سلام خوشگلای خودم خوبیید...خوشید...ایام به کامه


خب عزیزای خودم اینم اون قسمتی که میخواستین
توی این قسمت ابهامات درون رابطه هیونگ با سوزان مشخص میشه

...
خب زودی برید ادامه ببینید چه خبره





با بهوش اومدن سوزان و بهتر شدن حالش خیال هیون وبقیه اعضای گروه تا حدودی راحت تر شد....و حالا با فکر آسوده تری نسبت به قبل در حال گذروندن واپسین روزهای باقی مونده از مسافرتشون بودن...همه اشون به جزهیونگ دورمیز نشستن و درکمال آرامش مشغول خوردن صبحانه شدن... امروزنسبت به بقیه روزها مدت زمان بیشتری رو خوابیدن و برای همین دیرتر از خواب بیدار شدن...ارمیا بعد از خوردن آخرین لقمه باقی مونده از صبحانه اش نگاهی به ساعت روی دیوار که عقربه هاش ساعت 11 رو به تصویر میکشید انداخت... سرشو تکون داد و از سرجاش بلند شد
- من تا بخوام شما 5نفرو on timeکنم خودم شدم یکی لنگه شماهااااا...یکیتون بره هیونگ رو بیدار کنه..تا یک ساعت دیگه میخوایم بریم بیمارستان پیش سوزان اونوقت باید کلی معطل بشیم تا آقا آماده بشه..
جونگمین لبخندی موزیانه ای زد ؛ بلند شد و به سمت پله ها رفت..
- من بیدارش میکنم...
خیلی دلش میخواست هیونگ رو که خواب مونده با یه لگد جانانه بیدار کنه...چون هیونگ زمانایی که میخواست جونگمین رو بیدار کنه همین کارو میکرد.. و جونگمین هیچوقت همچین فرصتی پیدا نکرده بود چون همیشه دیر از خواب بیدار میشد.. پس الان بهترین موقع برای انجام این کار بود...با همون لبخند شیطونی که روی لبهاش نقش بسته بود جلوی درب اتاق هیونگ ایستاد و کف دستاشو بهم مالید...دستگیره درب رو چرخوند و آهسته داخل اتاق رفت اما تخت هیونگ رو خالی دید لبهاشو غنچه کرد و از اینکه نتونسته بود هیونگ رو اذیت کنه اخم کم رنگی به پیشونیش داد و پاهاشو روی زمین کوبید...با گمان به اینکه توی حمام باشه به سمت سرویس داخل اتاق رفت تا چیزی بهش بگه اما در کمال تعجبش هیونگ داخل حمام هم نبود...از اتاق بیرون اومدو پایین رفت وسط سالن جلوی ارمیا ایستاد و بهش نگاه کرد
- نبود...
- چی نبود.؟؟؟
- خواب...
- پس بیداره..
- نه کلا توی تختش نبود..
- خب عقل کل حتما بیدار شده رفته حمام دوش بگیره..
- ولی حمام رو نگاه کردم اونجا نبود..
- دستشویی چی.؟؟
- اون هم نبود..
- یعنی چی مگه میشه؟؟
- حالا که شده هیونگ توی اتاقش نیست...
همراه بقیه بلند شد تا دنبال هیونگ بگرده همه جای خونه رو گشتن حتی اتاق سوزان و محوطه بیرون از ویلا انگار هیونگ آب شده و رفته بود توی زمین بدبختی اینجا بود که گوشی هم نداشت..وقتی همراه جونگمین و هیون توی آب پریدن تا سوزان رو نجات بدن گوشی هرسه نفرشون سوخته بود...نمیدونستن هیونگ ممکنه کجا رفته باشه اون هم بدون اینکه به کسی بگه...توی همین افکار غرق بودن که یه دفعه اسکارلت مثل برق گرفته ها بلند شد و وسط سالن ایستاد
- سوزان... دیشب سوزی به من زنگ زد و بهم گفت با هیونگ کار داره و گوشی رو بدم به اون...منم طبق خواسته سوزان گوشی رو بهش دادم... وقتی برگشت تا گوشی رو بهم بده خیلی خیلی خوشحال به نظر میرسید..ممکنه رفته باشه بیمارستان پیش سوزان...
