریع خودش رو وسط پله رسوند و نشست..مدتی رو توی همون حالت داخل پله ها گذروند و به رفتار هیون با سوزان فکر کرد... در آخر هم با صدای بسته شدن درب اتاق هیون و مطمئن شدن از اینکه خوابه به سمت اتاقش رفت و با نقشه ها و فکرایی که توی سرش میچرخید روی تختش دراز کشید و به سقف خیره شد... 
 ─────────────────────────────
با احساس پرتو نوری که پشت پلک هاش خط می انداخت چشماشو آروم باز کرد... وقتی از اون حالت خواب آلودگی بیرون اومد، نگاهی به ساعت انداخت و آهسته پتوش رو کنار زد ..از تختش بیرون اومد و لنگ لنگون به سمت سرویس داخل اتاقش رفت ... بعد از اینکه آبی به دست و صورتش زد برگشت و از داخل کمد لباساش یه تاپ شلوارک راحتی رو برداشت... چون دوست نداشت توی کاراش به کسی وابسته باشه با هر بدبختی بود خودش لباساش رو پوشید...با دست سالمش موهاشو شونه کرد و اطرف شونه هاش ریخت لبخندی توی آیینه تحویل خودش داد و از اتاق بیرون اومد...با بیرون اومدنش از اتاق و سلام کردنش به جمع هیونگ سریع بلند شد و به سمتش رفت...برخلاف میلش که دوست نداشت اینطوری مواظبش باشن کمکش کرد تا بیاد و پیش بقیه بشینه .. روی یکی از مبلا نشوندش..چندتا کوسن برداشت و برای اینکه راحت باشه پشت کمرش و زیر پاش که توی بانداژ بود گذاشت و خودشم نزدیکش نشست...اسکارلت هم که با اومدن سوزان به سمت آشپزخونه رفته بود با یه ظرف سوپ توی دستش برگشت توی سالن...کنارش رفت تا سوپ رو بهش بده بخوره که سوزان مانع از این کارش شد
- وااااااای از دست شماها...مرسی که اینقدر مواظب من هستین اما این منو معذب میکنه اسکارلی ...خودم میتونم بخورمش لازم نیست دهنم کنی...
ظرف سوپ رو با دست بانداژ شده اش آروم گرفت و با دست سالمش قاشق رو برداشت و مشغول خوردن شد.. در همین حین هم توی حرفا و بحث کردنای بقیه که داشتن در مورد موضاعات مختلف حرف میزدن شرکت میکرد که یکدفعه گوشی ارمیا شروع کرد به زنگ خوردن... نگاهی به سوزان و بقیه انداخت و گوشیش رو جواب داد...مدیر یانگ بود که داشت باهاش صحبت میکرد هرچی مکالمه اش طولانی تر میشد استرس و نگرانی توی چهره اش هم فزونی میگرفت...با نگرانی گوشی رو قطع کرد و لب تابش رو باز کرد... وارد سایت های خبری و سایت کمپانی شد...حرفای مدیر یانگ درست بود با وجود تمام محافظه کاری هایی که برای مخفی نگه داشتن هویت اعضا و اتفاقی که برای سوزان افتاده بود انجام دادن بازهم خبربه دست خبرنگارها و دنیای اینترنت کشیده شده بود...هرسایتی رو که باز میکرد عکسهای سوزان روی تخت بیمارستان و بعد از اون عکس هایی که همراه هیونگ و کیسی توی کلیسا به صورت مخفیانه ازشون گرفته بودن و شایعه هایی که در مورد رابطه اشون پخش شده بود سوژه داغ خبرهای دنیای موسیقی و پاپاراتزی ها بود...بانگرانی دستشو روی صورتش گذاشت و سرش رو به پشتی مبل تکیه داد...سوزان،کیسی، اسکارلت و بقیه پسرا هم بعد از دیدن مطالب و عکس هایی که توی اینترنت پخش شده بود حالشون دست کمی از ارمیا نداشت...هنوز حال سوزان کاملا خوب نشده بود که حالا این خبرها هم به بیرون درز پیدا کرده بود...کیسی نگاه عصبی به سوزان انداخت و از سرجاش بلند شد و رو به روش ایستاد
- مبینی سوزان هیچ چیز اونطوری که تو میخوای پیش نمیره... تو میخواستی خواسته هیونگ رو عملی کنی و این کارم کردی اما چیز دیگه ای از آب در اومد همه رابطه شما رو یه چیز دیگه تصور میکنن...این رابطه برای طرفداراتون قابل هضم نیست...
سوزان :
- بس کن کیسی... بهت گفته بودم این بحث رو ادامه ندی...تمومش کن...اینا مربوط به منه و این مشکل رو خودم حل میکنم...
- بفرمیاد مثل همیشه بازم مانعت نمیشم ببینم تا کجا میخوای پیش بری...
با عصبانیت به سمت درب ورودی رفت .. از ویلا بیرون زد و درب رو محکم بهم کوبید سوزان هم مسیر نگاهشو از رفتن کیسی گرفت و برگشت سمت ارمیا
- دیگه موندنمون اینجا جایز نیست باید برگردیم...هرچه زودتر بلیط ها رو برای برگشت به کره ok کن..
- ولی تو هنوز آمادگی مسافرت با هواپیما رو نداری میدونی چند ساعت توی راه هستیم ممکنه حالت رو از اینی که هست وخیم تر کنه.!
- از دیروز که بدتر نیست من کل مسیر اینجا تا واتیکان رو توی ماشین بودم اینکه دیگه هواپیماست...موندن زیادی اینجا ممکنه شرایط رو بدتر کنه...از اون گذشته این خبرا بیخود پخش نشده یه نفر اینجا توی راولو وهرجایی که ما رفتیم همراهمون بوده این کارش بی دلیل نیست حتما یه هدفی پشت این کارش هست باید زودتر برگردیم...
هیون :
- درسته حق با سوزانه.. به نظرمنم باید برگردیم ... عکس هایی که درمورد هیونگ و سوزان پخش شده اصلا وجه خوبی نداره...کسی از رابطه اونا خبر نداره و این ممکنه مشکل ساز بشه..باید برگردیمو با برگزاری یه میتینگ یا نشست خبری همه چیزو درست کنیم ...
با تایید حرف سوزان از سمت هیون و بقیه پسرا ارمیا چاره ای جز این نداشت که حرفشون رو قبول کنه...سریع گوشیش رو برداشت و اولین پروازی که به کره میرفت رو برای برگشتن ok کرد...پروازشون شب ساعت 8 بود برای همین همگی بلند شدن مشغول جمع کردن و بستن چمدوناشون شدن...
─────────────────────────────
هیونگ و کیسی تنها کسایی بودن که تا اعلام ساعت پرواز لحظه ای از کنار سوزان تکون نخوردن ...با اعلام پرواز از سرجاشون بلند شدن و به سمت گیت رفتن... نزدیک گیت که رسیدن کیسی جلوی سوزان ایستاد و بغلش کرد.. از اینکه صبح با داد باهاش حرف زده بود ناراحت بود..دستشو داخل موهاش برد و بوسه ای روی پیشونیش گذاشت...طاقت دیدن ناراحتیش رو نداشت اگر اون با کنار این گروه بودن و توی کره میتونست خوشحال باشه اونم حرفی نداشت چون دوست داشت همیشه خندیدن و خوشحال بودنش رو ببینه...ازش جدا شد و دستی به چشمای خیس از اشک سوزان کشید و لبخندی رو روی لبهاش آورد
- Si riguardi(مواظب خودتون باشید)
بعد برای اینکه جلوی گریه خودشو بگیره لبخند دندون نمایی زد و دستش رو سمت هیونگ گرفت و بهش دست داد
- خوشحالم که سوزان حالا یه برادر دلسوز مثل تو داره که وقتی من نیستم میتونه مراقبش باشه...اونو به تو میسپارم مواظبش باش..
- حتما تمام سعی خودمو میکنم ...
با جدا شدن دستش از دستای کیسی...دستش رو دور بازوی سوزان حلقه کرد وکمکش کرد از گیت پرواز رد بشه...سوزان قبل از اینکه از اونجا دور بشه و کیسی خارج از نقطه دیدیش باشه دوباره برگشت و از پشت شیشه برای کیسی دست تکون داد و همراه هیونگ به راه افتاد...کیسی هم بیشتر از این اونجا نموند و همونطوری که اشکاش رو پاک میکرد به طرف خروجی فرودگاه حرکت کرد و بیرون رفت...





طبقه بندی: Ice pride،

تاریخ : شنبه 26 دی 1394 | 11:59 ب.ظ | نویسنده : proshat | نظرات

هدایت به بالای صفحه