سلام خوشگلای خودم 
اینم از پارت جدید امیدوارم از خوندنش لذت ببرید









بعد از پرسیدن وضعیت سوزان به سمت آسانسور رفت جلوی اون ایستاد و چندبار پشت سرهم دکمه اش رو فشار داد و چند دقیقه ای رو صبر کرد اما بازم طاقت نیاورد و به سمت پله ها رفت اونا رو دوتا یکی بالا رفت تا بالاخره به طبقه چهارم رسید؛ جلوی پله ها ایستاد تا دستاشو روی زانوهاش بزاره و نفسی تازه کنه اما هنوز دستاش به زانوهاش نرسیده بود که جونگمین  رو از پشت به همراه پرستاری که به یه بخش دیگه میرفتن دید..دوباره ایستاد و به سمت بخشی که اونا ازش بیرون اومده بودن رفت و به سمت راهرو قدم برداشت ... با دیدن ارمیا که روی نیمکت نشسته بود و گریه میکرد زانوهاش سست شد با فکری که برای لحظه ای به ذهنش خطور کرد اشک توی چشماش حلقه زد توان جلو رفتن نداشت هرکاری که میکرد نمیتونست به اون سمت قدم برداره انگار که اون محوطه و اون اتاق اونو به عقب هل میداد ، مثل دوقطب هم نام یک آهن ربا که همدیگرو دفع میکنن اونو از اون قسمت دفع میکرد و اجازه پیش روی رو بهش نمیداد...اشک توی چشماش بیشتر از این دووم نیاورد و روی گونه اش لغزید به سختی پاشو روی زمین کشید تا قدم برداره و پیش بره نزدیکشون رفت و جلوی ارمیا که سرش پایین بود ایستاد یونگ با دیدن کیسی اونجا ازسرجاش بلند شد با تعجب و نگرانی بهش نگاه کرد .. کیسی هم بعد از انداختن نگاهی گذرا روی یونگ سنگ ،هیون و هیونگ که دست کمی از خودشو ارمیا نداشتن جلوی ارمیا نشست و زانو زد ؛ توی این موقعیت دیگه هیچ چیز به جز سوزان براش مهم نبود یکی از دستاشو زیر چونه ارمیا برد و سرشو بالا آورد و با مردمک لرزونش به چشمای اشک آلود اون چشم دوخت...
- مگه من اونودست تو اسکارلت نسپرده بودم..حالا اون از اسکارلت اینم از...
 ارمیا با شنیدن صدای کیسی و دیدنش اونجا انگار که یه مرحم و دلگرمی توی این موقعیت پیدا کرده باشه از روی صندلی سر خورد و جلوی اون نشست محکم بغلش کرد و بلند بلند شروع کرد به گریه کردن...کیسی هم که با دیدن این حال ارمیا بدتر شده بود و اشک با هجوم بیشتری به گونهاش سرازیر میشد باهاش همراه شد و شروع کرد به گریه کردن اما بعد از اینکه با حرفاش تونست ارمیا رو کمی آروم تر کنه دستشو دوطرف شونه های اون گذاشت و از سینه خودش جداش کرد و به چشماش خیره شد
- ارمیا چراااا... چرااا مراقبش نبودی .؟؟؟؟
ارمیا بغض توی گلوشو فرو برد و با هق هق جوابش رو داد
- کی...کیسی..م..من اصلا نفه...نفهمیدم چی شد...
دوباره چشماش از اشک خیس شد و بغض با هجوم بیشتری به گلوش فشار آورد..کیسی با دوباره دیدن این حال ارمیا اونو به آغوش گرفت و اشکاشو پاک کرد 
- آروم باش فقط بگو چی شده.!
ارمیا چشمای آلوده به اشکش رو پاک کردو نفس عمیقی کشید تا نفسهای بریده اش رو مرتب کنه و بتونه حرف بزنه
- خب در واقع اصلا نفهمیدم چرا اینطوری شد...اون آروم بالای آبشار ایستاده بود و ما پایین بودیم چون نمیخواست کسی مزاحمش بشه..منو یونگ سنگ پایین تر از هیونگ و جونگمین ایستاده بودیم و هیون جونگ هم ...