با اتمام حرفاهاش گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و شماره کیسی رو گرفت و منتظر شد اما با شنیدن صدای اپراتور(Subscribe device is off) اخمی کرد و سرجاش نشست
کیو جونگ :
- چی شد.؟
- خاموشه...
- خب به بیمارستان زنگ بزنید..
این بار نوبت ارمیا بود که گوشی به دست شماره بیمارستان رو بگیره..شماره رو گرفت و منتظر ایستاد ...بعد از چندتا بوق، تلفن به اپراتور بیمارستان وصل شد و ارمیا شماره بخش مورد نظرش که سوزان اونجا بستری بود رو وارد کرد و منتظر شد..دیگه داشت از جواب دادن تلفن به تماسش مایوس میشد که که پرستاری گوشی روبرداشت
- بله بفرمایید؟؟؟(الو..سلام خسته نباشید)متشکرم بفرماید...چطوری میتونم کمکتون کنم.؟؟؟..(ببخشید خانوم من ارمیا جانسون هستم ازهمراهان بیمار اتاق 402 )خانوم جانسون..(بله درسته...میتونم ازتون خواهش کنم از همراه فعلی بیمار آقای کیسی گریین بخواید که بیان پای گوشی..تلفن خودشون خاموشه ومن یه کار خیلی ضروری با ایشون دارم)متاسفم ایشون توی بیمارستان نیستن یعنی بیمار اتاق 402 صبح از بیمارستان مرخص شدن..(چی مرخص شدن.!!! اما این چطوری امکان داره ایشون تازه 4-3 روزه که توی بیمارستان بستری شدن فکر نمیکنم شرایطون اینقدر مساعد شده که بخواد مرخص بشه...شما مطمئن هستین.؟؟)بله خانوم ایشون صبح با رضایت کتبی خودشون ترخیص شدن و همراه دوتا آقایی که پیششون بودن از اینجا رفتن..تقریبا 3 ساعتی میشه...(بله متوجه شدم مرسی..)...
اسکارلت که از صحبت های ارمیا متوجه شده بود که سوزان از بیمارستان مرخص شده با نگرانی به سمتش رفت و جلوش ایستاد
- چطوری امکان داره سوزان از بیمارستان مرخص شده باشه.؟؟؟؟
- این دختره دیونه است ...میفهمی دیووونه...
- خب چی شده داری منو نگران میکنی..سوزان چرا مرخص شده.؟؟؟؟
هوفی کرد و دوباره سرجاش نشست..پسرا که هیچکدوم متوجه مکالمه ارمیا با پرستار و همچنین مکالمه اش با اسکارلت نشده بودن با قیافه های متعجب و منتظر به ارمیا چشم دوختن
هیون :
- میشه لطفا ایتالیایی صحبت نکنید تا ماهم متوجه بشیم جریان از چه قراره.؟؟؟؟چی شد هیونگ بیمارستان بود.؟؟؟؟
ارمیا :
- هیونگ همراهه کیسی و سوزانه اما نه توی بیمارستان...
- خب این یعنی چی.؟؟؟
- یعنی سوزان صبح با رضایت کتبیه خودش از بیمارستان مرخص شده و طبق گفته پرستار 3ساعت پیش همراه دونفر آقا از بیمارستان خارج شده...که مسلما یکیشون هیونگ بوده...
″چی!!!!!″کلمه ای بود که باصدای بلندی از دهن اسکارلت و جونگمین بیرون اومد... اسکارلت نگاهی گذرا به جونگمین انداخت و برگشت سمت ارمیا
- چرا سوزان همچین کاری کرده.؟؟؟؟مگه دیوونه شده اون هنوز کاملا حالش خوب نشده.؟؟؟
- نمیدونم این دختره رسما زده به سرش...چی توی اون فکرش میگذره نمیدونم.!!!
هیون اخم کمرنگی رو مهمون پیشونیش کرد و با نگرانی با ارمیا هم کلام شد
- صبر کنید ببینم اون پرستار گفته که صبح مرخص شده تقریبا سه ساعت پیش هم از بیمارستان خارج شدن...پس چرا تا الان نیومدن ویلا...
ارمیا که تازه متوجه این موضوع شده بود کلافه دستی به صورتش کشید و ضربه ای به پیشونیش کوبید 
- واااای از دست شماها...من آخر روانی میشم دیگه نمیتونم این وضع و تحمل کنم...لعنت به تو سوزی...
بلند شد و بعد از بالا رفتن از پله ها به سمت اتاقش رفت و درب رو محکم به هم کوبید...هیون که از این رفتار ارمیا متعجب شده بود با نگاهی بی تفاوت به افراد حاضر توی سالن شونه ای بالا انداخت و چرخید سمت اسکارلت که با قیافه ای متفکر جلوی اون نشسته بود..
- مگه من چی گفتم...این چرا همچین کرد انگار یه چیزیش میشه ها...من فقط نگران هیونگ و بقیه هستم چرا تا الان برنگشتن آخه...اصلا چرا سوزان باید خودشو رو از بیمارستان مرخص کنه..!!؟
- دلیل نیومدنشون و اینکه چی توی فکر سوزان بوده که حاضر شده به خاطرش خودش رو از بیمارستان مرخص کنه طوری که مطمئنا کیسی هم نتونسته جلوش رو بگیره و اینکه چرا هیونگ هم باهاش همراه شده رو نمیدونم...فقط میدونم مسئله ای بوده که برای سوزان اهمیت داشته واحتمالا به هیونگ مربوط بوده... هووووووووووف...شماهم نگران نباشید کیسی همراهشونه با وجود اون خیالم راحته که هواشونو داره فقط امیدوارم هرجا رفتن زودتر برگردن سوزان وضعیتی نداره که بخواد مدت طولانی رو بیرون بگذرونه...
──────────────────────────────
خورشید هم با آخرین گرد افشانیه هفت رنگش روی آب دریا سودای غروب کردن سر داد و ساحل رو به خواب فرستاد..از جلوی پنجره کناررفت ونگاه نگرانش رو از منظره غروب خورشید گرفت و چرخید سمت سالن که جو سنگینی درونش حاکم بود... نگرانی توی صورت تک تک پسرا موج میزد...ساعت 7بود واونا هنوز برنگشته بودن...ناامید تر از دفعات قبل شماره کیسی رو گرفت و منتظر شد اما این بار برعکس دفعات ناامید کننده قبل گوشی کیسی زنگ خورد...با هر بوقی که میخورد لبخند روی لبهاش هم پررنگتر میشد بالاخره بعد از خوردن چندتا بوق تماسش وصل شد و کیسی گوشی رو جواب داد
- الووووووکیسی...کیسی خوبی.؟؟( اسکارلی...اسک...رلی صدا...رو میشن..ی..ا..وووو..)کیسی شما کجایین ...کیسی صدامو داری.؟؟؟(اسکارلی من توی جاده.. تم ص..دات رو در..ت نم..ش..م..ماخوبیم تا 1..عت دیگه میرسیم ...ولو..ن...«مثلا گوشیش آنتن نمیده..خخخخ») الوووو...الووو...
با قطع شدن تماسش گوشی رو پایین آورد و اونو برای چند ثانیه روی لبش نگه داشت...ارمیا بلند شد و کنار اسکارلت اومد و سوالی رو که پسرا میخواستن ازش بپرسن رو به زبون آورد...
- چی گفت چرا قطع کردی...؟؟؟
- قطع نکردم گوشیش آنتن نمیداد...حالشون خوبه... توی جاده هستن فکرکنم گفت تا یک ساعت دیگه میرسن راولو...خدا روشکر اتفاق بدی نیوفتاده خیالم راحت شد...
نفسی از سر آسودگی کشید و بعد از چرخوندن نگاهش روی جمع تصمیم گرفت حالا که از این فکر و نگرانی بیرون اومده تاقبل از اومدنشون یه فکری به حال شام بکنه...در حال بیرون آوردن مواد غذایی از توی یخچال و کابینت ها بود که کیوجونگ هم وارد آشپزخونه شد و پشت سرش ایستاد
- کمک نمیخوای.؟؟
اسکارلت بعد از برداشتن وسایلی که احتیاج داشت درب یخچال رو بست و چرخید سمت کیوجونگ 
- نیکی و پرسش.؟؟؟
کیوجونگ با یه نگاه پر معنی بهش لبخند پررنگی رو مهمون لبهاش کرد و وسایلای توی دستش رو ازش گرفت...از همون لبخندایی که دل اسکارلت که هیچ تک تک سلول های بدنش رو هم به لرزه می انداخت...بعد از شستن و خرد کردن مواد غذایی همونجا توی آشپزخونه نشست و به بهانه درست کردن سالاد برای شام با نگاه سیری ناپذیری به آشپزی کردن اسکارلت نگاه کرد...با تموم شدن کارشون از آشپزخونه بیرون اومدن تا به سمت سالن برگردن که زنگ درب به صدا دراومد..
اسکارلت :
- بالاخره اومدن..
به سمت درب رفت و بازش کرد با دیدن سوزان که یه طرفش رو کیسی گرفته بود یه طرف دیگه اش رو هیونگ جون لبخندی زد اونو آروم به آغوش کشید
- کجا بودین شماها نصف جونم کردین..آخه دختر تو با این وضعیتت کجا راه افتادی رفتی...اصلا چرا خودتو ترخیص کردی.؟؟؟؟
سوزان خودشو از آغوش اسکارلت بیرون کشید و با لبخند بهش نگاه کرد
- اسکارلی اجازه میدی بیایم تو اونوقت توضیح میدم...
اسکارلت کنار رفت و سوزان همراه هیونگ و کیسی وارد ویلا شدن... هنوز به سالن نرسیده بودن که بانگاه های عصبی و پراز خشم بقیه رو به رو شدن...که اون عصبانیت توی چهره ارمیا و هیون جونگ بیداد میکرد...قبل از اینکه ارمیا حرفی بزنه هیون جونگ پیش قدم شد و با اخم بهشون چشم دوخت
- معلوم هست شماها کجا رفتین اونم بدون اجازه ... که ازتون هیچ خبری نیست...منو ارمیا اینجا حکم برگ چغندر رو ایفا میکنیم..!!؟؟؟؟
سوزان با خونسردی کامل از کنارشون رد شد وبه کمک کیسی و هیونگ روی اولین مبل نشست 
- بیایید بشینید تا همه چیزو بهتون بگم... 
بعد از نشستن تک تکشون روبه روی خودش لبخند ملیحی زد و در کمال آرامش جوابشون رو داد
- اول از همه اینکه چرا خودمو از بیمارستان ترخیص کردم...چون حوصله موندن توی بیمارستان رو نداشتم...از محیط بیمارستان خوشم نمیاد...دوم اینکه چرا به قول شما بدون اجازه رفتیم..فکر کنم ماها هرکدوممون یه آدم عاقل و بالغ هستیم که لزومی نداره هرجایی که بخوایم بریم رو گزارش بدیم...در ضمن کارای گروه تموم شده و این روزهایی که داره میگذره جز استراحت اعضا محسوب میشه و آزادن هرجا که بخوان برن...سوم اینکه کجا بودیم...باید بهتون بگم که ما یعنی من..هیونگ و کیسی رفته بودیم واتیکان... کلیسای ″سن پیترو″ چون اونجا یه کاری داشتم که باید انجام میدادم و این کارم به هیونگ مربوط میشد که ...
هنوز جمله اش تموم نشده بود که ارمیا و اسکارلت با یه نگاه بهم وبعد کیسی و سوزان ابروهاشونو از تعجب بالا دادنو با هم،همصدا شدن..
- کلیسای سن پیترو.!!!!اونجا چرا.؟؟؟؟
سوزان :
- آره کلیسای سن پیترو...باید بهتون بگم وقتی که هیونگ و بقیه پسرا از رابطه ما با کیسی خبردار شدن و فهمیدن که بین ما یه پیمان خواهر و برادری عمیق شکل گرفته از من خواست که با اونم هم پیمان بشم..ومن خواسته اش رو عملی کردم الان کیم هیونگ جون برادرخوانده منه درست مثل کیسی...و این هم نشونه پیمانی که بینمون بسته شده...
بعدبا هیونگ هردو دستاشونو جلو آوردن و دستبند چرمی که روی اون با طلا طرح بی نهایت زده شده بود رو نشونشون دادن و با چرخوندن نگاهش روی پسرا به اسکارلت و ارمیا نگاه کرد و دوباره صحبتهاش رو از سر گرفت
- میبینید این نشونه خواهر و بردار بودن منو هیونگه درست مثل گرنبندهایی که نشونه هم پیمان بودن بین ماهاست... پیمان خواهرو برادر بودمون.. همونی که مارو بهم پیوند زده... یه پیوند ناگسستنی.. حالا این پیمان بین من و هیونگ هم بسته شده...این همون قولی بود که به هیونگ داده بودم و امروز عملیش کردم امیدوارم بتونید درکش کنید...
بعد ازاتمام حرفاش با قرار گرفتن دست هیونگ روی شونه اش نگاهشو از جمع گرفت و با یه لبخند قشنگ روی لبش اشکی که گوشه چشمش خونه کرده بود رو با سرانگشتاش پاک کرد و هیونگ رو به آغوش کشید..هیونگ هم دستشو آروم روی موهاش کشید و نوازشگرانه اون رو توی آغوش خودش جا داد
- هی خواهر کوچولوی دوست داشتنیه من ... من هیچوقت خواهری نداشتم..همیشه وقتی دوستامو میدیم که با خواهراشون چه رابطه گرم و صمیمی دارن بهشون حسودیم میشد..همیشه ارزو میکردم که ای کاش یه خواهر داشتم کسی که آغوش پر محبتش پناهگاهم باشه...حالا آرزوم برآورده شده خدا تورو به من داده ... خیلی دوست دارم تو بهترین خواهر دنیایی سوزی.....


«این هم نماد پیمان سوزان با هیونگ جون»

 
──────────────────────────────
حرفای پر مهر هیونگ نسبت به سوزان که حالا اون رو نه تنها به عنوان خواهر خوانده بلکه به عنوان خواهر واقعیه خودش میدونست ، باعث شد که دوستاش..ارمیا...اسکارلت و حتی کیسی که حس خوبی نسبت به این رابطه نداشت رو تحت تاثر قرار بده...همشون این رابطه رو قبول کردن و به هیونگ و سوزان تبریک گفتن...آخر شب هم موقع خواب اسکارلت به اتاق ارمیا رفت و کیسی توی اتاق اون خوابید...همه خواب بودن و ویلای توی سکوت و تارکیه شب فررفته بود...تنها صدایی که به گوش میرسید صدای ضعیف جیرجیرک ها و برخورد امواج دریا با صخره های لب ساحل بود...با فکرهایی که توی سرش میگذشت نمیتونست بخوابه ...از اتاقش بیرون اومد روی کاناپه لم داد و به درب بسته اتاق سوزان خیره شد...دلش میخواست  برای فکرهای احمقانه ای که درمورد اون با هیونگ توی سرش بود به خاطر حرفایی که قبل از پایین پرت شدنش از آبشار بهش زد ازش معذرت خواهی کنه...حالا متوجه شده بود که احساسی که بین هیونگ و سوزان شکل گرفته  و اون قولی که سوزان ازش حرف میزد چی بوده.....ولی هنوز یه مسئله ناتموم و مبهم توی ذهنش خودنمایی میکرد واون رابطه سوزان با جونگمین بود...به این فکر میکرد که رابطه سوزان و جونگمین ازچه قراره...مطمئنا چیزی که بین اون دونفرمیگذشت نمتونست مثل رابطه سوزان با هیونگ باشه...چون اگر اینطور بود امروز همراه  با هیونگ؛ جونگمین رو هم با خودش میبرد...پس چه چیزی این وسط قرار داشت...اون قولی که سوزان به جونگمین داده چیه...اگر سوزان با جونگمین اون رابطه ای که هیون فکر میکرد رو نداشت پس چرا شب مهمونی وقتی دنبال سوزان تا نزدیک ساحل رفت اونا رو توی اون وضعیت دید..(الان متوجه شدین که منظورم همون لحظه ای هست که لب ساحل جونگمین سوزان رو بغل کرد و بوسید)کلافه از فکرای توی سرش دستشو توی موهاش برد و نگاهش رو دوباره روی درب اتاق سوزان ثابت نگه داشت...

و اما دوستای گلم ممکنه همفته آینده نتونم داستان رو براتون UP کنم چون جایی هستم که به نت دسترسی ندارم ...اگر نشد ببخشید دیگه..به جاش قول میدم هفته بعدش جبران کنم..




طبقه بندی: Ice pride، 

تاریخ : شنبه 12 دی 1394 | 11:59 ب.ظ | نویسنده : proshat | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه