تبلیغات
♪♪ Millennium 5 star ♪♪ - Ice Pride - Pista II - Parte 7 ** EP 24


سلام
 ضمن عرض تبریک سال نو میلادی به تمامی طرفداران
گروه عزیز و محبوبمون ss501

 بنده اومدم با پارتی که خیلی هاتون منتظرش بودین

 
جمله بندیم تو حلقه ام

زیاد حرف نمیزم تا زودی برید ادامه 
اما قبل از اون همونطور که توی فیکس پست نوشتم
از این به بعد این داستان رو به جای پارادوکس که
 تموم شد
یکشنبه ها براتون آپ میکنم
حالا زودی برید ببینید چه خبره



کنار پنجره اتاق سوزان ایستاده بودو به نم نم بارونی که به شیشیه میخورد نگاه میکرد 36 ساعت از عمل سوزان میگذشت کل این 36 ساعت و هیچکدوم از توی بیمارستان تکون نخوردن حتی اسکارلت که خودش حال خوبی نداشت و مدام  تب میکرد...با باز شدن درب اتاق و وارد شدن کیوجونگ و یونگ سنگ درحالی که سینی لیوان های قهوه توی دستشون بود نگاهش  رو از پنجره گرفت و برگشت سمت سوزان وبقیه بهشون نگاه کرد...نگاهی پر از غم به سوزانی که حالا با چشمای بسته آروم روی تخت خوابیده بود...به دستاش که بین دستای کیسی اسیر بود...به هیونگ که مثل پروانه دورش میچرخید و نگاهش از اون برداشته نمیشد...به اسکارلت که دستشو روی سر اون گذاشته بود و آروم موهاشو نوازش میکرد...به جونگمین که برای لحظه ای از کنار تختش تکون نمیخورد...به ارمیا که یه صلیب توی دستاش گرفته بودو مدام برای به هوش اومدنش دعا میکرد...دیگه نمیتونست اونجا بایسته بغض بدجور به گلوش فشار می آورد اما غرورش بهش اجازه اشک ریختن و شکستن بغض توی گلوش رو نمیداد..درست برعکس جونگمین..برعکس هیونگ که اشک مثل سیلی روی گونه هاش جاری بود یا حتی چشمای به رنگ خون کیسی...تکیه اشو از لبه پنجره گرفت و چند قدم به تخت سوزان نزدیک ترشد برای لحظه ای طولانی پایین تختش ایستاد و بهش خیره نگاه کرد...به کبودی زیر چشمشو پارگی گوشه لبش...به شکافتگیه ابرو و زخم روی پیشونیش...به رنگ پریدگی چهره اشو بانداژ روی دستش.. دیگه تحمل هیچکدومو نداشت نه موندن توی اون فضا و نه دیدن سوزان توی این وضعیت...از اتاق بیرون اومدو مسیر رو به روش رو در پیش گرفت اصلا حال خوبی نداشت به سمت  یکی دیگه از راه رو ها حرکت کرد و جلوی پنجره ی بزرگی که انتهای اون بود رفت و بازش کرد... چشماشو روی هم گذاشت و چندتا نفس عمیق کشید...نفس های عمیقی که حالا به همراه نم نم بارون روی صورتش راه رو برای بغض خونه کرده توی گلوش باز میکرد..سرشو از پنجره بیرون برد و به اشکاش اجازه فرود اومدن روی گونه هاشو داد..حس بدی داشت با وجود اینکه اون سوزان رو هل نداده بود بازم خودشو مقصر پایین افتادن اون میدونست...شاید اگر اون حرفا رو بهش نزده بود و دستش رو محکم نگرفته بود سوزان هم هیچوقت برای کشیدنو آزاد کردن دستش به عقب سر نمیخورد و نمی افتاد...توی همون حالتی که ایستاده بود با همون چشمای خیس از اشک دستاشو توی هم قلاب کرد تا برای به هوش اومدنش دعا کنه...اما هنوز لبهاش به حرکت درنیومده بود که با صدای فریاد جونگمین که کل اون بخش و محوطه و در برگرفت حرف توی دهنش موند و چشماشو باز کرد سرشو از پنجره داخل آورد و گونه های خیسشو پاک کرد قدم های سنگینش رو به حرکت درآوردو دوباره به سمت همون راه رو و اتاق سوزان برگشت ...چند دقیقه ای رو گیج و مبهم سرجاش ایستاد و به رفت و آمد داخل اتاق نگاه کرد..هجوم یک دفعه ای افکار منفی به ذهنش زانوهاش رو به لرزه انداخت ″خدایا چی شده.؟؟ یعنی چه اتفاقی میتونه افتاده باشه این همه سروصدا..شلوغی ..صدای فریاد جونگمین نکنه″!؟؟؟..فکر از دست دادن سوزان مثل خوره به جونش افتاده بود بدن بی حسشو به حرکت درآورد و داخل اتاق قدم برگشت اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد شلوغی اطراف تخت سوزان بود همه دور تختش جمع شده بودن ازجمله دکترش و چندتا از پرستارای اون بخش که با دستگاهای متصل به سوزان ور میرفتن ... هیچکس هیچ حرفی نمیزد همه ساکت بودن و این بیشتر ته دلشو خالی میکرد گام برداشت تا جلوتر بره که یکدفعه با صدای ضعیفی که همراه با سرفه از گلوی سوزان بیرون اومد سرجاش میخکوب شد باورش نمیشد اینی که داره میشنوه صدای سوزان باشه یه قدم جلوتر اومد و پشت سر بقیه ایستاد تا مطمئن بشه... این بار هم سوزان تک سرفه ای کرد وبا صدای ضعیفی که از زیر ماسک اکسیژنش بیرون اومد اسم ″جونگمین″ رو به زبون آورد چشماشو روی هم فشار داد و به آرومی بازشون کرد ... مبهم نگاهی به اطرافش انداخت چندبار پشت سرهم پلک زد سعی کرد دستشو تکون بده تا ماسک روی دهنشو برداره اما با تکون دادن همون دستش که زخمی شده بود ازسر درد چهره اشو توی هم فرو برد...یکی از پرستارا با نگاه به دکتری که بالای سرش ایستاده بود روی اون خم شد و ماسکش رو براش پایین آورد تا بتونه صحبت کنه...با پایین کشیه شدن ماسکش توسط اون پرستار شروع کرد به سرفه کردن..با آروم شدن سینه اش از سرفه کردن آب دهنشو رو به سختی فرو برد تا با اون گلوی خشک شده اش رو نمدار کنه و بتونه نای حرف زدن داشته باشه ...چند بار پشت سرهم اینکار رو تکرار کرد و بالاخره با صدای ضعیفی لبهای پوست پوست شده اش رو به حرکت درآورد 
- م...من .. من کجام...؟؟؟؟
با کنار رفتن اون پرستار دکتربالای سرش ایستاد وجوابش رو داد
- وقتی منو بالای سرت میبینی یعنی توی بیمارستان هستی...بزار ببینم در چه حالی دختره شیطون.؟؟
بعد پوست زیر چشمشو با انگشت پایین کشید ... به چشماش نگاه کردو مشغول چک کردن علائمش شد و در همین حین سوالاتی رو ازش میپرسید تا مطئن بشه ضربه ای که به سرش خورده باعث از دست دادن حافظه اش نشده...همراه با سوالاتی که دکتر ازش میپرسید لبخند بی جونی زد و جواب همه اشو داد دکتر درمقابل لبخند دلگرم کننده ای به چهره رنگ پریده اش پاشید و برگشت سمت پرستاری که همراهش بود
- تمام علائمش طبیعیه خوشبختانه فعلا مشکلی نداره اما برای احتیاط باید چند روزی رو مهمون ما باشن... به خاطر ضعفشون باید تقویت بشن داروهای تقویتی فراموش نشه ..در ضمن برای غذاخوردنشون محدودیتی نیست فقط اول بهش آب بدین چون معدش 36 ساعت خالی بوده و برای عمل داروی بیهوشی بهش تزریق شده اگر حالت تهوع نداشت کم کم بهش غذا بدین...
گوشی پزشکیش رو پشت گردنش انداخت و بعد از پر کردن فرم پایین تختش به همراه پرستار از اتاق خارج شد...با بیرون رفتن دکتر نه اسکارلت و نه اشک شوق حلقه زده توی چشماش بیشتر از این طاقت نیاورد سریع روی سوزان خم شد و اونو به آغوش کشید ... سوزان دستی که توش سرم بود به زود بالا آوردو موهاشو نوازش کرد و با همون لبهای رنگ باخته اش بوسه ای به موهای اسکارلت زد و سعی کرد آرومش کنه
- ه...هی..وروجک ...من..حالم خوبه..گریه ...گریه نکن دیگه...تو بهتر شدی..دیگه تب نداری.؟؟
با تموم شدن جمله سوزان بوسه ای روی پیشونیه اون گذاشت و از آغوشش بیرون اومد... با دست اشک روی گونه اش رو پاک کرد ... بینیش رو بالا کشید و با تکون دادن سرش جواب سوالش رو داد
- اوووهوووم..بهترم تو خوب باشی منم خوبم..سوزی تو خیلی منو ترسوندی...خیلی...
- ببخشید..دیگه گریه نکن ...اینطوری خوب نمیشمااااا...
اسکارلت نفس عمیقی کشید و به جای گریه کردن یه لبخند روی لبش آورد کنار رفت تا بقیه هم بتونن با سوزان صحبت کنن...بعد از اون به تربیب همشون توی آغوش سوزان رفتنوخوشحالیشون رو از به هوش اومدنش ابراز کردن که بیشترین به آغوش کشیدن سهم کیسی و هیونگ بود در آخرهم بعد از بیرون اومدن ارمیا از بقل سوزان نگاهشو روی هیون داد و همونطور که لبخند بی جونی روی لبش بود برای لحظه ای بهش خیره شد و با ابرو بهش اشاره کرد که باعث شد همه نگاهشون روی اون متمرکز بشه
- تو نمیخوای منو بقل کنی...
هیون که از به هوش اومدن سوزان خیلی خوشحال بود و از خوشحالی توی پوست خودش نمیگنجید مردد به سمتش رفت و برای لحظه ای کوتاه اون در آغوش گرفت
- خوشحالم که به هوش اومدی...
- خوبه چون..حالا ..حالاها... قصد مردن ندارم...
بعد با نگاه به هیونگ و در آخر نگاه ثابتش روی جونگمین لبخندشو پررنگ تر کرد و حرفش رو ادامه داد
- چون...چون به دونفر قول دادم...اول باید... قولامو عملی کنم...
نگاهش بین اون دو نفر میچرخید که حرفای هیون دوباره توی گوشش زوزه کشید... با به یاد آوردن حرفایی که قبل از افتادنش هیون بهش زد برای چند ثانیه طولانی به اون و اخم کمرگی که دوباره روی پیشونیش بود خیره موند...انگار که با نگاهش چیزی رو یاد هیون می آورد...که این نگاها از دید کیسی و ارمیا دور نموند...کسایی که بیشتر از هرکسی دلشون میخواست دلیل پایین افتادن سوزان رو بدونن... کیسی بیشتر از این منتظر نموند دست بانداژ شده سوزان رو آروم توی دست گرفت و اونو متوجه خودش کرد و با یه نگاه ثابت به هیون جونگ دلیل پایین افتادن سوزان رو ازش پرسید
- سوزی ما هنوزم نمیدونیم چی شده دلیل پایین افتادن تو چی بود ...هیون جونگ اونجا چیکار داشت... تو همیشه اونجا میرفتی و هیچوقت ... هیچوقت ...
دنباله حرفش رو با نگاه مستقیم سوزان به چشمای خودش ادامه نداد ...خوب معنی این نگاه رو میدونست پس ساکت موند و دیگه حرفی نزد...سوزان بعد از گذروندن نگاهش روی صورت بقیه که منتظر جواب بودن و چهره آشفته هیون جونگ تک سرفه ای کرد وبا همون صدای بریده بریده اش به این شکی که توی دل همگی خونه کرده بود پایان داد
- سر خوردم ... داشتم ...باهیون در مورد.. اون ..منظره حرف میزدم ...یه دفعه چرخیدم تا..تا.. پشت سرم چیزی رو نشونش بدم.. که سنگ زیر پام ...(برای لحظه ای مکث کرد و دم ملایمی از هوا گرفت و دوباره ادامه داد)جا به جا شد و سر خوردم...هیون سعی کرد منو بگیره اما نتوست ..
در همون حین با تموم شدن جمله اش و با ورود پرستار به داخل اتاقش شروع کرد به سرفه کردن..پرستار سریع بالای تختش اومد و ماسکش رو روی دهنش گذاشت و همونطور که آمپولی رو توی سرمش تزریق میکرد همه افراد حاضر توی اتاق رو مخاطب خودش قرار داد
- دیگه بیشتر از این خسته اش نکید دوستتون تازه به هوش اومده...نباید زیاد صحبت کنه چون صحبت کردن گلوشو خشک میکنه و اونو به سرفه میندازه که این برای بخیه های پهلوش اصلا خوب نیست...الانم بهش آرام بخش تزریق کردم بهتره تنهاش بزارید تا یکم استراحت کنه...درضمن دیگه لزومی نداره همتون توی بیمارستان حضور داشته باشید ..یه نفرتون پیشش بمونه کافیه...بقیه میتونید برید...
جونگمین..ارمیا...هیونگ...اسکارلت...هیون و کیسی همزمان باهم برای موندن داوطلب شدن
- من می مونم.!!!!
پرستار سری تکون داد و با تعجب نگاهشون کرد
- گفتم یه نفرتون...دیگه تصمیم با خودتونه ...فقط سریعتر ...
بعد با یه نگاه به جونگمین لبخندی به چهره سوزان پاشید پیشنهادی بهشون داد
- به نظرم نامزدش پیشش بمونه بهتره هم برای روحیه اش خوبه هم وجود اون کنارش باعث میشه زودتر خوب بشه...عشق درمانگر خوبیه یه داروی بی مثال...
سوزان که حالا قیافه اش شبیه علامت تعجب شده بود دوباره به سختی دستشو سمت ماسکش برد و کمی اونو پایین کشید
- نامزد...منظورتون چیه.؟؟؟
- همین جوونی که بهت خون داد و خیلی هم نگرانت بود خودت هم وقتی به هوش اومدی اول اسم اونو صدا کردی فکرکنم اسمش ″جون..گ..مین″ بود اگر اشتباه نکنم...اگر به موقع بهت خون نداده بود معلوم نبود الان چه وضعیتی داشتی باید ازش خیلی ممنون باشی..ازش پیداست که خیلی دوست داره...
سوزان که تازه متوجه منظور اون پرستار شده بود لبخند قشنگی به چهره جونگمین که اونم حالا لبخند روی لبش بود پاشید وبهش نگاه کرد
- اون .. نامزد من نیست... ولی یکی از عزیزترین آدماهای توی زندگیمه...
دستشو به آرومی سمت جونگمین برد و روی دستای اون گذاشت
- ازت ممنونم جونگمین... تو...تو جون منو نجات دادی...وقتی به هوش اومدم اولین نفری که یادم اومد... تو بودی... چون آخرین نفری که قبل از به هوش رفتنم دیدم تو بودی...تو ناجی من شدی من زنده موندنمو مدیون توام...ممنون...
- چرا فقط این هویجو یادته.؟؟؟؟ منو هیون جونگ هم شیرجه زدیم توی آب تا تو رو نجات بدیم بعد فقط این دراز یادت اومد..!!!
سوزان با چرخوندن نگاهش روی صورت هیون و هیونگ جون که حالا قهر کرده بود و نگاهش نمیکرد لبخند تشکر آمیزی به لبهاش نشوند
- یااااااااااا هیونگ جون... از من دلخور نباش... خب بهم حق بده من چیزی از اون لحظات رو به خاطر نمیارم..جونگمینم به خاطر این یادم مونده بود چون وقتی از هوش رفتم فقط اونو دیدم...قهر نکن دیگه به جاش میخوام به قولی که بهت دادم عمل کنم...
با شنیدن این جمله هیونگ انگار که دنیا رو بهش داده باشن از سر خوشحالی لبخندی زد ... آستین جونگمینو گرفت و کشیدش کنارروی سوزان خم شد بدون در نظر گرفتن وضعیت سوزان اونو محکم بغل کرد که باعث شد صدای آخ گفتنش بلند بشه..
──────────────────────────────
چند روز موندن توی بیمارستان حسابی خسته اش کرده بود دیگه حوصله موندن توی بیمارستان رو نداشت...گذشته از اون حالش بهتر بود و میتونست توی خونه به استراحت کردنش ادامه بده و بیشتر ازاون نگران کیسی بود توی این 3-2 روزی که توی بیمارستان بود  به هیچکس اجازه موندن رو توی بیمارستان رو به خاطر اومدن احتمالیه خبرنگارها نداد و خودش تماما بالای سر سوزان بود و این سوزان رو اذیت میکرد...با رضایت خودش برگه های ترخیصی رو که پرستار براش آورده بود امضا کرد و برگشت سمت کیسی
- ااااا تو که هنوز ایستادی برو لباسامو بیار الان سرو کله هیونگ پیدا میشه باید زودتر حرکت کنیم تا واتیکان 3 ساعت نیم راهه میخوایم تا قبل از غروب آفتاب برگردیم...برو دیگه...
کیسی با همون اخم روی پیشونیش و دستای قلاب شده توی سینه اش تکیه اش رو از لبه پنجره گرفت و اومد کنار تختش ایستاد
- سوزی من اصلا دلیل این کارای تورو نمیفهمم...تو چت شده ...اون از گروه انتخاب کردنت که بلند شدی رفتی کره در صورتی که توی ایتالیا خیلی بهتر از الان میتونستی اینی که هستی بشی تو یه مدلینگ فوق العاده بودی و هستی چرا همینجا نمیمونی نمیدونم..اینم الان از هیونگ دلیل این کارتو دیگه کلا متوجه نمیشم چرا میخوای این کارو انجام بدی...هرکس هرچیزی ازت خواست باید به خواسته اش جامه عمل بپوشونی.؟؟؟؟
سوزان نفس عمیقی کشید و نگاهشو به کیسی داد
- کیسی خودت خوب میدونی که چرا کره و چرا این گروه رو برای تحقق آرزوهام انتخاب کردم...این 5 نفر با بقیه برای من خیلی فرق دارن درست مثل شماها که برای من عزیز هستین اوناهم یه بخشی از زندگی منو در اختیار دارن درست وقتی همه چیز برام تموم شده بود رویای با اونا بودن بهم انرژی داد انگار یادت رفته...و اما هیونگ اون هرکسی نیست خیلی دوستش دارم و میخوام به این دوست داشتن یه رنگ تازه بزنم پس سعی نکن مانعم بشی چون میدونی درآخر من کار خودمو میکنم...
- آره آره خوب میدونم لجباز یکدنده ... اصلا به عکس العمل بقیه فکر کردی..دوستاش ..خانواده اش... طرفداراش... نکن ... این لجبازیت آخر کار دستت میده سوزی...
- مهم نیست مهم الانه که میخوام این کارو انجام بدم...در ضمن ما کار غیر اخلاقی نمیخوایم انجام بدیم که دوستاش ،خانواده اش یا طرفداراشو ناراحت کنه...دیگه هم بامن بحث نکن...لطفا زودتر لباسامو برام بیار ...
نگاهشو از قیافه مصمم سوزان گرفت و به سمت کمد داخل اتاق رفت به خاطر پاش که توی گچ بود ، دست بانداژ شده اش و بخیه های روی پهلوش نمیتونست هر لباسی رو به تن کنه برای همین اسکارلت یه سری لباس های ساده ونخی که بلندیش تا روی زانوهاش میرسید رو براش آورده بود..لباس و بقیه وسایل سوزان رو برداشت و کمکش کرد تا لباسش رو بپوشه ...بعد از پوشیدن لباسش کیسی مشغول شونه کردن موهاش شد و اون رو دم اسبی بالای سرش جمع کرد..تموم شدن کار کیسی همزمان شد با  تقه ای که به درب اتاق خورد و ورود پزشک معالج سوزان...نزدیکش اومدو رو به روش ایستاد
- خب سوزان خانوم...انگار برای رفتن خیلی عجله داری.؟؟
- آره دکتر بودن اینجا دارم برام زجرآور میشه احساس خفگی میکنم...
- خوب میدونی که دوره تکمیل درمانت هنوز تموم نشده پس مجبورم یه سری توصیه ها رو شفاهی بهت بگم...زخمات هنوز کامل جوش نخورده و بخیه هات تازه است...از چیزی هایی که بهشون آلرژی داری و باعث میشه که تورو به سرفه یا عطسه بندازه و از خندیدن زیاد خودداری میکنی چون ممکنه زخمات خونریزی کنه ..اگر میخوای دوباره برقصی به پات زیاد فشار نیار وتا کامل خوب نشده هم گچش رو باز نکن...در ضمن شما آقای گریین تا میتونید غذاهای مغذی و خونساز بهش بدین بخوره تا قوای از دست رفته اش رو سریع تر بدست بیاره از جمله آناناس چه به صورت کنسرو شده چه تازه بهش بدین زخماش رو زودتر خوب میکنه...آهان یه چیز دیگه تا خوب نشدن کامل زخماش نباید مدت زمان زیادی رو حمام بره...
سوزان که از این همه توصیه های پزشکی کلافه شده بود با شنیدن تیکه آخر حرفای دکتر سرشو بالا آوردو بهش چشم دوخت
- نه دکتر ..این یکی دیگه نمیشه من اگر حمام نرم دیوونه میشن این چند روزم به زور تحمل کردم
- نگفتم حمام نرو گفتم مدت زمان زیادی نمیتونی حمام کنی...اول موهاتو جدا بشور و آبکشی کن طوری که مواد شوینده روی بدنت نریزه...بعد برای 1 الی 2 دقیقه میتونی بری زیر دوش آب گر طوری که گچ پات آسیب نبینه..بعد ازحمام هم آهسته قسمت های زخم بدنت رو خشک کن و با داروهای که برات نوشتم چربشون کن تا نه عفونت کنه و نه اثری ازشون باقی بمونه...خب دیگه امیدوارم هرچه زودتر خوب بشی...
آروم روی شونه سوزان زد و بعد از دست دادن با کیسی از اتاق بیرون رفت... با بیرون رفتنش از اتاق هیونگ با چهره ای خندون وارد اتاق شد و به سمت سوزان رفت... بغلش کرد و بوسه ای روی گونه اش گذاشت...

خب دوستان عزیز و خواننده های گرامی به نظرتون چه اتفاقی درحال وقوعه
سوزان چیکار میخواد بکنه وجریان از چه قراره






طبقه بندی: Ice pride،

تاریخ : شنبه 5 دی 1394 | 11:59 ب.ظ | نویسنده : proshat | نظرات

هدایت به بالای صفحه