با فکری که توی ذهنش نقش بست و با به یاد آوردن اون لحظه ، اون اتفاق و جایی که هیون جونگ ایستاده بود برای چند دقیقه ای مکس کرد و سرشو به سمت هیون که نگران نگاهش میکرد برگردوند و بهش خیره شد..با این حرکت ارمیا یونگ سنگ و هیونگ هم که مثل بهت زده ها ایستاده بودنو به رفتار ارمیا و کیسی نگاه میکردن انگار که تازه متوجه جایگاه هیون موقع افتادن سوزان شده باشن به سمت اون چرخیدنو با تردید بهش نگاه کردن...هیون مردد و نگران ایستاده بود و بهشون نگاه میکرد..کیسی نگاهی به اون سه نفر انداخت و با حدس اینکه ارمیا چی میخواد بگه صورت گر گرفته از عصبانیتش رو از ارمیا گرفت و نگاه پر از خشمش رو به هیون داد و با حرص دندوناش رو روی هم فشرد 
- و هیون جونگ چی ارمیا....؟؟؟
- اون...
ارمیا مردد از حرفی که میخواست بزنه مکسی کرد و بدون گرفتن نگاهش از هیون و در حالی که زبونش یارای گفتن رو بهش نمیداد و سرشو به نشونه منفی تکون میداد بریده بریده جواب کیسی رو داد
- هی.. هیون جونگ...اون ... پی...پیش سوزان ایستاده بود...
کیسی با تموم شدن جمله ارمیا و حرفی که شنیده بود مثل فنر ازسرجاش بلند شد و با مشت پر شده اش بدون لحظه ای درنگ به سمت صورت هیون هجوم برد و مشتش رو روی صورت اون پایین آورد .. یقه لباسش رو گرفت و محکم به دیوار پشت سرش کوبوند
- تو چیکار کردی لعنتی..؟؟؟؟هااااااااان چطوری تونستی این بلا رو سرش بیاری میخواستی اینطوری تلافی کنی آره.؟؟؟؟حرف بزن تکون بده اون فک لعنتیتو..نه بزار خودم برات تکونش میدم...
دوباره مشتشو پر کرد تا روانه فک هیون کنه دستشو بالا آورد تا به صورت هیون بزنه که ارمیا از اون پیشی گرفت و دست مشت شدشو روی هوا گرفت...یونگ سنگ هم به سمتش رفت و از پشت گرفتشو اونو عقب کشید و برای اینکه دوباره سمت هیون نره محکم نگهش داشت.ارمیا جلو اومدو روبه روی کیسی ایستاد دستاشو نقاب صورتش کرد... به چشماش خیره شد و با صدای بلندی سرش داد کشید
- آروم باش...آرووووووووم این چه بچه بازیه که راه انداختی به اعصابت مسلط باش؛ کیسی به خودت بیا منم بدتر از تو نباشم بهتر نیستم.. در ضمن من که نگفتم هیون سوزان رو پرت کرده پایین فقط گفتم هیون کنارش ایستاده بود.. هنوز هیچکس علت پایین افتادن سوزانو نمیدونه. نه من نه اونا نه هیچکس دیگه ... به جای این کارا بهتر براش دعا کنی تا اتفاقی بدتر از این نیوفته؛ اونوقت میتونیم از خود سوزان همه چیزو بپرسیم منم خیلی دلم میخواد بدونم جریان چی بوده حتی بیشتر از تو..
با تموم شدن جمله ارمیا پرستار اون قسمت با عصبانیت به سمتشون اومد و انگشت اشاره اش رو سمت کیسی گرفت و نگاهشو به اون داد
- آقای محترم اینجا رینگ بوکس نیست که بیمارستانه.. متوجه ای...بهتر برای خودتون و حریف تمرینیتون یه جای دیگه رو پیدا کنید..
بعد دستاشو توی سینه اش جمع کرد و ارمیا رو مخاطب خودش قرار داد
- اینجا چه خبره خانوم جانسون مگه قرار نبود بدون هیچ سر و صدایی اینجا باشید...الان با این همه سر و صدا کل بخش رو گذاشتین روی سرتون بهتره هرچه زودتر این وضعیتو تموم کنید در غیر این صورت مجبورم شما رو بیرون کنم..
ارمیا با تموم شدن حرفای اون پرستار ازش عذرخواهی کرد و بعد از رفتن اون با انداختن یه نگاه پرمعنا به کیسی از توی کیفش دستمال تمیزی رو بیرون آورد و به سمت هیون رفت رو به روش ایستاد و نگاهی به صورتش انداخت ..کنارش نشست و دستمال توی دستشو آروم گوشه لبش گذاشت 
- لبتو پاک کن...من به خاطر رفتارش ازت معذرت میخوام..اون بی نهایت سوزان رو دوست داره طبیعیه که توی این وضعیت به هرکسی مشکوک بشه...متاسفم...
هیون جونگ که خودشو توی پایین افتادن سوزان مقصر میدونست سری به نشونه منفی تکون داد و دستشو روی دست ارمیا گذاشت و دستمال رو از دستش گرفت و مشغول پاک کردن لبش شد...کیسی با عصبانیتی که هنوز فروکش نکرده بود خودشو از دستای یونگ سنگ بیرون کشید و چرخید سمت دیوار پشت سرشو مشتش پرشده اش رو توی اون فرد آورد که باعث شد درد بدی توی انگشتاش ساطع بشه اما این درد در برابر دری که توی قلبش بود توان نداشت..چند دقیقه رو توی همون حالت موندو برگشت سمت ارمیا و هیون و نگاه پر از خشمش رو به اون داد
- دعا کن...دعاکن هیچ اتفاقی برای سوزان نیوفته وگرنه...وگرنه با دستای خودم گردنتو خرد میکنم..
بعد آهسته قدمهاشو به حرکت درآورد و جلوی پنجره ای که سمت ساحل ویو داشت ایستاد و به بیرون خیره شد...
──────────────────────────────
با تموم شدن سرمی که توی دستش بود وبا احساس سوزشی که از بیرون کشیدن سوزن توی رگهاش احساس کرد پلکهاشو روی هم فشار دادو آروم گوشه چشمشو باز کرد..اما به خاطر نورتوی فضا که باعث سوزش چشماش و دید تارش میشد چندبار پشت سر هم چشماشو بازو بسته کرد و با دیدن محیط اطرافش و به یاد آوردن حرفایی که کیوجونگ به کیسی زده بود دوباره بغض کرد و شروع کرد زیر لب اسم سوزان رو صدا زدن...آروم سر چرخوند اما هیچکس رو به جز بیمارایی که روی تختاشون بودن و پرستارای اون بخش ندید...به ملحفه روی تختش چنگ زد و با هر زحمتی که بود بلند شد هنوز هم سرگیجه داشت دستشو آروم روی سرش گذاشت و بعد از کنار زدن ملحفه از روی خودش و باز کردن میله کنار تختش پاهاشو آویزون کرد تا پایین بیاد هنوز پاش به زمین نرسیده بود که دستی زیر بغلش حلقه شد
- چیکار میکنی دختر تو هنوز حالت خوب نشده کجا راه افتادی میخوای بری.؟؟؟
اسکارلت با شنیدن صدای کیوجونگ اخماشو توی هم کشید وبهش نگاه کرد
- ولم کن کیسی کجاست.؟؟؟اون قرار بود منو ببره پیش ....
دوباره بغض به گلوش هجوم آوردو اشک توی چشماش آروم روی گونه اش لغزید...کیو با دوباره بد شدن حال اسکارلت داروهایی که توی دستش بودو روی تخت گذاشت و اسکارلت رو به آغوش کشید..سرشو روی سینه اش گذاشت و آروم موهاشو نوازش کرد و گذاشت با گریه کردن خودشو آروم کنه...کمی که گذشت سرشو از سینه جدا کرد و خواست دوباره روی تخت برش گردونه که اسکارلت با چشمانی که از گریه به رنگ سرخ بود به کیوجونگ خیره شد و دستش رو گرفت و التماسش کرد
- خواهش میکنم کیوجونگ  التماست میکنم منو ببر پیش سوزان من اینطوری با خوابیدن روی این تخت حالم خوب نمیشه..من باید سوزانو ببینم..قول میدم اگربرم پیش سوزان یعنی اگر تو منو ببری زود خوب بشم ..خواهش میکنم..
کیوجونگ که حالا به خاطر این رفتار اسکارلت که درست شبیه دخترا بچه های معصوم شده بودو میخواست اونو برای بردنش پیش سوزان راضی کنه لبخند کمرنگی زد 
- باشه میبرمت اما باید قول بدی دیگه اینطوری گریه نکنی...چون..چون..
بعد با یه نگاه بی قرار به چهره اسکارلت و خیره موندن به چشماش موهای بهم ریخته اشو پشت گوشش برد و سرشو پایین انداخت
- گریه تو منو عذاب میده اسکارلت قول بده دیگه اینطوری گریه نکنی...
اسکارلت برای قول دادن به کیوجونگ پلک های لرزونشو روی هم فشار داد وسعی کرد از تخت پایین بیاد کیوجونگ کمک کرد کفشاش رو پاش کنه کنارش ایستاد و دستش رو دور کمرش حلقه کرد ... به خاطر سرگیجه داشتن اسکارلت آروم آروم قدم برداشت .با بیرون اومدن از اون بخش به سمت آسانسور رفتن بعد از سوار شدن و توقفش توی طبقه چهارم به سمت اتاق عمل حرکت کردن...کیوجونگ ساکت بودو چیزی نمیگفت در واقع حرفی برای گفتن نداشت..اسکارلت نگاهشو بین افراد حاظر چرخوندو در آخر روی در اتاقی عملی که سوزان توش بود نگه داشت حس میکرد پاهاش دارن سنگینی میکنن و باهاش راه نمیان اگه کیوجونگ نگرفته بودش صد در صد زانوهای سستش اون رو یاری نمیکردن...وقتی نزدیک جمع شدن کیسی اولین کسی بود که به سمتش اومد اسکارلت خیره نگاهش میکرد لازم نبود چیزی بپرسه از چشمای سرخ شده و قیافه ی در همش معلوم بود چه خبره..اشکاش بی محبا روی گونه هاش جاری شدن لباش به لرزه افتاده بودن دلش میخواست داد بزنه و صدای خفه شده توی گلوشو آزاد کنه تا دردی که به قلبش چنگ میزد کمتر بشه اما توان اون کارو هم نداشت به پیرهن کیسی چنگ زدو در آغوشش فرو رفت و بی صدا اشک ریخت... کیسی هم اونو در آغوش گرفته بودو موهاشو نوازش میکرد و گاهی اوقات چیزی رو آروم در گوشش زمزمه میکرد..حتی وسط اون ماجرا هم کیوجونگ نمیتونست جلوی حس حسادت خودش رو بگیره دلش میخواست به جای کیسی اسکارلت توی آغوش اون بود دم سنگینی گرفت وبعد از مشت کردن دستاش به سمت پله ها رفت تا به محوطه باز بیرون بره..کیسی داشت مسیر رفتن کیوجونگ رو دنبال میکرد که یک دفعه با باز شدن درب اتاق عمل به اون سمت برگشت حلقه دستاشو از دور اسکارلت باز کردو با نگرانی وصف ناپذیری به سمت دکتر که داشت ماسکش رو پایین میکشید رفت و همزمان با هیون جونگ با دکتر هم کلام شد
- حالش چطوره آقای دکتر..؟؟(هیون)
- Dottore, come sta?(کیسی)
با اخم نگاه غضبناکی به هیون انداخت دلش میخواست خفه اش کنه اما خونسردی خودشو حفظ کرد و به دکتر چشم دوخت..دکترمتوجه حرفای هیون نشد به خاطر همین نگاهشوبین اونا که منتظر ایستاده بودن چرخوند و درآخر با نگاه ثابتش روی کیسی جوابش رو داد
- عملش موفقیت آمیز بود. اما بیمارتون وضعیت سنگینی رو پشت سرگذاشته، خوشبختانه آب جمع شده توی ریه هاش به موقع تخلیه شده وپارگیه پهلوش به کلیه اش آسیب نزده؛ اما خون زیادی رو از دست داده بود. باید خدارو شکر کنید که اون جوون به موقع بهش خون رسوند. الانم توی ریکاوری پیش مریضتونه..ما تمام تلاش خودمون رو کردیم اما در حال حاضر به خاطر ضربه ای که موقع افتادن به گیج گاهش برخورد کرده توی کمای موقت به سر میبره. باید وضعیت هوشیاریش نرمال بشه که این تا 48 ساعت آینده مشخص میشه بهتر براش دعا کنید...
بعد از اتمام جمله اش دستشو روی شونه ی کیسی که حالا سرش پایین بود گذاشت و ضربه ی آرومی بهش زد و از اونجا دورشد..





طبقه بندی: Ice pride، 

تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 | 08:00 ب.ظ | نویسنده : proshat | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه